رمان يک عشق یک تنفر: فصل ششم - قسمت پایانی

قسمت پایانی رمان یک عشق یک تنفر

یک ماه از طلاق فاطمه وشاهرخ میگذشت وبدون همدیگر را ببینند وفاطمه هم در اخلاقش هیچ تغییری نداده بود.
مامان:سلام دخترم بالاخره اومدی؟؟؟بدو برو لباس هات رو عوض کن که داداشت نیم ساعت دیگه میرسه.بدو برو
-مامان من اصلا حوصله ندارم میرم بخوابم
-یه امروز رو بخاطر مادرت حوصله داشته باش دیگه؟؟
فاطمه لحظه ای دلش به حال مادرش سوخت او حق نداشت به خاطر شاهرخ دل مادرش رابشکند بنابراین رفت ولباس هایش را عوض کرد و پائین امد.
بابا:سلام ما اومدیم.

[ شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ تینـــا ] [ ]

رمان يک عشق یک تنفر، به قلم فاطمه سعادتی راد: فصل یکم تا پنجم

رمان يک عشق یک تنفر

نوشته: فاطمه سعادتی راد

فصل ۱ تا فصل ۵

[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۱ ] [ تینـــا ] [ ]