رمان کلبه ی عشق: فصل پنجم | آنلاین و رایگان بخوانید

شبنم:من من چیه سیدی گیر کرده
احسان اخمی کرد:اصلا به تو چه
شبنم:هووی به من بود پس همه چه
ای وااای دوباره اینا شروع کردن با صدای ارشیا هردوتا سکوت کردن ولی خط و نشون کشیدن پس این دوتا به این زودیا ول کن نیستن ارشیا نگاهشو به من دوخت
ارشیا:می خوای بریم نهار بیرون
سرمو با لبخندی تکون دادم
شبنم:ای کارد بخوره شکمت به فکر این دوستتم باش
شیرین:دوست دوست کاکا برادر
شبنم خنده ای کرد که احسانم بهاش خندید
شبنم:خاک تو اون سرت به غیر از عاشقی چیز دیگه هم بلدی تورو خدا
ارشیا اخمی کرد دستمو گرفت..

[ شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۴ ] [ تینـــا ] [ ]

فصل ۲ رمان پرتگاه عشق

فصل ۲ رمان پرتگاه عشق


برچسب‌ها: رمان پرتگاه عشق
[ یکشنبه سوم فروردین ۱۳۹۳ ] [ تینـــا ] [ ]

فصل ۱ رمان پرتگاه عشق

رمان پرتگاه عشق

نوشته:homa_moscow و shahtut

امیدوارم خوشتون بياد

نظر بديد؟

منبع:forum.98ia.com

فصل ۱


برچسب‌ها: پرتگاه عشق, رمان پرتگاه عشق
[ یکشنبه سوم فروردین ۱۳۹۳ ] [ تینـــا ] [ ]

رمان وسوسه: فصل چهارم تا نهم

...فاصله دبيرستان تا خونمون كمي زياد بود........ و به همت من و الهه...... خانواده ها راضي شده بودن كه منو اون اين مسافتو هر روز طي كنيم
البته به شرطها و شروطها ..

كه تمامي اين شرايط توي قرارداد نامه لفظيه واجب الاجرايي قيد شده بود

يك:
راس ساعت بايد توي خونه باشيم
دو:
مثل بچه گربه هاي ملوس... سرمونو مي ندازيم پايين و راست مي ريم مدرسه و راست ميام خونه..
سه:
حق خريد در راه مدرسه به هيچ عنوان... حتي اگر اسمون به زمين و زمين نعو ذ بالله بره اسمون نداريم ...
چهار:
حق جمع كردن چادر زير دست رانداشته...
چادر بايد كاملا ايستاده باشد...تا هيچ جايي از بدنتان ديده نشود
مقنعه بايد كاملا روي پيشاني رابگيرد... و براي محكم كاري چادر را نيز روي ان مي كشيم ....در ضمن بلندي مانتو بايد تا مچ پا باشد
پنج:
..كفشها نبايد پاشنه بلند باشند ..از پوشيدن رنگهاي شاد معذوريم ...هرهرو كركر مطلقا ...ممنوع..

[ یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ تینـــا ] [ ]

رمان ارمغان باران: فصل نهم تا هجدهم

امير بين راه تا رسيدن به خونه ي ما مدام ميگفت كه بايد گذشته ها و اتفاقاتش رو فراموش كنم و سعي كنم به اينده ام فكر كنم اما من هرگز نميتونستم خودم رو و همين طور شيدا اكبري رو ببخشم.ما مسبب مرگ خواهرم فرانك بوديم.
خاله هم از بيمارستان مرخص شده بود و حال عمومي خوبي داشت.بعد از شام به اصرار سعيد و فرناز و باران به بقيه گفتيم ميريم پارك يه دوري بزنيم وشايد دير برگرديم.اول كمي قدم زديم.باران و فرناز دست هم رو گرفته بودن و كمي جلوتر از ما راه ميرفتن.ما هم دورا دور مواظبشون بوديم تا اينكه يه سگ مشكي بزرگ با قلاده اي كه در تاريك شب ميدرخشيد از ميون بوته هاي كنار پارك پارس كنان به سمتشون پريد.

[ یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ تینـــا ] [ ]

رمان شاید وقتی دیگر: فصل دوم

جالبه پس باید خیلی کاردان باشید که تو این سن کم مهرداد تا این حد روتون حساب میکنه
_البته ایشون نسبت به من لطف دارن
_درستون تموم شده
دندونهام رو باحرص بهم فشار دادم وبرای اینکه به بحث خاتمه بدم با لحن تلخ و تندی گفتم:خیر ارشد میخونم
کامران متجه منظورم شد لبخندی زد و گفت:موفق باشی
مهرداد هم که متوجه جو حاکم شد با خنده مصنوعی گفت:خب حالا وقت برا اینجور اشنایی ها زیاده فعلا از خودتون پذیرایی کنین
منم از خدا خواسته خودم رو با بشقاب مقابلم سرگرم کردم

[ یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ تینـــا ] [ ]

رمان ناتاشا: فصل پنجم

در این فصل رمان ناتاشا به پایان میرسه امیدوارم لذت برده باشید و از پایان زیبای این داستان پند بگیرید:

چپکی به نیوشا نگاه کردم که یعنی این اینجا چیکار میکنه
نیوشا_ علی اینجا اومدی چیکار؟
سرهنگ_ اومدم سوپرایزتون کنم ...
غافلگیر شدید نه؟
نیوشا با عشوه گفت
_معلومه عزیزم .اونقدر که این ناتاشا داشت از ترس پس می افتاد ...
غضبی نگاش کردم و زیر لب گفتم
_ من یا تو؟ نزار دهنمو باز کنم ...

[ یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ تینـــا ] [ ]

رمان کلبه ی عشق: فصل هفتم

شروین سراسیمه به داخل آمد و شیرین را در اغوش ارشیا دید سرم رو از آغوش ارشیا بیرون آوردم نگاهی به شروین کردم شروی آغوشش را برای من گشود خودم را در آغوش او انداختم صدای نوازشگرش توی گوشم پیچید
شروین:آروم باش کوچلو نمی زارم آب خوشی از گلوش پایین بره بهت قول می دم
منو به خودش فشرد بهش ایمان داشتم امیدم به تکیه گاهام بود اینارو داشتم غمی نداشتم ارشیا ساکت ایستاده بود و چیزی نمی گفت شروین دست من را گرفت و من را بر روی مبل نهاد و روبه روی من دوزانو نشست چشمان مهربانش منو یاد مامان می ندازه
شروین:کی اینطور شد...

[ یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ تینـــا ] [ ]

رمان وقتی که بد بودم به قلم mahtabi22 فصل اول

رمان وقتی که بد بودم

نویسنده: mahtabi22

فصل ۱

خلاصه:

عسل دختریه که عادت کرده پسرهای احساساتی رو بازی بده، آخرین پسری که به پستش می خوره مبتلا به افسردگیه شدیده، عسل با ندونم کاریش باعث ایجاد فاجعه میشه و...

[ شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ تینـــا ] [ ]

رمان وسوسه به قلم نیلا: فصل یکم تا سوم

رمان وسوسه

نویسنده: نيلا

فصل ۱تا ۳


گاهي دنيا با ادماش ..روزگاري رو برات رقم مي زنن كه هيچ وقت در تصوراتت نمي گنجيده ....هيچ وقت باورت نمي شد كه انقدر راحت مي توني تسليم خواسته هايي بشي كه هميشه برات پوچ و بي معني بوده ....بعد از مدتها تن دادن به خواسته ها و اتفاقاي پيرامونت .... اين جمله تو ذهنت نقش مي بنده ..
"هميشه نبايد عشق آغاز زندگي باشه......."

[ شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ تینـــا ] [ ]