رمان آن روی دیگر عشق: فصل ۲

رمان:آن روی ديگر عشق

نوشته:SaMirA.Ha

امیدوارم خوشتون بياد

نظر بديد؟

فصل ۲

منبع:.forum.98ia.com

[ پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۱ ] [ تینـــا ] [ ]

رمان آن روی دیگر عشق: فصل ۲ و ۳

رمان آن روی دیگر عشق

فصل ۲ و ۳

با بچه ها تصميم گرفتييم كه با هم بريم كارهاي دانشگاه مون رو انجام بديم داشتم حاضر ميشدم كه مامانم صدام زد وگفت بيا صبحونه جواب دادم باشه الان ميام رفتم سمت آشپز خونه صبحونه رفتم و صبحونه ام رو خوردم واز خونه خارج شدم خونه ما با خونه بهار اينا به اندازه يه كوچه فاصله داشت رفتم دنبال اون كه باهم بريم
رسيدم و زنگ زدم ديدمدادش در و باز كرد بهش گفتم سلام ببخشيد بهار هست ؟
بهم تعارف كرد كه برم داخل گفتم نه همين جا خوبه مياستم تا بياد يه هو بايه صداي كه توش جديدت باشه گفت ميگم بفرماييد داخل !!!!!!!!!!
منم كه ديدم بيشتر از اين بايستم خوب نيست به ناچار رفتم داخل ديدم بهار اومد استقبالم بهش سلام دادم و گفتم دختر زود باش ديگه دير شد !!!!!!!!
بهار -بيا تو رفتيم تو يه خونه شيكتميز ي داشتن آدم خوشش ميامد واقعا خونه قشنگي داشتن

[ پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۱ ] [ تینـــا ] [ ]

فصل ۱ رمان آن روی دیگر عشق

رمان آن روی ديگر عشق

نوشته:SaMirA.Ha

امیدوارم خوشتون بياد

نظر بديد؟

فصل ۱

منبع:.forum.98ia.com


برچسب‌ها: آن روی دیگر عشق
[ چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۱ ] [ تینـــا ] [ ]