رمان وقتی برای تو وقتی برای من: فصل ۳ تا ۱۵ - قسمت پایانی
بعد از چند ماه دوری با تنی لرزون و سری افکنده وارد اتاق محراب میشم. با قدمهایی خجول به سمت کمد حرکت می کنم، باور به بخشایش دارم که این چنین با جسارت خودم رو برای درک بهتر حضورش آماده می کنم. با باز شدن کمد نفسم حبس میشه، دستان لرزونم رو برای برداشتنش جلو می برم، بوسه ای روش میزارم و برای لحظاتی پیشونیمو روش نگه می دارم...
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟ / کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را؟
نفسم رو با رها کردن اشکام آزاد می کنم... در حضور این کتاب آسمانی گویا، من ترجیح میدم سکوت کنم...
با اشتیاقی ناب پای سجاده ی پهن شدم می ایستم، دستامو تا کنار صورتم بلند می کنم اما به یکباره متوقفم میشم... از کجا شروع کنم؟ بعد از چند ماه دوری باز هم از غم و درد بگم؟ نماز وقتم رو بخونم یا برای نجاتم دست به دعا بشم؟ برای وجودی که لحظه به لحظه مراقبم بود و من ندیدم باید باز هم از خودم بگم؟
اون جا که عشق باشد درد از اثر بیفتد / اون جا که درد نبود کس در پی دوا نیست
نیت می کنم، برای بخشایشم... قسم می خورم، به بزگیش...
بین کلماتی که بی اراده از دهانم خارج میشن، حرفای قلب پشیمونم هم توسط قطرات شرمگین اشک بیرون ریخته میشن...
چرا وقتی اون تو رو نداشت، من از این ضعفش بهره نبردم و بر عکس خودمو ازت دور کردم...
در مقابل بزرگیش خم میشم و خودم رو می شکنم؛ چرا نفهمیدم برای رسیدن به هر چیزی حتا به تو باید تو رو داشته باشم...
دوباره می ایستم و اینبار در مقابل عظمتش سر بر زمین میذارم تا کاملا خودخواهیم رو از بین ببرم؛ اشتباه کردم، نفهمیدم آرامشم در گرو با تو بودنه... منو می بخشی... ، تو رسم عاشقی رو به جا آوردی و تنهام نذاشتی... ممنونم ازت خدا که در مقابل تمام افکار شیطانی مراقبم بودی!
*******
وضعیت خطرناک قلب حاج خانوم و نارسایی کلیویش، گواه از حال نامساعدش داره، ضعیف و رنجور شده بطوری که با دیدنش بعد از مدتها نمی تونستم باور کنم این همون زن مقتدر و با ابهت گذشته باشه، با این حال هنوز هم اجازه نمیده کسی تو انجام کارای شخصیش دخالت کنه، اما من به اصرار خواستم اجازه بده تو حمام کردن کمکش کنم.
_ مامان بزرگ اجازه بدین این دستتونم بشورم.
_ دختر! لباسات خیس شده، درشون بیار.
با شوخی جواب میدم:
_ ئه... می خوایین منو دید بزنین.
_ کجای این استخونا دیدن داره.
_ والا آقامون که نظرش یه چیزه دیگست.
می خندم ولی اون بی هیچ واکنشی فقط نگام می کنه... حالت ضعیف حاج خانوم و تغییر شخصیت من جایی برای معضب بودن در حضورش نمیزاره.
_ مامان بزرگ یه خرده پاتونو بلند می کنین؟
_ هر پنج شنبه برام تبارک بخون!
_ ئه حاج خانوم اینطوری...
_ نه دختر مرگ حقه، فقط دعا کن زمین گیر نشم... خدا آخرو عاقبتمون رو بخیر کنه!
چیزی نمیگمو به کارم ادامه میدم.
_ مامان بزرگ می تونین از رو صندلی بلند شین؟
با هر کاری که براش انجام میدم مرتب برام دعا می کنه... حس خوبی با جمله هاش بسراغم میاد... حوله رو میذارم رو دوشش:
_ عافیت باشه... ایشالا هر چه زودتر حالتون بهتر شه.
_ حلالم کن دخترم.
حوله رو می کشه رو سرش:
_ شرمنده ی چشماتم!
به بهونه ی خشک کردن صورتش چشمای خیسش رو ازم می گیره:
_ این چه حرفیه مامان بزرگ... شما باید منو حلال کنین...
گردنبند عقیق وان یکادشو از گردنش در میاره:
_ سرتو بیار جلو مادرجون... این ماله توئه...
گردنبندو میندازه دور گردنم: توجهی به ممانعتم نمی کنه و
_ به حاج اصغر محضر دار گفتم ویلا قدیمی رو بزنه به نامت...
_ وای حاج خانوم این چه کاریه... بقیه چی میگن!؟
_ هیچی نگو... اونا به وقتش جواب منو دادن، ولی تو فقط لبخند می زدی، می دونم نمی تونه زندگیتو برگردونه اما....
باز هم سعی داره همون زن محکم گذشته باشه... اینو از تلاشی که تو پنهون کردن لرزش صداش و اشک چشماش داره می فهمم:
_ خودتو نجات بده تا لااقل به کم به آرامش برسم.
چی باید بگم، بلند میشمو پشت سرش می ایستم... همینطور که با حوله موهای کوتاهش رو خشک می کنم با لبخند بوسه ای رو سرش میزارم.
*******
در کالبد زنی ناتوان با روحی تلاشگر به زندگیه مشترکم ادامه میدم... اراده ای بی نظیر برای رسیدن به روشنایی پیدا کردم، من در انتهای این دالان سیاه روزنه ای از نور می بینم که لحظه به لحظه با بزرگتر شدن شکافش بهم اشاره می کنه باور کنم بالاتر از سیاهی می تونه رنگی هم باشه... رنگی از جنس رهایی!
کورش رو می بینم اما فقط در حد گرفتن انگیزه! صداشو می شنوم اما اجازه نمیدم گوشهام فریادی بلندتر از صدای آزادی رو دریافت کنن!
*******
بدون هیچ حس و حتا قطره اشکی دورتر از همه ایستادم و شاهد مراسم خاکسپاریه حاج خانوم هستم... بعد از یک هفته از آخرین دیدارمون حالا اینجا دوباره بهم می رسیم...
_ حالت خوبه؟
سرمو براش تکون میدم...
_ می خوای بری تو ماشین؟
نگاهش می کنم... بگمونم فکر می کنه مرگ مادربزرگم روح دردکشیدم رو زخمی تر کرده:
_ آره...
سوئیچو می گیرمو با قدمهایی محکم از کنار قبرای خالی رد میشم. داخل ماشین از تو کیفم قران کوچیکی در میارمو همونطور که تو دیدار آخر ازم خواسته بود شروع به خوندن سوره ی ملک می کنم... بین تمام آیه هایی که از مقابل چشمام رد میشن من مادربزرگم و تمام کسانی رو که ازشون دلگیرم حلال می کنم و می بخشم.
*******
چند وقتی هست که دیگه مثل قبل کنترلم نمی کنه و من از این بابت سعی می کنم بیشترین بهره رو ببرم... زمان ساعت کلاسم رو نیم ساعتی افزایش دادم... بعد از دیداری که با ودود داخل موتوخونه داشتم، ستاره رو از تمام برنامه هام آگاه کردم، در ابتدا مثل مهراد و سوده از این کار منعم کرد و راهکارهایی تکراری ارائه داد اما بعد از اینکه مطمئن شد راه گریزی نیست به جمع یارانم پیوست، که به عنوان اولین کمک پیشنهاد برگزاری کلاسم رو تو موتورخونه اعلام کرد تا زمان بیشتر و نگرانی کمتری در حین تمرین داشته باشم، ودود خیلی خوب از این پیشنهاد استقبال کرده...
امروز به خاطر مساعد نبودن حال همسر ودود من باید به خونش برم. مه گلو مثل همیشه به ستاره می سپارمو خودم عازم محل تمرینم میشم...
بعد از دو ساعت و نیم تمرین، بالاخره سوار ماشین آژانس میشم... با لرزش مبایلم تازه متوجه تماسای ناموفق ستاره میشم، بی درنگ گوشی رو جواب میدم:
_ وای ریحانه، بدبخت شدیم... کورش اومده بود دنبالت.
_ خب چی شد؟
_ هیچی گفتم مه گلو گذاشتی و برای کاری رفتی بیرون... به گوشیت زنگ نزده؟
_ نه! شمارش نیوفتاده... مه گلو برد؟
_ آره... وای ریحان تا حالا این مدلی ندیده بودمش، خیلی ترسناک شده بود!
_ برای من اون قیافه ی همیشگیشه!
_ خونه میری؟
_ نه! جایی کار دارم...
_ وای ریحان به اندازه ی کافی تأخیر داشتی، بدترش نکن...
پوزخند میزنم و در حالیکه به راننده اشاره می کنم مسیرشو تغییر بده جواب میدم:
_ یه ساعتم شد تأخیر آخه! می خوام بکنمش چهار ساعت... چطوره؟
............
درب خونه رو آهسته باز میکنم و با حالی زار وارد میشم... قبل از اینکه کاملا وارد نشیمن بشم صداش متوقفم می کنه:
_ ددر خوش گذشت؟
با اخم سلام میدم... بی جواب با پرسش نگام می کنه... با طلبکاری نگاش می کنم:
_ بله؟
حالت بی تفاوت صورتش متعجب و عصبی میشه:
_ بله و مرض... کدوم گوری بودی؟
رومو ازش می گیرمو بی توجه بهش میرم سمت پلکان...
_ هی... باز کر شدی؟
با صدای فریادش می ایستمو طلبکار نگاش می کنم:
_ خیالت راحت شد؟
_ چرا چرت و پرت میگی، میگم کدوم قبرستونی بودی؟
_ تو که می دونستی من دیگه نمی خوام، چرا باز کار خودتو کردی؟
_ ریحانه، حتما باید دهنت پر خون بشه تا درست حرف بزنی؟
_ تو گفتی مراقبی... من بهت اعتماد کردم... حالا چیکار کنم؟
با نزدیک شدنش می چسبم به دیوار:
_ من چرا نتونستم تو رو آدم کنم... درست حرف می زنی یا...
دستش که بلند میشه برگه ی آزمایش تو دستمو میزنم رو سینش:
_ من حامله ام!
من حامله ام!
دستش که برای زدن ضربه بلند شده تغییر مسیر میده و روی برگه ی آزمایش چسبیده به سینش فرود میاد. در حالیکه نگاهه متعجب و شکه اش رو همچنان روم نگه داشته برگه رو از زیر دستم می کشه... درمانده و عصبی سُر می خورمو کنار دیوار می شینم... همچنان در حال مطالعه ی دقیق نوشته های روی کاغذه که به حرف میام:
_ چرا؟ چرا باز بهت اعتماد کردم؟ ما باهم قرار گذاشته بودیم بیشتر از یه بچه نداشته باشیم... بازم گول خوردم...
_ تو مطمئنی؟ آخه...
با عصبانیت بیشتری حرفشو قطع کنم:
_ آخه چی؟ هنوز شک داری؟ لازم نیست به جواب اون برگه نگاه کنی به رفتار خودت فکر کن ببین مطمئن میشی یا نه؟
صدام لحظه به لحظه بلندتر میشه:
_ تو خوب می دونستی من دیگه بچه نمی خوام، پس چرا...
میشینه جلوی پام... اشکام سرازیر میشن:
_ مه گل هنوز خیلی کوچیکه... من نمی خوام بدنم از فرم بیوفته، شکمم گنده بشه... دیگه نمی خوام اون حالتای زجرآور قبلی رو داشته باشم...
هق هقم فرصت صحبتو به اون میده:
_ چی شد که آزمایش دادی؟ چرا به من نگفتی؟
_ به سردردام شک کردم و البته به جنابعالی... تو خونه چک کردم ولی چیزی معلوم نشد مجبور شدم آزمایش بدم...
_ دکترت در جریانه؟
صورت خیسمو تا حدودی پاک می کنم و سرمو میکشم عقب:
_ نه، چون نمی خوام نگهش دارم.
سرشو خم می کنه و لباشو جمع می کنه:
_ ای جون... پس می خوای چیکارش کنی؟
می خنده و ادامه میده:
_ می خوای بدیش من قورتش بدم!؟
بی توجه به خنده های هشدار دهندش جواب میدم:
_ من نگهش نمی دارم.
لب پایینشو بین دندوناش می گیره و با خنده سرشو به طرفین تکون میده.
_ جدی میگم کورش...
مشتی که کنار صورتم رو دیوار می خوره باعث میشه بقیه ی حرفم با یه جیغ حذف بشه...
_ به خاطر همون بچست که الان این مشت به جای نشستن رو صورتت خورد به دیوار، مامان خانوم هنوز یادم نرفته سرخود بدون اینکه بهم بگی از باشگاه زدی بیرونو بچه رو هم ول کردی به امون خدا، پس حواست باشه...
خودمو جمع می کنم و دوباره اشکم درمیاد:
_ ترو خدا بسه... دیگه چی از جونم می خوای؟ بجه خواستی بهت دادم، گفتی این کارو بکن گفتم چشم، اون کارو بکن چشم، این جا نرو چشم، با فلانی نگرد چشم، عکس ننداز چشم، تو مهمونیا لباس لختی نپوش چشم، این غذا رو نمی خوام چشم، بمیر چشم، بمون چشم... دیگه خسته شدم، ترو خدا اذیتم نکن دیگه... چرا همش عذابم میدی؟ من زنتم... هر کاری که کردی خفه خون گرفتم... دیگه نمی تونم... یه نگاه به خودت بنداز تو هروز جوونتر میشی اما من چی، من داغونم... می فهمی داغون...
صورتمو با دستام می پوشونم، دست میندازه و با یه حرکت سریع بلندم می کنه. تقلا می کنم خودمو ازش جدا کنم:
_ نکن... بذارم زمین... ولم کن.
چیزی نمی گه و می برتم سمت آشپرخونه و میشونتم رو کانتر... یه لیوان آب برام میاره:
_ مامانی به خاطر بچمون... گریه نکن دیگه براش خوب نیستا...
با این حرفش لیوان آبو پس می زنم...
_ ئه ئه باز داری لوس میشیا مامانی... پسرم ناراحت میشه ها!
با شنیدم واژه ی پسرم چشمامو با درموندگی می دوزم بهش:
_ کورش الان نه! باشه... بذار یه چند ساله دیگه... لااقل وقتی مه گل مدرسه رفت... کورش!... من این بچه رو نمی خوام...
چیزی نمیگه همچنان با خنده نگام می کنه، جسارتم بیشتر میشه:
_ بذار نداشته باشمش، ولی قسم می خورم یه دو سال دیگه همونطوری که تو می خوای باشه، کورش! امضا میدم!
خندشو می خوره با لحنی جدی اینبار اضافه می کنه:
_ بخور... آروم شی.
مخالفت رو بیشتر از این جایز نمی دونم، گرفتن لیوان از دستش با صدای مه گل همزمان میشه:
_ مامانی سلام، کجا بودی؟
می خنده و به میز اشاره می کنه:
_ چرا اونجا نشستی مامان!؟
خیلی آهسته به کورش اشاره می کنم:
_ نمی خوام فعلا مه گل چیزی بدونه، باید برای پذیرشش آمادش کنم!
سرشو تکون میده و میره سمتش، بلندش می کنه و میشونتش کنارم:
_ خوب خانوما افتخار میدین شامو با من بیرون از خونه باشین؟
بین شادی مه گل بی حال و غمگین پایین میام:
_ خوش بگذره!
چند قدم ازشون فاصله می گیرم،
_ دختره بابا شما می دونی مامانت چرا انقدر ناز داره!؟
بی اهمیت پا رو اولین پله میذارم، صداش از کنار گوشم باعث مکثم میشه:
_ می دونی ما امروز خوب ناز می خریم هی بتازون باشه؟
نمی خوام جلوی مه گل گریه کنم ولی مجبورم، می شینم رو پله و دوباره اشکام راه میوفتن:
_ من نمی خوامش... نمی خوام... چرا نمی فهمی...
_ مامانی چی شده؟
_ هیچی بابا جون... مامان سرش درد می کنه، یه کم استراحت کنه خوب میشه... شما برو یه لیوان آب براش بیار تا من ببرمش تو اتاقش استراحت کنه...
متوجه کنایه ی کلامش هستم... با خارج شدن مه گل از دیدمون، دستمو به شدت می گیره و به قصد بلند کردنم می کشه:
_ بیا بیبینم باز دردت چیه!
تقریبا رو پله ها کشیده میشم:
_ تو که می دونی همونی میشه که من می خوام، پس چرا انقدر ادا درمیاری؟
هولم میده تو و درو می بنده...
_ می خوای جور دیگه حالیت کنم!؟ آره می خوای؟
کنار کمد کز می کنم و سرمو به نشونه ی نفی تکون میدم.
_ خب چرا داری میری رو اعصاب؟
جوابمو با اشکام نشون میدم... میشینه لبه ی تخت و با لبخند و ترحم نگام می کنه:
_ کوچولوی من! این بچه یه هدیه ست از طرف من به شما، دیدم چند وقتیه سرسنگین و بی حوصله شدی و درست و حسابی به شوهرت نمی رسی گفتم یه جوری خانوم افسردمو سر حال بیارم... چه هدیه ای بهتر از یه بچه، که توئم عاشقشونی... ولی خب فکر نمی کردم به این زودی جواب بگیرم... فردا از دکترت وقت می گیرم...
_ خودم بهش گفتم... در جریانه.
با ابروهایی گره کرده و چهره ای خندون نگام می کنه:
_ وای وای... یعنی دروغ گفتی در جریان نیست!؟
سرمو میذارم رو زانوهای بغل کردم.
_ خب بعدا در موردش حرف می زنیم... تا من مه گلو لباس می پوشونم توئم یه خرده دراز بکش بهتر شی... پاشو زود!
با صورتی خیس بدون اینکه نگاش کنم رو تخت می شینم... کنار در قبل از اینکه خارج بشه برمی گرده و با خنده اشاره می کنه:
_ به پسر بابا چپ نگا کنی با من طرفیا!
صدای خندهاش رو هنوز بعد از بسته شدن در می شنوم... خودمو پرت می کنم رو تخت و دستامو زیر سرم قلاب می کنمو همچنان که به سقف زل زدم می خندم...
از شروع دوباره ی تمرینام، برای داشتن انرژی و شرایط بهتری در حضور ودود تصمیم گرفتم از دارو استفاده کنم... اوایل باعث ایجاد تغییراتی تو بدنم شد که همین جلوی شک کورشو می گرفت... اما باید کم کم فکری برای تغییر اصلی می کردم، برای همین از مهراد خواستم برام یه برگه ی آزمایش آماده کنه تا بوقتش تاریخش رو بگم... و امروز با تماس ستاره و توجه کورش به نبودم تو باشگاه تصمیم گرفتم امروز رو برای اعلام این موضوع انتخاب کنم...
بعد از گرفتن برگه ی آزمایش از مهراد تو مطب دکترم حاضر شدم تا ازش درخواست کنم به همسرم از یه حاملگی دروغی بگه... درخواست از دکتری که شاهد پیامدای زجر کشیدنم بوده کار مشکلی نبود... درخواست از یه خانوم دکتر مسن... یه زن با تجربه از جنس خودم...
همچنان نگام همراه یه لبخند یا شایدم پوزخندی دلنشین به سقف دوخته شده... بین تمام تصاویری که از عکسی العمل کورش از ذهنم رد میشه که به حماقت و تمسخرش اشاره داره من فکر می کنم، یه دکتر می تونه محرم اسارت باشه، چه دکتری از جنس خودت، مثل خانوم دکتر پریا و چه دکتری از جنس کورش اما بنام مهراد... هوم مهراد... مهراد چقدر مدیونتم!!!
موضوع بچه باعث شده سرعت بیشتری به برنامه هامون بدیم. تا کورش به تغییر اندامم شک نکرده باید کارامون رو بسامون برسونیم.
سوده کارای سفرم رو تقریبا به پایان رسونده؛ مدارکم ترجمه شده، پول فروش هدیه ی پدر کورش و ویلای حاج خانوم و قسمتی از طلا و جواهراتم به حسابی که بنام خودش باز کرده تا به وقتش برام حواله کنه واریز شده، با رابطم تو اندونزی صحبت کرده و مبلغ پیشنهادی رو به حسابش واریز کرده، به خاطر تاریخ جلو افتادن برنامه هام از دادن آزمون زبانم بازموندم که اون هم به گفته ی سوده چندان اهمیتی نداره... فقط مونده تاریخ دقیق بلیط پروازم.
ودود از عملکردم راضیه، البته خیلی از نتیجه ی زحماتش مطمئن نیست اینو از تردید و نگرانی چشماش و رفتارش متوجه میشم.
و اما مهراد! هر دومون سعی داریم کمتر باهم روبه رو شیم!
............
هشتم دسامبر!
چهارشنبه... ساعت یک و سی دقیقه ی بامداد!
اولین واکنش ذهنیه من از شنیدن این تاریخ از زبون سوده، برپاییه یه مهمونی بود! مهمونی ای به بهونه ی خارج کردن لباس سیاه از تن بابا و در واقع خداحافظی پنهونی برای من! خداحافظی از تمام وابستگی های شناسنامه ایم!
_ فقط همینا رو لازم داری؟
در حالیکه مشغول نوازش موهای مه گل که تو بغلم خوابش برده هستم، جواب میدم:
_ بله!
_ کیا رو دعوت کردی؟
_ آقاجون و مامان مهتاج، محمد و کتایون، اوم... خونواده ی خودم... البته رویا گفته بچه ها رو می سپاره دست شوهرشو خودش تنها از کیش میاد... خب... رعنا و روشنک و شوهراشون... دیگه همین...
لیست خریدی که به دستش دادم میذاره کنارو کنترل تلوزیونو برمیداره...
_ میشه ستاره و امیرم دعوت کنم؟
همچنان که نگاهش به صفحه ست جواب میده:
_ لازمه؟ این یه مهمونیه خونوادگیه.
_ آره می دونم ولی گفتم یه جورایی به خاطر نگهداری مه گل تو مراسم حاج خانوم ازشون تشکر کنیم... چی میگی؟
با بی تفاوتی سرشو تکون میده:
_ اشکالی نداره... دعوتشون کن.
دلم می خواد از بین یارانم لااقل ستاره تو این مهمونی حاضر باشه. فقط یه نفر دیگه می مونه که باید حتما حضور داشته باشه، اما...
_ کورش!؟
بدون اینکه نگام کنه سرشو تکون میده:
_ خب... چیزه... مهـ...
هنوز کاملا کلمه ی مهراد از دهانم خارج نشده که با غضب برمی گرده سمتم. نگامو ازش میگیرمو به چهره ی ملوس دخترم می دوزم:
_ نمی خوای باهاش آشتی کنی؟ کتایون همیشه میگه اون تو رو مثل داداش بزرگش می دونه... حیفه بینتون کدورتی باشه... تو آقایی کن و ببخشش... دعوتش می کنی؟
پاسخی نمی گیرم، می دونم تا نگاش نکنم همچنان در انتظار جوابش خواهم موند، خواهش و بی تفاوتی رو میریزم تو چشمامو سرمو بلند می کنم، حالت نگاهش خیلی ترسناک تر از انتظارمه اما نه برای من! بلکه برای زنی که اون با چشماش داره می بینه:
_ چرا بودنش برات مهمه!؟
_ نمی خوام حرف و حدیثی از نبودنش بپیچه که چی شده کسی که اینقدر داییشو دوست داره تو مهمونی نیست...
و با هیجانی ظاهری اضافه میکنم:
_ تازه کورش نمی دونی، با کتی یه فکرایی براش داریم، می خواییم دمشو بدیم به تله!
نگاشو دوباره می دوزه به تصاویر روبه روش:
_ لازم نکرده تو دخالت کنی!
_ کورش گناه داره... خواهر که نداره لااقل بیا ما براش یه کاری بکنیم.
_ خودش مادر داره می دونه چیکار کنه، نبینم دیگه از این خاله زنک بازیا در بیاریا!؟
_ من که برادر ندارم لااقل بذار یه بار مزه ی آستین بالا زدنو بچشم!
دوباره با خشم نگام می کنه.
_ باشه باشه... من دخالت نمی کنم ولی لااقل دعوتش کن بقیه براش یه کاری بکنن.
جوابی نمیده. مه گلو میذارم رو کاناپه و بلند میشمو کنارش می شینم:
_ کورشیییی؟ کورش جونم؟ باهاش آشتی می کنی؟ بچگی کرده... تو ببخشش...
_ بچه قرتی واسه من تیریپ غیرت برمی داره! اگه برام عزیز نبود زنده اش نمی ذاشتم!
_ می دونم عزیزم... بچه توهم برادری زده، بس که این کتی و مامان مهتاج بهش میگن ریحانه آبجیته... تازه طفلک تقصیری نداشت که هر کسی منو تو اون وضعیت میدید...
با تعجب و عصبانیت می چرخه طرفم بازوهامو می گیره:
_ چی؟
_ هیچی بابا! می گفت این زن و شوهر چه روابط باحالی دارنا!
بعد با ابروهای بالارفته و خنده سرمو چپ و راست میکنم.
_ آهان... از اون لحاظ.
یه خرده دیگه با حرفا و رفتارم با شعورش بازی می کنم، وقتی مطمئن میشم چهره ی خالی شده از شک و عصبانیتش نشونه ی آشتی کردن با مهراد، ازش جدا میشمو مه گلو می برم به اتاقش!
حال غریبی دارم... فکر نکردن به این که تا چهار روز دیگه از این صداها و چهره ها برای همیشه دور خواهم شد خیلی سخته... اما بازم مثل این روزهای پایانی یه نفس عمیق می کشم، شونه هامو صاف می کنم و سرمو بالا می گیرم تا جلوی افکار مأیوس کننده رو بگیرم...
با صدای زنگ در، یک باره دیگه به جمع مهمونا نگاهی میندازم. همه اومدن پس فقط یه نفر می تونه پشت در باشه... کورش رو که برای باز کردن در به سمت ورودی میره صدا می کنم:
_ کورش جان! یه لحظه...
میرسم بهش، دستشو می گیرم:
_ اجازه بده مهراد درو باز کنه!
بی توجه به غرولند همیشگیش به مهراد که با بچه ها مشغول شده اشاره می کنم:
_ آقا مهراد! میشه شما درو باز کنید؟
با سردرگمی بهمون نگاه می کنه. کورش به نشونه ی ندونستن سرشو تکون میده... صدای دوباره ی زنگ باعث حرکت مهراد میشه... همچنان که از کنارمون رد میشه نگاهی پر سوال بهم میندازه که با لبخند محزونی از طرف من مواجه میشه!
در حالیکه دست به دست کورش با فاصله تو آستانه ی ورودی ایستادم، منتظر دیدن عکس العمل مهراد هستم.
با گشودن در و دیدن دختر روبه روش، برمی گرده و با آتیش زننده ترین نگاه، بهم لبخند میزنه. لبخندی از سر ناچاری، لبخندی برای قبول واقعیت، واقعیتی که من تو برخورد اول با یه سیلی بهش گوشزد کرده بودم!
عسل با قدمهایی مردد و چهره ای مشتاق وارد میشه، اشتیاقی که باعث شده متوجه حضور من و کورش نباشه و بی هیچ کلام و فقط با گریه خودش رو تو آغوش مهراد بندازه...
دیدن عسل تو آغوش مهراد، مهراد من! باعث میشه برگردمو خودم رو تو آغوش همسرم پنهون کنم... از کاری که برای مهرادم انجام دادم خیلی خوشحالم، اما با این حال نمی تونم بین این بازوهای نفرت انگیز اعتراف نکنم که ای کاش من جای عسل بودم!
.............
با تمام تلاشی که برای خندیدن و شاد نشون دادن خودم دارم، باز هم جمله هایی مثل؛ چیزی شده ریحانه؟ مثل همیشه نیستی، یا خسته به نظر میرسی، بهم تأکید می کنن که اصلا تو پنهون کردن حال دگرگونم موفق نیستم...
زمان وداع فرا می رسه؛
اول از همه روبه روی پدر کورش می ایستم... درست مثل تمام خداحافظی های قبلی دستش رو می گیرم و بین فشار محبت آمیزی که هر دو به دستای هم میدیم من اینبار فکر می کنم که ای کاش تو تربیت پسرتون دقت بیشتری داشتین، یا لااقل اگه از برنامه هاش اطلاع داشتین برای نجاتش تلاش بیشتری می کردین!
نوبت مامان مهتاج... بین بوسه هایی که رو گونه های هم میذاریم خیلی تلاش میکنم تا نگم، ای کاش منزل خواهرتون تو محل ما نبود و منو شما هیچ وقت همدیگرو به این واسطه نمی دیدیم، ای کاش من مجذوب صورت دوست داشتنی شما نمیشدم و در مقابل درخواستتون برای گرفتن شماره تماسم ممانعت می کردم... ای کاش به عنوان یه مادر می فهمیدید ممکنه پسرتون بیمار باشه و درمانش زن گرفتن براش نیست!
میرسم به بابا... بابا! بین نگاه پدرانه ی پدرم و نگاه متأسف من، کلمه ی بابا تو ذهنم تکرار میشه... برای اولین بار بعد از ازدواجم دستامو دور گردنش میندازم و دستی به کمرش میکشم... بابا یعنی پشتوانه؟ ازش فاصله می گیرمو نگاهی دوباره به چشمان مهربونش میندازم، تازه می فهمم چرا همیشه دلتون می خواست یه پسر داشته باشین، شاید با وجود یه پسر، یه برادر برای من، منم معنی واقعی پشت داشتن رو درک می کردم! خم میشمو دستشو می بوسم؛ ای کاش به جای اینکه همواره گوش بفرمانتون باشم برای رسیدن به خواسته هام، مثل خواهرام، تلاش بیشتری برای مجاب کردنتون می کردم!
مامان... بی هیچ مکثی بغلش می کنم... برای لحظاتی بی حرکت تو آغوشش می مونم، با بویی که با تمام وجودم به جون میکشم، قلبم به حرف میاد: مامان، من خودم یه مادرم و نگرانیت رو کاملا درک می کنم، حتا می تونم حس کنم الانم با دیدن رفتار عجیبم نگرانم هستی اما چرا هیچ وقت نخواستی بفهمی دخترت از ازدواج می ترسه؟ دوباره بو می کشم، مامان شاید ناسپاسی باشه اما مجبورم بگم ای کاش کمی بیشتر برام مادر می بودی!
رویا و رعنا رو مثل هر وقت دیگه می بوسم و تو خودم برای سلامتی، خوشبختی و موفقیت خودشون و بچه هاشون دعا میکنم.
نگاهم رو از صورت تپلی روشنک می گیرم و به شکم برآمدش می دوزم. آروم دستی روش می کشم و برای سلامتی فرشته کوچولوش دعا می کنم... می دونم برای تنها کسی که دلتنگش خواهم شد این دختر شاد و شیطونه... به خاطر وضعیتش آروم دستامو دور کمرش حلقه می کنمو به خودم می چسبونمش...
_ چیزی شده آجی؟
حرفی برای گفتن ندارم.
_ تو کلا امروز سرحال نبودیا... آخه مریضی وقتی مریضی مهمون دعوت کنی؟
به زحمت جلوی ریزش اشکامو می گیرم:
_ مواظب خودتون باش! باشه روشنکم؟ آبجی کوچولوی خودم؟
_ وای ریحانه داری نگرانم می کنی... جون آبجی بگو چی شده؟ این خوش هیکل چیزی بهت گفته؟
با خنده به چشمای براقش جواب میدم:
_ مگه جرأت داره!؟
با شیطنت روشنک کمی از التهابم کاسته میشه... با ساسان و سیاوش، شوهر خواهرام، و محمد هم در کنار کورش خداحافظی می کنم. خیلی دلم می خواست می تونستم به سیاوش بگم مراقب روشنک باشه اما با حضور کورش...
کتایون رو هم در آغوش می گیرم، صمیمانه تر از رعنا و رویا، صورت جذابش رو می بوسم و ازش تو وجودم برای تربیت مهراد تشکر می کنم.
و در آخر، عسل و مهراد دست به دست هم روبه روم می ایستن. نگاهی به هر دوشون میندازم، خیلی بیشتر از تصوراتم برای هم ساخته شدن! عسل محکم بغلم می کنه، کنار گوشم زمزمه میکنه:
_ مرسی ریحانه جون! نمی دونم چه جوری ازتون تشکر کنم!
نگاهم به نگاه مهراد گره می خوره. برای اولین و آخرین بار با احساس واقعی وجودم بهش چشم می دوزم... ناباور میشه... لبخند میزنم... سرگشته میشه... با حرکت نامحسوس سرم به سوال چشماش تیک می زنم... نمی تونه کاری بکنه پس تمام بی قراریش رو با نگاهش بروز میده، کلمه ای برای وصف امواج داخل چشمانش پیدا نمی کنم، من نمی تونم عشق رو معنی کنم!
صدای فریادش بلند میشه، صدایی که از اعماق قلبش بلند شده و با چشمانش بیرون ریخته میشه... صدایی که باعث میشه نتونم متوجه حرفای عسل کنار گوشم بشم... فقط صدای فریاد مهرادم رو می بینم، بالاخره درک می کنم عشق و نفرت می تونن برای لحظات کوتاهی کنار هم باشن! در حالیکه دیگه طاقت دیدنش رو ندارم پلکامو روهم میذارم و برای عسل نجوا می کنم:
_ مراقبش باش! می دونم خیلی بهت نیاز پیدا میکنه... تو تنهاییش کنارش باش!
باتفاق کورش براشون آرزوی خوشبختی می کنیم... با بسته شدن در من می مونم و تنها مرد زندگیم! بهش لبخند می زنم؛ با تو چه جوری خداحافظی کنم!؟
آخرین شب حضورم تو این خونه، خونه ای که با تمام تلاشم نتونست پناهگاه امن و دائمی برام باشه!
بعد از پنج سال برای اولین بار با قدم هایی پر قدرت پلکان رو به سمت اتاقمون بالا میرم. وارد میشم و برای یک بار هم که شده من در این اتاق رو از داخل می بندم.
با ژست همیشگی اون به در تکیه میدم، همچنان که نگاهم روی مرد نشسته رو مبل تک نفره ی انتهای اتاقه، تصمیم می گیرم این بار با جلد اون رفتار کنم... پس به جای اینکه مثل تمام این سالها روبه روی آینه بایستم و خودم رو برای همسرم آماده کنم یه راست به سمتش میرم... حالت لبهام رو بین لبخند و پوزخند تنظیم می کنم و با نگاهی طلبکار به سمتش خم میشم... در حالیکه نگاهم رو بین چشماش سر میدم، سیگار بین لبهاشو می گیرم و تو زیرسیگاری خاموش می کنم...
گیج و خندون نگام می کنه... ترجیح میدم شروع بازیم ایستاده باشه، این مدلیش رو بیشتر می پسنده... دست به یقش می برمو با کشیدنش به سمت خودم به بلند شدن وادارش می کنم... بلاخره به حرف میاد:
_ آره؟
همچنان طلبکار جواب میدم:
_ آره!
خب از کجا شروع کنم؟ یه راست برم سر اصل مطلب یا... نه! ترجیح میدم یه کم بیشتر باهاش بازی کنم پس، از سرانگشتاش شروع می کنم... سعی می کنه واکنش نشون بده اما من با ممانعتم اجازه نمیدم... میرم به سمت بازوهاش... میرسم به گوش و گردنش... با هر کاری که انجام میدم یه قدم ازش فاصله می گیرم و اون خیلی سریع این فاصله رو پر می کنه... دارم می کشمش سمت تخت... به زور جلوی خندمو می گیرم، مثل یه سگ بو می کشه و میاد جلو...
مات و حیرون رفتار و حرکاتم شده، خوشش امده چون تقلای زیادی در مقابل مخالفتم بروز نمیده... با دیدن نگاش و حرفایی که می زنه می تونم طعم بی مزه ی دلسوزی رو حس کنم، من دلم براش می سوزه... دستشو برای گرفتن لباسم دراز می کنه اجازه نمیدمو با یه حرکت سریعتر تیشرتشو در میارم... دو قدم ازش فاصله می گیرم و با نگاهی به سر تا پاش مثل همون نگاهای خودش اشاره می کنم:
_ شکم آوردی؟
بین حال خوش یا شایدم ناخوشش لبهاش آویزون میشن، نگاهی به خودش میندازه:
_ واقعا؟
با تأسف لبامو جمع می کنم:
_ نمی خوامت!
و با فشاری که به سینش میارم میندازمش رو تخت و رومو ازش می گیرم.
_ خب... یه کوچولوئه... آبش می کنم.
بزحمت جلوی قهقهه زدنم رو می گیرم... یعنی انقدر حالش بده؟... بیجاره ی من!
بی توجه بهش رو به روی آینه میشینم و مشغول شونه زدن موهام میشم... از تو آینه می بینم که هنوز سرجاش نشسته، گاهی نگاهی به بدنش میندازه و گاهی به من! بالاخره خود واقعیش رو پیدا می کنه و با خشم به سمتم میاد...
در مقابل تمام حرکاتش صامت و بی واکنش هستم... راضی نمیشه... تو خودم به حالش تأسفم می خورم... چقدر تو بدبختی کورش!
بر عکس هر دفعه ازم توقع همراهی نداره... فهمیده پا رو غرورش گذاشتم و این داره اذیتش می کنه... وقتی می بینه به جایی نمی رسه، ول می کنه و یه سیگار آتیش می زنه...
می شینم لبه ی تخت و بهش زل می زنم... این هم اون تصویری که می خواستم از این اتاق و از تو به یادگار داشته باشم... رو تخت دراز می کشمو با خیالی آسوده تر از هر زمانی چشمامو می بندم!
.........
بالاخره روز موعود، رستاخیز من فرا میرسه!
بعد از رفتن کورش، لوازم و چمدون کوچیکی که از قبل آماده و تو اتاق انباری پنهون کرده بودم برمی دارم و همراه دخترم از خونه خارج میشیم... مقصد اولم خونه ی مهراد، برای تحویله وسایلام و سپردن مه گل!
با صدای مهراد نگاهم از دکوراسیون گرم و ساده ی خونه ش گرفته و به چهره ی دوست داشتنیش دوخته میشه:
_ اولین باری که دیدمت باورم نشد دختری که قراره زن داییه من بشه تو باشی! مرتب تو اون مجلس بله رون چشم می گردوندم تا شاید دختره دیگه ای رو ببینم و باور کنم تو عروسه کورش نیستی...
_ چرا باورت نمی شد؟
_ زیادی برای دایی نجیب بودی!
ادامه نمیده و سکوت می کنه... سرمو به سمت مه گل که مشغول بازی با وسایل پزشکی شه می چرخونم:
_ از کی؟
_ از کی چی؟ از کی گرفتارت شدم؟
جوابی نمیدم.
_ نمی دونم... شاید از همون روز بله برون، شایدم تو دیداری که تو مهمونیا داشتیم، یا از وقتی متوجه غم چشمات شدم... نمی دونم، فقط می دونم اول از همه مجذوب پاکی و نجابتت شدم، و تضاد بودنت کنار دایی باعث شد به خودم اجازه ی تصورات بیشتری بدم، تا به خودم اومدم...
حرفشو قطع می کنم:
_ مدیونتم مهراد! تنها زمانیکه خودم رو از بابت پذیرفتن کورش سرزنش می کنم، دیدنه توئه! ازدواج بی سرانجام من تو رو هم...
نگاش می کنم:
_ منو می بخشی!؟
سرشو خم می کنه، دستشو رو پیشونیش میذاره و با این کار چشماش رو ازم پنهون می کنه.
_ مهرادم! به عسل فرصت بده، لازم نیست تو کاری بکنی، فقط بذار کنارت باشه... به خاطر من! اون لیاقتشو داره، بهش اجازه بده با محبتش این عشقو تو قلبت دفن کنه... بهم قول میدی؟
چقدر احساسی که از دیدن اشک این مرد دارم با حس دیدن گریه ی کورش متفاوته... مگه هر دو مرد نیستن، پس چرا این قدر متفاوت! از داخل کیف دستیم، نیم ست مرواریدی رو که سر عقد از دست خودش هدیه گرفته بودم روی میز مقابلش میذارم:
_ دلم نیومد بفروشمش، از طرفی هم تواناییه نگهداریش رو ندارم، بده به صاحب اصلیش، به همسرت!
همچنان سرش پایینه... بلند میشمو از داخل ساک نایلونیه کنار وسایلم تابلو فرشی رو درمیارم... تابلویی که تو دوران بی درد دختری بافته بودم، تصویری از نیم رخ ایستاده ی دختری با لباس سپید و دسته گلی در دست... با ارزش ترین داراییم، چیزی که نه می تونم با خودم ببرمش و نه دلم می خواست تو خونه ی کورش باقی بمونه! نگاهی به دور تا دور خونش میندازم... کنسول روبه روی میز ناهارخوری نظرمو جلب می کنه... شمعدونای روی میزو کنار می کشمو تابلو رو اینجا قرار میدم:
_ فکر می کنم انقدر حق داشته باشم که یه خرده تو تغییر دکوراسیون این خونه نظر بدم!
سعی کردم این جملات رو با صدای شوخ و شادی بیان کنم اما مهراد با بلند شدنش و مخفی کردن خودش از دیدم بهم نشون میده که سعیم بی فایده بوده!
روبه روی دخترم قرار میگیرم، ساکته و با این کارش بهم می فهمونه متوجه موقعیت هست و درک کرده یه چیزایی در حال اتفاق افتادنه:
_ عزیزه مامان؟ من ممکنه برای مدتی پیشت نباشم، ازت می خوام کنار عمو مهراد بمونی و بهونه ی مامانو نگیری... باشه عزیزم؟
_ کی برمی گردی؟
_ هر وقت کارم تموم شد... می خوام بهم قول بدی هر اتفاقی که برای مامان افتاد مراقب خودت باشی... مامان دلش می خواد مه گل نازش همیشه همینطور خانوم و مرتب باشه... دلم می خواد همیشه درساتو خوب بخونیو...
در آغوش می گیرمش... بو می کشم تا به خاطر این شوق حیات نیروی بیشتری بگیرم... بوسه ای طولانی رو پیشونیش میذارمو بالاخره بلند میشم...
نگاه ونگاه.... بهترین ها رو با نگاهمون برای هم آرزو می کنیم... تو این مدت یاد گرفتیم با زبون چشمامون با هم حرف بزنیم و الان چقدر از داشتن این توانایی خوشحالیم... چقدر دلم می خواد می تونستم طعم آغوش یه مرد واقعی رو بچشم! دستشو به سمتم دراز می کنه... الان نه! نمی تونم... دل کندن همین الانشم برام سخته، دیگه نمی خوام یه وابستگیه دیگه پیدا کنم...
دیگه موندن بیش از این جایز نیست، با نگاهی دوباره به هردوشون از خونه خارج میشم... هنوز چند قدمی از در آپارتمانش دور نشدم که برمی گردمو رو چشمیه در بوسه ای میذارم، این بار با قدمهای محکم تری راه اومده رو برمی گردم....
عزیزم تو جاده ی فدا شدن
اون که هرگز نمیشه خسته منم!
اونی که با صد امید و آرزو دلشو بسته به عشق تو منم!
آخه تو پاک و نجیبی
تو یه احساس عجیبی
نکنه
فرشته ای تو!
تا ندای عشق رسید بر من
شوق زندگی دمید بر من
می خوام تو دریای چشات
تا جون دارم شنا کنم
می خوام حساب خودمو از عاشقا جدا کنم
فدا شدن برای تو
دلیل زنده بودنِ
می خوام عشق و جنونمو راهیِ قصه ها کنم
آخه تو پاک و نجیبی
تو یه احساس عجیبی
نکنه فرشته ای
تو!
مقصد بعدیم، باشگاه ستاره...
طبق نقشه مون ستاره برای امشب یه مهمونی کذایی ترتیب داده، بزمی که به ظاهر قرار یه پارتی دیده بشه و هیچ مدعوی نداره، کورش از این مهمونی اطلاع داره و می بایست زودتر از هر شب دیگه به خونه بیاد... بعد از اطمینان از اکی بودن برنامه هامون، دستش رو می گیرم، دستبند ظریف یادگار خونه ی پدریم رو به مچ دستش می بندم:
_ از هر خواهری بهم نزدیک تر بودی... به خاطر همه چی ازت ممنوم.
اون فقط اشک می ریزه... ترجیح میدیم بدون کلام دیگه ای خداحافظی رو به دست آغوشمون بسپریم... محکم همو بغل می گیریمو با محبت بازوهامون برای هم آرزوی بهترین ها رو می کنیم!
این بار هم درب موتورخونه رو برای خروج از باشگاه انتخاب می کنم، اما نه از سر ترس و دیده شدن، بلکه فقط برای مرور خاطراته این مکان پرصدا و تاریک...
به یاد ساعات پر دلهره و استرس گذشته از این کوچه ی فرعی باریک پشت باشگاه عبور میکنم و با ورود به خیابون اصلی برای یه تاکسی دست بلند می کنم... آدرس بعدی منزل ودود.
ویلای ودود تو یه شهرک واقع شده... به یاد راه میانبری که مهراد برای صرف زمان کمتری تو ترددم بهم یاد داده بود، از راننده می خوام کنار حاشیه ی اتوبان زیر یه تابلوی تبلیغاتی کوچیک نگه داره. بعد از پیاده شدن از ماشین از گارد ریل مقابلم رد میشم، تپه ی کوچیک گل کاری شده ی روبه روم رو بالا میرم و به ویلاهای حاشیه ی این بلندی می رسم...
روبه روی دری سفید رنگ و آشنا می ایستم، روز اول حضورم در مقابل این ویلای دوبلکس چقدر پر از ترس و ناامیدی بودم و اما الان...
از روی موزاییکای سبزه کاری شده عبور می کنم... به سراشیبی پارکنیگ می رسم... دلم می خواد یک باره دیگه محل تمرینم رو ببینم، پس بدون تغییر مسیر وارد پارکینگ میشم... از کنار ماشین ودود می گذرم و به قسمتی که با یه پوشش برزنتی جدا شده وارد میشم... کفشامو درمیارم... با هر قدمم رو تاتامیا تصویری جلوی چشمم جون می گیره... زنی رو در حال ضربه زدن و چرخیدن دور کیسه بوکس می بینم... درست مثل بار اول از دیدن این گلابی ایستاده لبخند می زنم، چقدر اوایل سخت و کند بهش ضربه می زدم... خودم رو می بینم که به حالت تعادل دراز کشیدم و ودود با پاهای سنگینش از رو شکمم رد میشه... گوشه ی زمین در حال شنا رفتنم که با هر حرکت غلط، توسط ودود ضربه ای به زیر دستم خورده میشه و من با صورت پخش زمین میشم... کنار کیسه دیواری می ایستم، خم میشمو میت پنجه ای زیر پام رو برمی دارم، وسیله ای که شاهد تمام حرفای نزده ی من به کورش بود،حرفایی که با ضربات پاهام گفته میشد... این هم کلاه و دستکشی که این یکی دو ماه اخیر ازش استفاده نمی کردم...
_ اینجایی؟
برمی گردمو به مرد پشت سرم سلام میدم.
_ سلام دخترم...
برای لحظاتی به این صورت جدی که اثر مشت های خورده تو سالهای جوونی روش کاملا پیدا ست خیره میشم. چقدر بار اول از دیدن این چهره ی جدی ترسیده بودم...
_ پس بالاخره تصمیمتو گرفتی!
_ بله!
_ مطمنئنی خودت می خوای این کارو بکنی؟
_ بله!
_ می تونم از بچه ها بخوام ترتیبشو بدن!
_ نمی خوام یه عمر شرمنده ی خودم باشم!
با لبخند سرشو تکون میده:
_ درساتو خوب یاد گرفتی!
_ استادم شمایین!
بعد از یه نگاه پدرانه ی مهربون به پلکان گوشه ی پارکنیگ اشاره می کنه:
_ بیا! یکی هست که خیلی مشتاقه دیدنته!
روبه روی صندلی چرخدار خانومی نحیف و رنجور می شینم... دست رو پاهاش میذارم... سعی می کنه چیزی بگه اما من جز کلماتی نامفهوم چیزی متوجه نمیشم... به ودود نگاه میکنم:
_ با دیدن جسد ویدا سکته ی مغزی کرد... بهبودش بعد از سالها درمان همینقدر بوده... از تو براش گفتم... کاملا از زندگیت آگاهه...
به روی همسر ودود لبخند می زنم... چیزی از حرکت لبهاش دستگیرم نمیشه اما چشماش میگن که خیلی حرف دارن...
_ می خواد انتقام ویدا رو ازش بگیری!
با تعجب به هر دوشون نگاه می کنم... این بار زن با صدای بلندتری سعی داره حرفاشو بزنه... دستشو می گیرمو ازش می خوام آروم باشه...
_ فکر می کنه یا بهتره بگم، فکر می کنیم همسر تو نمونه ای از همون مردیه که ویدا اسیرش شد.
با لبخند اطمینان بخشی قبول درخواستشون رو اعلام می کنم! همسر ودود دستش رو کمی حرکت میده، متوجه منظورش میشم و سرمو رو پاهاش میذارم، چقدر حرکت دستای ناتوانش روی سرم لذت بخشه...
روبه روی استادم می ایستم، از تو جیبم تسبیح یسر قدیمی بابابزرگ، پدر مامان، که همیشه تو جانمازم نگهش میداشتم، درمیارم و به سمتش می گیرم. موقع گرفتنش از دستم خم میشم دستش رو ببوسم که اجازه نیمده و خیلی سریع بلندم می کنه و سرمو می بوسه:
_ چه جوری ازتون تشکر کنم؟
_ ما باید ازت تشکر کنیم، با بودنت تو این خونه دخترمونو برگردوندی!
_ هوای مه گلمو داشته باشین!
_ نگران نوه ام نباش!
می خندم... می خندیم، هر سه نفرمون... بعد از آشناییمون این اولین باره که می بینم با صدای بلند می خنده... یه خنده از ته دل.
_ یادت نره اون یه مرده و این یعنی زورش به تو می چربه، پس فقط باید با هوشت مبارزه کنی!
_ حتما!
_ و اگه قرار شد زنده از اون خونه بیرون نیای، اونم...
_ زندش نمیذارم!
با همون چهره ی جدی همیشگی صورتشو ازم می گیره و به در خروج اشاره میکنه:
_ حالا برو به سلامت.
کنار نگاه خواهرانه و ترسیده ی ستاره، نگاه عاشقانه و پریشون مهراد، حالا نگاه پدرانه و نگران ودود رو دارم... می دونم اگه کمی دیگه معطل کنم جلوی خروجم رو می گیره و خودش نقشم رو اجرا می کنه... با نگاهی دوباره به پدر و مادر ویدا از محل تمرین و محل تولد دوبارم بیرون میام..
ناهارو تو خونه ی پدری سوده کنار خاله لعیا و سوده میگذرونم... دلم می خواست برای آخرین بار از دستپخت خاله و آش دوغای معروفش بخورم... لحظاتمون با خنده و شوخی و یادآوری شیطنت گذشته ها می گذره... موقع رفتن جعبه ای رو به سمت سوده می گیرم، چشماش برق می زنه:
_ وای ریحانه! تو هنوز اینو داری؟
جعبه ای که خودش بعنوان سوغاتی از شمال برام آورده بود... وقتی سیزده چهارده ساله بودیم... از اون روز به بعد بهترین داشته هامون رو توش میذاشتیم:
_ وای این گردنبده... خدایا این عروسک... ئه این توپ شیطونکه... تیله، وای ریحانه این تیله هه یادته؟ بهش چی می گفتیم؟
با دیدن کاغذای ته جعبه دیگه طافت نمیاره و اشکاش سرازیر مشن:
_ داری با من چیکار می کنی ریحان!؟
بعضی از نامه های عاشقانه ی ممد به سوده، نامه هایی که سوده از سر لجبازی پاره می کرد اما من دوباره می چسبوندمشون و توی این جعبه نگه میداشتم... میشینم روبه روش روی زمین:
_ سوده! می دونم انقدر قوی و عاشق هستی که من نباید این حرفا رو بهت بزنم اما مبادا بیماری ممد باعث بشه کم بیاری؟ مبادا از این بابت بهش اخم و تشر بزنی؟
بغلش می کنم:
_ راجع به بچه جدی تر فکر کن، بذار یه بی پناه از محبتتون سیراب بشه، اونوقت مطمئن باش شما هم به برکت وجود اون راحتر با بیماریه محمد کنار میایید...
با تمام وجود وکیلم، خواهرم، یار دبستانیم، یادآور خاطراتم و بهترین دوستم رو بغل می زنم... زیر اشکای روونه صورتامون، کنار گوش هم از دردامون می گیم:
_ ریحانه! چرا زندگیه ما اینطوری شد؟
_ کجای کارمون اشتباه بود؟
_ یعنی من نباید عاشق می شدم؟
_ سوده، دل کندن خیلی سخته...
از دردامون می گیم، تا شاید کار وداعمون راحتتر بشه. از خودم جداش می کنم و همینطور که اون رو زمین مچاله شده از خونشون می زنم بیرون... باید هر چه سریعتر به کار بعدیم برسم... باید به یه آرایشگاه برم!
مقابل آینه رو صندلی میشینم... به خواست آرایشگر گیره ی موهامو باز می کنم، با دیدنشون به حرف میاد:
_ مدل خاصی مد نظرتونه؟
قبل از اینکه چیزی بگم ادامه میده:
_ خب، یه کوچولو مرتبش می کنم، یا بذارین براتون ژورنال بیارم...
با خونسردی به حرکاتش نگاه میکنم... بعد از لحظاتی با چند تا مجله برمی گرده:
_ خب موهاتون انقدر زیباست که نمیشه مدلی براش در نظر گرفت ولی با این حال یه نگاه به اینا بندازین.
مجله ها رو بی هیچ نگاهی رو میز مقابلم میذارم، از تو آینه به چهره ی منتظرش جواب میدم:
_ موکتی!
تقریبا جیغ می زنه:
_ چی؟ این موها رو موکتی بزنم!؟ شوخی می کنین دیگه؟
خیلی جدی اشاره می کنم:
_ اگه از پسش برنمیای بلند شم؟
_ آخه چطور دلتون میاد؟ این موها با این لایت... خواهش می کنم!
دست می برم کاورمو باز کنم که صدای خانومی متوقفم می کنه:
_ برو کنار خودم کوتاه می کنم.
متوجه زن میانسال پشت سرم میشم. از صلابت و نوع پوششش تو این کت و دامن آبی نفتی می تونم حدس بزنم باید مدیر این موسسه ی زیبایی باشه. در حالیکه انگشتانش رو بین موهام حرکت میده، نگاه عمیقش رو به چشمای تو آینه میدوزه. گویا تونسته همه چیز رو از چشمانم بخونه چون بدون هیچ کلامی قیچی رو برمیداره...
با اولین صدای برش چشمانم بسته میشن ولی من بلافاصله بازشون می کنم تا خوب ببینن شهود روزهای شیرین و تلخ زندگیم چطور ازم جدا میشن... تا ببینن موهایی که از دوره ی دانشگاه تا به الان بیش از پنج سانت کوتاه نمی شدن، چطور در مقابل تغییر شخصیت صاحبشون کم میارنو کات میشن... من به چشمای داخل آینه می فهمونم که گذشته رو سپردم به دست این رشته های نازک، به این تارهایی که گاهی وسیله ی تنبیهم می شدن!
نگاهی به کل خونه میندازم؛ تمام وسایل دکوری و دست و پاگیر نشیمن و سالن پذیرایی رو به انباری منتقل کردم، میزای پذیرایی رو به کناره ی دیوارا کشیدم، تلفنای خونه رو برداشتم، ماهی های داخل آکواریوم رو به سرایدار سپردم تا داخل آکواریوم لابی بریزه و حالا نوبت به جمع آوری یادگاری های تصویری رسیده؛ تمام فیلم و عکسای خودم و مه گل رو جمع آوری می کنم، حتا این چشمهای قاب گرفته شده ی روی دیوار بالای تخت رو... تمامشون رو داخل نایلون سیاهی می ریزمو کنار وسایلم تو اتاق میذارم...
عقربه های ساعت بهم یادآوری می کنن که باید کم کم خودم رو مهیا کنم... وارد حمام میشم، همچنان که آب تنم رو برای مرگ آماده می کنه من هم با زمزمه ی شعری زیر لب این قطرات رو همراهی می کنم:
باور کن، باور کن، تنها ماندی دلا
دردا من دردا تو
دردا از عشق ما
باور کن، باور کن، غربت را غصه را
ای آشنا!
باور کن می میری، می سوزی، در گناه
سرگردان، بی سامان، بی یاور، بی پناه
مرگت را باور کن، تنها، بی تکیه گاه
ای هم صدا!
می سوزی، می سازی، با دردی این چنین
بی شعله، بی آتش، بی باور، بی یقین
دلها را باور کن، باور کن
یارا!
علاوه بر نماز وقتم، دو رکعت هم برای گرفتن آخرین نیرو به جا میارم و با قدرت بلند میشم...
به نام خداوند بخشنده ی مهربان.
روبه روی آینه می ایستم...
خداى یکتا که جز او کسی شایسته ستایش نیست.
هدیه ی ودود رو باز می کنم... یک دست بلوز شلوار مشکی باضافه ی یه پنج بوکس...
او همیشه زنده ی پا برجای است پس هیچ گاه خواب سبک و سنگین او را فرا نمی گیرد.
در کمال آرامش این لباس های رزم رو به تن می کنم...
آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است در سیطره مالکیّت و فرمانروایى اوست. مگر می شود کسی شفاعت کند(مردم را) بدون اجازهء او. به پیدا و پنهان ایشان آگاه است.
کفش مخصوص تمرینم رو به پا می کشم...
وایشان ذرّه ای از دانش او را احاطه ندارند. مگر به آنچه او بخواهد. دامنه تخت (سلطنت) او آسمانها و زمین است. نگهداری اینها برایش کاری نیست. و او بلند مرتبه ترین و بزرگ مطلق است .
گردنبد عقیق وان یکاد حاج خانوم رو به گردنم می ندازمو زیر یقه ی بلوزم پنهون می کنم...
در دین اجباری نیست،فرق میان پیشرفت و سقوط بیان شده است. پس آن کس که طغیانگر بود امّا به خدا ایمان آورد به بهترین دستاویز نجات (از پرتگاه) رسیده است که پاره شدنی نیست. و خدا شنوا و دانا است.
حالا نیمچه های چرمم رو به دستام می کشم...
خدا پشتیبان افراد باایمان است آنها را از تاریکیها بیرون می آورد و به طرف نور میبرد. به همان صورت به کسانی که طغیان کردند کمک میکند چنان که که آنها را از نور بیرون آورده به درون تاریکیها میبرد. آنهایند اهل آتش جهنّم و همیشه در آن خواهند بود. (آیات 255 تا 257 سوره ی بقره)
برای آخرین بار چهره ی زن داخل آینه رو از نظر می گذرونم... ابروهای به نسبت پهن و بلند... چشمهایی درشت و مشکی... موهایی که دیگه نمیشه بهشون چنگ زد... لبهایی؟... رژ صورتیم رو برمی دارم... لبهایی مثل همیشه صورتی رنگ و صورتی لاغر و گونه هایی که به واسطه ی لبخند برجسته خواهند شد...
صدای در، یعنی وقتشه... لبخندی اطمینان بخش به بانوی داخل آینه می ندازمو از اتاق خارج میشم...
_ خانومی... عسلی... کجایی تو؟
با شنیدن صداش، چهره ام سرد و سردتر میشه... پیچ پلکان رو رد می کنم و کاملا تو دیدش قرار می گیرم...
_ ریحان، حاضر...
زبونش قفل میشه... از دیدن موهای نداشتم؟ صورت سردم؟ تیپ جدیدم؟... انقدری شکه ست که کیف از دستش میوفته...
_ دوست دارم بهت فرصت بدم تا از بهت دربیای اما انقدری زمان ندارم...
پله ها رو همینطور که پایین میام ادامه میدم:
_ آخه امشب پرواز دارم... برای همیشه می خوام برم... می دونی کجا؟
با نگاه دنبالم می کنه که ادامه میدم:
_ نا کجا!
بی کلام فقط نگام می کنه:
_ نخواستم بدون اطلاع برم، نمی خواستم فکر کنی فرار کردم، موندم تا مجبور نشی عمرتو برای پیدا کردنم بذاری... موندم برای تسویه حساب!
با کمی مکث ادامه میدم:
_ نمی خوای چیزی بگی؟ برای لال بودن الان خیلی دیره ها! باشه من شروع می کنم تا فرصتی هم باشه برای خارج شدنت از ناباوری... پس خوب گوش کن...
یه نفس عمیق می کشم:
_ دیدی بی پناهم، پناهم دادی... تا اومدم گرمای خونه ی جدیدم رو درک کنم، تو شدی زندانبان و من خیلی طول نکشید که فهمیدم پناهگاهم یه سیاه چاله سرد و تاریکه... محکوم شدم به مطیع بودن اما با این حال راضی بودم... تو این جای سرد و ناامن با آغوشت آشنام کردی، با بوی تنی که بین عطرای زنونه به زحمت به مشامم می رسید... همچنان راضی بودم اما انگار تو راضی نمی شدی... پاتو فراتر گذاشتی و من شدم موش آزمایشگاهیت... زیر دست و پات له می شدمو دم نمی زدم... تحقیر می شدم و سکوت می کردم و تو این بی صدایی، صدای خفه ی عقده های درونه تو میشد بلندترین فریاد، و تو فکر می کردی چه قدر مردی! با تمام این ها یه جای کارت می لنگید، می دونی کجاش؟
_ تو با تمام رفتارت، فریادت، نگاهت، با قدرت بازوهات، منو برای لمس آزادی مشتاقتر می کردی... خیلی ممنونم ازت کورش... خیلی... تو بهم یاد دادی می تونم همچنان زن باشم ولی قوی!
فقط نگاهم می کنه.
_ بازم نمی خوای حرف بزنی؟ ادامه بدم؟ تحمل شنیدنشو داری؟ باشه... از قدرتت علیهت استفاده کردم... باید اول از همه از لحاظ جسمی قوی میشدم، پس احتیاج به یه ورزش داشتم، یه ورزش درست حسابی، نه یه چیزی مثل ایروبیک... یادته سایز کم کردم و کمی وزن و تو نفهمیدی که من دارم عضله میارم... یادته شیره ی انگور می خوردم، اونو مربیم تجویز کرده بود... یه مربی مرد، یه مرد واقعی نه یکی مثل تو که نمی دونست زنش چند ساعت از روزش رو تو خونه ی یه مرد غریبه تمرین مبارزه می کنه!
می خندم و سرمو به طرفین تکون میدم:
_ یادته کورشی... چطور مجبورم کردی سر کلاسای ستاره حاضر شم؟ یعنی چطور مجبورت کردم بهم حق کلاس رفتن بدی؟
فکر می کردی با وجود مه گل، نداشتن یه حامی، یه پشتوانه ی مالی و قوانین این کشور نمی تونم طلاق بگیرم... اما نفهمیدی همیشه یه راهی هست... راهی که خودت با مسافرتای خارجیت پیش پام گذاشتی... کی پاسپورت برام گرفت؟ تو... فقط تو! می بینی اون مخالفتایی که برای رفتن به فرانسه داشتم به کجا رسید... الان وقت اینه که بگی آخ...
بالاخره تکونی به خودش میده و با چند قدم به دیوار پشت سرش می چسبه:
_ در اوج خواستنت، داشتنت عذابم می داد... چشمات، معصومیت صورتت و از همه مهمتر نجابتت بعد از سالها تلاش برای فراموشی، یاد الهه رو دوباره برام زنده کرد... دختری که هفت هشت سالی از من بزرگتر بود... همسایه ی دیوار به دیوارمون تو محله ی قدیمی... بخاطر عشقی که به بچه ها داشت همیشه کنارم بود، تو نبود مامان اینا ازم مراقبت می کرد، باهام بازی می کرد، به درسام می رسید... منو الی عاشق هم بودیم، عشق اون خواهرانه و عشق من مالکانه...
می شینه و در حالیکه سرشو به دیوار تکیه میده ادامه میده:
_ من بزرگ می شدمو این باعث میشد الی کم کم ازم دور بشه... این وسط زمزمه هایی به گوشم می رسید، الی باید ازدواج می کرد... نمی تونستم قبول کنم، الهه مال من بود و کسی حق نداشت ازم بگیرتش...
در حالیکه فقط شونزده سالم بود و اون یه دختر بیست و چند ساله، باهاش حرف زدم، بهش از عشقم گفتم... از این که منتظر بمونه تا بتونم خونواده ها رو برای ازدواجمون راضی کنم... در مقابل تمام احساسات من اون فقط خندید، بهم گفت تمام حرفام از سر بچگیه و با بزرگتر شدنم از یادم میره، اون خیلی ساده از کنارم گذشت، بدون هیچ توجهی به قلبم...
الی عقد کرد و من دیوونه شدم... هیچکس دلیل ناسازگاریامو نفهمید، دیگه هیچی برام مهم نبود... دورادور مراقبش بودم، با اینکه خندیدنش و دست به دست شدن با نامزدش آتیشم می زد اما با این حال بازم دنبالش بودم...
تا اون روز که تو راهه رفتن به محل قرار با همسرش، تصادف کرد و برای همیشه تنهام گذاشت... هیچوقت نتونستم خودم و الی رو ببخشم و البته خدا رو! حاله خرابم خرابتر شده بود، دیگه درس و مشقی نبود، افتادم دنبال کار و سربازی ولی بازم نتونستم فراموش کنم تا اینکه راهیه غربت شدم...
چشماشو می بنده و ادامه میده:
_ اونجا، تو یه کشور تقسیم شده، گرفتار یه باند قاچاق انسان شدم که مجبورم می کردن برای زنده موندن با زنایی چند برابر مسن تر از خودم رابطه داشته باشم...
چشماشو باز می کنه:
_ مقصر تمام اینا الهه بود... و تو شدی الهه ی من! به اصرار مهتاج برای خواستگاری اومدم، جوابم برای این ازدواج منفی بود ولی با دیدنت... الهه برگشته بود و من نباید این بار از دستش می دادم... تحقیق کردم و از حرفای خاله خان باجیا فهمیدم داری برای ازدواج مجبور میشی و این بهترین فرصت برای به دست آوردنت بود... کارم مشکل نبود چون تو خیلی ساده بودی!
لبخند می زنه:
_ الی منو نخواست و این یعنی تو باید به جای اون عاشقم می شدی... ترس تو از مردا یه خرده مشکل ساز شد اما من کارمو خوب بلد بودم... بالاخره اسیر شدیو بازی اصلی من شروع شد... از عذاب کشیدنت لذت می بردم... از گریه هات، ترست، از اینکه حق نداشتی حرف بزنی... دیگه کم کم به رفتارم عادت کردی و من اینو نمی خواستم... هر اندازه پوست کلفتر می شدی به همون اندازه تنبیهت بزرگتر میشد...
_ چرا من!؟
_ گناه تو بزرگتر از الی بود! چون تو باعث شدی من دوباره همه چی رو به یاد بیارم!
_ یعنی تو تمام این پنج سال من برات الهه بودم؟ حتا تو...
_ الی با تن و بدن تو، با زمزمه های عاشقونت منو آروم می کرد... تنها زمانیکه نمی تونستم عذابش بدم همون موقع بود!
_ تو یه بیماری کورش، یه روانی... تو دیوونه شدی... یه روانیه آشغال... حالا تو گوش کن! نباید می گفتم اما میگم... میگم که مهراد، خواهر زادت عاشقمه... تو انقدر تو جنون خودت غرق بودی که نمی دیدی یه نفر به زنت نظر داره...
بلند میشه:
_ داری دروغ میگی... مهراد؟
_ به توئم میگن مرد! صد تا سور زدی به هر چی بی غیرت تو عالمه... زیر گوش تو، من شده بودم عشق یکی دیگه! نفهمیدی بازم یکی پیدا شده تا الهتو ازت بگیره!
_ می کشمت عوضی... می کشمت!
و به سمتم هجوم میاره... جا خالی میدمو با دستایی که تو هم قلاب کردم می کوبم رو کمرش و می خوره زمین... سریع بلند میشه...
_ این صدا رو می شنوی؟ می دونی این صدای بلند موزیک برای چیه؟ شاید فکر می کنی بخاطر مهمونیه ستارست، اما نه! برای اینکه هیج کس متوجه نشه داره تو این خونه چه اتفاقی میوفته... نمی خوام کسی متوجه مرگت بشه!
_ تو می خوای منو بکشی؟
_ فکر می کنی از پسش برنمیام!؟ همون موقعی که تو با الهت عشق و حال می کردی من به فکر کشتنت بودم... تو اون گیلاسی که اون روز از دستم افتاد می دونی چه قرصی انداخته بودم؟ اگه مه گل نبود تو هم الان پیش الی جونت بودی، عوضی...
دوباره بهم حمله میکنه... یه لگد به کناره ی پام می زنه ولی من با ترفندی که ودود یادم داده پامو می چرخونم و این باعث میشه شدت ضربه به خودش برگرده و تو این حین یه مشت حواله ی صورتش می کنم... گیج از درد پا و صورتش کمی سرشو تکون میده و عقب میره...
مجالی بهش نمیدم و با پام ضربه ای به پهلوش می زنم... به خودش میاد و جلوی ضربه ی بعدی رو با گرفتن پام می گیره و همین باعث میشه بخورم زمین... می خوام بلندشم که پاشو بلند می کنه تا بکوبه به شکمم و من با عقب کشیدم ناکامش می ذارمو سریع بلند میشم...
_ وای می خواستی بزنی تو شکمم؟ می خواستی بچمونو بکشی؟ کورش تو انقدر احمق بودی که متوجه نشدی بچه ای در کار نیست! تو با رفتارت بهم یاد دادی برای هر کاری دروغ بگم... برات نقش بازی کنم... اون روز بعد از ماهها متوجه غیبتم تو باشگاه شدی و من با ترفند حاملگی بهت رو دست زدم... خیلی خری کورش، خیلی!
به سمتم یورش میاره، خودمو می کشم عقبو با گرفتن دستش سعی می کنم بچرخمو بکوبمش زمین اما قدرتش باعث میشه گیر بیوفتم... از پشت نگهم می داره، قبل از اینکه صدای شکستن استخونامو بشنوم، با ارنج دستم می کوبم به قفسه ی سینش و بلافاصله ازش فاصله می گیرم... صورتش از درد جمع شده، بهش نزدیک میشم و با یه مشت به سمت گیجگاهش سعی می کنم گیجش کنم اما جلوی ضربمو می گیره و اون یه مشت میزنه... سرمو عقب می کشم اما دیر شده و ضربش به گوشم می خوره... به دردم اهمیتی نمی دمو با قدرت به ساق پاش می کوبم، کمی خم میشه و من از فرصت استفاده می کنم و با یه هوک چپ باعث میشم سرش بیفته، همزمان که سرشو با قدرت به پایین می کشم رانوم رو هم به شدت بلند می کنم... ضربه ام درست می خوره وسط صورتش...
_ اگه از بابت جدا کردن مه گل از پدرش یه خرده عذاب وجدان داشتم حالا دیگه با شنیدن حرفات اونم ندارم... دارم یادگاری الی جونتو ازت می گیرم بی شرف!
با دیدن خون بینیش و حرفایی که زدم وحشی تر میشه و به سمتم حمله می کنه، می گیرتمو می کوبتم به دیوار... درد عمیقی سرتاپام می پیچه... تقلا می کنم ازش جدا شم... از دیوار جدام می کنه و دوباره و دوباره می کوبتم... بین دردی که هر بار خوردن به دیوار شدت پیدا می کنه مراقبم سرم برخوردی با دیوار نداشته باشه... تو حینی که از دیوار جدام می کنه صورتم به کتفش می خوره و همین باعث میشه با قدرت شونشو بین دندونام بگیرم... از شدت درد با ضربه ای که به کنار صورتم می زنه پرت میشم زمین... تا بخوام برای بلند شدن نیرومو جمع کنم ، لگدایی حواله ی پهلو و شکمم میشه... همونطور که ودود خواسته شکمم رو سفت می کنم تا از شدت ضرباتی که می خورم کمتر بشه... اما انقدر قدرت پاهاش زیاده که با هر برخوردش احساس می کنم دل روده هام تو دهنم میاد.. حواسمو جمع می کنمو با ضربه ی بعدیش به پای ثابتش یه زیر پا می زنمو میندازمش زمین... بلند میشمو به سمت طبقه ی بالا میدوئم... وسط پلکان با دستش می کوبه به کمرم، در حال افتادن دستم رو به میله ها می گیرم تا مانع برخورد صورتم با لبه ی پله ها بشم... برمی گردمو با ضربه ای به رونش تعادلش رو بهم می زنم و اون رو هم میندازم... سعی می کنم همینطور پهن شده رو پله ها بالا برم که مچ پامو می گیره... تقلا می کنم... اما اون داره منو به سمت خودش می کشه... میله رو محکمتر می گیرم، در حالیکه نگاهی بهش میندازم تمام قدرتم رو تو پای آزادم می ریزمو بشدت به صورتش می کوبم... پامو ول می کنه و رو پله ها سرازیر میشه...
متوجه میشم بی حرکت پایین پله ها افتاده... با دلهره نزدیکش میشم... کناره سرش داره خونریزی می کنه، و این یعنی... خدای من نکنه مرده باشه! دستمو به سمت گردنش می برم تا نبضشو بگیرم اما یه چیزی مانعم میشه... یه حسی مثل ترس! من قصد کشتنش رو نداشتم، تا کسی متوجه نشده باید برم... به سرعت وارد اتاق میشمو با برداشتن وسایلام دوباره برمی گردم سمت پله ها که سرجام میخکوب میشم... کورش سر جاش نیست!
تمام نیرومو از دست میدم... وسایلام از دستم گوشه ی دیوار رها میشن... یعنی کجا رفته... نگاهی به نشیمن بالا میندازم، تو اتاق مشترک که نمی تونه باشه چون من الان از اونجا اومدم بیرون... پس پشت کدوم یکی از درای روبه رومه... حس خیلی بدی دارم... سرجام بی حرکت می ایستم... قدرت فکرم رو از دست دادم... مطمئنم دیگه نمی تونم زنده از این خونه بیرون برم... نگاهم بین درای مقابلم در چرخشه... با ترس قدمی بی هدف به جلو برمی دارم که....
که چیزی می پیچه دور گردنم و من رو زمین کشیده میشم...
_ کثافت، تو می خواستی منو بکشی؟ توئه احمقه ترسو؟
می چسبوندم به دیوار روبه روی پله ها، دستش همچنان از ساعد به گلوم فشار میاره... تمام حرکات دست و پامو با اندامش کنترل کرده:
_ همیشه وجودت عذابم میداد... اگه نبودی من الی رو اذیت نمی کردم... می دونی تو اون سه روزی که تنبیه می شدی من چه عذابی کشیدم... تو باعث شد الی عذاب بکشه!
نفسم داره میره... باور نمیشه چند سال با یه دیوونه زندگی کردم... چقدر خدا دوستم داشت که تا به الان زنده ام... خدا! خدایا کمکم کن... دارم می میرم...
_ آشغال... به خاطر الی تا حالا نکشته بودمت... ولی الان دیگه وقتشه....
تنها تصویر توی ذهنم نگاه مه گله نازمه... خدایا به خاطر بچم!
_ ازتون متنفرم... از تو، از الی، از همه ی زنا... از کسی که شما رو آفرید...
حس می کنم صورتم داره متورم میشه، آب از چشمام سرازیر شده... صدای ودود می پیچه تو سرم؛ اون یه مرده و تو باید از هوشت استفاده کنی... دیگه توانی برای فکر کردن ندارم... اما نمی تونم تسلیم بشم...
به زحمت پلکایی که دارن بسته میشنو باز نگه میدارم، به صورت خونیش که ترسناک تر از هر زمان دیگه ای دیده میشه نگاه می کنم و به چشمای شیطانیش خیره میشم... نه با نگاه خودم، با نگاه چشمای قاب شده ی روی دیوار... با چشمای الهه... دیگه نمی تونم صداشو بشنوم... چشمام دارن بسته میشن... حس میکنم تمام وجودم از دهنم داره خارج میشه... نمی بینمش، دیگه باید کم کم صدای شکسته شدن استخون گلمو بشنونم، اما... احساس می کنم داره از فشار روی گردنم کم میشه، این حس تو یه لحظه ست اما برای من همین یه آن کافیه... هلش میدم عقب،... فقط خیره نگام میکنه... به سرفه افتادم اما الان وقتش نیست... به ودود قول دادم اگه قراره بمیرم اونم بکشم... از دیوار جدا میشم به یاد تموم این پنج سال، تمام نیرومو یه جا جمع می کنم و در حالیکه می چرخم آخرین ضربمو به کنار صورتش می زنم، به شدت می خوره به نرده ها و بسمت پایین سقوط می کنه... مثل همیشه!
صدای دلنشین شکستن میز پایین کنار پله ها، میشه زنگ پایان مبارزمون! میشینمو حالا با خیال راحت سرفه میکنم... دیگه تموم شد... بین سرفه هام اشکام سرازیر میشن... توانی برای فهم اشکام ندارم!
هنوز کارم تموم نشده! از تو گلدون کنار پلکان پنجه بوکس اهداییه ودود رو برمی دارم... از این وسیله استفاده نکردم تا مبارزمون عادلانه باشه اما حالا نه به خاطر خودم، به خاطر تمام زنا و دخترایی که به نوعی باهاش در ارتباط بودن این کارو می کنم... با آرامش از پله ها پایین میام، می شینم کنار جسد نیمه جونش، پلکاش تکون می خورن، اما چشماش همچنان بسته ست...
_ صدامو می شنوی کورش؟ منم ریحانه! باورت میشه این بلا رو من سرت آورده باشم؟ خودت خواستی اینطوری بشه من بی تقصیرم! تو به کسی چیزی نمیگی، نمی خوای که همه بفهمن از زنت کتک خوردی! هیچ وقت سعی نکن دنبالم باشی! من دیگه نمی خوام مردی رو که در مقابلم خرد شده ببینم!
همینطور که با دست چپم صورتش رو نوازش می کنم، پنجه بوکسم رو با دست راستم مشت می کنم... نوازشم رو از موهای سرش شروع می کنم، به سمت پایین میام، با انگشتام رو پیشونیش چند خط فرضی می کشم... با کشیدن دستی به چشم و ابروش خط بینیش رو دنبال می کنم، از لبهاش می گذرم و می رسم به نقطه ی همیشگی روی چونش، چقدر این فرورفتگی برام پرخاطرست... اما دیگه نباید خاطره ای باقی بمونه، پس...
خونی که از خرد کردن چونش بیرون می پاشه بهم میگه دیگه نقطه ای وجود نداره!
در حالیکه جسم مرد زندگیم پشت سرم به بدترین شکل افتاده، من با آرامشی عجیب مشغول تعویض لباس هام هستم... بوت های بلند مشکیم رو به پا می کنم و بعد از بستن روسریه طلایی رنگم، پالتوی هم رنگ و جنس بوت ها رو بدون بستن دکمه ها روی بلوز و دامنم به تن می کنم... قبل از خروج دوباره به کنار جسم نیمه جون روی زمین برمی گردم... خم میشمو زنجیر دور گردنش رو می کشم:
_ اینم یه یادگاری برای دخترم!
سوئیچ هامرو از جاکلیدی برمی دارم وبالاخره برای همیشه از خونه خارج میشم... با اولین قدمی که بیرون میذارم، صدای موزیک قطع میشه... می دونم ستاره از پشت دوربین آپارتمانش زیر نظر گرفتتم، می دونم الان خبر سلامتیم رو به خونواده ی جدیدم اطلاع میده... براش بوسه ای می فرستمو به سمت پارکینگ میرم...
وقتی زندگیت شده یه زندون
وقتی دلگیری از این و از اون
وقی روزگار نا روزگاره
وقتی روبه روت تنها دیواره
تو جاده ی منتهی به فرودگاه، تو این دل شب، من به سمت رهایی پیش میرم... بدون هیچ ترس و یأسی... من تونستم از جهنمی بنام کورش عبور کنم، پس شکافتن سیاهیه روبه روم هیچ وحشتی نخواهد داشت...
وقتی تنهاییت قد یه دنیاست
وقتی خوشبختی برات یه رویاست
وقتی بودنت درد و تکراره
از درو دیوار برات میباره
برای لحظاتی کنار اتوبان توقف می کنم... تمام عکس و فیلم و لباسهای رزمم رو به آتیش میکشم... چقدر نور این شعله های کوچیک بر این سیاهیه شب برتری داره... چقدر این روشنایی در مقابل نور رهاییم حقیر بنظر میاد...
از تو آینه ی ماشین نگاهم به چشمام میوفته... صدای خواننده ی پیچیده تو سرم رو بلند همراهی می کنم:
تو تنها نیستی... یکی باهاته
یکی که برق توی چشاته
نمیشه عقربه ها رو به عقب برگردوند
نمیشه که قصه ی زندگی رو از سر خوند
با قدم هایی محکم و استوار وارد سالن فرودگاه میشم، آنچنان با قدرت قدم برمی دارم که لرزش زمین رو زیر پاهام حس می کنم، حسی که باعث میشه فکر کنم مورد توجه مردم اطرافم قرار گرفتم تا جایی که حرکت سر آقایون رو ابراز احترام تلقی می کنم و نگاه خانوما رو تحسین آمیز! حسی که باعث میشه بی اراده لبخند بزنم...
زندگی درست مثل یه جاده یک طرفست
یهو میبینی نداری دیگه راه پیش و پس
چشماتو نبند روی زندگی
آخرش باید حرفاتو بگی
نذار روزگار برنده باشه
نذار که سفرت شرمنده باشه
نگاهی به دور تا دور سالن میندازم... متوجه یه دختر بچه ی کوچولو میشم... می شینمو آغوشمو براش باز می کنم، مه گلم با شوق خودش رو تو بغلم میندازه، با تمام وجود به خودم می فشارمش... بی توجه به اطرافم بلند میشمو می چرخم... خدایا ازت متشکرم!
نمیشه برگشت به اول راه
دنیا رنگیه نه سفیدو سیاه
وقتی که زخماتو میشماری
وقتی که به هیچکس امید نداری
یکی با تو هست تو تنها نیستی
تنها آدم تو دنیا نیستی
وقتی به خودم میام که تو حلقه ی یارانم قرار گرفتم... ودود و همسرش، سوده و ممد، مهراد و عسل! بین تمام حرفایی که می زنیم من فقط صدای خنده هامونو می شنوم... و بالاتر از تمام این صداها من لبخند خدا رو می بینم...
همچنان که دست به دست دخترم قدم برمی داریم برمی گردیم و از پشت شیشه برای آخرین بار برای دارایی هامون دست تکون میدیم...
کنار پنجره ی هواپیما در حالیکه دخترم تو آغوشم خوابش برده نشستم، صدای مردی توجهم رو به سمت صندلی کناری جلب می کنه:
_ تنها سفر می کنید؟
با نگاهی به چشماش متوجه حرف اصلیش میشم، لبخند محوی می زنمو در حالیکه با حرکت دست چپم اون رو متوجه حلقم می کنم پاسخ میدم:
_ نه!
چهره ی مأیوسش نشون میده اون هم متوجه پاسخ واقعی چشمانم شده... نگاهی به حلقه ی داخل انگشتم میندازم، این انگشتر جدا از معنی واقعیش، برای من حکم نشون داغ شده ای روی پوستم داره تا یادآور این موضوع باشه که من دیگه اجازه ی ورود مرد دیگه ای رو به زندگیم نخواهم داد! بوسه ای رو پوست لطیف دخترکم می ذارم و چشمانم رو می بندم:
وقتی برای تو ترس! من از مشکلات فرار کردم
وقتی برای تو پدر! من با فرار به بی مسئولیتیم دامن زدم
وقتی برای تو عشق! من با بی قیدی سکوت کردم
وقتی برای تو کورش! من بی صدا باید تحمل می کردم
وقتی برای تو، دخترم! من متحمل ضعف بیشتری شدم
وقتی برای تو، خشم! من ضعیف بودم، بی فکر هم شدم
وقتی برای تو، نفرت! من بی عقلی کردمو به جنون رسیدم
وقتی برای تو، من! من از خودم گذشتم
اینجا بود که فهمیدم تو، همون منی! و این یعنی مسئول واقعی، من هستم و باید برای نجاتم من رو بخوام... و این شد که حالا با تمام وجود فریاد می زنم:
وقتی برای من!
پایان.
پایانی برای رفقای کنجکاوم...
_ خاک بر سرت با این زن گرفتنت!
_ تو گذاشتی تو کاسه م یادت رفته!
_ از سرتم زیاده، خوشم میاد خوب داره تلافی می کنه!
_ ترو خدا ریحان! یه کاری بکن، تحمل قهرشو ندارم.
_ مهراد میام می زنم تو سرتا!
_ ما کتک خوردتیم آبجی.
_ آقایی!
_ غولومتیم!
_ سروری!
_ چاکریم...
با صدای فریاد ودود هر دو ساکت می شیم:
_ کی می خواید بزرگ شید آخه؟
میاد نزدیک تر و با یه چشم غره به من، دست مهراد رو می پیچونه برای خروج وادارش می کنه، اعتراضات مهراد به جایی نمی رسه و این ودود که درو باز می کنه و میندازتش بیرون:
_ این جا برای مردای زن ذلیل جایی نیست... برو هر وقت آدم شدی بیا!
تو این حین مه گلم، دخترکم از راه میرسه و این بار اون میانجی گری می کنه:
_ وای باباجونی ببخشش دیگه، عموییم گناه داره...
به بحثشون لبخندی می زنم، همچنان که ازشون فاصله می گیرم وارد اتاقم میشم... لبه ی پنجره می شینم و به قاب عکس روی دیوار خیره میشم... عکسی از من، ودود، مهراد، عسل، مه گل و بچه های مهراد! ده سال گذشت... سخت گذشت اما گذشت!
بعد از رسیدن به اندونزی با کشتی باری به صورت قاچاق وارد استرالیا شدیم... تقریبا شش ماهی تو کمپ پناهندگان بودیم... با توجه به مدرک مدیریتم، ارائه حساب بانکی معتبر و تسلطی که به زبان انگلیسی داشتم زودتر از بقیه ی پناهنده ها اجازه ی مصاحبه گرفتم... وقتی مآمور رسیدگی به پرونده ی مهاجرتم در مورد دلیل پناهندگیم پرسید اینطور پاسخ دادم که همسرم توسط عده ای تهدید میشد، تا اینکه یک شب من و دخترمون رو مجبور به ترک کشور کرد، بعد از رسیدن به اندونزی مطلع شدم همسرم توسط عده ای مورد ضرب و شتم قرار گرفته... با تحقیقاتی که انجام دادن متوجه صحت صحبتام شدن و برام اجازه ی خروج از کمپ رو صادر کردن... زندگیم خیلی سخت گذشت... با مدرکم نتونستم کاری پیدا کنم مجبور بودم با هنرایی که بلدم، روزگارم رو بچرخونم... دلم نمی خواست به حساب بانکیم دست ببرم... تا اینکه ودود بهم اطلاع داد همسرش فوت کرده و قصد داره برای همیشه به کانادا سفر کنه... با رفتن ودود به کانادا و تلاشی که برای گرفتن اقامت برای من و مه گل داشت، بالاخره الان کنار اون ساکن این کشور هستیم... بعد از یک سال مهراد و عسل و پسر چهار سالش به ما ملحق شدن... عسل برای بار دوم باردار شد و این بار یه دختر کوچولو به جمع خانوادگیمون اضافه شد... حالا دیگه یه خانواده دارم که برام خیلی مقدسن... حضور ودود کنارم برای تربیت و پروش مه گل خیلی کمک کننده ست، تا جایی که من گاهی پدر خطابش می کنمو مه گل باباجونی... دخترم در آستانه ی جوانیه، از گذشته و اتفاقاتی که افتاده براش گفتم... حالا اون میدونه با ضربه ای که در اثر افتادن از بلندی به پدرش وارد شد کورش قطع نخاع شده و تو آسایشگاه روانی بستریه...
از ایران و تمام گذشته هام با خبرم... می دونم سوده و محمد دو تا بچه از پرورشگاه به فرزندخوندگی قبول کردن... می دونم ستاره و امیر کنار تنها فرزندشون، امیرحسین، زندگیه خوشی رو سپری می کنن... خونواده ی من و خونواده ی کورش دلیل سفرم رو همون دلیلی که برای قاضی آوردم می دونن... کورش بعد از اون اتفاق سکوت کرده... خبر زیادی ازش ندارم... تنها عکس العملم از شنیدن وضعیتش تنها یه قطره اشک بود... می دونم یک روز در محضر خدا باید پاسخگو باشم، اما نگرانی از این بابت ندارم...
_ دخترم این جایی؟
_ بله پدر، بفرمایین داخل...
ودود سرش رو از لای در داخل میاره، از نگاهش متوجه میشم باز هم متوجه دلتنگیم شده، لبخندی می زنه و به بیرون اشاره می کنه:
_ داریم میریم منت کشی... تو هم میای؟
_ وای شما هم!؟
_ چیکار کنم بابا حریف این دو تا پدر سوخته ها نشدم!
_ باشه بریم من این دفعه باید یه خودی به این عسل نشون بدم... دیگه خیلی داره عروس بازی در میاره ها! یه نیشگون خواهر شوهری ازش بگیرم درست میشه.
با صدای مهراد صدای خنده هامون بلند میشه:
_ کی می خواد برای خانوم من شاخ بشه!
بهترین رمان های ایرانی رو اینجا گذاشتم