رمان وقتی برای تو وقتی برای من فصل هشت تا دوازده

چشمانم رو از سیاهیه بالای سرم می گیرم و به نقطه های لرزون روشن روبه روم می دوزم، حالا که ستاره ای برای سوسو کردن تو این شبای تارِ انتظار وجود نداره، بهونه ی قلبم رو برای دیدن چشمک ستاره ای با این نقطه های نورانی شهر پاسخ میدم. شهری که تا چند وقت دیگه نشونی از من نخواهد داشت... از تراس خارج میشم و قدم به داخل اتاق میذارم. همزمان با من کورش هم در حالیکه با مبایلش مشغوله وارد اتاق میشه. نیم نگاهی بهم میندازه و دوباره سرگرم کارش میشه... بی توجه بهش روبه روی آینه می ایستم و خودم رو برای خواب آماده می کنم؛ _ نپوشش! با شنیدن صدای متعجبش در حالیکه دستام رو برای به تن کردن تاپم بالا بردم، متوقف میشم... برمی گردمو با پرسش نگاش می کنم... با چشمای ریز شده به سمتم گام برمی داره، روبه روم می ایسته و لباسو از گردنم خارج می کنه: _ وا! کورش چیزی شده؟! نگاهی عمیق به بدنم میندازه، دستاشو رو پهلو هام چند بار بالا پایین می کنه: _ شلوارکتو دربیار! _ چی؟ توجهی بهم نداره، دوباره همینطور که بالاتنمو وارسی می کنه ادامه میده: _ مگه با تو نیستم؟ درش بیار... زود. فکر می کنم باز هم روش جدیدی برای شروع رابطه پیدا کرده، با این فکر کمی ازش فاصله می گیرم: _ این کارات چه معنی میده؟ یهو میای تو اتاقو میگی درش بیار!؟جدی نگام می کنه... نگاهش افکاری که تو ذهنمه رو پس میزنه... متوجه میشم دلیل کاراش چیزه دیگه ای باید باشه؛ _ خودم درش بیارم؟ بالاجبار شلوارکمو از تنم خارج می کنم... رومو ازش می گیرم... منتظرم ببینم می خواد چیکار کنه... دستی به کنار پاهام میکشه؛ _ تو سایز کم کردی؟!وای نه! پس بالاخره متوجه شد... منتظر برای جواب، نگاهشو روی صورت و اندامم می کشه؛
_ نه! من که چیزی متوجه نشدم... _ وزن کم کردی... کاملا مشخصه. جوابی نمیدم، یکی از دستاش رو زیر زانوهام میندازه و با یه حرکت سریع بلندم می کنه، مثل یه وزنه بالا پایینم میشم... اینطور که به نظر میرسه سعی داره وزنم رو چک کنه؛ _ آره، سبک تر شدی، چرا زودتر متوجه نشدم! میذارتم زمین، دستمو می گیره و دنبال خودش به سمت در می کشه: _ حالا معلوم میشه... بیا باید بری رو ترازو... _ کورش اشتباه می کنی... من یعنی از خودم خبر ندارم؟ میدونم فایده ای نداره، وارد آشپزخونه میشیمو اشاره می کنه برم رو تزازوی دیجیتالی کنار پنجره بایستم... با دیدن شماره ها، سرشو تکون میده... ازش فاصله می گیرم، در حالیکه سعی می کنم به چرخش زبون تو دهنش بی توجه باشم راه حلی پیدا کنم: _ خب طبیعیه... مثلا دارم میرم ورزشا... بالاخره پیش میاد... مربی ایروبیک گفته اولش اینطوریه... درست میشم... کورش؟ بهم رژیم غذایی داده... اجازه ی ادامه ی حرفم رو نمیده: _ مگه نگفتم نمی خوام یه اینچ اینور اونور بشی... گفتم یا نگفتم؟ اونوقت تو دو کیلو کم کردی؟! _ وای کورش نمی تونم که خودمو از بقیه جدا کنمو بگم من ورزش نمی کنم تا مبادا وزنم کم شه... _ مگه من نگفتم نمی خوام ورزش سنگین بکنی؟ _ خب رقصیدن که دیگه سنگین نیست... هست؟ کورش! قول میدم تا چند وقت دیگه... _ گفتم یا نه؟! سرمو به معنی تأیید حرفش تکون میدم... میرسه بهم، خودمو نادم و پشیمون نشون میدم:_ ببخشید... چیزی نمیگه، همجنان با غضب نگاهم می کنه، تصمیم می گیرم قبل از اینکه اون فکر تنبیهی به ذهنش برسه من راه حلی پیدا کنم... با تردید و چهره ای دلواپس نگاهش می کنم، سرمو می برم جلو و خیلی کوتاه و آهسته به لبش دندون می زنم... امیدی به جواب گرفتن از این حرکتم ندارم ولی حداقلش اینه که مکثی تو افکارش میندازم... سرمو میکشم عقب و با همون حالت قبل نگاش میکنم... هیچ تغییری تو صورت عصبانیش نمی بینم، اما چشماش بالاخره لوش میده، همین جسارت بهم میده: _ باشه بابا فهمیدم خر نشدی! محکم جلوی دهنمو می گیرمو یه قدم میرم عقب، خودمم از حرفی که یهو اومد تو دهنم شکه میشم... با وحشت و تعجب نگاش می کنمو سرمو به معنی نفی تکون میدم... نگاه خندونش کمی آرومم می کنه، دستامو از جلوی دهنم برمی دارمو دوباره به حرف میام: _ خب چیکار کنم؟ نگاتو چی معنی کنم؟ چیزی نمیگه... _ تازه خر که معنی بدی نداره... خر یعنی بزرگ! در حالیکه دیگه مطمئنم حواسشو از موضوع منحرف کردم ازش فاصله می گیرم و عقب عقب خودمو به بیرون از آشپزخونه میرسونم... خیره به صورتم به سمتم حرکت می کنه: _ تازه قدیما به کسی که خیلی بزرگ بوده می گفتن اَه طرف چه خریه! و بلافاصله با جیغ و خنده میدوام سمت اتاق خوابمون... صدای خط و نشون کشیدناشو که با خنده همراهه از پشت سرم میشنوم، رو پله ها برمی گردمو نگاهی بهش میندازم، مرد من با اون هیکل افتاده دنبالم، بین خنده های بلندم یه پوزخند کوچیک میزنم و در حالیکه سرعتمو بیشتر می کنم با خودم میگم: _ کورش خان چه زود خر شدی!... ... ... ... با دیدن چهره ی نگران و مضطرب ستاره رو به بچه ها اشاره می کنم: _ امیرحسین جان، با مه گل برین اونطرف، روی اون مبلا بازی کنین... با رفتن بچه ها کنار ستاره می شینمو از چشمان پر از حرفش می پرسم: _ چیزی شده ستاره؟ نگرانی! با امیر حرفت شده؟ سرشو تکون میده و دوباره زل میزنه بهم... حس می کنم نگاهش پر از حس ترحمه: _ خیلی خوب کردی اومدی، من و مه گلم حوصلمون سر رفته بود.باز هم سکوت می کنه و اینبار به لباسام نگاهی میندازه؛ _ اومدی خواستگاری! اگه اینطوره که برم چایی بیارم. بالاخره با لبخندی کم جون به حرف میاد:_ تو حرفی که می خوام بزنم تردید دارم... فقط قبلش بهم قول بده، عصبانی نمیشی و کار اشتباهی نمی کنی؟ _ وایییی! موضوع جناییه؟ _ لوس نشو ریحان... من جدیم، تو هم جدی باش! به ابروهای گره خوردش لبخند می زنمو با اشاره ی سرم بهش می فهمونم که ادامه بده: _ شقایقو که دیدی؟ عروس عمم. _ شقایق... اوم... همون که تو تولد امیرحسین بوت بلند پاش بود؟ خیلی با ناز می رقصید؟ _ آره، همون که موهای بلوند فری داشت... _ خب، یادم اومد... چی شده، زاییده؟ دوباره اخم می کنه و من با خنده ازش می خوام که به شوخیم توجهی نکنه و حرفشو بزنه: _ دیشب خونه ی ما بودن... موقع رفتن گویا کورشو می بینن... امروز صبح زنگ زده بودو... چیزی نمیگه و من کم کم احساس بدی از حرفاش پیدا می کنم، با دیدن صورت جدیم ادامه میده: _ یه چیزایی در مورد کورش می گفت... این که... چند باری تو پارتیا و شب نشینیایی که رفته کورشو دیده... از رفتار راحت و خوبی که با خانوما داشته چیزایی می گفت... می گفت خیلی مورد احترامه و یه جورایی همیشه مهمون تاپ هر مجلسیه... از این حرفا... ترو خدا ریحانه من فقط به عنوان یه دوست دلم می خواست بهت این چیزا رو بگم تا بیشتر مراقب زندگیت باشی... راستش وقتی به شقایق گفتم تو زنه کورشی اولش باور نکرد، می گفت فکر می کردم این مرد حتما یه زن زشت داره که همیشه تو مهمونیا تنهاست... یه خرده در مورد تو سوال کرد، فکر میکرد به نیازای کورش توجهی نداریو همیشه حتما نامرتبی... اما من براش توضیح دادم که یک بار هم ندیدم نامرتب و خسته باشی... همیشه بهترین بودی... با زدن پوزخندی اجازه ی ادامه ی حرفاشو نمیدم:_ همین! _ یعنی چی؟ تو این چیزا رو میدونستی؟ _ خیلی بیشتر از اینا می دونم... این همه نگرانیت به خاطر همینا بود... پاشم برم یه چایی بیارم با این شیرینیا مزه میده. دستمو محکم می گیره و اجازه ی بلند شدن رو بهم نمیده: _ بشین ببینم... یعنی تو ناراحت نیستی از اینکه شوهرت با زنای مردم می رقصه... شوخی می کنه... ناراحت نیستی از اینکه تنها مهمونی میره اونم همچین جاهایی... یعنی هیچ اعتراضی به کورش نداری... _ نمی تونم داشته باشم... چون خودم با چشمای باز باز انتخاب کردم... من قبل از اینکه زن کورش بشم این چیزا رو ازش می دونستم... واسه همینه که نمی تونم حرفی بزنم... مخالفتی بکنم... حالا فهمیدی؟ گیج و مات نگاهم می کنه؛ _ ستاره! درد من این چیزا نیست... بارها چشمامو رو خیانت همسرم بستم تا زندگیمو حفظ کنم... من دلم یه چیز می خواد، اینکه کنار همه ی این برنامه هاش منم ببینه... درست ببینه... اینقدر با حرفاش و تنبیهاش زجرم نده... کاری نکنه که مجبور باشم به خاطر رسیدن به هر چیزی مرتب نقشه بکشم... دلم می خواد وقتی ازش یه خواسته ای دارم سریع بدون هیچ سوالی اجابتش کنه... ستاره! می دونی من حسرت چیا رو تو زندگیم دارم، اینکه یه روز نامرتب و شلخته باشم... اینکه یه صبح دیرتر از شوهرم بیدار بشم... اینکه یه شب شام نپزم... یه شب به جای لباس خواب با شلوار گشاد گلدار بخوابم... اینکه وقتی همسرم بهم نزدیک میشه خیلی راحت بتونم بهش بگم امشب نه! حالم خوب نیست نه اینکه از ترس تحقیر شدن با تمام بی میلیم همراهیش کنم... به خودم که میام وسط نشیمن ایستادمو بلند بلند حرف می زنم... نگاهی به بچه ها میندازم، خوشحالم که صدای ساز دهنیشون انقدری هست که متوجه من نشن: _ ستاره! قدر زندگیتو بدون... یه موقع هایی حس کردم از اینکه امیر همیشه گوش به فرمانت ناراحتی... تو باید مراقب زندگیت باشی، چون تو خوشبختی نه من که تو لحظه به لحظه ش درد رو حس می کنم... نگاهی به صورت خیسش می کنم:_ می دونم خیلی ترحم انگیز به نظر میام، اما نمی خوام نگرانم باشی، من به ترحمت نیازی ندارم، دلم می خواد همراهم باشی، مثل این چند ماه، مراقب مه گل باشی تا به کارام برسم... کنارش می شینمو بغلش میکنم، باورم نمیشه زنی که به شخصیتش غبطه می خوردم اینطور اشک بریزه... اون هم برای من... لبخند میزنمو صورتشو می بوسم... حس خیلی خوبی رو تو این لحظه برای اولین بار تجربه میکنم، دارم به باور قوی شدنم می رسم!! چقدر منتظر این لحظه بودم و حالا... زمانیکه کورش پای برگه ی اجازه ی خروج همسرش رو از کشور امضاء کرد، دیگه باور کردم آسمونم داره بدون ابر میشه، باور کردم خورشید ریسمونی برای نجاتم فرستاده، اما حالا... اما حالا تنها حسی که از لمس پاسپورت بین انگشتام دارم، حس تلخه جداییه... هیچ وقت فکر نمی کردم شوق آزادی مزه ی گسی داشته باشه. مزه ی ناخوشایندی که باعث شده روزهام رو به امید یافتن روزنه ای برای رهایی و پشت پا زدن به تمام افکار و برنامه هام به شب برسونم، و شبم رو در کنار همسرم با زمزمه هایی از اینکه کورش منو از رفتن پشیمون کن، کورش من چشمم رو به روی تمام خیانتات به روی حتا تحقیر کردنات می بندم اما منو از کابوس آخرین دیدار نجات بده، صبح می کنم... ... ... ... ... با صدای بابایی گفتنای مه گل سرم رو از روی جزوه های زبانم بلند می کنم و با پرسش نگاهی به ساعت روبه روم میندازم؛ این ساعت و حضور کورش؟ بلند میشم و بعد از تمدید برق لبم از اتاق خارج میشم... در حالیکه پله ها رو با نگاهی دوباره به لباسام و مرتب کردن سگک کمربندم به پایین می رسونم، سینه به سینه ی کورش روی آخرین پله متوقف میشم... با دیدن نگاه مرد مقابلم تمام صفحات دردناک زندگیم ورق می خورن و به رو میان... لرزی تو بدنم حس می کنم، لرزی که وحشت حضورش رو تو این ساعت تکمیل می کنه... سلام میدم و خودم رو برای رفتن به آغوشش جلو میکشم... اما تنها با نگاهی به سرتاپام از کنارم عبور می کنه و به سمت اتاقش میره... دوباره به نگاهش فکر می کنم، نگاهی آشنا و کمی دور، نگاهی سرد که نوید اتفاق شومی رو میده... با فکری مشغول وارد آشپرخونه میشم و سعی میکنم مثل همیشه با سرگرم کردن خودم کمی از التهابم کم کنم... ... ... ... ... مه گل زودتر از همیشه توسط پدرش خوابونده شده... دلهره دارم نه از بابت رفتار کورش، نگرانم نکنه از برنامه هام بویی برده باشه... متوجه رفت و آمداش تو اتاقای طبقه ی بالا هستم، حرکاتی که باعث شده منم این پایین نتونم آروم بشینم و طول خونه رو به بهونه های مختلف طی کنم... با صداش از کنار پنجره فاصله می گیرم؛ _ یه قهوه برام بیار. میشینه روبه روی تلوزیون... سفارشش رو آماده می کنم و با نفسی عمیق میرم سمتش... نگاهم به گوشیه مبایل تو دستش میوفته، سعی می کنم با شروع یه گفتگو به حالش پی ببرم:_ گوشیه نو مبارک! با پوزخند نیم نگاهی بهم میندازه و جواب میده: _ مال سیاوشه... _ سیاوش؟ رفته بودی پیشش، دانشگاه؟ روشنکم دیدی؟ _ یه سر اومده بود سوله... گوشیش جا موند... _ خب چه خبر؟ خوب بود؟ جوابی نمیده و من با شیطنت اضافه می کنم: _ حالا چی تو گوشیش هست که انقدر سرگرمت کرده؟ با حالتی خاص جواب میده: _ دوست داری ببینی؟ آره؟ با این لحن ترسناکش کمی خودمو جمع و جور می کنم:_ نه! فکر می کنم درست نباشه... می خنده و با اشاره به کنارش ازم می خواد بشینم پیشش؛ _ نمی خوام ببینم کورش! بالاخره گوشیه یه مَرده و... _ بیا اینجا... بیا ببین روشنک چه ژستایی گرفته! نمی تونم نسبت به هشدار خنده هاش و رفتار بدنش بی تفاوت باشم، با این حال آروم با فاصله کنارش می شینم... گوشیو میده دستم و خودش هم بی توجه به من فنجون قهوه اش رو برمیداره... عکسای اسپرت عروسیه روشنک، چند تایی هم تو بغل سیاوش در حالیکه معلومه خودشون از هم عکس گرفتن می بینم، کاملا حواسم به عکساست که با دیدن تصویری از خودم با لباسی دکلته عروسکی متوجه تمام رفتار کورش میشم... نگاهی بهش میندازم.... با لبخند سرشو تکون میده... چیزی برای گفتن ندارم، گوشیو میذارم رو مبل و سریع بلند میشم: _ وای این روشنک بلا چه خوش عکسه ها! کورش جان من دیگه میرم بخوابم، تو نمیای؟ _ تو هم خیلی خوش عکسی! آب دهنمو به زحمت قورت میدمو به سمت اتاقمون حرکت می کنم؛ _ باید یادآوری کنم وقتی باهات حرف می زنم نباید عین گاو سرتو بندازیو بری؟ با این توهینش به خودم میام ، تازه یادم میوفته دلیل اضطرابم لو رفتن برنامه هام بود، پس حالا که دردش چیزه دیگه ایه لزومی نداره باز هم بترسم؛ _ می دونی ریحان؟ من که شوهرتم یه عکس حتا با حجاب تو گوشیم ازت ندارم، اونوقت عکس تو با این لباس تو گوشیو یه مرد دیگه چی کار می کنه؟ جوابی بهش نمیدم که ادامه میده:_ می دونی به چی فکر می کنم، به اینکه وقتی سیاوش با عکس تو حال می کنه، چقدر به ریش من می خنده... دوباره گوشیو برمیداره و به صفحش نگاهی میندازه... مراقب حرکاتش هستم، یه جورایی حدس می زنم اون گوشی سالم نمی مونه؛ با این فکر صدای شکستن چیزی رو کنارم می شنوم، برعکس هر دفعه هیچ عکس العملی نشون نمیدم و با نشون دادن پوزخندی تصمیم می گیرم برای اولین بار جلوش دربیام: _ اگه به اون عکس توجه می کردی متوجه میشدی کاملا بی هوا ازم گرفته شده، اونروز روشنک خیلی اصرار کرد باهاش عکس بندازم، ولی من به خاطر تو قبول نکردم، اونم زمانیکه من اصلا حواسم نبود ازم عکس گرفته... حالا این وسط تقصیر من چیه؟ _ مگه من نگفتم این مدل لباسا رو حق نداری حتا تو جمع زنونه بپوشی... _ پس من چی؟ من کی می تونم اونطور که دلم می خواد رفتار کنم... اونم رفتاری که می دونم اشکالی توش نیست... کورش من خودم مراقب رفتارم هستم، اینکه مرتب بهم بگی چی کار کنم یا نکم عذابم میده... _ نه بابا... باریکلا... آفرین... آفرین... دیگه چی عذابتون میده؟ بلند میشه وایمیسته:_ اینکه چشمامو ببندم هر غلطی دلت می خواد بکنی راضیت می کنه؟ اینکه اجازه ندم همه با عکس لختت حال کنن توقع زیادیه... حالا دیگه ایستاده روبه روی هم با فاصله ی چند قدم بحث می کنیم: _ کورش خودتم می دونی اینا همش بهونه ست... تو دلت می خواد یه جنگ اعصاب دیگه راه بندازی... من کار اشتباهی نکردم، نمی خوام به خاطر کاری که یکی دیگه کرده بازخواست شم... قدمی به سمتم برمی داره، سر جام بدون هیچ حرکتی می ایستم، با این کار صدای وَدود می پیچه تو گوشم: الان وقت گستاخی نیست دختر، سرتو بنداز پایینو ازش عذرخواهی کن... با لبخند و ابروهایی بالا رفته قدمی دیگه برمیداره، دستامو مشت می کنم و بی توجه به صداهای تو سرم با خشم یه قدم بهش نزدیک میشم... صدای ودود به فریاد تبدیل شده: سرجات وایسا... خرابش نکن ریحانه! _ برای من زبون درووردی... خوبه... هرزگیتو می کنیو بعدش اینجا برام قد علم می کنی... _ هرزه؟ من؟ پس اونوقت به تو چی باید گفت؟ آتیش نگاشو به وضوح می بینم. برای اولین بار زبونش بند اومده. خشم وجودم فرصتی برای شادی از دیدن وضعیتش بهم نمیده... گستاخانه تر زل میزنم به چشماش... برای اولین باره نفرت وجودم فرصتی برای عرض اندام پیدا کرده، و من نمی تونم جلوشو بگیرم... دستشو که برای زدن ضربه ای احتمالا به صورتم بالا میره دنبال می کنم و وحشیانه تر از قبل نگاهش می کنم... درد و سوزشی که تو صورتم می پیچه میریزم تو دستم و... زمان متوقف میشه و نفس من حبس، با تردید چشمامو باز می کنم، با دیدن تصویر روبه روم آه از نهادم بلند میشه، وای من چیکار کردم!؟ دستم هنوز رو صورت کورشه، باورش خیلی سخته... من به کورش سیلی زدم... صدای افسوس ودود رو میشنوم، اما دیگه خیلی دیر شده... _ کورش... من.... نمی خواستم... هیچی نمیگه و من با تأسف به رفتنش نگاه می کنم... هنوز باور اینکه چیکار کردم، خیلی سخته و سختر از اون دیدن عکس العمل کورش از کاری که کردم!!! می دونم شدت ضربه م حکم نوازشی رو براش داشته، اما مطمئنم درد اصلی، دردی بود که با رفتارم به قلبش وارد کردم... نمی دونم چرا ولی به شدت احساس پشیمونی می کنم....تمام واکنشم از دیدن رفتار متفاوت و بی نقص کورش تو این چند روز اخیر و بعد از اتفاقی که بینمون رخ داد، خلاصه شده تو این ترانه: از عشق نگو، از عشق نگو، من دیگه ساده نیستمنخواه که با تو بمونم، من دیگه عاشق نیستمدنیای تو ارزونی هوس های خودت باشهدیگه نمی خوام که دلم قربونی تو باشهاز من دیگه هیچی نخواه تو چشم من نگاه نکننخواه که با تو بمونم منو دیگه صدا نکن...یادت میاد اون لحظه رو که رفتی و بغضم شکستپشت سرت اشکی چکید، دلم شکست از این شکستگفتم نرو، تنهام نذار، بی تو تموم کاره مناما تو رفتی و هنوز یه دردیه تو قلب منکلماتی که هشت روزه با تکرارشون بهم یادآوری می کنن نسبت به لحن جانگداز و کودکانه، نگاه نجیب و چهره ی محزون مرد زندگیم بی تفاوت باشم... ترانه ای که مدام بهم گوشزد می کنه نباید به این شخصیت جدید توجه کنم و باید باور کنم باز هم پشت این رفتار آقا منشانه، توطئه ای بزرگ خوابیده... به ظاهر همه چیز سرجاشه، با رفتار متفاوتی که من از خودم بروز دادم، بالاخره همسرم متوجه ام شد و زندگیه ما تبدیل شد به یه زندگیه خوب و عاری از هر تنش و کشمکشی... اما یه جای قصه ساز مخالف میزنه و اون هم تصور مضحک و خنده داریه که من از اتفاقات اخیر تو ذهنم دارم؛ اینکه همسرم از من ترسیده!!!با احساس لرزی از افکارم جدا میشم:_ آقاهه! احیانا اون چیزی که تو دهن شماست گوشه، یه نوع وسیله ی شنوایی... نه آبنبات! _ اوم... می دونم... ولی... گشنمه!به سختی خودمو ازش جدا می کنم، به بهونه ی درست کردن سالاد موادو از روی کابینت برمی دارم و با نشستن پشت میز کمی ازش فاصله می گیرم... بدون شک اگه تا قبل از بروز این شخصیت جدیدش اینطور پسش می زدم حتما یه دست خوش حسابی داشتم:_ شکمو تو که تازه صبونه خوردی!_ خب چیکار کنم، تو رو که می بینم ضعف می کنم!با لبخندی نصف و نیمه جواب میدم:_ به قول بعضیا جدیدا خیلی لوس شدیا!دوباره مثل تمام این چند وقت لباشو آویزون می کنه و با چهره ای ناراحت و معترض میشینه روبه روم:_ ریحانه؟همچنان مشغول آماده کردن سالادم، نیم نگاهی بهش میندازمو جواب میدم:_ بله؟_ دلم برات تنگ شده! با قارچی که تو دهنم میذارم به زحمت جلوی خندمو می گیرم... خیلی احمقی که فکر می کنی با این حرفا خامت میشم؛_ دلم برای ریحانه ی خودم تنگ شده... ریحانه ی خجالتی و بی زبون... ریحانی که تا دو قدم بهش نزدیک می شدم سریع دستپاچه میشد... ریحانی که به زور باید وادارش می کردم بهم نگاه کنه... دختری که سر غذا تا از دستپختش تعریف نمی کردم خیالش راحت نمی شد... ریحانی که با صدای بلند من سریع چشمای خوشگلش اشکی می شد... ریحانی که با یه بوسه م مثل لبو سرخ میشد... من همون ریحانه رو می خوام... ریحانه کوچولوی خودم!هنوز سرش پایینه... فکر می کنم اگه به جای این حرفا می گفت دلم همون دختره ی تو سری خور و ترسوی گذشته رو می خواد سنگین تر بود... با بی خیالی جواب میدم:_ آدما عوض میشن... البته یه عده خود واقعیشونو پشت نقابی از ریا و تظاهر پنهون می کننو به مرور که روبندو از چهره شون برمی دارن ما فکر می کنیم عوض شدن...و تو خودم تکرار می کنم درست مثل تو _ و یه عده دیگه بالاجبار و برخلاف میل باطنیشون مجبورن نقابی به چهرشون بزنن تا دیگران فکر کنن عوض شدن...و اینبار تو خودم نجوا می کنم درست مثل من.با دیدن نگاه شرمندش مطمئن میشم کاملا متوجه منظورم شده... نگاه شرمزده؟ بیشتر از این توجه نمی کنمو به کارم ادامه میدم...همچنان سکوت کرده و با چشمانی که من هیچ علاقه ای برای معنی کردنشون ندارم زل زده بهم... حالا که بنظر فرصتی برای حرف زدن به وجود اومده بهتره ازش استفاده کنم، یه تیکه کاهو میذارم تو دهنمو با آرامش شروع می کنم:_ دله منم خیلی وقتا برای خیلی چیزا تنگ میشه. برای مردی که یه روز مزه ی عشقو بهم چشوند، مردی که یه دورانی تمام وقتش مال من بود. هنوزم هوای رقصیدنای هر شبمونو می کنم. یه وقتایی یاد قایم باشک بازیامون میوفتم. یادته کل خونه با آب بازی مون خیس آب میشد... هنوزم دلم تنگه برای آغوشی که سر دردو دلمو باز می کرد و باعث میشد از اتفاقای دورو برم بگم... می بینی کورش من هنوزم همون ریحانه ام، اگه فکر می کنی عوض شدم باعثش خودت بودی...تو صدام هیچ حسی نیست، حتا موقع بیانشون سعی نکردم نگاش کنمو واکنشش رو ببینم، خیلی وقته درک کردم که دیگه براش اهمیتی ندارم؛_ می دونم... خیلی اذیتت کردم... خیلی عذابت دادم...با تعجب نگاش می کنم... دوباره تو ذهنم همون ترانه تکرار میشه... زل زده بهم مطمئنم منتظر واکنشمه: _ تو چت شده کورش؟ نگاشو ازم می گیره و با صدایی که حس می کنم بغض داره جواب میده:_ خسته ام... از وضعیت خودم... از زندگی که برای خودم ساختم... دیگه نمی تونم نسبت به رفتارش بی تفاوت باشم... برای اولین باره که این مدلی می بینمش... دست از کارم می کشمو با دقت بهش توجه می کنم،_ سردرگمم، دیگه هیچی راضیم نمی کنه... با هیچ چی به آرامش نمی رسم... فقط... یه چیزه که هنوز بهم امید میده اونم... سرشو بلند می کنه و خیره چشمام میشه:_ تویی... تو هم که اصلا منو نمی بینی و تمام حواست پی مه گله.عمیق تر از اون زل میزنم بهش... باید بهت بگم برای گفتن این حرفا خیلی دیر شده... من خیلی وقته تصمیم خودمو گرفتم... دست دخترمو می گیرمو ترکت می کنم... و تو هم دیگه با این رفتارت نمی تونی گولم بزنی... انگار متوجه حرفای نگاهم میشه چون حالت صورتش تغییر می کنه... وای نه!... خدا... خدا... باور کنم چیزی که تو چشای کورشه اشکه؟ بلند میشمو کنارش میشینم... می خوام از نزدیک ببینمش تا باور کنم... روشو ازم می گیره:_ کورش؟ به من نگاه کن!توجهی نشون نمیده... با دستی لرزون چونشو می گیرم و صورتش رو به سمت خودم برمی گردونم... یه قطره اشک رو گونش سر می خوره... نفسم بند میاد... قبل از اینکه بتونم کاری بکنم سرشو رو شونم میذاره... بدون هیچ فکر و عکس العملی سرجام بی حرکتم... ثابت و بهت زده... نمی تونم باور کنم چه اتفاقی افتاده... یعنی این دستایی که الان از سر عجز روی بازوهامه دستای بزرگ کورشه که معمولا جاشون رو صورتمه!؟ این اندام مجاله شده تو آغوشم همون هیکلیه که سایه اش هم منو می ترسوند!؟ نه! نه! بازهم یه نقشه ی جدیده، آره یه برنامه ی تازه... می دونم داره با این کارا زمینه ی تنبیه رو برای رفتاری که سر اون عکس لعنتی از خودم نشون دادم آماده می کنه... اینبار دیگه به احساساتم اجازه جولان نمی دم... با فشار اندک بازوهام کمی به خودم میام... مقاومت در برابر گریه ی یه مرد، اون هم مردی بنام کورش، کار آسونی نیست... نمی تونم بیشتر از این بی تفاوت باشم... با قدرت اشکای کورش دستم به سمت سرش میره و انگشتام بین موهاش به آرومی حرکت می کنه... صدایی درونم فریاد می زنه: _ چرا الان؟ چرا اینقدر دیر... چرا حالا که من تصمیم خودمو گرفتم، حالا که دیگه هیچ حسی بهت ندارم... هیچ حسی! و محکم بغلش می کنم: _ عزیزم...اشکام سرازیر میشن... دستاشو دور کمرم حلقه می کنه:_ جونم... ریحانه... ببخشید... گریه نکن... خواهش می کنم... ریحانم... با این لحنش صدای هق هقم بلند میشه... چرا یادم نمیاد کی ازم خواهش کردی؟ کی تا بحال خواستی ببخشمت؟ با من اینطوری حرف نزن، من به این لحنت عادت ندارم... سرم داد بکش... منو بزن... تحقیرم کن... من الان به این چیزاست که نیاز دارم... من یادم نمی ره، آره، تو همون مردی هستی که روح و تنمو می لرزوند... هنوز یادمه که چطور می ترسوندیم... چطور مجبورم می کردی کاری رو که تو می خوای انجام بدم... هنوز یادمه سر شیر دادن به مه گل چه عذابی به روحم دادی... هنوز درد شکستن بینیم یادم نرفته... یادته بخاطر کلاس رفتنم چقدر کتکم زدی... بیشتر از قبل تو آغوشم می گیرمش... این لحظه درست شبیه همون بار اولیه که بغلم کرده بود... تمام فشارهای این مدت، استرس برنامه هام، هیجان پنهون کاریام، ترس از آینده ای نامعلموم و همین اشکای کورش باعث میشه صدای نجواهای کورش رو بهتر بشنومو بیشتر اشک بریزم... محکمتر بغلم می کنه و سرشو رو سینم فشار میده:_ ریحانه! تنهام نذار... من فقط ترو دارم... حس می کنم دیگه دوستم نداری... از وقتی مه گل اومده دیگه منو نمی بینی... همه ی توجهت مال اونه... این منو اذیت می کنه... اون حرف می زنه و من میون گریه هام فکر می کنم چقدر راهی که در پیش گرفتم سخته، یه زن تنها و بی کس با یه بچه تو این دنیای پر خطر و پر فریب... من تنها چطور از دخترم مراقبت کنم... تنها و غریب... بدون هیچ پشتوانه ای چطوری قراره زندگی کنم... دوباره اسممو نجوا می کنه: _ جانم... جان ریحان؟_ کمکم کن... می خوام از این وضعیت خلاص شم... خیلی چیزاست که منو عذاب میده... می دونم خیلی آزارت دادم ولی تو فقط می تونی به دادم برسی... مال من بمون ریحان... خواهش می کنم... تنهام نذار... بگو که می بخشیم... بگو که هنوز دوستم داری...سرشو از رو سینم بلند می کنمو صورتشو بین دستام می گیرم:_ باشه عزیزم... من پیشتم... مثل همیشه... مرتب نگاشو ازم می دزده... می دونم خیلی براش سخته که تو این وضعیت ببینمش... با اینکه دلم می خواد چشماشو ببینم اما برای اینکه بیشتر از این خجالت نکشه اصراری نمی کنم... دوباره دستامو میندازم دور گردنش و سرمو می چسبونم به پیشونیش:_ کورش؟ بهم یه قولی میدی؟ قول بده واسه نجات زندگیمون هر کاری گفتم بکنی... باشه؟ بهم قول بده قبول می کنی که از یه متخصص، یه مشاور کمک بگیریم... قبول می کنی؟سرشو تکون میده... دلم براش می سوزه... تازه می فهمم منم مقصر بودم... چرا وقتی فهمیدم ممکنه چیزایی وجود داشته باشه که آزارش بدن تمام سعیم رو برای نجاتش نکردم... چرا همیشه فکر می کردم این مرد با تمام قدرت و ابهتش ممکن نیست انقدر شکننده باشه... چرا به عنوان همسر نفهمیدم یه جاهایی این منم که باید پشتوانه ای براش باشم... شاید راست میگه و من تمام توجهم معطوف مه گل شده... تو این وضعیت فقط دلم می خواد فکر کنم خودم مقصرم..._ ریحانه!؟_ کورشم... جانم... بگو... _ دلم سکوت می خواد... آرامش... می خوام برم جایی که هیچکس نباشه... می خوام یه مدتی از کار و این زندگیو این همه هیاهو دور باشم... خسته ام از هرچی دستگاه و خرید و... حرفشو قطع می کنه و در حالیکه ازم جدا میشه با ترس می پرسه:_ تو هم باهام میای؟با اطمینان به روش لبخند میزنم و سرمو تکون میدم... لبخندی رو چهرش میشینه ولی بلافاصله صورتش غمگین میشه: _ مه گل؟نمی خوام با صحبت از دخترمون تو این لحظه باز هم فکر کنه بهش بی توجهم و شخصیت قبلیش بروز کنه، برای همین با لبخند جواب میدم:_ نگرانش نباش... انقدر خواهان داره که یه مدتی مراقبش باشن... و با شیطنت برای عوض کردن حال و هواش ادامه میدم:_ به همه میگیم می خوایم بریم ماه عسل، چطوره؟با محبت نگام می کنه و بنرمی می بوستم... دوباره نگاه مهربونش رو می دوزه بهم، با تمام وجود اجازه میدم گرمای نگاهش حواس خوابیده ی وجودمو بیدار کنه... آروم چشمامو می بندم تا این نگاهشو پشت پلکام نگه دارم... نگاهی که برای فکر کردن به چهره ی نگران مهراد، نگاه عصبی سوده و و و چشمای متفکر وَدود جایی باقی نمی ذاره... نگاهی که بهم میگه دنیا همین لحظه ست،پس بی خیال همه چی یه فرصت دیگه به هر دومون بده تا شاید زندگی فرصت بزرگتری بهت بده!!! غرور خاصی رو درونم احساس می کنم... غروری که با دیدن وضعیت همسرم خوش طعم ترین حس رو بهم هدیه میده! غروری که با یادآوری چشمان خیس کورش پررنگ تر میشه و منو تو قبول باور تحولش مصمم تر می کنه... یک باره دیگه به وضعیتی که داریم نگاه می کنم. سر کورش همچنان در آغوشمه و دستانش محکم دور بدنم حلقه شده... دوباره دست نوازشی رو کمرش می کشم و با صدای آهسته ای کنار گوشش نجوا می کنم: _ کورشم... بهتری؟با نفس عمیقی که میکشه جوابم رو می گیرم، دوباره با همون تن صدا و کمی شیطنت ادامه میدم:_ یادمه یه آقایی نیم ساعت پیش اومد تو آشپرخونه و گفت خیلی گشنشه... اون آقاهه می دونه یه ناهار خوشمزه داریم؟_ ناهار اون آقاهه یه خانوم خوشمزه ست که الان تو بغلشه!_ اِاِاِ مطمئنه این خانوم سهم ناهارشونه!؟بالاخره ازم جدا میشه و با چهره ای خندون جواب میده:_ نشستی جلوی یه شیر گرسنه ها! پس شیطونی نکن!_ آقا شیره، فکر می کنم تو رسم شما لقمه ی حاضر و آماده معنی نداشته باشه، نه!_ نه در مورد یه همچین لقمه ای... و با یه چشمک شیرین ادامه میده:_ با این حال اگه خانومم هوس دنبال بازی کرده بنده پایه ام اساسی!وای... چقدر این حرکاتش برام لذت بخشه... خودمو جلوتر می کشم که صدای مه گل متوقفم می کنه:_ مامانی من گرسنه ام. و قبل از ورودش به آشپزخونه از کورش جدا میشم و می ایستم، انقدر سریع و با اضطراب این کارو انجام میدم که صندلیم میوفته... کورش با اخمی خوشرنگ نگام می کنه... با خنده و چشم و ابرو به حضور مه گل اشاره می کنم و درحالیکه با نگاه قول فرصت دیگه ای رو بهش می دم دخترمون رو صدا می زنم: _ بیا عزیزم... بیا کمک مامان تا میزو بچینیم... با اولین قدمی که تو آشپزخونه میذاره، کورش با سرو صدا میره سمتش و با شوق و ذوق بغلش می کنه... همینطور که می چرخونتش و می بوستش قربون صدقش میره... با ذوقی وصف ناپذیر محو حرکاتشونم... صدای خنده های منم به بلندیه صدای شادیه اوناست... به طرز شگفت آوری دلم می خواد بلند بخندم و حرکات پدر و دختر خیلی خوب به این اشتیاقم دامن میزنه... _ مامان مواظب باش... قبل از اینکه کاملا متوجه منظور مه گل که رو کانتر ایستاده و جیغ میزنه بشم، از زمین کنده میشم:_ وای کورش می خوای چیکار کنی؟ مه گل داره نگامون می کنه..._ حالا نوبت شماست یه خرده سرت گیج بره!_ نههههه!و بین جیغای من و مه گل این کورشه که با قهقهه میگه:_ آرهههه!لذت و احساس این لحظاتم نتنها اجازه تفکر در مورد درست یا غلط بودن رفتارمون در حضور مه گل رو بهم نمیده بلکه باعث میشه حلقه ی دستامو دور بدن کورش محکمتر کنم، اونم متوجه میشه و سرعتشو بیشتر می کنه:_ وای... بسه... ترو خدا کورش... سرم... داره گیج میره.بالاخره هر دومون کف آشپزخونه ولو میشیم... یه خرده که آروم میشم خودمو به سمتش که به کابینت تکیه داده و مه گلو رو پاش نشونده میکشم... دستشو باز می کنه و منم تو قسمتی از آغوشش فرو میرم:_ بالاخره کسی می خواد این خورشت بادومی که ما پختیم بخوره...و با این حرفم دوباره صدای خنده هامون بلند میشه!!! ***انقدر سرگرم شوخیای کورش و خنده های از ته دل مه گلم که تقریبا هیچی از مزه ی غذا نمی فهمم ولی با این حال با اشتهایی جانانه غذامو می خورم... حسی که تو این لحظه همراهمه درست شبیه همون احساس روزای اول ورود عشق تو وجودمه... می دونم با اینکه مدتی هست تنفر تو وجودم ریشه زده اما با این حال مطمئنم هنوز ریشه های عشقم کاملا خشک نشده... نمی دونم میشه این دو تا حس رو یه جا باهم درک کرد یا نه! اما خیلی خوب می دونم هر دو به یک اندازه می تونن بی رحم باشن... یه باره دیگه به صورتش خیره میشم، یه چیزی ته دلم مرتب منو به سمت نپذیرفتنش سوق میده، اما من این لحظه رو دوست دارم، این لحظه ای که بعد از روزهایی تاریک و ساعتهایی پر تنش اومده می خوام، حتا اگه عمر این لحظاتم کوتاه باشه... _ نظر تو چیه عزیزم؟با گیجی به صورت مهربون مردم نگاهی میندازم... چشمام دوباره به سمت فرورفتگیه چونش کشیده میشه... چیزی که برای هوایی شدنم اولین چراغو می زنه... چرا تا چند ساعت پیش هیچ تمایلی برای لمسش نداشتم اما الان... با احساس گرمایی رو دستم به خودم میام:_ کجایی خانوم؟ تنها تنها!؟با دیدن شیطنت چشماش داغ میشم و در حالیکه نگاهمو ازش میدزدم جواب میدم:_ جانم عزیزم... چیزی گفتی؟_ باز شما بی اجازه افتادی تو این چاله ی ما!؟ می خندم... مثل اون... بلند... _ اذیت نکن دیگه... بگو چی گفتی._ گفتم نظرت چیه بریم شمال..._ شمال؟ کی؟_ تا شب کارامو ردیف می کنم و حدودای نیمه شب راه میوفتیم... نظرت چیه؟_ خب... عالیه... راستی مه گل کو؟ غذاشو که کامل نخورده!_ از شوق خونه ی عمش رفت به کتی زنگ بزنه.با چشمام بهش می فهمونم که متوجه حرفاش نمیشم... _ گفتم اگه موافقی مه گل یه چند روزی بره خونه کتی اینا... ما هم از این آزادی استفاده کنیمو بریم شمال... همون ماه عسلی که شما قولشو دادی... هان... نظرت چیه؟هراسی عجیب تو جونم میوفته... خاطرات جدایی از دخترم دوباره برام زنده میشه. به غیر از اون اتفاق سابقه نداشته تا به الان مه گل ازم دور باشه... نمی دونم حالت صورتم چطوره که اخمی رو چهرش میشینه:_ باید می دونستم تحمل دوری از مه گلو نداری... می دونستم بچه رو به من ترجیح میدی... چقدر ساده بودم که حرفاتو باور کردمو به فکر یه سفره عاشقونه افتادم... و در حالیکه روشو ازم می گیره بلند مه گلو صدا می زنه:_ مه گل بابا زنگ نزن.با گیجی نگاش می کنم... چیکار باید بکنم... اگه مه گل پاره ی جیگرمه، این مرد که نیمی از وجودمه... حتا اگه بدترین حالت رو در نظر بگیرمو فکر کنم قرار بلایی سرم بیاد پس بهتره مه گل حضور نداشته باشه... یعنی می تونه تمام این کاراش از رو نیرنگ باشه... این چشما این بار دروغ نمیگن... شاید کلید نجات زندگیم تو این سفر باشه، چرا فکر می کنم باید اتفاقی بیوفته، با وجود مهراد خیالم از جانب مه گل راحت میشه... شاید واقعا کورش راست میگه و من تمام توجهم معطوف مه گل شده... وای حالا اگه واقعا کورش تغییر کرده باشه و مرد روزای اول زندگی مشترکمون شده باشه چه سفر رویایی برام میشه... چند روز با کورش بدون هیچ فکر و خیالی... همچنان با اخم با سالادش ور میره... رفتار این چند روزش، اشکای مردونش، این اخمش بالاخره کار خودشونو می کنن... آروم دستشو می گیرم:_ باید همه این سالهام رو برام عسل کنی، فکر کن باید بخاطرش کل دنیا رو بگردونیم!با دیدن چشمای درشت شدش و قیافه ی بهت زدش بلند می خندم:_ هوم؟ چی شد آقا؟ می خوای بزنی زیرش... نخیر از این خبرا نیست... دیگه دیر شده!با بلند شدن از رو صندلیم ازش فاصله می گیرم:_ وای وای چشماشو... نخوری منو آقا شیره... به سمتم نیم خیز میشه، خودمو برای فرار آماده می کنم:_ راستی کورشی منظورت از شیر، شیر پاستوریزه بود دیگه...و با جیغی که می زنم پا به فرار میزارم... صدای خنده های دلنشینشو پشت سرم می شنوم:_ دعا کن ریحان دستم بهت نرسه! *** هر لباس مه گل که داخل ساک عروسکیش میذارم، گویی قسمتی از وجودمو همراهش جا میذارم... سرمایی که با لمس هر کدومشون وارد قلبم میشه بلافاصله با گرمای تصور داشتن لحظاتی ناب در کنار کورش از بین می ره... لحظه ای تصمیم می گیرم پا پس بکشم و مانع رفتن دخترمون بشم اما اون درست همون لحظه ایه که من برای نجات همسرم از مسائل آزار دهنده امیدوارم... بالاخره با این نشونه ی خوب که کورش از من برای جدایی چند روزه از دخترمون و رفتن به این سفر اجازه گرفته، کاری که هیچ وقت انجام نمی داد، تمام تردیدها رو کنار می ذارم و با اطمینان به اینکه من از این مرد دیگه در هر حالتی نمی ترسم احوال دگرگونم رو کمی آرام می کنم و با لبخندی دلگرم کننده به خودم باقیه لوازم دخترمون رو مهیا می کنم... روبه روی برگ گلم رو زانوهام می ایستم، دستای کوچولوشو می گیرم و به چشمای درشتش که کشیدگی چشمان پدرش رو داره زل می زنم: _ به مامان قول می دی مراقب مه گل نازه من باشی؟ با خنده ای شیرین جوابم رو میده... دوباره می پرسم: _ دختر ناز من دیگه برای خودش خانومی شده، مگه نه؟ _ بله. _ پس این خوشگل خانوم یادش می مونه که قبل از خواب حتما دوش بگیره، بدون مسواک زدن تو رختخواب نره و از همه مهمتر ی... _ هر شب یه لیوان شیر بخوره... مامان! باور کن همه رو یادم می مونه. صدای کورش از پایین که به اومدن مهراد برای بردن مه گل اشاره داره باعث تقلای دخترم میشه... بوسه ای رو گونم میذاره و با ناز و کرشمه ی همیشگیش ادامه میده: _ مامانی قول میدم هر وقت دلم تنگ شد زنگ بزنم تا بیاین دنبالم. محکم بغلش می کنم و میون بوسه هام زمزمه می کنم: _ دل مامان برات تنگ میشه عزیزم. چطوری تونستم اجازه بدم چند روز ازم دور باشی... ماه من... هستیه مامان... عزیز دلم... ازم جدا میشه و با تعجب نگام می کنه: _ مامان داری گریه می کنی؟ اشکامو پاک می کنم و به روش لبخند می زنم: _ هرچی لازم داشتی از عمو مهراد بخواه... هر جایی خواستی با عمه و عمو محمد بری حتما از عمو مهراد بخواد همراهت باشه... هر وقت دلت خواست برگردی خونه با مبایل مامان تماس بگیر، اگه نتونستم صحبت کنم به عمو مهراد بگو... باشه؟ _ چشم... چشم... چشم... مامان؟ دیر شد... عمو منتظره منه... _ دلم می خواد طوری رفتار کنی که مامان بهت افتخار کنه... باشه نازنینم؟ میوه ی دلم؟ با اخم و دلخوری نگام می کنه: _ مامان شما خودت گفتی من دیگه خانوم شدم... اصلا می خوای نرم؟ ای کاش می تونستم جلوی رفتنت رو بگیرم... با دیدن حالت کلافه ی صورتش لحن صحبتم رو تغییر میدمو در حالیکه دوباره در آغوش می گیرمش و قلقلکش میدم از رو زمین بلندش می کنم: _ آتیش نسوزونی شیطونکم... ................. متوجه نگاه پرسشگر و نگران مهراد هستم. به دور از چشمان کورش بهش اطمینان میدم که جایی برای نگرانی وجود نداره... احساس می کنم حالا با این جواب من کمی رفتارش عصبی شده بطوری که به شوخیای کورش با طعنه و دلخوری جواب میده... اهمیتی نمیدم... مثل تمام این مدت... علی رغم اینکه از تمام برنامه هام اطلاع داره و کمی نسبت به قبل صمیمی تر شدیم اما هنوز هم اجازه ی عبور از حد و مرزمون رو پیدا نکرده... نگاهی به کورش که در حال خداحافظی با دخترمونه میندازمو به مهراد که کنارم ایستاده آروم اشاره می کنم: _ مراقبش باش... تنها دلگرمیم از دوریش فقط تو هستی. _ باورم نمیشه با تمام شناختی که از این مرد داری باز هم خام حرفا و احتمالا حرکاتش شده باشی. _ همیشه منتظر فرصتی برای پشت پا زدن به تمام برنامه هام بودم... الان دقیقا همون زمانه! صدای پوزخندی که میزنه به وضوح می شنوم... برای ثانیه ای به چشمانش خیره میشم، رنگ نگرانی دیدگانش پر رنگ تر از اشتیاق اونهاست: _ امیدوارم پشیمون نشی... اینو از ته دل میگم ریحانه! و قبل از اینکه بتونم چیزی بگم بهم پشت می کنه و ازم فاصله می گیره: _ مراقب خودت باش! و خیلی سریع به سمت کورش حرکت می کنه. ................. با صدای بسته شدن درب ورودی، من هم ذهنم رو به روی هر فکری جز خودم و همسرم می بندم... با این تصمیم و نگاهی به سر تا پام، فکر می کنم اولین قدم رو همین الان بردارم و تا برگشتن کورش که برای همراهی مهراد و مه گل تا پارکینگ رفته، بلوز و شلوارک سرخابی رنگم رو با لباسی مخصوص این لحظات تعویض کنم... با ذوق و هیجان پله ها رو به سمت اتاق خوابمون دو تا یکی می کنم... روبه روی کمد می ایستم و نگاهی به داخلش میندازم... مه گل که نیست پس محدودیتی در انتخاب ندارم... یه دامن جین سفید کوتاه و یه تاپ مشکی که قسمت پشتش رو فقط بندایی که به شکل ضربدر بسته میشن تشکیل داده... به پهلو روبه روی آینه می ایستم تا بتونم پشت لباسم رو ببینم و بنداش رو ببندم... _ عسل بانو کجایی تو؟ چیزی نمی گم و به کارم ادامه میدم. _ خوشگلکم؟ شیطونکم؟ الان وقت قایم باشک بازی نیستا! ریز ریز می خندمو برای خودم تو آینه شکلک در میارم. _ نفسِ کورش؟ نانازِ من؟ صداش هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشه... دیگه طاقت نمیارمو بلند جواب میدم: _ اینجام عزیزم... تو اتاق. تو آستانه ی در ظاهر میشه و یه صوت بلند می کشه: _ می خوای دیوونم کنی؟ یه چشمک می زنم و سرمو تکون میدم: _ آره! _ اما من که دیوونه هستم! _ می دونم! _ پس... لبامو جمع می کنم و صورتمو میدم جلو: _ دلم می خواد... شوهر خودمه... می خوام دیوونه ترش کنم. _ ئه اینجوریاست... وارد اتاق میشه و با کشیدن دستگیره ها از دو طرف درو می بنده... بی توجه به کارش دوباره خودمو تو آینه برانداز می کنم و با لحن لوسی می پرسم: _ کورش! کی میریم؟ هنوز پشتش به منه و داره با در ور میره: _ جایی قراره بریم؟ با لحن کش داری جواب میدم: _ بــــلـــــــه... ددری دودور... _ نمیشه نریم!؟ بالاخره آخرین گره ی لباسم رو هم میزنم: _ ئه لوس نشو دیگه، می خوام چمدونامون رو ببندم... حالا چرا درو می بندی؟ مه گل که دیگه نیست! _ نمی خوام فرار کنی! با شیطنت جواب میدم: _ اگه بخوایم فرار نمی کنم. با خنده ای بلند روشو به سمتم برمی گردونه، کارت امنیتی و ضد سرقت اتاق رو جلوی چشمام تکون میده و همزمان که اونو داخل شیار کنار در می کشه می پرسه: _ مطمئنی!؟ با این حرکتش لبخندم محو میشه و چیزی درونم فرو می ریزه... استفاده از این کارت فقط مخصوص زمانی هست که چند روز خونه نیستیم... بی توجه به این حرکاتش لبخندی می زنم، با عشوه به کنسول پشت سرم تکیه میدم و تقریبا یه طرفی لبه ی اون می شینم: _ مگه چند بار از دستت فرار کردم که اینقدر چشمت ترسیده!؟ _ فرار کردنتو دوست دارم اما انقدری براش زمان نداریم... و با نگاهی به دور تا دور اتاق ادامه میده: _ فکر می کنم همین اندازه برای دنبال بازی مون کافی باشه... هان برای دور کردن افکار مزاحم نگاهی به اتاق می ندازمو اشاره می کنم: _ برای من خوبه اما برای تو فکر کنم یه خرده کوچیک باشه... نه؟ دوباره صدای خندش بلند میشه... صدایی که اینبار به جای اینکه ترسی در من ایجاد کنه به حماقتم اشاره می کنه... کاملا به در پشت سرش تکیه میده و به اندامم خیره میشه: می دونی ریحان هر چقدر فکر می کنم می بینم نمی تونم راحت از کنار کاری که کردی رد بشم. کاملا متوجه منظورش هستم و هیچ واکنشی نمی تونم از خودم نشون بدم، لحظاتی هست سکوت حاکمه فضای بینمون شده، بالاخره اونه که این سکوت زجرآور رو کنار میزنه: _ نمی خوای چیزی بگی؟ _ می دونی کورش وقتی اشک می ریزی چقدر چشمات معصوم میشن؟ _ پس بلاخره فهمیدی بازی خوردی... _ خوشحالم دیگه چیزی نمونده که از همسرم ندیده باشم، گریه کردنتم دیدم! _ قدرت اشک ما مردا بیشتر از شما زناست! _ مرد!؟ مگه مرد هم گریه می کنه!؟ _ مثلا داری با این حرفات غرورمو نشونه می ری؟ _ اگه غروری مونده باشه... فکر کنم همون موقعی که ازم سیلی خوردی همش فرو ریخت... یادته؟ _ یادمه و بخاطرش تو الان اینجایی. _ منتظرم ببینم اینبار چه جوری می خوای مردونگیتو ثابت کنی... با جون و دل حاضرم تنبیه بشم چون دوباره باورت کردم! تکیه ش رو از رو در برمی داره و آهسته به سمتم قدم برمی داره: _ اون اشکو به حال خودم ریختم... به اینکه چرا اجازه دادم کار به اینجا بکشه... ازش فاصله می گیرم... از لبه ی تخت پشت پام بالا می رم و روی اون می ایستم. تنگیه دامنم یک باره دیگه به حماقتم اشاره می کنه؛ _ خیلی وقته متوجه نگاه گستاخت شدم اما جدیش نگرفتم... حالا می بینم اشتباه کردمو همون موقع باید دمتو می چیدم تا انقدر دراز نشه. میرسه به لبه ی تخت و منم از سمت دیگه ی اون پایین میام. با چهره ای خندون ادامه میده: _ دلم به حالت می سوزه خانومم... میاد رو تخت و باعث میشه من تخت و دور بزنم... تا از پایین تخت رد میشم یه خیز به سمتم برمی داره اما سریع جاخالی میدمو می خوره زمین... افتادنش لبخندی رو بهم هدیه میده: _ دلت به حاله خودت بسوزه، مردِ بظاهر مردِ من! سرخی صورتش رو نشونه ی ضایع شدنش می دونم. _ یه مردی من بتو نشون بدم... دوباره سمت بالای تخت منتظر برای حرکتی از سمت اون می ایستم، برای لحظاتی سرجاش ثابت می مونه، با دیدن چهره ی جدی و چشمای حریصش دستم رو زیر گلوم و روی گردنم میذارم و خیلی آروم به سمت پایین و رو بدنم حرکت میدم: _ می بینی این منم که توهم مرد بودنو بتو میده... حالا که آب از سرم گذاشته دلم می خواد با حرفا و رفتارم زجرش بدم: _ یه نگاه تو آینه به خودت بنداز، حتا تو این حالت هم آب دهنت راه افتاده. _ خفه شو... و به سمتم هجوم میاره... بلافاصله از رو تخت رد میشم و چون فرصتی برای دور زدن تخت ندارم به سمت دو تا مبل تک نفره ی سمت دیگه ی اتاق میدوام... پشت مبلمان سنگر می گیرم... روبه روم با فاصله ی کمی می ایسته... دستش رو برای زدن ضربه ای پرتاب می کنه ولی من خودمو به سمت عقب متمایل می کنم... با فشاری که با پاهاش به مبل میاره اونو به سمتم هل میده... با اینکارش فاصلمون هر لحظه کمتر میشه، باید تا دیر نشده راه حلی پیدا کنم، دامنم جلوی حرکت سریع پاهام رو می گیره به همین خاطر همینطور که خودم رو برای یه حرکت سریع آماده می کنم با دستام دامنم رو بالا نگه میدارم، با این حرکتم نگاهش از صورتم به سمت پایین سر می خوره، از این غفلتش استفاده می کنم و با یه خیز از پشت مبلا می پرم بیرون و قبل از اینکه دستش کاملا به موهای بلنده رها شدم برسه خودم رو به سمت دیگه اتاق می رسونم... دوباره روبه روی هم دو طرف تخت می ایستیم. بدون اینکه نگاهم رو از چشماش بگیرم، کلیپسم رو از روی پاتختی برمی دارم و موهام رو محکم بالای سرم جمع می کنم، دستی به کناره ی پام می کشم: _ اگه اذیت میشی شلوار بپوشم. و بلند می خندم و بوسه ای براش می فرستم. چهرش هر آن تیره تر میشه... اینبار تخت رو دور می زنه و به سمتم میاد... دوباره رو تخت وایمیستم... از پایین تخت به سمتم می پره... قبل از اینکه کاملا از رو تخت پایین بیام، با ضربه ای که به پام می زنه رو زمین میوفتم... سریع بلند میشم و برمی گردم که از پشت کشیده میشم... دستاش به بندای پشت لباسم چنگ انداخته: _ تو چرا؟ خودم عوضش می کنم. برمی گردمو با قدرت یه ضربه به ساق پاش می زنم... و در اوج غافلگیریش خودم رو از دستش خلاص می کنم... .......... رو زانوهام خم شدمو به شدت نفس نفس می زنم... سرم به خاطر کشیده شدن موهام درد می کنه... رو صورت، گردنم و بازوی سمت راستم احساس سوزش می کنم... کناره ی پاهام درد می کنه... نمی دونم چقدر گذشته اما هنوز کشمکشامون ادامه داره... به اون که گوشه ی دیگه ی اتاق رو دسته ی مبل نشسته نگاهی میندازم... خسته شده اما نه به اندازه ی من... جای ناخونام رو صورت و گردنش تصویر فراموش نشدنی رو نشون میده، چند تا از دکمه های لباسش کنده شده... دست میبره و پیرهنش رو کاملا درمیاره... نگاهم رو از سینه ی پهن و پیچ و خم بازوهاش و شکم چند تیکش می گیرم تا بیشتر از این به این موضوع فکر نکنم که اون از من خیلی قویتره... به تاپم که دیگه تقریبا چیزی ازش نمونده نگاهی میندازم... نایی برای جدا کردن این پارچه های تیکه تیکه شده ندارم... از دردی که تو پهلوهام پیچیده دوباره خم میشم، چیزی گوشه ی چشمم رو می زنه... نگاهی به کنار پایه ی تخت میندازم و در اوج ناباوری کارت امنیتی رو می بینم.. رو زانوهام خم شدمو به شدت نفس نفس می زنم... سرم به خاطر کشیده شدن موهام درد می کنه... رو صورت، گردنم و بازوی سمت راستم احساس سوزش می کنم... کناره ی پاهام درد می کنه... نمی دونم چقدر گذشته اما هنوز کشمکشامون ادامه داره... به اون که گوشه ی دیگه ی اتاق رو دسته ی مبل نشسته نگاهی میندازم... خسته شده اما نه به اندازه ی من... جای ناخونام رو صورت و گردنش تصویر فراموش نشدنی رو نشون میده، چند تا از دکمه های لباسش کنده شده... دست میبره و پیرهنش رو کاملا درمیاره... نگاهم رو از سینه ی پهن و پیچ و خم بازوهاش و شکم چند تیکش می گیرم تا بیشتر از این به این موضوع فکر نکنم که اون از من خیلی قویتره... به تاپم که دیگه تقریبا چیزی ازش نمونده نگاهی میندازم... نایی برای جدا کردن این پارچه های تیکه تیکه شده ندارم... از دردی که تو پهلوهام پیچیده دوباره خم میشم، چیزی گوشه ی چشمم رو می زنه... نگاهی به کنار پایه ی تخت میندازم و در اوج ناباوری کارت امنیتی رو می بینم...نیروی دوباره ای می گیرم... نگاهی به کورش میندازم... چشماش بسته ست... با انگشتای پام کارتو برمی دارم و با یه حرکت سریع تو دستم می گیرمش... نگاهم روی کورش همچنان ثابت مونده... بدون ایجاد صدایی آروم عقب میرمو خودمو به در می رسونم... با دستایی لرزون کارتو رو شیار کنار در می کشم... بلافاصله با صدای فعال شدن کد چشمانش باز میشن... بسرعت صورتمو به سمت قفل در می چرخونم و شماره ها رو وارد می کنم... 660481 ... عمل نمی کنه... یه باره دیگه به پشت سرم نگاهی میندازم... حالا دیگه ایستاده... فکر می کنم کد رو اشتباه وارد کردم... با دقت بیشتری اعداد روی صفحه رو لمس می کنم... _ اون کد عوض شده عزیزم...صداش از چند قدمیم پشت سرم نیروی برگشته شده رو ازم می گیره... برمی گردم و در حالیکه به خاطر درد پهلوهام به سرفه افتادم خودم رو به تخت میرسونم... خیلی آروم به سمتم قدم برمی داره... با بدنی خم شده نگاهش می کنم، خنده ای رو چهره ش می شینه... یک باره دیگه به کل اتاق توجه می کنم، راهی برای نجاتم وجود نداره... با حالی زار رو تخت خم میشمو چهار دست و پا سعی می کنم خودمو به سمت دیگه ی اون برسونم... نمی خوام تسلیم بشم... اما دیگه نمی تونم... تا همین جا هم بیشتر از توانم مقاومت کردم، چند بار با ضربه های پاش زمین خوردم، با ضربه های دستش رو سرو صورتم گیج شدم، با گرفتن بازوهام به دیوار کوبیده شدم، موهام رو بسختی از چنگالش درآوردم و حالا دیگه نایی ندارم...متوجه تماس دستش با مچ پام میشم، از بالای کتفم نگاهی بهش میندازم، لبه ی تخت نشسته و مچ پامو نگه داشته... تلاشم برای خلاص کردنش بی فایده ست؛_ اِی جوونم... خسته شدی؟انگار با ناتوانی من اون جونِ دوباره گرفته:_ نکن خانومی... بیشتر از این خودتو خسته نکن... یه خرده انرژی واسه بعدتم لازمه ها!دیگه نمی تونم و به روی شکم رو تخت ولو میشم... دستامو از دو طرف باز می کنه و زانوهاشو میذاره پشتشون... _ همون موقعی که روبه روم واستادیو چشم برام درشت کردی باید له و لوردت می کردم، اما دیدم نه! خانوم پوستش خیلی کلفتر از چک و لگدای ما شده... حالا جوری آدمت کنم که ممبعد با شنیدن اسم کورش کمترین کاری که می کنی خیس کردن خودت باشه... با فشاری که به پشت دستام و بازوهام میاد صدای ناله ی ضعیفی ازم بلند میشه:_ آره آخ... آخ، آخ، آخ... آخ که تو این چند روز من چی کشیدم... آخ که وقتی مجبور بودم بهت خوش بگذرونم چه حالی داشتم... ولی حالا اینجا نوبته توئه زجر بکشیو من لذت ببرم... کاری که باید خیلی زودتر از اینا می کردم...از خودم به خاطر حماقتی که داشتم خجالت می کشم... لبامو بین دندونام می گیرمو این تنبیه رو حق خودم می دونم... حقی برای تردیدهام... با فشاری که به روی سرم میاد فشار دندونام رو بیشتر از قبل می کنم تا مبادا با خارج شدن ناله ای از گلوم لذت این لحظاتش رو افزایش بدم... چشمام رو می بندم و خودم رو به دست ساعاتی می سپرم که می تونم حدس بزنم چطور خواهند بود............._ پاشو خودتو جمع کن مه گل الان میرسه.بزحمت گوشه ی پلک راستم رو بلند می کنم، اما توانی برای باز نگه داشتنش پیدا نمی کنم و دوباره بسته میشه... با تکرار کلمه مه گل تو ذهنم چشمانم اینبار بدون تلاشی باز میشن... از وضعیتم تو این حالت خسته ام اما ترسی که از حرکت اندامم دارم به ناتوانیم دامن زده و اجازه ی تغییر موقعیتم رو ازم گرفته... از وحشت برخورد دوباره ی کورش و شوق دیدن دخترم باید به هر جون کندنی که هست تکانی به خودم بدم... قبل از هر چیز باید به رو برگردم. سرم رو بلند می کنم و به گردنم حرکتی میدم... دردی عمیق از پشت گردن تا سرشونه هام کشیده میشه... آروم صورتم رو بلند می کنم، آبی از کناره ی لبم سرازیر میشه، حتا دیگه قدرت بستن دهانم و فرو دادن بذاقش رو ندارم... باید دستانم رو تکیه گاه قرار بدم تا بتونم بدنم رو بچرخونم... دردی که با اولین حرکت احساس می کنم باعث میشه دوباره سرم رو متکا بیوفته... با این وضعیت و اینکه بخوام ذره ذره تمام اعضای بدنم رو حرکت بدم به جایی نخواهم رسید... نفسم رو حبس می کنم و تصمیم می گیرم به یک باره بچرخم... _ مگه من با تو نبودم!؟ هنوز که ولویی!؟بالاخره نفس حبس شدم رو آزاد می کنم... دیگه لبهام هم نمی تونن جور درد کشیدنم رو بکشن... کمی از درد و سوزشی که تو بند بند وجودم به واسطه ی یکباره چرخیدنم حس کردم کاسته میشه... آروم چشمانم رو باز می کنم و بعد از مدتها سقف اتاق رو می بینم... _ تو حرف حالیت نیست نه؟ باید خودم دست به کار بشم؟با تمام درد و ضعفم دستم رو به نشونه ی توقفش که از گوشه ی چشم متوجه ام به سمتم میاد بلند می کنم و سعی می کنم خودم رو عقب بکشم:_ نه! نه! خواهش می کنم... خودم الان بلند میشم...مطمئن نیستم صدایی از گلوم خارج شده باشه... یک باره دیگه تکرار می کنم... اینبار فقط اصواتی نامفهوم با تنی بم و خشدار... انگار متوجه منظورم میشه چون برمی گرده و من احساس می کنم از اتاق خارج میشه... پاهام هنوز سرد و سنگینه... به کمک دستایی که ذق ذق می کنن بلندشون می کنم و از لبه ی تخت آویزون... برای بلند شدن و نشستن یک باره دیگه نفسم رو حبس می کنم و...بالاخره به پهلو می شینم... با درد و سوزش نوک انگشتام به ملافه های چنگ زده شده زیر دستام نگاهی میندازم... ناخونای خونمرده و شکسته... نتیجه ی ضجه های بی صدای من... با گرمای پاهام بالاخره احساسشون می کنم... به کمک پاتختی خم میشمو نیمه می ایستم... خنجری به گوشه گوشه ی وجودم زده میشه... به هر چیزی که می بینم تکیه می کنم تا خودم رو به کمد برسونم... با پوشیدن پیراهنی بلند و تعویض ملافه های روی تخت دیگه نمی تونم حتا این حالت خمیده رو هم تحمل کنم و بازهم روی تخت رها میشم... _ مامان... می تونم بیام تو؟همین صدا، صدای تنها یار و غمخوارت، برای شکستن بغض خوابیده در گلوت کافیه... بغضی که از لحظه ی ورود اون حیوون وحشی به این اتاق ته گلوم نشست._ مامانی منم... بیام تو اتاقتون؟چیزی نمی تونم بگم و با کشیدن ملافه رو سرم تمام وجودم رو در اختیار صدای التیام بخشش می سپرم._ مامانی؟ بیداری؟با شنیدن صداش از کنارم بسرعت چشمانم رو باز میکنم و از پشت پارچه نگاهش می کنم:_ یه خرده عقب تر وایسا مامان!_ آخه..._ مامان مریض شده عزیزم... نباید بهش نزدیک بشی._ واسه همین صورتتو پوشوندی؟ می خوام ببینمت.شوری اشکام پیاپی به لبهام زخم می زنن... جرأت گرفتنشون رو هم ندارم: _ خوشگل مامان سلامشو خورده؟ _ ببخشید سلام._ سلام هستیه من... برگ گلم... خوبی مامان؟ خوش گذشت؟_ بله!_ خب پس چرا دخترم انقدر ناراحت به نظر میرسه!؟_ مامانی؟_ جانم عزیزم... چی شده؟_ بابا میگه باید دوباره برگردم خونه عمه کتی، برای همین نذاشت عمو مهراد بره تا منو دوباره برگردونه خونشون... مامان من نمی خوام برم.وای... یعنی بازم می خواد..._ عزیز مامان امروز چند شنبه ست؟_ امروز؟ دوشنبه مامانی.دوشنبه... دوشنبه... آه ه ه ه..._ مامان من نمیرم... می خوام پیشت بمونم... دلم برات تنگ شده.جواب من اما فقط اشکه... اشک و اشک و اشک..._ مامان بذار ببینمت؟_ نکن مامان... دکتر گفته نباید چند روز نور به صورتم بخوره تا خوب بشم._ ترو خدا مامان فقط یه لحظه.چیو می خوای ببینی عزیزم... چشمای پف کرده ام رو... صورت ورم کرده ام یا لبای پاره شدمو... _ مامان من دلم براتون تنگ شده... دیگه نمی خوام برم... چند بار زنگ زدم به مبایلت اما بابا می گفت مسافرتین و نمی تونین بیاین دنبالم... مامان چرا منو نبردین... حالا باهم اشک می ریزیم... با من اینطوری نکن عزیزم... _ مه گل، بدو بابایی، عمو منتظرته.خودشو می چسبونه به تخت:_ من نمیام بابا!_ دخترم آقای دکتر گفته نباید کسی به مامان نزدیک بشه پس اگه اینجا هم باشی اجازه نداری مامانو ببینی، مجبوری تو اتاقت تنها باشی... دوست داری تنها باشی؟_ عیبی نداره می مونم... می خوام نزدیک مامان باشم._ داری عصبانیم می کنیا... زود باش عمو داره میره.ملافه رو زیر دندونام می گیرم تا دردی که مه گل با بغل کردنم به جونو قلبم انداخته همراه صدای هق هقم فرو بدم... اشکای دخترم و خواهشش از من برای نگه داشتنش، قلبی که هر لحظه در حال مچاله شدنه، صدای منحوس این حیوون باعث میشه چشمانم رو ببندمو آرزو کنم، کاش یک نفر مرگ و به من هدیه بده!!! ریحانه خانوم؟ ریحانه جان؟ نمی خوای بیدار شی؟صدا نزدیک تر و آهسته تر میشه:_ عزیزم... خانومی... باز کن چشماتو... می دونی چند ساعته منتظر دیدنشونم؟بیدارم و کاملا به هوش... نمی خوام ببینمش و یکی از دلایلش خجالته!_ می دونم بیداری... انقدر منتظرم نذار... خواهش می کنم ریحان!به شدت دستمو پس می کشم:_ به من دست نزن!_ پس چشماتو باز کن!بالاجبار نگاهش می کنم... لبخند میزنه اما فقط در صورت... چیزی که تو نگاهشه باعث میشه رومو ازش بگیرم... حس ترحم داخل چشماش دلیل بعدی برای ندیدنش..._ به به... خانوم خانوما... افتخار دادین!_ کجاست؟_ داره مه گلو می خوابونه!_ حالش خوبه؟ دخترمو میگم؟_ آره... نگران نباش... تو چی؟ درد نداری؟جوابی نمیدم... نگاهی به آنژیوکت روی دستم میندازم: _ از کی تو دستمه؟_ تقریبا ده دوازده ساعتی میشه... یه نصف روز!چیزی برای گفتن ندارم... سکوت می کنم._ می تونی بشینی؟ باید این سوپو بخوری... بذار کمکت کنم..._ نمی خورم، می ترسم... بدون اینکه فکر کنم این حرف از دهانم خارج شده:_ از چی می ترسی؟از خجالت ملافه رو زیر دستام مچاله می کنم، چطور بهش بگم از ترس دستشویی رفتن جرأت خوردن چیزی رو ندارم... چیزی نمیگه شاید متوجه منظورم شده باشه..._ مهراد! چرا اینجایی؟_ یه دکتر چرا کناره بیمارشه؟ _ منظورم اینه که... از کجا فهمیدی؟... مه گل چیزی بهت گفت؟_ صدای داد و هوار کورش و گریه های مه گل و البته نگرانی خودم از بابت تو، باعث شد سریع بیام بالا تا ببینم چی شده... وقتی هم که رسیدم متوجه شدم بی هوش شدی... به خاطر ضعف جسمت و بعدش ضربه ی روحی که خورده بودی... _ از کجا فهمیدی ما نرفتیم مسافرت؟مکث طولانیش برای دادن پاسخ باعث میشه دوباره نگاش کنم... متوجه کبودی روی گونش میشم:_ صورتت؟ دعوا کردی؟_ وضعیت ترو که دیدم باهاش درگیر شدم... چشم از تیرگیه روی گونش می گیرمو خیره ی چشماش میشم... با دیدن مردمک های لرزونش چشمانم رو میبندم و جواب میدم:_ برو بیرون! دیگه هیچ وقت نمی خوام ببینمت... ببین فرض کن من مُردم، باشه؟... از اولم اشتباه کردم اومدم سراغت... اصلا اشتباه کردم که خواستم خودمو نجات بدم... _ بهت گفتم این مرد تغییر نمی کنه... نگفتم؟ _ آره تو درست می گفتی... بازم من اشتباه کردم... حالا هم پاشو برو... حالم از همتون بهم می خوره... تو هر موقعیتی فقط به فکر خودتونین... _ ریحانه!_ اسم منو نبر... میگم گمشو بیرون!از کنارم بلند میشه:_ دیگه نمیذارم دست این حیوون بمونی... _ از اون کبودی پای چشمت معلومه چه جوری می خوای از پسش بربیای... _ خودم نجاتت میدم... _ دلم نمی خواد دیگه دورو بره زندگیه من بپلکی... فهمیدی؟متوجه چشمای خیسش هستم... نمی خوام بیشتر از این پا به پای من به جهنم بیاد... _ زندگی! تو به این میگی زندگی؟_ من از زندگیم خیلی هم راضیم... چی شده مگه؟ فقط یه خرده ضعف کردم، بس که لوسو نازک نارنجی ام... ببین من خوبه خوبم...ملافه رو کنار میزنمو بلند میشم... شیر آنژو رو باز می کنم و سرمو خارج می کنم، بی توجه به خونی که به سرعت از سوراخش خارج میشه از جام بلند میشم: _ زندگیه من خیلی هم خوبه... الانم باید پاشم برای شوهرم و دخترم غذا درست کنم...روبه روی آینه می ایستم... دستی به موها و لباسم می کشم:_ به نظر تو خوبم؟ یا نه لباسمو عوض کنم... زیادی گشاد نیست؟ از کنارش رد میشمو میرسم به در اتاق:_ تو هم شام پیش ما می مونی؟هنوز کاملا از اتاق فاصله نگرفتم که متوجه خروج کورش از اتاق مه گل میشم... با دیدنش سر جام میخکوب میشم... لرزش بدنم بیشتر از قبل میشه و قدرت هر حرکتی رو ازم میگیره... دردی رو که به زحمت در مقابل حضور مهراد تحمل کردم حالا با احساس گرمایی روون کنار پاهام شدیدتر احساس می کنم... با تردید و دلهره نگاهی به پایین میندازم... با دیدن کف راهرو با وحشت برمی گردمو نگاهی به پشت سرم میندازم... وحشت حضور کورش، ضعف اندامم از وضعیتی که می بینم و شرم حضور مهراد باعث میشن دستم رو به کناره ی دیوار بگیرم و همینطور که تصویر خیس و بهت زده ی مهراد در مقابل چشمانم تار میشه اجازه بدم رو زمین سر بخورم!!! _ تو چه مرگت شده؟ این بازیا چیه در میاری؟ می دونی چند وقته منتظره این موقعیت بودیم؟ چقدر براش زحمت کشیدیم؟ چقدر بدو بدو کردیم؟ یعنی اون اضطرابا، دلشوره ها، مخفی کاریا، همش باد فنا؟ آره؟ چرا نمیگی چی شده؟ بدون هیچ پاسخی همچنان به صورت برافروخته و نگاه عصبیش لبخند میزنم و همین عصبی ترش میکنه:_ اون مبایل لعنتی رو چرا جواب نمی دادی؟ هان؟ با توئم... لال مونی گرفتی؟با دیدن سکوت ممتدم بلند میشه و شروع می کنه به قدم زدن، این بار صداش آرومتره شاید فکر می کنه خیلی تند رفته:_ عزیزم، ریحانه جونم... فدای چشمات بشم، نذار زحماتمون بی نتیجه بمونه. من برای اون زمین یه مشتریه عالی پیدا کردم، تمام مدارکت حاضره، آزمونت نزدیکه... با رابطمون تو اندونزی صحبت کردم، باید پولو به حسابش بریزم... با پیشنهاد بیشتری که بهش دادم قول داده تا رد شدن از دریا مراقبتون باشه... نمی خوای بگی چرا نظرت عوض شده؟ چی باعث شده پشت پا بزنی به همه ی برنامه هات؟ ترو خدا یه چیزی بگو؟رومو ازش می گیرمو خودمو با حرکت انگشتام رو کف دستم مشغول می کنم، میاد و کنارم میشینه اما قبل از اینکه اون چیزی بگه من به حرف میام:_ درسته کورش یه شیطنتایی داره ولی تا همیشه که اینطور نمی مونه... بالاخره از سرش میوفته و م..._ تو به تحقیر شدن، کتک خوردن میگی شیطنت؟... ریحانه؟ وقتی گفتی زندگیت داره رو به راه میشه باور کردم، با اینکه سخت بود، اما باور کردم که راست میگی... تا اینکه امروز می دونی کی منو آورد اینجا؟ نگاهمو از انگشتام می گیرمو بالاخره سرمو بلند می کنم... ادامه میده:_ مهراد!... بهم اطمینان داد شوهرت متوجه حضورم نمیشه و ازم خواست بیام و دلیل واقعیه کارتو بدونم... اون همه چیزو برام تعریف کرد... گفت چه بلایی سرت اومده... نگرانته... نگرانتیم...مکث کوتاهی می کنه:_ ریحانه نگو که اسم تجاوز رو گذاشتی شیطنت!؟تو برق چشماش خیره میشم و با خونسردی جواب میدم:_ من از زندگیم راضیم سوده... _ این حرف آخرته؟سر تکون میدم... بلند میشه و با جدیت نگام می کنه:_ حتا اگه خودتم بخوای من نمیذارم زحماتم به هدر بره.حالا نوبت ضربه ی آخره، در مقابل این اندام عصبی و نگران با چهره ای سرد و لحنی ناسپاس میگم:_ چقدر؟با گیجی نگام می کنه:_ چی چقدر؟_ حق وکالتت چقدر شده؟مات و متأسف برام سر تکون میده... خم میشه و روسریش رو از روی پشتی مبل برمی داره:_ واقعا منو اینطور شناختی!؟ متأسفم برات ریحانه، متأسفم برای خودم و از همه بیشتر برای اون پسره بیچاره که برای نجاتت له له میزنه...و در حالیکه پشت بهم به سمت در میره اضافه می کنه:_ حالا که می بینم، لیاقتت همین مرد و همین زندگیه، امیدوارم دیگه سراغِ من نیای! با صدای بلندِ بسته شدن درب همچنان نشسته رو کاناپه لبخند کمرنگی می زنم... هر دو دستمو زیر سرم میذارم به پهلو دراز می کشم، سعی می کنم فکر نکنم حرفای آخر سوده چقدر دردناک بود!نگاهم روی صفحه ی تلوزیون و رقص یه خواننده ی ترک ثابت مونده... اما افکارم برگشته به یک ماهه پیش، به اینکه بعد از دیدن وضعیتم تو اون حالت اولین درخواستم بعد از سه روز از کورش، دور کردن مهراد بود. نمی خواستم تو اون موقعیت شاهدم باشه... بعد ساعاتی توسط زن جوونی که کورش به عنوان پزشک معرفیش کرد توی خونه معاینه شدم... لحظه ای رو که همراه کورش وارد اتاق شد کاملا یادمه، نگاه و حرکاتش پر از ناز و عشوه بود، ناز و ادایی که بعد از معاینم به خشم و انزجار تبدیل شد، اون هم از من! چون فکر می کرد این منم که به همسرم اجازه دادم اینطور باهام رفتار کنه... و چقدر هم خوب متوجه شده بود!_ مامانی دوستت رفت؟_ آره عزیزم... بیا پیش مامان._ میشه بیام تو بغلت؟آغوشم رو براش باز می کنم و سخت بین بازوهام نگهش میدارم... نگاهش رو صورتم می چرخه و رو چشمانم ثابت می مونه... خم میشمو بوسه ای کوچیک روشون میزنم... با اینکارم بیشتر از قبل خودشو تو بغلم پنهون می کنه و چشماشو می بنده... اینبار به دخترم فکر می کنم که بعد از اون روز چقدر پژمرده شده... اوایل فکر می کردم حال ناخوشه من باعث سکوتش شده اما رفته رفته و با حرفایی که ازش می شنیدم و اطلاعاتی که از کتی گرفتم متوجه شدم با حماقتم چه ضربه ی بزرگی به فرزندم زدم... فهمیدم درست چند ساعت از رفتنش همراه مهراد دلش برامون تنگ شده و از کتایون و مهراد خواسته برش گردونن... اما اصرار کورش برای نگه داشتنش باعث میشه دخترم سه روز رو مثل مادرش تو بی تابی و نگرانی سر کنه تا جایی که کتایون از احوال دگرگونش برای کورش میگه و ازش می خواد زودتر از سفر برگردیم... سفر! هیچکس جز مهراد، و البته سوده از اتفاقی که برام افتاده خبری نداره... هنوز هم ما در نگاه اطرافیان سفره سه روزه ی عاشقانه ای داشتیم... _ دختر گلم، بیداری مامان؟ عصری بریم پارک؟_ نه!_ بریم باشگاه با امیرحسین بازی کنی؟_ نه! می خوام پیش شما باشم._ عزیز دلم من که پیشتم..._ نه. دوست دارم همش اینطوری پیشتون باشم!نفس عمیقی می کشمو تنها یه جواب از دهانم خارج میشه؛ آهــ....*********کند و آهسته به سمت شنکجه گاهم قدم برمیدارم و بین این قدمها آرزو می کنم ای کاش هیچوقت این راه تموم نشه و من به اون اتاق نرسم... بین راه سری به مه گل می زنم و باز هم متوجه میشم بیداره... به دستور پدرش حق نداره تا این ساعت بیدار باشه به همین دلیل بی حرکت تو رختخواب و کنار خرسیش وانمود می کنه که خوابیده... چند وقتی هست به سختی به خواب میره و دلیلش باز هم منم! این هم یک ضربه ی دیگه از جانب زودباوریم به دخترکم!!!وارد میشم و بی توجه به اون که مشغول دود کردن سیگار تو تراسه روبه روی میز آرایشم می شینم... گیره ی موهام رو باز می کنم و خیلی آروم مشغول شونه زدنشون میشم... با درد خفیفی که موقع نشستن تو لگنم حس می کنم دوباره به یاد پیامدهای جسمی اون اتفاق میوفتم... هنوز هم گاهی زمان خم و راست شدن دردی در شکمم احساس می کنم و با اینکه هیچوقت سابقه ی سردرد نداشتم اما جدیدا در طول روز دچارش میشم که اغلب اوقات با تهوع همراهه... برای برداشتن لباس خواب چشمم به جعبه ی کادویی که روی میز پاتختیه میوفته... پوزخندی میزنمو بی توجه بهش پیرهن خوابم رو برمی دارم؛_ مال توئه!به دستایی که به طرفم دراز شده نگاهی میندازم:_ واقعا! _ بازش کن... ببین خوشت میاد.لبخندی به ظاهر تشکرآمیز و بواقع تمسخرآمیز می زنم... چیزی که تو جعبه ست یه سرویس مروارید و یه دست لباس مشکی! اهل باج دادن نیست، لااقل به من! فکر میکنم شاید اگه فقط همین سرویس بود یه جورایی به معنی عذرخواهی تلقی میشد اما بودن یه همچین لباسی در کنارش بهم اشاره می کنه که هیچی عوض نشده و من هنوز هم باید در خدمتش باشم، کما اینکه درست چند روز بعد از بهبود نسبی حالم به این موضوع اشاره کرده بود... دوست دارم دلیل این کارش رو بدونم اما دیگه جز موارد ضروری سعی می کنم همکلامش نشم؛_ می پوشیش؟_ حتما!قبل از وارد شدن به رختکن، به یه جفت جوراب بلندی که همراهه لباسه اشاره می کنم:_ اینارم بپوشم؟به حالت مسخره ای صورتش رو چین میده:_ با اینکه زحمت من بیشتر میشه ولی تو بپوشش، خب حتما یه تأثیری داره که گذاشتنش!بلافاصله بعد از ظاهر شدنم مقابل نگاهش از پنجره فاصله می گیره و بسمتم میاد... با نزدیک شدنش دوباره اون حسه ناشناخته رو درک می کنم و کمی عقب میام، این واکنشم رو با لبخندی به ترسیدنم معنی می کنه، ولی خودم بهتر می دونم اصلا اینطور نیست... چرخی دورم میزنه:_ بیشتر از تصورم بهت میاد!سرم رو پایین میندازم تا آب جمع شده پشت لبهام رو به صورتش نپاشم، اینبار با دیدن حالتم تنها به یک لبخند بسنده نمی کنه: _ جوون... خجالت نداره که! و دستم رو می گیره:_ بیا ببین چی شدی؟روبه روی آینه می ایستیم... چیزی که تنمه دو تیکه پارچه ی کشی و تنگه که به وسیله ی چند تا زنجیر کوچیک از پهلو بهم وصل شدن و جورابای بلندی که تا بالای زانوهام و کمی پایین تر از بلندی لباس کشیده شدن... با دیدن چشمانش از تو آینه، دستامو مشت می کنم و رومو از تصویر زن بدبخت داخل آینه می گیرم............ظاهرا پر از شور و حالم اما از درون خالی از هر گونه حس و هیجانی و... و نبود احساس یعنی بیداری کامل عقل و هوش... انگشتانم رو روی سرو صورتش حرکت میدمو میرسم به گردنش... فکر می کنم دستانم رو همین جا نگه دارم و از دو طرف داخل هم قفل کنم و انقدر گردن ما بین انگشتانم رو فشار بدم تا این نفس های تند و کوتاه برای همیشه قطع بشن... اما تو این چند شب فهمیدم نیروی کافی برای این کار ندارم و به این نتیجه رسیدم که بهتره از طنابی به این منظور استفاده کنم... اینطور که یک سر طناب رو به پایه ی تخت ببندم و زمانیکه به این حالت رسیدم طناب رو از زیر تخت بیرون بکشم و دور گردنش بپیچم و از سر دیگه با تمام قدرت بکشم تا جایی که صدای شکستن استخون گردنش رو بشنوم...با تکان خوردنش پایین تر میام و به قلبش می رسم و وقتی سرم رو روش میذارم آرزو می کنم که اینبار صدای تاب تاب سریعش رو نشنوم، و افسوس می خورم چرا باز هم فراموش کردم چاقوی بزرگ آشپرخونه رو زیر متکام پنهون کنم و تو این لحظه تو قلبش فرو ببرم، شاید چون به این نتیجه رسیدم این کار خیلی پر زحمت و پر دردسره، احتمالا خونش همه جا رو کثیف می کنه و من مجبورم ساعت ها خودم رو با شستن مشغول کنم... وقتی کنارم قرار می گیره به خودم میام... تو تمام این هم آغوشی ها من با این افکار سر میکنم... ازش فاصله می گیرم و به عادت این بیست و چند روز بلند میشم تا سریع دوش بگیرم و به دخترم سری بزنم... _ کجا؟_ می خوام دوش بگیرم!_ بخواب چند ساعت دیگه با هم می گیریم!خواب؟ و به تمام پیامدهای روحی اون اتفاق بی خوابی شبانه رو هم اضافه می کنم!!!.........و حالا بین این بخار آب من روش تازه ای پیدا می کنم... می تونم همین طور که توی وان به عالم خلسه فرو رفته، ازش جدا بشم، بلندشمو با تیغی که احتمالا از قبل آماده کردم گردنش رو بشکافم و برای نشنیدن صدای خرخر گلوش شیر آب رو تا تَه باز بذارم و برای جمع نشدن خون سرپوش راه آب رو بردارم تا علاوه بر این جایی آلوده نشه... این روش به نظرم عالیه... حتا می تونم تو این فاصله، که اون جون میده، از حمام خارج بشم و صبونه ی مفصلی بهمراه دخترم بخورم و بعد از انجام تمام کارهام، سر صبر دوباره به سراغش بیام... مطمئنا دیگه خونی برای کثیف کردن و دادن حالت تهوع به من وجود نداره...و من جسدشو غسل میدم... اما بعدش چی؟... خب با جسدش چیکار کنم؟... باید بیشتر روش فکر کنم... قدرت حملش رو که حتما ندارم... خب... حتا اگه داشتم نمی تونستم جلوی نگاه مه گل و اطرافیان جایی ببرمش... می تونم از کسی کمک بگیرم... خب از کی؟... مهراد خوبه؟... نمی دونم... ای کاش جثه ی کوچکتر و سبکتری داشت...لبخند میزنم... فکری به ذهنم میرسه... اون بزرگه... اما من فکر می کنم می تونه کوچیک بشه... پس یادم باشه علاوه بر تیغ، یه چاقو یا بهتره ساطوری همراهم داشته باشم... باید در مورد سایز قطعاتی که قراره بهشون تقسیم بشه فکر کنم... با این روش به وجود مهراد هم نیازی نیست...به چشمان بازش نگاه می کنم... متعجبه، شاید به خاطر لبخند روی لبم و یا پی بردن به افکارم؟ بلند میشم و با سرخوشی دوش می گیرم... فکر میکنم بالاخره پیداش کردم!!!_ عزیزه مامان؟ تلفنو جواب بده من دستم بنده.همچنان با میوه هایی که براش پوست می گیرم مشغولم... وارد آشپرخونه میشه و گوشیو به سمتم می گیره:_ مامانی عمه ست.با شنیدن صدای پشت خط به دخترم که زل زده بهم لبخند می زنمو به بشقاب روی میز اشاره می کنم:_ این میوه ها برای شماست... ببر موقع بازی کردن بخورشون!با خارج شدنش از آشپرخونه، با یه نفس عمیق جواب شخص پشت خط رو میدم:_ مگه نگفتم دیگه اینجا زنگ نزن؟_ خوبی ریحان!؟_ مگه کتایون اونجا نیست؟ می خوای همه بفهمن؟_ بهونه برای صحبت با تو زیاد دارم... نگران نشو._ چرا متوجه نیستی مهراد؟ بذار زندگیمو بکنم... برای آخرین بار میگم دیگه به من زنگ نزن... صدایی که تو گوشی می پیچه اجازه قطع تماسو بهم نمیده:_ می دونی خونه مجردی داره؟سکوت بینمون با تکرار واژه ی خونه ی مجردی تو ذهنم پر میشه... یعنی چه جور جایی؟ یه چیزی مثل اینجا؟ نگاهی به محیط دورو برم میندازم... با دکوراسیونی مثل این خونه؟ با سلیقه ی کی؟ _ ریحانه؟ هنوز پشت خطی؟چرا باید برام مهم باشه؟ بین تمام رفتارایی که ازش دیدم این موضوع اهمیتی نداره... دوباره با صدای پشت خط توجهم به مهراد جلب میشه:_ برام مهم نیست!_ واسه همین داشتی بهش فکر می کردی!_ فکر کنم تو هم یکی از همونا رو داری!با مکث جواب میده:_ چقدر تلخ شدی!_ همین تلخیم برات مهم شد، چون شیرینی ای مثل عسل بدجور دلتو زده بود!و بدون اینکه اجازه ی پاسخی بهش بدم گوشی رو قطع می کنم... دردی که از ناراحت کردن مهراد تو وجودم می پیچه با فشاری که به تلفن بی سیم میارم کمی خالی می کنم... نگاهی دوباره به گوشی میندازم... منو ببخش... ببخش که تو این مدت با حرفام آزارت دادم... ببخش که هر وقت زنگ می زدی دلتو می شکستم... ببخش مهراد!............امشب جایی برای بستن قرارداد دعوته و از این بابت خواسته برای شام منتظرش نباشیم... همینطور که کت و شلوار سرمه ای براقش رو از کمد خارج می کنم فکر می کنم امشب می تونه یه شب خاص باشه... زیپ کاور لباس رو باز می کنم تا پیراهن سفیدش رو داخلش بذارم:_ اجازه دارم مه گلو یه چند ساعتی ببرم پارک؟ خیلی وقته به خاطر وضعیتم از خونه بیرون نرفته حس میکنم افسرده شده!_ چند ساعت نه؟ فقط یه ساعت! زود برمی گردین!پیرهنش رو داخل کاور میذارمو دوباره زیپش رو می بندم... خیلی خوبه، ده دقیقه هم برای مهیا کردن اونچه لازم دارم کافیه:_ شب منتظرت بمونم؟با خنده جواب میده:_ می دونی که باید بمونی!به روش لبخند می زنم و کاورو میدم دستش... می دونم! و بهتره دعا کنی که اینبار منتظرت نباشم!............با دخترکم لحظات نابی رو سپری می کنیم... لحظاتی به یاد ماندنی برای اون و شاید هم برای من!با لذت تک تک حرکاتش رو برای آخرین بار تو ذهن و قلبم ثبت می کنم؛ خنده هایی که دنیا رو بهم میده و اخمی که قلبم رو می لزونه، حالت دوییدنش دنبال بچه های پارک و شیطنتاش، همین لبای جمع شده و چشمای درشت شده از دیدن ساعت پسر بچه ای و حتا وقتی این چنین با ناز موهای ریخته شده رو صورتش رو کنار می زنه... بالاخره بعد از رقم زدن روزی پر خاطره برای آخرین بار کنار دخترکم دراز می کشمو با بی قراری در آغوشم می گیرمش... بین هر حسی که از بوی تنش، نرمی پوستش، جثه ی کوچیکش و این نفسهای زندگی بخشش درک می کنم بوسه ای رو سر و صورتش میذارم..._ مامانی قول میدی تا وقتی بیدار شم کنارم باشی؟_ عزیزم... مامان اینجاست... چشماتو ببند و آروم بخواب._ مامان قول دادیا! باشه؟ به لحظاتی که تا ساعاتی دیگه خواهم داشت فکر می کنم:_ باشه هستیه مامان! قول میدم! با شنیدن نفس های منظمش به خودم میام و ازش جدا میشم... چقدر این ساعات زود گذشت. قبل از اینکه از اتاقش خارج شم برمی گردمو نگاهی دوباره به دورتادورش میندازم... یاد اولین لحظه ی ورودم به این اتاق تو ذهنم زنده میشه... اتاقی که دیگه اثری از دکوراسیون اتاق نوزاد نداره، اتاقی که بهم میگه دخترم چقدر بزرگ شده...از کنار در حمام عبور می کنم... بوی شمع های لیموییه شب اول ورودم به این خونه رو هنوز می تونم حس کنمو اون گلای آفتاب گردون و قلبای تپل رنگی رو توی وان ببینم... از کنار در اتاق نقره ای رد میشم، از این اتاق... از این اتاق نمی خوام چیزی به یادم بسپرم...انگشتامو روی دیوار می کشمو به سمت پلکان سرازیر میشم... فکر می کنم هنوز هم اون گلای سرخ و شمع های سفید اینجان، خم میشم و برای یه شمع فرضی فوت می کنم... دوباره وسط پذیرایی می ایستمو دستانم رو باز می کنم و به یاد اون آزادی و آرامشی که فکر می کردم با ورود به این خونه درک خواهم کرد می چرخم... می چرخمو فکر می کنم چقدر عمر زندگیم کوتاه بود... می چرخمو فکر می کنم؛ واقعا من چرا به دنیا اومدم!؟... .... .... ... با صدای باز شدن در نگاهی به ساعت روبه روم میندازم... یازده و نیمه... اجازه میدم از قسمت ورودی داخل بیاد و بعد به یاد ریحانه ی فراموش شده ی وجودم آروم به سمتش گام برمی دارم و با اشتیاق وظیفه ی همیشگیم رو به جا میارم... سوال تو نگاه و رفتارش موج می زنه... خودشم دیگه این روی ریحانو باور نداره... _ چیزی می خوری بیارم؟صدای آهستش هنوز بوی تعجب و تردید میده:_ یه نوشیدنی!_ حتما! فقط چی؟_ فرقی نمی کنه... به انتخاب خودت!عالیه... تو خودم تشکری به خاطر اعتمادش می کنم... _ باشه تا لباس عوض کنی آماده ش می کنم!با نگاهم اندامی رو که به سمت پلکان میره همراهی می کنم تا به تمام یادگاریهای تصویریم این قد و هیکلی که تو این کت و شلوار براق برازنده تر از هر زمانی به نظر می رسه رو هم به یاد بسپارم... به موهای کوتاه و کم پشتش نگاه می کنم و با دیدن شونه های پهن و ژست راه رفتنش یه نفس عمیق می کشم... و با زدن یه لبخند به تمام این تصاویر ضبط شده، با قدم هایی سست به سمت آشپرخونه حرکت می کنم: قصه ی عشق من از کجا شروع شد؟ از فیلمی مبهم، ترسی ناشناخته از ازدواج، عدم حمایت یه پدر و یا سرزنشهای اطرافیان... از کجا؟وارد آشپرخونه میشمو به سمت گنجه ی کنار یخچال قدم برمی دارم...نه! شروع قصه ی عشق من از یه نقطه بود! از نقطه ای روی صورت یه مرد که به سمت چشماش کشیده شد و با حمایتش ادامه پیدا کرد و با جذابیتش عمیق تر شد... به سمت گنجه ی روبه روم خم میشمو درش رو به سمت بیرون می کشم...و من عاشق شدم... دیگه نه ترسی بود و نه نگرانی ای و نه حتا سرزنشی... و تمام این ها رو تو به من دادی، تو ای عشق!از بین بطری های روبه روم، من به خاطر عشقی که بهم دادی جین رو انتخاب می کنم تا مطمئن بشم کمتر درد می کشی... اما یهو همچی عوض شد، دوباره ترسیدم، نگرانی برگشت و این بار بدتر از همه دیگه حمایتی وجود نداشت... من باز هم تنها شدم!گیلاس پایه بلندی از ویترین خارج می کنم و مایع رو درونش می ریزم... دستم رو دراز می کنمو از زیر شیار کابینت بالای گنجه پاکت کوچیکی رو خارج می کنم...اما این حقّ من نبود... حق من خیانت، تنبیه، تحقیر نبود... من بی گناه بودم، عشق!قرص کوچیکی رو به دست می گیرم و به صورت فروشندش که اصرار داشت حتما به منظور خاصه خودش استفاده بشه فکر می کنم، نتونست بفهمه پشت چهزه ی معصوم اون ریحانه، همچین زنی نشسته... عشق! من از این زندگی بریدم اما قبلش تو رو نجات میدم... درست همونطور که می خوای... یادته می گفتی این مایع تلخ تو رو از هر چی که عذابت میده رهایی می بخشه!_ پس این سفارش ما چی شد خانوم خانوما!قرص از دستم سُر می خوره و با صدای دلنشینی داخل این مایع خواستنی میوفته، گیلاسو بین انگشتام می گیرمو به سمت نشیمن راهی میشم...تو نخواستی ما خوشبخت باشیم... تو اجازه دادی هر بار با دیدن مهراد زجر بکشم... تو باعث شدی ودود بیاد تو زندگیم... تو دروغ گفتنو بهم یاد دادی... تو خدا رو ازم گرفتی... تو عشق! ازت متنفرم!از آشپزخونه خارج میشم... به روش لبخند میزنم، اما اون با دیدنم هراسان می ایسته:_ ریحانه چرا داری گریه می کنی!؟چرا ترسیدی؟ باور کن من بهترین راهو برای نجاتت انتخاب کردم... به پاس تمام روزای خوبی که با هم داشتیم... به خاطر عشقی که بهم دادی نخواستم زیاد درد بکشی! _ مامان!بدون اینکه نگاهم رو از رو صورت مرد روبه روم بگیرم، به مه گل که رو پله ها ایستاده اشاره می کنم:_ برو تو اتاقت عزیزم!ما می تونستیم باهم شاهد خوشبختی دخترمون باشیم..._ مامان، مگه قول ندادی تا وقتی بیدار نشدم پیشم بمونی!صدای گریه ی مه گل نگاهم رو به سمته خودش می کشه... هر دو تو زاویه ی دیدم هستن، یکی بالای پله ها و دیگری کمی با فاصله کنار پلکان... دوباره به کورش نگاه می کنم، نمی دونم از چی تعجب کرده..._ ریحانه تو داری می لرزی!لبخند میزنمو قدم دیگه ای بسمتش برمی دارم... _ مامانی ترو خدا گریه نکن!نگاهم دوباره به سمت دخترکم کشیده میشه... مه گلم تو روپوش مدرسه رو پله ها ایستاده... می تونم ببینم که با اشتیاق تو بغلم می شینه و از شیطنتای تو کلاس موسیقیش میگه... می بینمش که تو اتاقم با خجالت از مسائل دخترونه می پرسه... چقدر این مقنعه مشکی که موقع دانشگاه رفتن سرش می کنه بهش میاد... چشمای دخترم برق می زنه، اون عاشق شده... و من می تونم تو لباس عروسی تصورش کنم... _ مه گل بابایی برو تو اتاقت تا من بیام، مامان حالش خوب نیست!با صدای کورش قدمی دیگه بهش نزدیک تر میشم...بهم لبخند بزن... از اون لبخندای مردونه... میشه دوباره با شیطنت نگام کنی... می خوام کنار تمام تصاویر دردناکی که تو ذهنم حک کردی اینارم داشته باشم... می خوام تو تنهاییه زندان، وقتی پای دار میرم به یادت باشم... به اینکه من نجاتت دادم! _ مامان من می ترسم!میرسم به کورش... دستامو برای دادن گیلاس جلو می برم... _ مامانی!دستاشو برای گرفتنش دراز میکنه... چشامو می بندم... اینبار فقط یه تصویر تو ذهنمه... تصویر یه لبخند... لبخند خودم... لبخندی که به ازای دادن کورش تو اون کوچه ی خلوت بهش زده بودم... لبخندی تشکرآمیز به خدا! تکانی می خورم و بلافاصله صدای شکستنی رو میشنوم... چشمامو باز میکنم... دستای هر دومون خالیه... به دخترم که محکم پاهامو چسبیده نگاه میکنم... می شینمو روی شیشه های خورد شده زیر پاهام می گیرمش تو بغلم... هر دومون باهم زار می زنیم... اون از ترس جدایی از مادرش و من از شرمندگی... پس هنوز کنارمی... چرا نمی دیدمت... چرا فراموشت کرده بودم... شرمنده ام ازت، خدا!من می پذیرم! سرنوشتم رو قبول می کنم و بالاخره تسلیم میشم...من ضعف و ناتوانیم رو باور می کنم و قبول می کنم برای رسیدن به آرامشی هر چند ظاهری دست از تقلا بردارم... تصمیم گرفتم همین نیروی اندک باقی مونده رو برای پرورش دخترم نگه دارم و با این افکار که کورش در آستانه چهل سالگیه و شور و هیجان و قدرتش در حال فروکش کردن، کمی به خودم امید بدم... امید واهی!چند روزی هست به اصرار ستاره و برای بهبود حال مه گل تو باشگاه حاضر میشم، گوشه ای دور از بقیه میشینم و به تماشای اطرافم می پردازم، مثل همین الان که پشت میز تو قسمت کافی شاپ نشستم و مشغول تماشای حرکاتی که خانوما با چوب انجام میدن هستم... متوجه ستاره میشم که بهم اشاره می کنه به دفترش برم، ستاره دلیل حاله خرابم رو مسائل و مشکلات گذشته که با کورش داشتم می دونه، چیزی از اتفاقات پیش اومده براش نگفتم:_ جانم ستاره!؟_ یه آقایی دم در باشگاه می خواد ببینتت!_ آقا؟ منو؟ کی هست؟_ به نگهبان گفته می خواد خانوم منتظری رو ببینه... گفته از آشناهاته...برای فرار از نگاه تیزبین و پرمعنی ستاره به سمت رختکن راه میوفتم؛_ ریحانه؟با هراس برمی گردم:_ بله؟_ خواسته تو موتورخونه منتظرت باشه! اونجا رو از کجا میشناسه؟دندونامو از حرص رو هم فشار میدم... مهراد این جا هم دست از سرم برنمی داره... _ میرم ببینم کیه... ستاره تو منو می شناسی پس لطفا اونطوری نگام نکن.و به سرعت از اتاقش خارج میشم... با قدمهایی عصبی داخل موتورخونه پا میذارم، اینبار می دونم چه جوری باهاش رفتار کنم... جلوتر میرم، نمی بینمش..._ فکر نمی کردم این قدر ترسو باشی!؟با حیرت به پشت سرم نگاه می کنم و در عین غافل گیری ودود رو می بینم:_ وای... شمایین؟ این جا چیکار می کنین؟جلوتر میاد:_ تو اینجا چیکار میکنی؟ مگه طبق برناممون نباید الان خونه ی من باشی؟سرمو میندازم پایین و با صدایی آهسته جواب میدم:_ دیگه نمیا... باقی حرفم رو می خورمو سکوت میکنم._ متنفرم از حرف نصفه و نیم و تو اینو خوب می دونی، پس همونطوری که بهت یاد دادم سرتو بلند کن و محکم جواب منو بده... برای چی الان سر کلاست نیستی؟ _ دیگه نمی خوام برنامه ای داشته باشیم._ و من به عنوان طرف دیگه قضیه باید بدونم چرا._ فهمیدم تمام برنامه ها و افکاری که برای نجاتم داشتم بچه گونه بود... من از پسش بر نمیام... به شما هم بی دلیل زحمت دادم._ خودم قبول کردم پس از جانب من حرف نزن! یعنی تسلیم شدی و نمی خوای فکری برای نجات زندگیت بکنی؟با سری خم شده حرفشو تأیید می کنم..._ پس بهتره بری بمیری!به سرعت سرمو بلند میکنم و به چهره ی جدیش خیره میشم..._ چیه؟ عرضه ی اینکارم نداری؟پوزخند می زنه:_ تو از ویدای منم کمتری... لااقل اون تونست خودشو بکشه اما تو...سکوت می کنه و من همچنان با تعجب به چشمای نافذش نگاه می کنم._ حتما الان دلت می خواد گریه کنی؟ راحت باش... گریه کن... یالا، زود باش بشین زمینو زار بزن...اشک تو چشمام جمع میشه._ می بینی فقط همین یه کارو بلدی... تحمل حرفای تحقیر کنندش رو نمیارم:_ من می خواستم بکشمش!بهم نزدیک میشه... _ می خواستی چه غلطی بکنی؟با دیدن چشمای ریز شدش و صدای عصبیش عقب میرم..._ وایسا سرجات... مگه من به تو یاد ندادم محکم سر جات بایستی و از کاری که کردی دفاع کنی... پس وایسا سرجات.از ترس صدای بلندش بی حرکت سرجام متوقف میشم:_ آره... می خواستم بکشمش... برای اینکه بهش ثابت کنم انقدرها هم ضعیف نیستم با افتخار از کارم میگم:_ اما نتونستم... یعنی مه گل نذاشت... محکم خورد بهمو گیلاس مرگ شوهرم از دستم افتاد.سرشو میندازه پایین و بهم نزدیک تر میشه:_ خوبه! نه، خوشم اومد! جُربزه دار شدی! خب، خانوم شجاع به دخترتم فکر کرده بودی؟_ خیلی ها بودن مراقبش باشن... قبل از اینکه بدونم چه اتفاقی افتاده، سمت چپ صورتم به سوزش میوفته... دستم رو صورتمه و هاج و واج به چهره ی سرخ ودود نگاه میکنم:_ یاد بگیر که دیگه دخترتو دست کسی نسپری، اون مادر می خواد!هنوز از شُکِّ سیلی اول بیرون نیومدم که سیلی دوم رو هم می خورم._ می خواستی با قاتل شدن قدرتتو نشون بدی؟ احمق! تو داشتی اونو می کشتی چون نتونستی خودتو بکشی... تو انقدر ضعیفی که جسارت کشتن خودتو پیدا نکردی مجبور بودی با کشتن یکی دیگه اجازه ی مرگتو صادر کنی...یه قدم میرم عقب... یقمو می گیره و یه کشیده ی دیگه نثارم می کنه:_ به دخترت فکر کرده بودی؟ هیچ می دونی با یه شناسنامه که معرف پدری کشته شده و مادری قاتله چه بلایی سرش میومد؟ می دونی با این کارت پیشاپیش اونم کشته بودی؟چشمامو می بندم و اجازه میدم این مرد هم با خیال راحت بزنتم،_ اون بار نقشت اجرا نشد، اما دفعه ی بعد چی؟ تضمینی وجود داره که در مقابل عذاب دیگه ای که از طرف شوهرت می بینی ساکت بمونی؟ تو یه بار این کارو کردی پس بازم می تونی... سوزش ضربات پی در پیشو حس می کنم._ حالا گیریم دیگه دست به قتلش نبردی... یه زنی که هر لحظه روح و جسمش تحلیل میره می تونه مادر خوبی برای دخترش باشه؟ اون لحظه به لحظه بزرگتر میشه و پر از احساس و هیجان... می تونی با روحیه ی خرابت پاسخ نیازاشو بدی؟کمی چشمامو باز میکنم تا اشکام اجازه ی ریزش پیدا کنن._ لعنتی می دونی ویدای منو کی کشت؟ من! منه بی پدر هیچ وقت درست و حسابی کنار خونوادم نبودم... همش رو این رینگ رو اون رینگ، به فکر این مبارزه، اون مبارزه از این کشور به اون کشور... زنم بهم نیاز داشت اما من نبودمو اون افسرده شد... دخترم بزرگ شد من نفهمیدم و مادرشم نتونست بفهمه... ویدای من تو هفده سالگی عاشق یه مرده زن دار شد...یکی به سن باباش تا کمبود نبوده پدرشو جبران کنه... می دونی کی اینو فهمیدم؟ وقتی با یه بچه ی تو شکم خودشو کشته بود... می خوای همین بلا رو با سکوتت سر دخترت بیاری؟ تو که وضعت بدتر از زنه منه، یه نگاه به خودت بنداز، بهت اعتباری هست؟ از کجا معلوم دفعه ی بعد از شدت انزجار دخترتو نکشی؟ هان؟هولم میده و محکم می خورم به لوله های پشت سرم..._ دِ حرف بزن لعنتی... می خوای؟ آره می خوای؟نگاش می کنم... کمی صداشو پایین تر میاره و بین خشمش پوزخند می زنه:_ اشتباه شناختمت...بار اولی که دیدمت چشمات منو یاده نگاه غمگین چشمای باز جسد دخترم انداخت... بخاطر ویدام قبول کردم بهت آموزش بدم... اما الان از اینکه به چشمای معصومت اعتماد کردم پشیمونم... امثالی مثل تو به کورش اجازه ی هر غلطی رو میدن... حقته... هر بلایی سرت بیاد سزاوارشی... تو یه طفیلیی... یه انگل... یکی که بدون دیگران نمی تونه زنده بمونه...تو باید قدردان شوهرتم باشی که بهت امکانات همچین زندگی رو داده... با کف دستم رو سینش می کوبم و با تمام قدرتم به عقب هلش میدم:_ خفه شو!همزمان با ضربه ی بعدی خودمو به سمتش می کشم:_ تو چی از زندگی نکبتی من می دونی؟ هان؟ چی می دونی؟به ضربه ی دیگه:_ اونی که سه روز تو اون اتاق جهنمی بود، تو نبودی... من بودم... من!اینبار دستای مشت شده از خشمم رو به سمتش پرتاب میکنم:_ می دونی چی کشیدم؟ سه روز تو بی خبری چه بلایی سرم اومد؟ می دونی معنی اینکه سه شبانه روز جز متکای زیر صورتت چیزه دیگه ای نبینی یعنی چی؟می خوام بگم... داد بزنمو بگم چه بلایی سرم اومده... برام مهم نیست کسی که روبه رومه یه مرد پنجاه سالست... می خوام همونطور که اون داره داد میزنه و یه چیزایی میگه منم حرف بزنم، حرفایی که خیلی خوب با حرکات دست و پام هماهنگ شده!_ ریحان، گاردتو درست کن... آقرین... همینطوری بیا جلو... باریکلا دختر... چپ چپ... چپ راست... چپ حالا آپِر... آره... محکمتر... می خوام با ضربت فکو بیاری پایین... _ ولی من می دونم... می دونم اینکه فقط برای نفس کشیدن سرتو بلند کنی یعنی چی... اینکه فقط برای غذا خوردن اجازه حرکت داشته باشی... من درد داشتم... ضعف کرده بودم... دلم می خواست چیزی بخورم... بوی غذا دیوونم می کرد اما جرأت دست زدن به سینی غدا رو نداشتم..._ هوک... آپرکات، هوک... رو گیجگاه... همینه... محکم... محکم ریحان... گاردتو داشته باش... _ می دونی چرا؟ چون می ترسیدم... من از غذا خوردن می ترسیدم... با این حال فکر می کردی چیکار می کردم؟مکث می کنم... _ انگشتامو که بخاطر کشیده شدن به گوشه کنار تخت کبود شده بودن، تو ظرف غذا می زدمو می کشیدم رو زبون و لبام... دوباره بهش حمله می کنم:_ اون حیوون فقط نگام می کرد... ساعتایی که لذت می برد و من درد می کشیدم ویدای تو کجا بود؟ مهرادی که میگه تلخ شدم کجا بود؟ سوده ای که فکر می کنه ناسپاسم کجا بود؟ توی لعنتی کجا بودی؟ کجا بودی که یه انگل واقعی از جنس خودتو ببینی؟ هان؟_ حالا زانوت... بیارش بالا... بزن... عالیه... با سینه ی پات... قفسه سینمو نشونه برو... آهان..._ آره تو راست می گی من ضعیفم... ضعیفم چون نتونستم خفش کنم... نتونستم تیکه تیکش کنم... نتونستم اون لیوان لعنتی رو تو حلقش فرو کنم... _ حالا رو پهلوم... نه ریحان... محکمتر می خوام... با روی پات... _ تو چی می فهمی زن بودن یعنی چی؟ آره من یه انگلم، چون بی پناهم، چون خونوادم فکر می کنن خوشبختم، تو زن نیستی بفهمی خفه شدن برای مشت نخوردن یعنی چی؟ اینکه برای داشتن یه کم استقلال مرتب سیلی بخوری یعنی چی؟ تو معنی اسارتو می دونی... طعم بردگی رو کشیدی... _ بالاتر... ببین دستم کجاست... ریحان... با پنجه دستمو بکش پایین... باید با قدرت پات سرو صورتو خرد کنی... _ تو چه می فهمی مادر یعنی کی؟ چطوری از جیگر گوشم دل بکنم... چطوری برای رها شدنم پای بچم قمار کنم... دیگه نمی تونم... نیرویی که دست و پام ازم می گیره اجازه ی حرکت زبونمو نمیده... صدای ودود واضح تر میشه:_ پاتو بکش بالا تا سرم... خوبه... کاملا بکشش... ریحانه نفستو نگه ندار... داد بزن... پاتو بچرخون... بزن، حالا... جونم، همینه... ریحان می خوام بپریو بزنی... همونطور که یادت داده بودم... دوباره... اینبار بچرخ و بزن... تو میتونی... تو می تونی نابودش کنی... کی گفته تو ضعیفی... به خودم که میام رو زمین نشستمو بلند اشک میریزم._ دخترم، ریحانه جان! خیلی وقت بود متوجه غرور چشمات شده بودم... می دونستم داری فکر می کنی دیگه می تونی از پس شوهرت بربیای... بهت گفته بودم غرور چشمات می ترسوندم... نگفتم؟... چند بار گفتم نباید جلوش دربیای؟ تو قول داده بودی که فقط یاد بگیری از خودت دفاع کنی... فکر کردی با سه چهار ماه مبارزه می تونی از پس نره غولی مثل اون بربیای؟ بهت گفته بودم تا جایی که می تونی از هوش و سلاح زنونت استفاده کن ولی تو زدی زیر قولتو ضربشم خوردی... اما ریحان!با صدای خندش سرمو از رو زانوهام بلند می کنم... _ خیلی هم بد نشدا... لااقل باعث شد بالاخره همونی بشی که من می خوام، خیلی از کارت راضیم... همچنان که سعی می کنم بخندم اشکامو پاک می کنم... ودود به سمت راستم اشاره می کنه:_ این جا رو باش!سرمو می چرخونمو دوباره اشکام سرازیر میشن... مهراد با لبخند و سوده با گریه نگام می کنن... با صدای ودود به سمتش برمی گردم... بهم چشمک می زنه:_ حالا شدیم چهار به یک... سرمو با صورتی خیس و لبایی خندون براش تکون میدم و چشمامو می بندم:_ نه! شدیم پنج به یک... ما خدا رو هم داریم!

[ جمعه یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ تینـــا ] [ ]