X
تبلیغات
♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂ - رمان به خاطر رها

♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂

roman

همون طور ایستاده بودم دیدم آژانس از کوچه خارج شد. ای خدا شکرت من رو ندید. ولی من دیدمش با یک من عسل هم نمی شد خوردش. کتکه رو خورده بودم.همون طور که از تو آیینه به پژو آردی که مانی نشسته بود داخلش نگاه می کردم یک فکری به ذهنم رسید. لبخند شیطانت باری زدم و سوییچ رو چرخوندم. ماشین یهو پرید. یکی با دست زدم تو پیشونیم. باز یادم رفت این دنده رو خلاص کنم. دنده رو خلاص کردم و راه افتادم. حالا که قراره کتک بخورم بذار حداقل قبلش یکم تفریح کنم ببینم این آقا مانی برای کی اینقدر تیپ زده. کوچه رو دور زدم و افتادم دنبال پژو آردی. چشمم خورد به عینک آفتابی مانی که روی صندلی بغلیم افتاده بود. برش داشتم و نگاهی بهش انداختم. مردونه بود ولی خب کاچی به از هیچی. عینک رو به چشمم زدم و شالم رو جلو کشیدم. فقط خدا کنه پلاک رو نبینه. ای خدا ماشین خودش رو برداشته بودم داشتم تعقیبش می کردم. مطمئن بودم اون شب مانی نمیذاره من سرم راحت به بالش برسه. بعد از رد کردن دو سه تا چهارراه و چراغ قرمز های استرس زا برای من بالاخره ماشین نگه داشت. من هم چند متر عقب تر ایستادم و نگاه کردم. مانی پیاده شد و ماشین رفت. یکم بیشتر تو صندلیم فرو رفتم تا یک وقت نبینتم. داشت این ور اون ور رو نگاه می کرد. وای اگه پلاک رو میدید...داشتم خدا خدا می کردم که همون موقع یک ماشین شاسی بلند اومد جلوم ایستاد. حالا خر بیار و باقالی بار کن. عمرا دیگه می تونستم مانی رو ببینم. ماشین خوب استتار شده بود ولی خودم هم متاسفانه تو ماشین بودم. خودم رو سپردم دست خدا و سوییچ رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. دزدگیر رو زدم. ماشین با صدا قفل شد. مثل بچه ها خندیم. چه کیفی می داد. مانی رو دیدم که رفت اون سمت خیابون و وارد یک کافی شاپ شد. من هم دنبالش. سرم رو انداخته بودم پایین تا اگر دیدم نشناستم. کل صورتم زیر عینک آفتابی بزرگ مانی و شالم که کشیده بودمش جلو پنهان شده بود. به زور جلوم رو میدیدم. وارد که شدم از بخت بدم کافی شاپ زیاد شلوغ نبود. مانی به سمت یک میز شلوغ رفت. میزی که چهار تا دختر و سه تا پسر دورش نشسته بودند. با دیدن مانی با سر و صدا سلام کردم. مانی بین یک پسر و دختر نشست. من هم رفتم در دور ترین نقطه ای که به اون ها دید داشت ایستادم. می تونستم صورت مانی رو ببینم.خب پس با دوست هاش قرار داشته. بی معرفت یک تعارف هم به من نزد. دیگه حس کنجکاویم ارضا شده بود. دیگه بهانه ای برای اونجا موندن نداشتم. شاید بهتر بود می رفتم خونه ولی قبلش باید یک بهانه ای برای بردن ماشین مانی جور می کردم. خاله نباید می فهمید از رو لجبازی این کار رو کردم. ترجیح دادم بشینم تو کافی شاپ و راجع بهش فکر کنم. همون جایی که ایستاده بودم یک میز دو نفره ی خالی بود. نشستم و شروع کردم نقشه ریزی. انواع راه ها اومد تو ذهنم ولی همه شون یک جایی با شکست مواجه میشدن. در حال دو دو تا چهار تا بودم که یک صدایی کل افکارم رو متلاشی کرد.
- ببخشید خانم می تونم اینجا بشینم.
سرم رو اوردم بالا. یک پسر هم سن و سال خودم بود. شلوار جین آبی پوشیده بود با تی شرت سفید و یک کت سرمه ای هم روش. صداش رو مثل این دوبلر ها یکم بم کرده بود. از همون حالت هایی که شیرین همیشه مسخره شون می کرد. یک بار که با پدارم بحثش بود پدارم لو داده بود که این نوع حرف زدن از نظر خود پسر ها بسی دختر کشه. یاد قیافه ی پدرام وقتی که این حرف از دهنش پرید بیرون افتادم و خنده ام گرفت. این یارو هم به خودش گرفت. داشت صندلی مقابلم رو می کشید بیرون که بشینه که اخم هام رو در هم کشیدم و گفتم:
- من به شما اجازه دادم بشینید؟
با همون لحن ادامه داد:
- ولی نگفتید نشین.
- خب حالا میگم. نشین.
- میشه بپرسم چرا؟
ای خدا هیچ کس رو گرفتار آدم سیریش نکن. شونه بالا انداختم و از جام بلند شدم. کیفم رو برداشتم و همون طور که از میز فاصله می گرفتم گفتم:
- خب بشین به من چه؟
دنبالم اومد و گفت:
- تنهایید؟
می خواستم برگردم یکی بزنم تو دهنش ها. آره تنهام. همیشه تنها بودم. تنها بودن جرمه؟ یاد اون روز هایی افتادم که تا می رفتم برای مصاحبه می گفتم تنهام یک جور دیگه نگاهم می کردند. یاد رها که از وقتی فهمیدند دختر تنهاست تو اون شرکت هزار جور پیشنهاد بهش شد. بغض کرده بودم. من تنهام. چرا بقیه به خودشون اجازه میدن مزاحم یک آدم تنها بشن؟ قدم هام رو محکم تر و بلند تر برداشتم که بازوم رو گرفت و خواست نگهم داره که برگشتم و یکی خوابوندم تو گوشش. شوکه فقط نگاهم می کرد. بعد از چند لحظه قرمز شد. رگ های گردنش رو به وضوح میدیدم. دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه که صدای مانی رو از پشت سرش شنیدم.
- رکسانا؟
برگشتم نگاهی کردم. وااای. ماشین کم بود این هم اضافه شد. مانی با عصبانیت اومد جلو و گفت:
- چی شده؟
زبونم بند اومده بود. نمی دونم چرا یک لحظه تمام عذاب هایی که کشیده بودم اومد جلو چشمم یک لحظه فکر کردم تا آخر عمرم باید به عنوان یک دختر تنها این چیز ها رو تحمل کنم و جوش آوردم. اون به خودش اجازه داد بازوم رو بگیره چون تنها بودم. چرا این طوری بود؟ تنها چیزی که اون لحظه می خواستم یک گوشه ی دنج و خالی برای گریه کردن بود. مانی دوباره سوالش رو تکرار کرد که اون پسر مزاحم شروع کرد حرف زدن. اون لحظات فقط می خواستم دهنش رو گل بگیرم.
- من و دوست دخترم یک مشکل جزئی داریم فکر نمی کنم به شما مربوط باشه.
مانی با چشم های گرد شده برگشت سمت من.
- این چی میگه.
اون یارو هم با پررویی برگشت سمت من و گفت:
- اِ؟ شما همدیگه رو میشناسید؟
مانی با بهت نگاهم می کرد بالاخره زبونم باز شد.
- مانی این چرت و پرت میگه این مزاحم منه.
پسره پوزخندی زد و گفت:
- حالا شدم مزاحم دیگه؟
نزدیک بود گریه ام بگیر.
- چرا چرت و پرت میگی یارو من دو روز نیست اومدم بابلسر اونوقت چه جوری دوست دختر تو ام؟
برگشت با پررویی گفت:
- مگه همین دو ساعت پیش قبول نکردی.
فقط با التماس مانی رو نگاه کردم که مانی هم برگشت با عصبانیت بهش گفت:
- این خانم یک ساعت پیش تو خونه من بودند. کمتر دروغ بگو دماغت دراز مشه. یک لطف دیگه هم بکن.همین الان گورت رو از انیجا گم کن و دیگه تو کافی شاپ من پیدات نشه وگرنه می دونم چی کارت کنم.
و دست من رو گرفت و کشید سمت دوست هاش که همه داشتند به ما نگاه می کردند. خب کتک های اون شبم چند برابر شده بود این رو میشد از رو چهره ی سرخ مانی فهمید. مانی یک لحظه از دوست هاش معذرت خواست و من رو دنبال خودش کشید تو محوطه پشت کافی شاپ که فضای باز بود. من رو نشوند روی یک از تخت ها و خودش جلو پام زانو زد و با خشم بهم خیره شد.
- خب...توضیح بده.
سرم رو انداختم پایین و همون طور که با بند کیفم بازی می کردم گفتم:
- چی رو؟ به خدا مزاحم بود.
- اون رو خودم فهمیدم. من که تو رو میشناسم.
- آره جون خودت حرفش رو باور کرده بودی اولش.
- یک لحظه آره. ولی بعدش...
حرف شرو نیمه تموم گذاشت. بلند شد و کنارم نشست.
- وقتی یکهو غیبت می زنه بعد تو کافی شاپ با یک پسر ظاهر میشی چه انتظاری از آدم داری؟ واسه چی ماشینم رو برداشتی؟
با صداقت گفتم:
- لج و لج بازی.
- دلت خنک شد؟
- آره.
- حالا میشه سوییچش رو بدی؟
دست بردم داخل کیفم و سوییچش رو با بی میلی گذاشتم کف دستش. بعد هم بغضم شکست. کاش از خونه نمی اومدم بیرون. مانی همون طور که سوییچ رو تو دست هاش می چرخوند گفت:
- چرا پا شدی بی خبر از خونه اومدی بیرون؟ نگفتی گم میشی؟
- خاله و رها می دونستند.
- اون ها فکر می کردند پیاده میری تا پارک سر کوچه و برمیگردی.
با هق هق گفتم:
- تقصیر توست.
با خنده پرسید:
- من؟
- آره دیگه اگه ماشینت رو میدادی به من هم لج نمی کردم قایمکی برش دارم. تازه اگر بادکنک رو نمی تکوندی اصلا اتفاقی نمی افتاد که من بخوام از خونه بیام بیرون.
- خب حالا برا چی تعقیبم کردی؟
- خب جایی رو بلد نبودم. بیکار بودم.
خندید و گفت:
- دوست هام رو دیدی؟
- نه بابا وقت نکردم همه رو دید بزنم. داشتم فکر می کردم چه جوری برم خونه که کتکتم نزنی که اون یارو نمی دونم از کجا پیداش شد.
گریه ام هر لحظه بیشتر میشد.صورتم رو با دست هام پشوندم و آرنج هام رو گذاشتم رو زانو هام و ستونشون کردم. حس کردم مانی بهم نزدیک شد. دستش رو انداخت دور شونه هام.
- خب حالا گریه ات برای چیه؟
سرم رو آوردم بالا و به مانی نگاه کردم.
- مانی؟
- جانم؟
- تو...اگر یک دختر تنهایی رو ببینی، مزاحمش میشی؟
یکم مکث کرد و گفت:
- من نه. ولی خیلی ها میشن. براشون تنها و غیر تنها هم فرق نمی کنه ولی خب مزاحم یک آدم تنها شدن راحت تره.
- تو چرا مزاحم نمیشی؟
- چون تربیت و شخصیتم با اون ها فرق می کنه. همه که مثل هم بزرگ نمیشن. همه باور هاشون مثل هم نیست.
- من دلم نمی خواد تنها باشم.
- نیستی. رها رو داری...فرهاد رو داری... منو داری... مامانم رو داری...
با کنجکاوی نگاهش کردم.
- تو فرهاد رو از کجا میشناسي؟
خندید و گفت:
- رازه.
- مانی تو رو خدا.
- شب بهت میگم.
- مانی...
- راه نداره.
با حرص نفسم رو دادم بیرون دستش رو از رو شونه هام برداشتم. خندید و گفت:
- تو جز قهر کردن کار دیگه هم بلدی.
- نوچ.
بلند تر خندید.
- راستی این کافی شاپ جدی مال خودته؟
- یک هشتمش.
- چی؟
- با اون هفت نفری که اون بیرون دیدی دو سال پیش پول گذاشتیم و این جا رو زدیم. هم کلاسی هام اند. از سال اول باهاشون بودم. می خوای باهاشون آشنا بشی؟
سرم رو تکون دادم.
- پس پاشو.
بلند شدم و همراه مانی به سالن رفتیم. همزمان با ورودمون هفت جفت چشم کنجکاو به سمتمون برگشتند. مانی دستم رو گرفت و به میز نزدیک کرد.
- خب رکسان بیا با بچه ها آشنا شو.
و شروع کرد یکی یکی معرفی کردن. لاله و سپیده و سارا و مریم دختر های گروهشون بودند. مریم شبیه خانم دکتر ها بود واقعا. نمی دونم چرا ولی از قیافه اش معلوم بود پزشکه!. سارا هم یک دختر چشم سبز و به نظرم آروم بود. ولی سپیده و لاله جفتشون از اون شلوغ های پر حرف و با نمک بودند. مثل شیرین. بعد هم اشکان و ماهان و سینا رو بهم معرفی کرد. اشکان نامزد مریم بود. ماهان هم طبق گفته ی بقیه یک سال از همه کوچکتر بود. یک سال رو جهش زده بود. سینا هم مثل مانی یکی از دلقک های جمع بود. کلا از جمعشون خوشم اومد. محیط دوستانه و گرمی داشتند. با همشون دست دادم. به مانی حسودیم میشد که چنین دوست هایی داره. بعد از جریان رها من هم کمتر وقت کرده بودم با دوست هام وقت بگذرونم ولی یک روزی عضو چنین گروهی بودم. در آخر مانی رو به همه من رو معرفی کرد.
- بچه ها رکسانا دختر یکی از دوست های قدیمی مامان منه. یک جورایی خواهر رها.
لاله با ذوق گفت:
- خواهر رها شمایی پس؟
با کنجکاوی مانی رو نگاه کردم که گفت:
- رها براشون یک چیز هایی تعریف کرده.
لاله از جاش بلند شد و رفت از اون سمت یک صندلی آورد و بین خودش و سپیده گذاشت.
- بیا عزیزم. بیا بشین غریبی هم نکن رها گفته مثل خودم و سپیده زلزله ای.
خندیدم و کنارشون نشستم.
- اون طور که رها گفته نه ولی خب یکم.
مانی هم بین سارا و سینا نشست و شروع کردند به بحث ها مختلف. لاله که من رو ول نمی کرد یک ریز باهام حرف میزد . البته از این بابت ممنونش بودم باعث میشد حس غریبی نکنم. آخه از همه کوچکتر بودم. هی لاله حرف میزد و من ساکت بودم که آخرش گفت:
- اینقدر ساکت نباش آخر به کوچکترین بودت تو جمع عادت میکنی مثل ماهان.
صدای ماهان بلند شد.
- بزرگی به سال نیست به اینجاست.
و با انگشت ضربه ای به پیشانی اش زد. لاله خندید و گفت:
- خب در این صورت هر طوری بخوایم حساب کنیم تو باز کوچکترینی.
خندیدم و گفتم:
- شما ها همتون پزشکی می خونید؟
سپیده- آره. تو چی می خونی راستی؟
- معماری.
سپیده تریبا رو میز ولو شد.
- خوش به حالت. من عاشق معماری ام. اینقدر این مامانم دم گوشم خوند که دیپلم ریاضی رو ول کردم اومدم چسبیدم به خون و رگ و معده و روده و مثانه و...
صدای مانی در اومد.
- سپی....جان مادرت داریم قهوه می خوریم ها.
لاله یکهو داد زد.
- وااای دیدی چی شد یادم رفت برای رکسان قهوه بیارم.
و از جاش بلند شد. خواستم بگم زحمت نکشید که ماهان گفت:
- زحمت نکش رکسان جان این یک کاری بخواد بکنه خدا بیاد پایین نمیشه جلوش رو گرفت.
صدای غر غر های نا مفهوم لاله از دور اومد و جمع از خنده روده بر شد.
دو ساعت بعد همراه مانی از بچه ها خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون. لاله و سپیده هم شماره هاشون رو بهم دادند و شماره ام رو گرفتند تا تو این مدتی که بابلسرم باهاشون در ارتباط باشم. تو ماشین که نشستیم فکر کردم اگه اون یارو مزاحمم نشده بود الان باید خودم رو برای کتک جانانه آماده می کردم از این فکر خنده ام گرفت. مانی پرسید:
- چیه؟ چرا می خندی؟
- هیچی. مانی؟
- بله؟
- خیلی خوش حالم که تو پیش رهایی.
بخندی زد و دنده رو عوض کرد.
- من هم خوش حالم که رها پیشمه.
چشم هام رو ریز کردم و به خطوط در هم رفته ی چهره اش نگاه کردم
.- مانی؟
- بله؟
- نکنه...
خندید و گفت:
- چیه؟ به من تریپ مجنونیت نیمده؟
- دیوونه.
- ما رو چه به عشق و عاشقی خواهر من.
- آخه حرفت دو پهلو بود ها.
- خداییش من رها رو دوست دارم رکسان ولی فکر کردن به رها...یک جورایی خیانت به جفتمونه.
- منظورت خودت و رهاست؟
- آره...مامانم عاشق رهاست ولی می دونم هیچ وقت به عنوان عروس قبولش نمیکنه.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- هیچ کس رها رو قبول نمی کنه.
- چرا. این طوری نیست که هیچکس قبولش نکنه ولی خب خیلی ها با شرایطش کنار نمیان.
آهی کشیدم و گفتم:
- کاش میشد زمان رو به عقب برگردوند. اگه میشد...هیچ وقت نمیذاشتم خشایار همین طوری رها رو ول کنه و بره.
- چرا نمیگی جلوی رها رو می گرفتم؟
- چون یکسری چیز ها دست من نیست. من اصلا نفهمیدم درد اون چیه. ولی...خشایار حقش نبود. باید میایستاد و تاوان تک تک کاراش رو می داد. اون اصلا...آب شده رفته زیر زمین. اگر می تونستم برگردم عقب...هیچ وقت نمی ذاشتم از زبون لال شده ام بپره بریم پیش مانی...
بغض کردم. مانی با تعجب برگشت و نگاهم کرد. با همون بغض ادامه دادم:
- همیشه خودم رو مقصر می دونم. ما هیچ وقت عید مسافرت نمی رفتیم. نمی دونم چه مرگم شد اون سال پیله کردم بیایم پیش شما. آخه بچه هم سن و سالم فقط رها بود. فامیلی نداشتیم.می خواستم بیام پیش شما با تو بازی کنم. میشه گفت تنها کس و کارمون شما بودید. هرچی گفتم بابام گفت نه. من هم رفتم رها رو شیر کردم. بهش گفتم بریم پیش مانی خوش میگذره اون هم رفت مخ مامان باباش رو زد. باباش هم به بابای من پیشنهاد داد که بریم...
بغضم شکست. با صدای بلند زدم زیر گریه. هیچ وقت نه به روی خودم آورده بودم که اصرار من بوده و نه به روی رها. چون می خواستم فراموش بشه . می خواستم خودم رو تبرئه کنم. با هق هق ادامه دادم:
- هیچ وقت خودم رو نمی بخشم. همش تقصیر من بود.
با دست جلوی دهنم رو گرفتم تا هق هقم یکم بند بیاد. اشک کرد هام رو پاک کردم ولی سریع جاشون پر شد. مانی هم با تعجب فقط دیوونه بازی من رو نگاه می کرد. بعد از چند دقیقه هم ماشین رو پارک گوشه و برگشت من رو نگاه کرد. دستش رو گذاشت رو شونه ام و همون طور که نگاه تاسف بارش روم ثابت بود یک برگ دستمال کاغذی برداشت و اشک هام رو پاک کرد.
- بسه رکسان انقدر امروز گریه کردی چشم هات باد کرده.
هق هقم کمتر شده بود ولی هنوز اشکم می اومد. مانی هم چیزی نگفت گذاشت تو حال خودم باشم. به یک تخلیه ی درست حسابی نیاز داشتم. ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. یکم که آروم شدم گفت:
- خب...اخر سالی یک دل تکونی کردی نه؟
بین گریه خندیدم. یک دستمال کاغذی از رو داشبور برداشتم که مانی گفت:
- راستی قرار بود یک چیزی رو شب بهت بگم.
با کنجکاوی برگشتم سمتش.یک نفس عمیق کشید و گفت:
- نه ولش کن الان نمی گم.
- وای مانی جان من....
-نچ.
- مانی...
- زبون به دهن بگیر دختر الان می برمت یک جای خوب قشنگ برات تعریف می کنم.
با کلافگی پوفی کشیدم و تو صندلی فرو رفتم. می دونستم تا نخواد من خودم رو هم بکشم حرفی نمی زند. زل زدم به چراغ های خیابون که یکی یکی عقب می رفتند. متوجه نشدم دراه کجا میره. به خودم که اومدم دیدم تو ساحلیم. ماشین رو پارک کرد و گفت پیاده شو. کمربندم رو باز کردم که گوشیم زنگ خورد.
- بله؟
- الو رسکانا؟ کجایی؟
- رسکانا عمته.
- خیلی خب بد اخلاق کجایی؟ یکهویی قهر کردی رفتی. الان بچه ام میگه چه خاله ی لوسی دارم من. وای.
نفس عمیقی کشیدم که تبدیل به آه شد. حالم گرفته بود اصولا. روز خوبی نبود.
- با مانی ام.
- راستی ماشینش رو کجا برداشتی بردی؟
ای نامرد پس لو داده بود.
- برای خودش توضیح دادم. کار ضروری پیش اومد.
- خیلی خب حالا ما شدیم غریبه؟
از ماشین پیاده شدم و همون طور که به طرف آب می رفتم گفتم:
- حالا اومدم برات توضیح میدم.
- باشه. زنگ زدم فقط ببینم کجایی. نگران شدم. حدس می زدم با مانی باشی.
- نگران نباش. یکی دو ساعت دیگه میایم.
- باشه خوش بگذره. خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم. داشتم می رفتم سمت مانی که یک نفر از پشت دستاش رو دورم حلقه کرد و جلوم رو گرفت. خواستم جیغ بزنم که با دست جلوی دهنم رو گرفت. هیچ کس تو ساحل نبود جز من و مانی و اون یک نفر که هنوز موفق نشده بودم ببینم کیه. تو بغلش داشتم دست و پا می زدم و از طرفی هم منتظر بودم مانی بیاد کمکم که با شنیدن صدای خنده های آشناش دست از تقلا برداشتم. دستش از رو دهنم برداشته شد و روی چشم هام قرار گرفت. نمی تونستم اون چیزی که تو ذهنم بود رو باور کنم. حلقه ی دست هاش دورم تنگ تر شد. بوی ادکلن همیشگیش به مشامم خورد. خندیدم و دستم رو گذاشتم رو دستش که روی چشمام بود.
- این چه وضع اعلام حضور کردنه؟ زهره ترکم کردی.
خندید و زیر گوشم رو بوسید. نا خودآگار خودم رو جمع کردم. رو این تیکه حساس بودم. انگشت کسی بهش می خورد نیم متر می پریدم هوا. دستاش هنوز رو چشم هام بود.
- نمی خوای دستت رو برداری؟
باز خندید و آروم دم گوشم گفت:
- نه.
من هم خندیدم.
- دیوونه ای چون.
- مگه شک داشتی؟
شروع کردم دست و پا زدن.
- آره. ولی الان مطمئن شدم. ولم کن دیوونه ببینمت.
- نمیشه.
- چرا خب؟
- نبینیم بهتره.
- برای چی؟ ولم کن.
- اخه داشتم میومدم مهرنوش بوسم کرد فکر کنم جای رژش مونده باشه رو لپم.
به رگ غیرتم بدجور برخورد. با یک حرکت خودم رو از چنگش بیرون آوردم و برگشتم زل زدم به صورتش. تغریبا جیغ زدم.
- فرهااااد...
خندید و گفت:
- گفتم که نبینی بهتره.
- چرا این شکلی شدی دیوونه؟
- همین چهار ساعت پیش از کیش پریدم.آفتاب اون جا هم که خودت میدونی چیه.
- نه. نمی دونم تا حالا نرفتم. کیش چی کار داشتی؟
- مسافرت دیگه.
- با کی؟
- خانواده ی محترم. به زور برداشتند من رو با خودشون بردند.
- خانواده یعنی بابات و عمه ات و مهرنوش دیگه.
- پژمان هم خودش رو آویزون ما کرد.
خندیدم و تازه یادم اومد که مانی هم اونجا ایستاده بود برگشتم سمتی که ایستاده بود رو نگاه کردم که دیدم نیست. فرهاد خندید و در حالی که دستم رو می کشید گفت:
- بیا اون ماموریتش رو انجام داد رفت دنبال کار و بار خودش.
با چشم های گرد شده دنبالش راه افتادم.
- شما همدیگه رو از کجا میشناسید دیگه؟
- نمیشناختیم. شیرین گفت اون می تونه کمک کنه من یک جوری ببینمت. گفتم شاید دوست نداشته باشی خاله ات بدونه.
- پس کار شیرینه. اون شماره مانی رو از کجا آورد.
- رها.
- چشمم روشن پس فقط خاله نمی دونه.
- آره دیگه.
رو شن ها نشست و من رو هم کنار خودش نشوند و تکیه ام رو داد به خودش.دستم رو گرفت و همون طور که با انگشت هام بازی می کرد گفت:
- بابا تو این مدت از هیچ کاری برای این که من رو یک جوری بشونه کنار مهرنوش دریغ نکرد. مهرنوش هم بدتر از اون. تا جایی که تونستم در رفتم. این دو روز آخر هم که تو نبودی من بیشتر خونه بودم و اوضاع بدتر بود. بابا دیشب بی مقدمه گفت چمدونت رو ببند داریم میریم کیش. لج کردم گفتم نمیام بابام هم داشت بدتر لج می کرد که پژمان سپر بلای من شد. گفت بیا برو من هوات رو دارم اینقدر هم با بابات بحث نکن بهش نیاز داری. به محض رسیدنم دور از چشم بابا رفتم یک بلیط گرفتم. امروز ظهر هم بدون وسیله و چیزی شناسنامه و بلیطم رو برداشتم با کوله ام اومدم اینجا. صبحم که زنگ زدم کیش بودم.اگه شیرین نبود نمی تونستم پیدات کنم.
سرم رو از رو شونه اش برداشتم و گذاشتم رو سینه اش.امن ترین جایی که سراغ داشتم. آروم گفتم:
- از این جور سورپرایز ها خوشم میاد.
خندید و شالم رو از رو موهام برداشت و انداخت دور گردنم. موهام رو باز کرد. باد زد هر شاخه اش رو یک طرف برد. شروع کرد بازی با موهام. یک جورایی وقتی این کار ها رو می کرد خجالت می کشیدم. برای این که حواس خودم و اون رو پرت کنم گفتم:
- تو این یک روز که کیش بودی این طوری سوختی؟
- صبح پژمان زد به سرش به زور بردم شنا.
خندیدم که سرش رو خم کرد آروم دم گوشم گفت:
- خوش تیپ تر شدم؟
با بدجنسی گفتم:
- ای آره...تازه میشه یکم نگات کرد.
آروم مو هام رو کشید و گفت:
- می دونستی خیلی ضد حالی؟
خندیدم.
- اشکال نداره. تو دروغ بگو. من که می دونم همون روز که جلو دانشگاه نزدیک بود زیر بگیرم جلو ماشین خشکت زده بود تو کف قیافه ی من بودی.
دهنم باز شد که اعتراض کنم که لباش رو گذاشت رو لبام و اجازه ی این کار رو بهم نداد.دلم می خواست همون موقع ازش جدا شم و خفه اش کنم. قلبم محکم می زد. ولی اون موقع هیچ اراده ای از خودم نداشتم. نمی دونم چقدر گذشت که ازش جدا شدم. با سگرمه های درهم نگاهش کردم که گفت:
- باز چیه؟
- گفته بودم از سورپرایز خوشم نمیاد.نه؟
با خنده رو شن ها دراز کشید و من رو هم کنار خودش خوابوند.
- کیفش به سورپرایزشه.
با قهر روم رو برگردوندم و به پهلو دراز کشیدم. روم به دریا بود. از پشت دست هاش رو انداخت دورم. محو تماشای منظره رو رو به روم بودم. آسمون صاف صاف بود و نور ماه روی دریا افتاده بود. دریا هم آروم بود.
- دریا خیلی قشنگه.
- آره.
- دفعه ی اولمه دریای آروم رو میبینم.
- جدی؟
- آره. فقط یک بار اومدم شمال که اونم زمستون بود. دریا طوفانی بود. تازه می فهمم چقدر قشنگه.
- آره قشنگه.
- فرهاد؟
- جانم؟
- فکر کن چه حالی میده یک روز از خواب بلند شی ببینی تو یک قایق سفیدی وسط دریا.
خندید و مسخره ام کرد:
- آره. خیلی حال میده. مخصوصا اگر بعدش بفهمی توسط قاچاقچی ها دزدیده شدی.
- اه تو ام. فقط بلده رویا های کودکانه ی من رو تخریب کنه.
خندید و گفت: این کودک درونت و رویا هاش تو حلقم.
با تعجب ابرو هام رو انداختم بالا و گفتم:
- با کی گشتی این دو روز.ها؟
همون طور که می خندید صورتش رو تو موهام پنهان کرد و گفت:
- آخه آرزوهات خیلی دور و درازه1 خب این همه قایق یکیش رو میگیریم میریم تو آب شب تا صبح می مونیم. این که نشد رویای کودکانه.
- چشه مگه؟
- خیلی ساده است. رویا وقتی کودکانه است که دست نیافتنی باشه.
یکمی فکر کردم و گفتم:
- رویای کودکانه ی تو چیه؟
- من...دلم می خواد مامانم رو دوباره ببینم. فقط یک بار دیگه صداش رو بشنوم. فقط یک بار دیگه. تو هم که لابد قایق سفید وسط آب نه؟
خندیدم و گفتم: ما فقیر بیچاره ها قایق وسط آب هم برامون دست نیافتنیه.
خندید. من هم خندیدم. ولی با حسرت. ما حتی آرزو هامون هم طبقه بندی شده بود!
- تا کی هستی؟
- فردا میرم. دلم می خواست تا سال تحویل بمونم ولی بابا فهمید اومدم جوشی شد شرط کرد فردا تهران باشم. لابد کلی هم باید جواب پس بدم.
- خب چرا کاری می کنی که مجبور بشی جواب پس بدی؟
- به خاطر عشقم.
سرم رو با خجالت پایین انداختم و هون طور که با گوشه شالم بازی می کردم صدام رو مثل خاله سوسکه زیر کردم و گفتم:
- کدوم عشق؟
- همون که خیلی زبونش درازه.
- لال بشی ایشالله.
- تو مال من میشی؟
- استغفرالله.
خندید و گفت:
- خاله سوسکه رو خیلی دوست داری؟
- آره. همیشه با رها گوش می کردیم نوار هاش رو.
- خودت هم عین خاله سوسکه ای.
- پس تو هم اقا موشه ای.
- خب همون موش نشده بودیم آخر عمری که اون هم شدیم.
خندیدم. گاهی واقعا بچه می شدم.
- خیلی دلم می خواست سال تحویل پیشت باشم ولی خب نشد. باید یکم با بابا راه بیام. یک چیز هایی می خوام که رضایت اون براش شرطه.
بعد از چند لحظه سکوت آروم گفت:
-عیدت مبارک.
من هم به آرومی خودش جواب دادم:
- عید تو هم مبارک...
هنوز جمله ام تموم نشده بود که حس کردم گردنم خنک شد. به گردنم نگاه کردم که یک پلاک طلا سفید روش می درخشید.
- سرت رو بلند کن این رو رد کنم.
مثل مسخ شده ها سرم رو یکم بلند کردم تا زنجیر رو ببنده. کارش که تموم شد. طاق باز خوابیدم و به پلاک نگاه کردم. دو تا قلب بودند که نصفشون روی هم منطبق شده بود و روش به انگلیسی نوشته بود«برای همیشه با هم»
- پشتش رو نگاه کن.
پلاک رو برگردوندم و در کمال نا باوری اسم خودمون رو دیدم که پشتش با حروف لاتین با خط قشنگی حک شده بود.
- فرهاد..
- جونم؟
- خیلی خوش گله .
- قابل تو رو نداره.
سپاس گزار نگاهش کردم و گفتم:
- قول میدی؟
- که چی؟
- برای همیشه با هم؟
- آره. قول مردونه.
و انگشت کوچکش رو جلو آورد. یاد بچگی هام افتادم. یک همچین قولی هم به رها داده بودم. به هم قول داده بودیم تا آخر عمرمون دوست های وفادار بمونیم. انگشتم رو دور انگشتش قلاب کردم و اون قول داد. کاش من هم می تونستم قول بدم که ترکش نمی کنم. حلقه ی انگشتم رو باز کردم و گفتم:
- دوستت دارم فرهاد.
لبخندی زد و پیشونیش رو گذاشت رو پیشونیم و این بار من بودم که غافلگیرش می کردم

رها لیوان چای رو جلوم گذاشت و گفت:
- اینقدر فکر نکن یا خودش میاد یا نامه اش.
خندیدم و لیوان رو به لب هام نزدیک کردم. خیلی داغ بود. پشیمون گشته و برش گردوندم سر جاش.
- رها؟
- بله؟
- هنوز یک سوالی تو ذهن من داره چرخ می خوره.
- چی؟
- چرا این کار رو کردی.
- چی کار؟
- خشایار رو می گم.
دستش که رفته بود تا شکلات برداره برگشت سر جاش رو دامنش. چایش رو تلخ خورد. دو تا فحش آبدار خودم رو مهمون کردم. خب می ذاشتی بچه چایش رو بخوره به تو چه که چرا.
- راستش...اول نمی خواستم. بعد دیدم یک جورایی بهترین راهه برای من. رکسان وقتی یادم میاد چقدر احمق و خیال باف بودم دلم می خواد بمیرم. فکر می کردم خشایار ولم نمی کنه. فکر کردم بهم وابسطه میشه. احمق بودم. فقط من وابسطه شدم اون راحت رفت.
چشم هام گرد شد.
- وابسطه شدی یعنی چی؟
- من دوستش داشتم رکسان. اگر نداشتم هیچ وقت صیغه اش نمی شدم.
- یعنی چی؟
- نذاشتم تو بفهمی. نذاشتم هیچ کس بفهمه. چون می دونستم یک خیال خام مسخره است. دوستش داشتم ولی می دونستم اون هیچ وقت نگاه یک دختر بی کس و کار یتیمی مثل من نمی ندازه. خانواده اش اجازه نمی دن از طبقه ی ما دختر بگیره. وقتی ساره پیشنهادش رو گفت سریع رد کردم. ولی وقتی گفت خشایار، سست شدم.شروع کردم پیش خودم فکر های الکی کردن که اون من رو دوست داره و چون خانواده اش اجازه نمی دن می خواد اول از این در وارد بشه بعد از یک مدت هم یک برنامه ای میریزه که عقد دائم بشیم. خیلی احمق بودم رکسان. خیلی. ما دختر ها هر چی می کشیم از این خیال های الکی بافتنمون می کشیم.
با چشم های ماتم زده زل زده بودم به رها که با حسرت و حرص اون کلمه ها رو ادا می کرد. حرفش که تموم شد بلند شد و با کلافگی اتاق رو ترک کرد. نگاه ماتم زده ام از در کنده شد و دوخته شد به چمدون جلوی روم.مردد به چمدون نگاه می کردم و پیش خودم فکر می کردم می تونم یکم دیگه هم پیشش بمونم ولی دانشگاه....فرهاد....خدا می دونست چقدر دلم براش تنگ شده بود. از شبی که کنار دریا باهام خداحافظی کرد و فرداش رفت تهران دو هفته می گذشت. اون روز سیزدهم بود. تا همون روزش هم به زور مونده بودم. رها مدام اصرار داشت زودتر برم. فرهاد هم که یک بار پشت تلفن باهام دعواش شد اینقدر که اصرا کرد برم و من گفتم سیزدهم زودتر نمیام.
سیزدهم هم رسیده بود و من هنوز در برگشت مردد بودم. نمی دونستم می خوام بمونم چی کار کنم ولی حس می کردم رها با حضور من حالش بهتره یعنی مانی این طوری گفته بود.اونقدر محو چمدون بودم که متوجه نشدم مانی کی وارد اتاق شد. فقط یکهو با صداش از جا پریدم. برگشتم سمتش و همون طور که دستم رو قلبم بود گفتم:
- مرض. چرا مثل جن ظاهر میشی؟
- دو بار در زدم سه بار هم صدات کردم دفعه چهارم شنیدی. کجایی تو چند روزه اصلا تو هپروت سیر می کنی.
زانو هام رو بغل کردم و همون طور که زیر چشمی به چمدونم نگاه می کردم گفتم:
- می ترسم برم بلایی سر رها بیاد.
کنارم نشست و گفت:
- دست شما درد نکنه ما بوقیم دیگه؟
- نه. ولی خودم هم بهش عادت کرده بودم. رها خیلی زودرنج شده اصلا اون رهایی که من می شناختم نیست. از طرفی نگرانم نتونم برای زایمانش خودم رو برسونم.
- چرا؟
- گفته میفته تیر. من امتحان دارم.
- حالا یک کاریش می کنیم. اصلا شاید رها رو برای زایمان بیاریم تهران. همون جا هم عملش کنیم.راستی تکلیف کارت چی میشه؟ رها می گفت می خوای پول قرض بگیری.
- آره...کارش رو فقط گرفتم که بدونند منبع درآمد دارم و بهم پول قرض بدن.
- آخه مبلغ کمی نیست. تو تا کی می خوای کار کنی.
- حساب کردم اگر این دو سالی که مونده تا لیساسنم رو کار کنم و همه ی حقوقم رو بدم حدود یک سومش رو پرداخت کردم. مدرکم رو هم بگیرم در آمدم میره بالا بالاخره بهشون میدم. اون ها اون پول رو نمی خوان. یعنی نیازی بهش ندارند. اگر پس میدم به خاطر اینه که نمی خوام زیر دین باشم.
- میتونی کارت رو بیاری اینجا؟
- خب اگر بیام این جا شماها هستید می تونم شاگرد خصوصی بگیرم. تهران تنهام جرئت نمی کنم.
- کی میای اینجا؟
- امتحان های دانشگاهم که تموم بشه میرم دنبال انتقالی. از کارم هم استفاء می دم. رها رو که عمل کردیم و یکم حالش خوب شد اسباب کشی می کنم. احتمالا میشه شهریور.
مانی سری تکون داد و با اشاره ای به چمدون گفت:
- خیالت از بابت رها راحت باشه. هنوز سر قولم هستم.
لبخندی زدم و گفتم:
- ممنون.
لبخند تلخی زد و از جاش بلند شد اتاق رو ترک کرد.دوباره به چمدونم نگاه کردم. دستم رو بردم جلو و درش رو بستم. نمی تونستم تا آخر عمرم اونجا لنگر بندازم...
با توقف پر سر و صدای اوتوبوس چشم هام رو باز کردم. اونقدر تو راه گریه کرده بودم که همه چپ چپ نگاهم می کردند. انگار عزیزم رو از دست داده بودم. این دو هفته بدجور به همه شون عادت کرده بودم. دلم فقط برای رها تنگ نشده بود. دلم برای مانی هم تنگ شده بود. برای دلقک بازی هاش که همیشه تو بدترین شرایط می خندوندم. برای مهربونی های خاله رعنا و غذا های گرمش که فکر نکنم دیگه تا موقعی که ببینمش نصیبم بشه. برای رها که دیگه گفتن نداره چقدر دلم تنگ شده بود. حتی با همه ی اون غرغر هاش و حساسیت های بی موردش. برای جوجه ی تنبلش که تازه شروع کرده بود ول خوردن. بغض کردم. دوباره داشت گریه ام می گرفت. بسم بود دیگه نمی خواستم اشک بریزم اونقدر گریه کرده بودم که سر درد گرفته بودم. از جام بلند شدم و ساک دستیم رو برداشتم. یادم افتاد که موقع پیاده شدن از اوتوبوس تهران بابلسر چقدر ذوق داشتم و حالا از بابلسر به تهران... حتی دلم نمی خواست از جام بلند شم چه برسه به پیاده شدن. دلم می خواست با همون اوتوبوس برگردم. افکار به قول رها دپرسونه ام رو ریختم دور و از رو پله ی اوتوبوس پایین پریدم. چمدونم رو گرفتم و رفتم تو سالن ترمینال. باید با یک تاکسی خودم رو می رسوندم خونه و می افتادم رو تخت و تا فردا شب می خوابیدم تا سرم خوب بشه ولی حیف که فردا دانشگاه داشتم. چقدر فرهاد اصرار کرده بود زودتر برگردم یکم استراحت کنم ولی من می خواستم سیزده به در پیش رها باشم. تقصیر خودمه باید حرفش رو گوش می کردم. خدایی هرچی سرم میاد تقصیر خودمه. چقدر از خودم و عقل ناقصم تو اون لحظات بدم میومد.اه کاش حداقل از فرهاد می خواستم بیاد دنبالم. بهش گفته بودم میام. خواسته بود نزدیک که شدم بهش زنگ بزنم ولی من خوابم برد. حوصله هم نداشتم بمونم تا برسه. با تنی خسته داشتم چمدونم رو دنبال خودم می کشوندم که صدای همیشه شاد شیرین رو شنیدم. انگار دنیا رو بهم داده بودن. با ذوق برگشتم طرفش.
- وااای شیرین تو اینجا چی کار می کنی؟
با خنده بغلم کرد و گفت:
- علیک سلام. تو مطمئنی رفتی بابلسر؟ آخرین باری که رفتم اونجا مردم اونجا هم بهم سلام می کردن. تو هم که قبل از رفتنت سلام می کردی. چی شده؟
ازش جدا شدم و گفتم:
- سلام خاله سوسکه. از کجا فهمیدی من میام؟
- کلاغه بهم گفت.
- کلاغه کیه؟
صدای پدرام از پشت سر شیرین اومد:
- دوست پسر محترمت رو میگه.عذر خواهی کرد گفت کار براش پیش اومده.
به چهره ی خسته ی پدارم نگاه انداختم. آخی معلومه شیرین به زور برش داشته آوردتش. حق هم داره دوازده شب به زور بیاد دنبال دوست نامزدش. دستم رو به طرفش دراز کردم و گفتم:
- علیک سلام آقا پدارم. سال نو مبارک.
- سلام. مرسی. سال نو تو هم مبارک.
- شیرین بمیره برات به زور آوردتت نه؟
خندید و گفت:
- به زور نیاوردم. به زور از خواب بیدارم کرد.
- مگه مرغی به این زودی می خوابی؟
شیرین- دست رو دلم نذار خواهر. از ساعت هفت شب خمیازه هاش شروع میشه.
خم شدم و آروم دم گوش شیرین گفتم:
- تو هم خودت رو کم کم عادت بده زود بخوابی پس فردا اذیت نشی.
چنان ضربه ای با بازوش به پهلوم زد که صدای آخم به گوش اقدس خانم هم رسید! پدرام هم دید ما یک دقیقه دیگه بیاستیم اونجا کمیته میاد جمعمون می کنه سریع راهنماییمون کرد سمت ماشین. تو ماشین فک شیرین یکریز جنبید. و من برعکس پدارم که با عشق حرکات بچگونه ی شیرین رو نگاه می کرد تمام آرزوم این بود که شیرین یک ثانیه به اون فکش استراحت بده.
- فرهاد اینقدر حالش گرفته بود که نگو. من که هرچی پرسیدم نگفت چی شده ولی گفت ازت یک عدر خواهی ویژه بکنم از طرف اون. گفت فردا شخصا برای دست بوسی خدمت میرسه. کلی هم سفارش کرد که حتما به موقع برسیم که تو یک وقت نری. بیچاره می خواست بی خبر بیاد خوش حالت کنه. نمی دونم کی زده کاسه کوزه اش رو بهم ریخته...
داشتم می مردم از سردرد. دلم می خواست بزنم زیر گریه و این خواسته وقتی تشدید یافت که شیرین در کمال از خودگذشتگی بهم گفت امشب پیشم میمونه تا تنها نباشم. دیگه دلم می خواست همون موقع خودم رو از ماشین بندازم پایین. ولی با این خواسته مبارزه کردم و پلک هام رو بستم تا شاید شیرین یک لحظه پیش خودش فکر کنه که خسته ام و نباید اینقدر حرف بزنه اما دریغ!
پدارم من و شیرین رو تا دم در خونه رسوند و رفت. شیرین یکم با مصرفی به خرج داد و کمکم کرد چمدون رو ببرم بالا. ساعت نزدیک به دو بود و فکر کنم صد بار تو این دو سه دقیقه ای که از راهرو عبور می کردیم از شیرین خواستم آروم باشه. به خونه که رسیدم چمدون رو به دیوار تکیه دادم و نفس راحتی کشیدم.شیرین هنوز داشت از فرهاد می گفت ولی من داشتم گوشه گوشه ی خونه رو نگاه می کردم و برای بار هزارم فکر می کردم چقدر جای رها خالیه. دلم برای خونه ام هم تنگ شده بود. شیرین به اتاق سابق رها که حالا به خودش اختصاصش داده بود رفت تا لباس هاش رو عوض کنه. من هم به اتاق خودم رفتم. برای لحظاتی روی تختم دراز کشیدم. آخیش... مردم بس رو زمین خوابیدم. رها تو اون مدت نامردی نکرده بود و هرشب پیشم خوابیده بود و من هم چون باید رعایت حالش رو می کردم رو زمین می خوابیدم. از جام بلند شدم تا لباس هام رو عوض کنم که صدای زنگ در اومد. به ساعت نگاه کردم. یک و چهل و پنج دقیقه. کی بود این موقع؟ رفتم در رو باز کردم که با چهره ی عبوس اقدس خانم مواجه شدم.
- اِ؟ سلام اقدس خانم. شمایید؟ طوری شده؟
با لحن خشکی گفت:
- نه. طوری نشده. چطور؟
- آخه...این موقع شب...
- آها...برا اون میگی؟چه کنم مادر؟ مردم که خواب برا آدم نمیذارن. اون از پیک که ساعت ده اومد یک بار بیدارم کرد یک بار هم جنابعالی که الان دخول فرمودید.
و با لحن کنایه آمیزی افزود:
- سفر بی خطر. خوش گذشت؟
لبخند کج و کوله ای زدم و گفتم:
- جای شما خالی.
فکر کنم در تمام عمرم چنین دروغ شاخداری نگفته بودم.
- راستی خبری از رها نیست. اصلا کجا بود این مدت. تا اون جایی که من خبر دارم شما دو تا کسی رو ندارید.
نفس عمیقی کشیدم تا اعصابم رو کنترل کنم. آخه به تو چه زنیکه فضول؟
- راستش عموی رها بعد از بیست سال از خارج اومده و خب رها رفته پیش اون یک مدت زندگی کنه. چون جز رها کس دیگه ای رو نداره. من هم قراره کار هام رو درست کنم و برم پیششون. این دو هفته هم اونجا بودم.
اقدس خانم سری تکان داد و چادر گل منگلی اش رو روی سرش جا به جا کرد.سرم رو کج کردم و گفتم.
- نمی فرمایید تو؟
- نه دیگه اومدم فقط این امانتی رو بدم و برم.
و پاکت کوچکی رو به سمتم گرفت.
- امشب پیک آوردش. من رو هم از خواب بیدار کرد. حالا تا صبح خوابم نمیبره. اصلا مادر خواب شب آدم که بهم بریزه دیگه درست نمیشه.نمی دونم کی بود اینقدر عجله داشت. ساعت ده شب پیک فرستادنت جی بود؟ مگه روز رو ازت گرفتن آخه.
پاکت رو از دستش گرفتم و همون طور که زیر و روش رو نگاه می کردم گفتم:
- بله. متوجهم.میگم...اقدس خانم. کی آورده این رو؟
- من چه میدونم. کدوم از خدا بی خبری پیک فرستاده این جا ساعت ده شب؟
- خب آخه نگفت از طرف کیه؟
- چرا... گفت پروژه های دانشگاست از طرف کی گفت؟ آها. گفت اقای کیانی.
یخ کردم. پاکت از دستم افتاد.
- وا چی شد مادر؟
همون طور که خم میشدم تا پاکت رو بردارم گفتم:
- هیچی. من..باید برم اقدس خانم می بخشید برای فردا کلی پروژه باید کامل کنم یادم نبود. با اجازه.
و با گیجی بدون این که برام مهم باشه یک پیرزن غرغرو ی فضول پشت در خشکش زده در رو بستم و زل زدم به پاکت کوچیک داخل دستم. درش رو باز کردم. یک فلش مموری توش بود. همون موقع شیرین از اتاق بیرون اومد.بر خلاف من که هنوز شالم رو سرم بود اون لباس راحتی پوشیده بود.
- کی بود دو ساعت دم در؟
با گیجی گفتم:
- اقدس.
- اقدس کیه؟
- زن پدر بزرگ من.
- کی؟
- ای بابا همسایه پایینیم دیگه.
- آها همون که خیلی گیره. همش مادر مادر میکنه.
- آره همون.
- خب این چیه دستت؟
در حالی که به سمت اتاق می رفتم گفتم:
- این رو داد گفت پیک آورده.
- از طرف کی؟
- ظاهرا سهراب.
شیرین جیغی کشید و گفت:
- وای چی توشه؟
- نمی دونم.
- آخ خدا بازش کن دارم میمیرم از فضولی.
فلش رو به لژ تاژم وصل کردم و فایل رو باز کردم. هنوز وقت نکرده بودم مانتوم رو در بیارم. گرمم بود. ولی اونقدر فکرم مشغول محتویات اون فلش بود که انگار قوه ی حساییم خاموش شده بود. یک فایل ویدئو توش بود. بازش کردم. اولش یک فیلم از سهراب بود. نشسته بود جلو دوربین و داشت با من حرف میزد.
- سلام رکسانا. امیدوارم هر جا هستی الان حالت خوب باشه...من...فکر کردم که خب... خب امشب دوازدهم فروردینه و من نزدیک یک ماهه که نامزد کردم. امروز فردا هم عروسیمونه. دختر خوبیه. انتخاب مامانه ولی خوبه. دوستش دارم. ولی خودم هم میدونم این حسی که دارم. حسی نیست که یک روزی نسبت به تو داشتم. اصلا قابل مقایسه نیست. ولی خب...به قول خودت هر عشقی به فرجام نمی رسه. شاید قشنگیش هم به همینه. خب...من عشق تو نبودم. این رو از همون اول می دونستم. ولی برام مهم نبود. تا این که تو نتونستی تحمل کنی...خب. اصلا نمی دونم چرا دارم این ها رو میگم شاید چون باید فراموشت کنم. چون. نباید وقتی کنار همسرمم به تو فکر کنم و نمی خوام همه ی عمرم این حرف ها رو تو دلم نگه دارم می خوام با همه ی خاطراتی که باهات داشتم خداحافظی کنم. دیگه بهت فکر نمی کنم. می دونم که تو خیلی وقته که بهم فکر نمی کنی ولی هر اتفاقی بیفته من عاشقتم. این حس رو فقط فراموش می کنم. از بین نمی برمش. چون نمی تونم. این فایل رو برات فرستادم شاید چون دلم می خواست یکم سبک بشم. و ادامه ی این فیلمی که داری میبینی یک کلیپه از همه ی عکس هایی که با هم داشتیم. هر چی بود پاک کردم اون هایی رو هم که ظاهر کرده بودم رو هم سوزوندم. فکر کردم شاید بخوایشون. شاید هم احمقانه فکر کردم ولی خب گفتم من که نمی تونم نگهشون دارم شاید تو بتونی از تنها یادگاری هایی که از دوران با هم بودنمون مونده مراقبت کنی. اگه نخواستی هم مجبور نیستی. می تونی بریزیشون دور یا مثل من آتیششون بزنی. در آخر هم این که...با این که ضربه ی سختی بهم زدی ولی من می بخشمت. می دونم که برای کارت دلیل داشتی. حتی برای دروغ گفتنت دلیل داشتی. من باید از تو معذرت بخوام که گذاشتم به اینجا بکشه باید ازت می پرسیدم. و باور کن هر وقت که تو بخوای حاضرم مثل برادرت کمکت کنم و پشتت باشم. می خوام که برای همیشه به عنوان یک دوست قدیمی و بیشتر یک برادر روم حساب کنی. برات بهترین آرزو ها رو دارم. امیدوارم عشقت رو پیدا کنی و باهاش خوش بخت بشی. تو هم دعا کن بتونم فرزانه رو خوش بخت کنم. خداحافظ.
همزمان با قطع شدن فیلم اشک های من هم شروع کردن به ریختن و از پشت پرده ی اشک عکس های تدوین شده ی خودم و سهراب رو دیدم که همراه با آهنگ روی صفحه ظاهر می شدند.اولین عکس از من و سهراب رو همون نیمکتی بود که من عاشقش بودم و همیشه می نشستم روش. همون جایی که برای اولین بار دیدمش و عکس ها ادامه داشت تا آخرین روزی که من و اون و دوربین کنار هم بودیم!
نیمکت کنار فواره ی نور
یه بهانه واسه از تو گفتنه
جای خالی تو گریه آوره
مرگ لحظه های شیرین منه
یادته به روی اون نیمکت نور
از تو واژه ها غمو خط میزدیم
دست من به دور گردن تو بود
وقتی که تکیه به نیمکت می زدیم
دورمون پرنده ها بودند و عشق،
با نگاه من و تو یکی میشد
من می خواستم با تو پرواز کنم و
برسم به عاشقی اما نشد
دورمون پرنده ها بودند و عشق،
با نگاه من و تو یکی میشد
من می خواستم با تو پرواز کنم و
برسم به عاشقی اما نشد.
یه سبد خاطره داره یاد تو
وقتی که تنها رو نیمکت میشینم
شکر رویا که هنوز هم میتونم
توی رویا روی ماهتو ببینم
از خدا می خوام که عطر دلخوشی
هرجا باشی به مشامت برسه
ممنونم از شب رویا که بازم
وقت دلتنگی به دادم میرسه
نیمکت کنار فواره ی نور
یک بهانه واسه از تو گفتنه
جای خالی تو گریه آوره
مرگ لحظه های شیرین منه

[ شنبه چهاردهم بهمن 1391 ] [ 17:8 ] [ تینـــا ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه