رمان ارمغان باران: فصل نهم تا هجدهم

امير بين راه تا رسيدن به خونه ي ما مدام ميگفت كه بايد گذشته ها و اتفاقاتش رو فراموش كنم و سعي كنم به اينده ام فكر كنم اما من هرگز نميتونستم خودم رو و همين طور شيدا اكبري رو ببخشم.ما مسبب مرگ خواهرم فرانك بوديم.
خاله هم از بيمارستان مرخص شده بود و حال عمومي خوبي داشت.بعد از شام به اصرار سعيد و فرناز و باران به بقيه گفتيم ميريم پارك يه دوري بزنيم وشايد دير برگرديم.اول كمي قدم زديم.باران و فرناز دست هم رو گرفته بودن و كمي جلوتر از ما راه ميرفتن.ما هم دورا دور مواظبشون بوديم تا اينكه يه سگ مشكي بزرگ با قلاده اي كه در تاريك شب ميدرخشيد از ميون بوته هاي كنار پارك پارس كنان به سمتشون پريد.

[ یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ تینـــا ] [ ]

رمان ارمغان باران به قلم henia: فصل یکم تا هشتم

رمان ارمغان باران

نویسنده: henia

قسمت ۱تا قسمت ۸

صدام هر لحظه بالاتر میرفت .مشتمو روی میز کوبیدم و گفتم:
"لعنت به من.لعنت به شیدا اکبری..."
"اااااااااا فرشاد.زشته.میدونم خیلی فرانک رو دوست داشتی اما تو نباید دیگه بهش فکر کنی.من نمیگم فراموشش کن اما تو ام نباید خودتو عذاب بدی.چون چیزی حل نمیشه.الان مدت ها از اون قضیه گذشته و همه باهاش کنار اومدن امم این فقط تویی که گاه و بی گاه خودتو سرزنش میکنی."
چون دید من حرفی نمیزنم گفت:
"چی میخوری سفارش بدم؟نصف وقتمون تلف شد.با یه فنجون قهوه که موافقی؟"

[ شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ تینـــا ] [ ]