X
تبلیغات
♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂ - رمان به خاطر رها

♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂

roman

نا امید از روی صندلی پایین اومدم. و نگاهی به آیدا که روی تخت نشسته بود و طلبکارانه نگاهم می کرد انداختم.
- خاله دستم بهش نمی رسه.
اخم هاش رو در هم کشید و با لج گفت: من...دلم...عروسک می خواد.
درد بزنه اون دلت رو. ای تو روحت صلوات شیرین که برداشتی این رو آوردی. خیر سرش اومده بود کمک من. انگار اون خونه مهدکودک بود برداشته برادرزاده اش رو با خودش آورده. حالا باید از بین اون خرت و پرت ها که سر خر توشون پیدا نمی شد. برا خانم عروسک پیدا می کردیم. یک عروسک درب و داغون بالای کتابخونه رها بود ولی من حتی با رفتن رو صندلی و کلی پا بلندی و اهرم و هزار تا راه مبتکرانه دیگه دستم بهش نمی رسید. اون ته افتاده بود. آیدا هم با اون نگاه طلبکارانه اش انگار می خواست قورتم بده. شیرین هم این برادر زاده لوسش رو گذاشته بود و رفته بود ناهار بگیره. آیدا مشتش رو به تخت کوبید و گفت:
- من عروسک می خوام.
ای خدا اینقدر بدم می اومد از این بچه های لوس که هرچی می خواد باید بهشون بدی. وقت تربیت آیدا رو نداشتم.از اون جایی که شیرین صبحش بهم گفته بود که این نیم وجبی رو سپردند دستش و باهاش میاد من هم هر چی عروسک نفیس اعم از خرس بزرگ و سفیدم که شیرین بهش می گفت شاسخین و شب ها بغلش می کردم و سگ قهوه ای عزیزم و یک خرگوش صورتی که هدیه رها بود رو در دور از ذهن ترین نقطه پنهان کرده بودم. دلم نمی خواست با قیچی تیکه تیکه بشن. داشتم با عجز آیدا رو نگاه می کردم که با دیدن صندل های صورتی اش فکری به سرم زد. به سمت کمدم رفتم. یادمه یک بار رها یک جفت کفش پاشنه بلند رو به زور برام خرید. از این پاشته شش سانتی ها. یک بار هم نپوشیدمش. حیف پول. آخه چرا وقتی آدم می تونه راحت با کتونی راه بره باید پاشنه بلند بپوشه و پاهاش میخچه بزنه؟ حالا بیا و پیداش کن. کمدم مثل کمد آقای ووپی بود. ای خدا....چرا من مثل رها مرتب نیستم؟ تا کمر رفته بودم تو کمد و داشتم دنبال کفش هام می گشتم. که زنگ در رو زدند. سرم رو با عجله آوردم بالا که خورد به قفسه داخل کمد. آیدا روده بر شد از خنده. کوفت. همش تقصیر توست نیم وجبی زبون دراز. از اتاق بیرون اومدم و در رو باز کردم شیرین بود.
- وای بگیر این ها رو دستم شکست.
نگاهی به خرید های توی دستش انداختم.
- رفتی ناهار بگیری نه؟
- یکسریش سفارش های مامی جونه. یکسری هم برای تو که از گشنگی داری میمیری.این چیپس و پفک ها رو هم خریدم که بدیم آیدا کمتر اذیت کنه.
خرید ها رو ازش گرفتم. اومد و ولو شد رو مبل.
- هی! بلند شو. هزار تا کار داریم. این برادرزاده ات رو هم یکم سرگرم کن کله من رو کنده این یک ساعت.
شیرین نگاهی دقیق بهم انداخت و خیلی جدی گفت:
- کله ات که سر جاشه؟ کند دوباره چسبوندیش؟
نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و پرسیدم
- در پایین باز بود؟
- نه همزمان با این همسایتون رسیدم. این پیرزنه. اقدس خانم اینه؟
- من چه می دونم تو کی رو دیدی؟
- همین که موهاش رو رنگ کرده زرده.
- آره همون.
- خدا بهت صبر بده.
خندیدم و رفتم سمت اتاق. آیدا نشسته بود رو تخت. وقتی رها رفته بود شیرین هم جای اضافی گیرش اومده بود و وسایل قدیمی شون رو از تو انباری آورده بود چیده بود تو اتاق رها. یک تخت و یک میز قدیمی بود. من هم بدم نمی اومد چون بیشتر اوقات پیش من بود خودش این طوری راحت تر بود. حالا رفتم تو اتاق دیدم آیدا داره رو اون تخت زوار در رفته بپر بپر می کنه. جیغ زدم.
- آیداااااا.
بچه کپ کرد و یکهو نشست سر جاش. شیرین از جیغ من پرید تو اتاق.
- وای چی شد قلبم افتاد کف پام.
- وای شیرین این چی بود برداشتی با خودت آوردی؟ چند ریشتره؟
- بیچاره بچم به این مظلومی نشسته اون جا چی کار تو داره؟
- داشت می پرید رو تخت با این هیکلش.
- اوووه مگه چقدره هیکلش.
- این کم کم بیست و پنج کیلوهه.
- تختی که من شصت کیلویی رو تحمل می کنه بیست و پنج کیلو رو هم تحمل می کنه.
- عقل کل میگم داشت می پرید روش. مگه تو رشته ات ریاضی نبوده؟ فیزیک نخوندی؟
شیرین با اخم رو به آیدا گفت:
- راست میگه عمه؟ می پریدی رو تخت؟
آیدا سرش رو تکون داد و با قیافه ی عاقلی که اصلا بهش نمی اومد گفت:
- نه عمه. بپر بپر رو تخت کار بچه های بده. من که از این کار ها نمی کنم.
شیرین مشتش رو به سینه کوبید و گفت:
- آ. قربون تو بشه عمه ات.
و رو به من گفت:
- برو برو پشت سر برادرزاده من صفحه نذار.
- آره جون عمش نپریده رو تخت.
- هووی.
- چیه؟ جونت اینقدر عزیزه؟
- برو به کارت برس تو.
- اگه این گیس گلابتون می ذاشت می رسیدم.
و از اتاق اومدم بیرون. نگاهی به هال انداختم. بعد از قرنی مرتب می دیدمش. فقط اتاق من و رها مونده بود از صبح خونه رو برق انداخته بودیم البته ناگفته نماند که آیدا خانم هم آشپزخونه رو به گند کشید و ظرف چایی و لپه رو چپه کرد. دو تا چینی شکست و لامپ رو هم سوزوند. رفتم تو آشپزخونه بخت برگشته. بین کیسه های خرید یک لامپ پیدا کردم چه عجب عقل شیرینِ این دختره یکم کار کرد. لامپ شکسته رو در آوردم و با یک سالمش عوضش کردم. چشمم خورد به توپی که مسبب تمام این خراب کاری ها بود ولش کرده بود کنار کابینت. برش داشتم و گذاشتمش تو کابینت تا دوباره چشمش بهش نیفته و بخواد خسارت بزنه. این رو چه طوری تو خونه نگه می دارند؟ همون موقع شیرین هم اومد تو آشپزخونه.
- این زلزله رو تنها نذار تو اتاق سقف رو میاره پایین.
- نه بابا اون عروسک بالا کتابخونه رو بهش دادم حالا حالا ها سرگرمه.
آهی کشیدم و موهای تو صورتم رو کنار زدم.
- کس دیگه نبود که گذاشتنش پیش تو.
- نه من فقط حوصله مجلس ختم نداشتم که شرطش نگهداری این زلزله بود.
- خدا به خسرو صبر بده.
- خسرو و زنش که صبح تا عصر سر کار اند بعدش هم که میان این میگیره می خوابه بعدم می برنش بیرون. بیچاره پرستارش و مامان من.
خندیدم و گفتم:
- شیرین؟
- ها؟
- من خیلی وقته مامانت اینا رو ندیدم.
آهی کشید و گفت:
- می دونی من به مامانم نگفتم که چی شده که رها رفته. یعنی یک بهانه براش جور کردم که فکر کنم شک کرد. از اون موقع...یکمی رو تو سختگیر شده.
با تعجب نگاهش کردم که خندید و گفت:
- فکر نکن. راجع بهت فکر بدی نمی کنه ولی خب مادره دیگه. نگرانه. می دونی که نمیشه به کسی راحت اعتماد کرد.
سرم رو تکون دادم. باز خوبه میذاشت بیاد پیش من. شاید نمی گفت که میاد پیش من.وای این طوری که نمی تونم چیزی ازشون قرض کنم.یعنی باز هم حاضر اند بهم کمک کنند؟ خواستم ازش بپرسم که یکهو زمین شروع کرد لرزیدن و لحظاتی بعد آیدا بدو بدو کنان اومد و خودش رو در بغل شیرین انداخت و با داد و جیغ گفت:
- عمههههه. من گوشنمه.
- عمه قربونت بره. بیا بریم کباب گرفتم.
آیدا لب برچید و گفت:
- من کباب دوست ندارم.
این دفعه داد شیرین هم دراومد.
- وااای. می شه بپرسی شما چی دوست داری؟ اون دفعه مامانت قیمه درست کرده بود نخوردی. مامان جون قرمه سبزی درست کرد نخوردی. رفتیم رستوران ماهی و جوجه نخوردی. حالا هم میگه کباب نمی خورم. تو چی می خوری؟
- من موکورانی دوست دارم.
- موکورانی نه و ماکارونی. بعد هم الان ماکارونی نداریم.
- خب من پلو خالی می خوام.
شیرین که حوصله سر و کله زدن نداشت نشوندش رو صندلی و گفت:
- باشه پلو خالی بخور.
حالا همون پلو خالی خوردنش هم مصیبت بود. کلی ایراد به ماست گرفت گفت من ماست خامه ای می خورم فقط. دوغش هم نخورد گفت باید لیوانم میکی موسی باشه. منم که رو لیوانم حساس بودم رو نکردم که میکی موسی دارم. به جهنم گشنه بمونه. بچه هم اینقدر لوس میشه. ما کوفت هم میذاشتند جلومون می خوردیم. در نهایت هم در حالی که نصف برنجش ریخته بود دور بشقابش و چند تا دونه چسبیده بود به لپ ها شو کف دست و پاش مثل فشنگ از رو صندلی پایین پرید و داشت هجوم می برد به سمت اتاق که شیرین تو یک حرکت یقه لباسش رو گرفت و کشید سمت خودش.
- بیا این جا ببینم.
- آیی. آی ولم کن عمه.
- بیا این جا نیم وجبی از صبح کمرم خشک شد تا این جا رو جارو زدم. کف پات برنج چسبیده بری تو هال همه جا رو برنجی می کنی.
و بعد با کلی سر و صدا و جیغ آیدا و فریادي «آروم بشین یک دقیقه بچه» ی شیرین، آیدا کاملا برنج زدایی شده به سمت اتاق دوید. حالا من نشسته بودم و فقط به این صحنه ها می خندیدم. شیرین برگشت طرفم و تشر زد.
- کوفت. انشالله بچه رها هم این جوری بشه.
- رها هم خودش هم خانواده اش انسان های سایلنتی بودن.بچه اش این طوری نمیشه. این ولی به تو رفته.
- خب رها اینا شلوغ نبودن خشایار اینا چی؟
دلم گرفت با صدای آرومی گفتم: اون ها پست بودن.
شیرین پوفی کرد و بشقابش رو برداشت تا بذاره تو ظرف شویی. بعد از قرنی ظرف شویی هم خالی از ظرف شده بود. تازه داشتم به این مسئله که چقدر خونه مرتب کیف میده پی می بردم. سر و صدا و جیغ آیدا از اتاق می اومد یک لحظه فکر کردم اگر کارن بود الان بچه اش هم سن و سال آیدا بود. اگر اون هم به من می رفت شیطون می شد. مثل خود آیدا.
- شیرین؟
- بله؟
- آیدا چند سالشه؟
- سه سال و نیم. نزدیک چهار.
- کارن خیلی اسم آیدا رو دوست داشت.
بی حواس پرسید- کارن کیه؟
با چشم های گرد شده برگشتم طرفش که دوزاریش افتاد. ساکت بود. چیزی نمی گفت.
- اگه بود الان بچه اش هم سن و سال آیدا بود. فکر کنم اگر اون هم به عمه اش می رفت شیطون می شد.
شیرین فقط لبخند تلخی زد. آه حسرت باری کشیدم. کاش من هم برادرزاده داشتم حتی اگر یک زلزله ای مثل آیدا بود.
- راستی شیرین؟
- ها؟
- الان با این اوضاع و احوال خانواده ات حاضر اند به ما کمک کنند؟
شیرین آهی کشید و گفت:
- این فسقلی آیدا رو میبینی؟
- خب؟
- دو ماه پیش خونه ما بودند. سر سفره خون بالا آورد.
- وای چرا؟
- بردیمش دکتر گفت خونریزی معده. زخم معده داشت. مامان من هم نذر کرد اگر چیزیش نشه به یک بیمار کمک کنه. خب رها هم یک بیماره. می تونم راضیش کنم. این که اون مبتلا به یک بیماری مادرزادیه هیج ربطی به اتفاقی که براش افتاده نداره.
آهی کشیدم و به رومیزی رو به روم خیره شدم. چه خوب میشه اگر کار پیدا کنم. تو خیالات سیر می کردم که آیفون به صدا در اومد. شیرین به تقلید از فیلم ها گفت:
- هه. یعنی کی می تونه باشه این موقع روز؟
- مسخره.
و از جا بلند شدم و رفتم آیفون رو جواب دادم.
- بله؟
- رکسان خونه ای؟ کشتیم از نگرانی.
فرهاد بود یخ کردم. از پریروز جواب تلفن هاش رو نداده بودم. عصبی بودم از دستش می رفت گم و گور می شد یک خبر هم نمی داد من هم نگران می شدم، می شدم دیگه به جهنم. شیرین به سمتم اومد و آیفون رو که بین انگشت هام مونده بود رو بیرون کشید و گفت:
- بفرمایید بالا آقا فرهاد.
و در رو باز کرد و دست من رو کشید و انداختم تو اتاق.
- یکم به خودت برسس شکل کزت شدی.
و از اتاق رفت بیرون نگاهی در آینه به خودم انداختم راست می گفت. موهام رو با کیلیپس بالا سرم جمع کردم. یک شلوار گشاد مشکی و تی شرت رنگ و رو رفته ی آبی نفتی تنم بود. خنده ام گرفت مثل کارگرها شده بودم. موهام رو باز کردم و شونه اشون کردم. لباسم رو با شلوار جین و تی شرت پرتقالی عوض کردم و با یک آرایش ملایم یکم رنگ و روی پریده ام رو استتار کردم با ادکلن دوش گرفتم و در رو باز کردم تا از اتاق برم بیرون که با چهره ی سرخ و عصبی فرهاد مواجه شدم. نذاشت بیام بیرون هلم داد داخل و در رو بست.
- چی کار می کنی دیوونه شیرین متلک بارونم میکنه.
با صدایی که سعی در کنترلش داشت گفت:
- به جهنم. خودش میدونه چی کار کردی. چرا جواب تلفن هام رو نمیدی؟
حق به جانب گفتم:
- ها نه که تو خیلی جواب میدی.
- آها چون من جواب نمی دم تو هم نباید جواب بدی دیگه. بابا شاید گوشی من رو ازم زدن. گوشیت هیچی چند بار اومدم دم خونه نبودی. دانشگاه رو هم که این روزا درگیر بودم نرسیدم سر بزنم. تو فکر من رو نکردی.
- آخی...نگران شدی؟ می دونی چیه عزیزم؟ به جهنم. اصلا اهمیت نداره. این به اون بیست تا میسد کالی که من انداختم رو گوشیت در.
- میسد کال هات بی جواب موند مگه؟
- نه. فقط جوابش بعد از بیست ساعت رسید.
- خب نباید جواب میدادی؟من دیر دیدم.
وقتی زنگ زد پیش خودم گفتم یعنی زنده است. بذار جواب ندم تنبیه بشه. چه فکر احمقانه ای گاهی ایدم می رفت بزرگ شدم. جند تا فحظ آبدار خودم رو مهمون کردم ولی فرهاد نباید این رو می فهمید. جلو این کم بیارم رکسانا نیستم. وجدانم تز داد: نه که تا حالا هیچ کم نیوردی! نفس عمیقی کشیدم و حرف آخرم رو زدم.
- فرهاد کجا بودی که یک روز کامل گوشیت رو جواب ندادی. دو روزم اصلا ازت خبری نبود انگار تهران نبودی.
پوزخندی زد و گفت:
-آها پس مسئله اینه. خانم بعد از دو ماه هنوز به من شک دارن.
- آره شک دارم. تو به من یک قول هایی داده بودی. فکر نکن نفهمیدم آخرین باری که دیده بودمت سیگار کشیده بودی.
داد زد:
- ولی سه هفته بود نکشیده بودم. به خاطر تو دیوونه. یک دختر خودخواه بی احساس که تا حالا سیگار دستش نگرفته که بخواد بدونه ترک سیگار یعنی چی. به خاطر تو سوءاستفاده گر که از وقتی فهمیدی دوستت دارم داری همین طوری من رو دنبال خودت می کشونی و هزار تا شرط میذاری بدون این که یک لحظه خودت رو جای من بذاری.
صدای من هم مثل خودش رفت بالا.
- تو چه انتظاری از من داری؟ من یک دختر تنهام فرهاد. به چشم هام اعتماد ندارم چه برسه به یک ادم الکلی خوش گذرونی مثل تو.
- من یک الکلی خوش گذرون نیستم. بودم. ولی دیگه نیستم. چون تو خواستی همه اش رو گذاشتم کنار. وقتی بهت گفتم هستم. یعنی هستم تا آخرش. وقتی قول دادم یعنی رو حرفم می ایستم. تو هم اینقدر من رو نذار لای منگنه. این چیز ها زمان می خواد رکسانا. من هم داشتم خوب پیش می رفتم فقط هفته پیش مهرنوش پیداش شد. فهمیده بود با یکی دوستم. بلند شد اومد برای من خط و نشون کشید که اگر خودم ولت نکنم داغت رو به دلم میذاره. هارت و پورت بود ولی مطمئن بودم میاد سراغت. من هم چند روزی نیمدم سراغت تا تعقیبم نکنه و پیدات نکنه. فکر نمی کردم این طوری بشه. برای این که بابام هم سوال پیچم نکنه دو روزی رفتم ویلای کاوه تو لواسون. که باز به خاطر جنابعالی که گوشیت رو جواب نمیدادی مجبور شدم برگردم.
حرف هاش که تموم شد در حالی که نفس نفس می زد نشست رو تختم و سرش رو بین دست هاش گرفت. باز بچه بازی کار دستم داد. راست میگفت یکم زیاده روی کرده بودم. خاک تو سرت دیونه که هنوز به عمق فاجعه پی نبردی. به این میگی یکم؟ بلاتکلیف وسط اتاق ایستاده بودم و مثل سگ از رفتار بچگانه ام پشیمون بودم. نمی دونستم چه جوری باید اشتباهم رو جبران کنم که در اتاق یکهو باز شد و شیرین کله اش رو از لای در آورد تو.
- دِ تو چرا ایستادی اون وسط؟
گنگ نگاهش کردم. که به فرهاد اشاره کرد. برگشتم دیدم اون هم یک تای ابروش رو داده بالا داره شیرین رو نگاه می کنه. دوباره برگشتم طرف شیرین و با گیجی نگاهش کردم.
- ای خدا نکشتت که دو ساله با من دوستی هنوز این چیز ها رو نمی دونی. الان تو باید بری بوسش کنی. خودت رو لوس کنی از دلش در بیاری.
یک لحظه حس کردم حالت تهوع بهم دست داد. دستم رو به کمرم زدم و گفتم:
- آیدا یک وقت چیزی نشکنه.
- اتفاقا به خاطر اون اومده بودم. بچه ترسیده اومدم بگم اینقدر هوار نکشید که یکهو هوار ها فروکش کرد. فکر کردم دارید آشتی می کنید گفتم مزاحم نشم ولی بعد به مخم خطور کرد که نه رکسان گاگول تر از این حرف هاست که پنج دقیقه ای آشتی کنند. گفتم میام تو یا آشتیتون میدم یا این که یک فیلم صحنه دار مفت و مجانی نصیبم میشه...
همون جا ایستاده بود و چرت و پرت می گفت من هم نامردی نکردم و دمپاییم رو در آوردم و پرت کردم طرفش تا بیشتر از این آبرومون رو جلو فرهاد نبرده که اونم جا خالی داد و رفت بیرون و در رو بست. رفتم سمت در و قفلش کردم که از اون ور صداش اومد:
- چرا قفلش می کنی؟ نترس سرزده نمیام تو. اگر اومدم هم اشکال نداره هجده سالم تموم شده.
- شیرین من و تو بالاخره تنها میشیم دیگه.
- تو برو فعلا به گرفتاری در لحظه ات برس.
زیر لب گفتم: دارم برات.
و برگشتم سمت فرهاد که همون جور که نشسته بود رو تخت داشت می خندید. اخم کردم:
- همیشه آبروی من رو میبره این شیرین عقل.
چیزی نگفت. همچنان لبخند می زد. مثل این که این دخالت های شیرین همیشه هم بد نیست یکسری نکات مثبت هم داره. مطمئن شدم که از نقطه جوشش اومده پایین تر و به دمای معمولی رسیده! رفتم کنارش رو تخت نشستم و سرم رو انداختم پایین. از ببخشید گفتن متنفر بودم.به نظرم ببخشید کار آدم ها احمق بود. خب آدم عاقل که اشتباه نمی کنه که بخواد بگه ببخشید. باز وجدان من شروع کرد تز دادن: کار تو هم احمقانه بود قبول کن.
برگشتم و به فرهاد نگاه کردم. بی خیال نشسته بود و زل زده بود به من. نفس عمیقی کشیدم. داشتم کلمات رو تو ذهنم مرتب می کردم که البته تلاش بیهوده ای بیش نبود و طبق معمول اون سکوت رو شکست:
- تو کی می خوای دست از این شکت برداری؟ها؟
چیزی نگفتم:
- رکسانا من دوستت دارم ولی با این وضع...
حرفش رو با آهی نیمه تموم گذاشت. با وحشت نگاهش کردم. نگاهش به سرامیک کف اتاق بود. جدی بود. نه فیلمه می خواد ببینه من چی میگم. رکسانا لال میشی منتش رو هم نمی کشی. منتظر بودم هر لحظه سرش رو بیاره بالا و بگه با این وضع همه چیز تمومه. اون موقع شاید می تونستم با اعتماد به نفس التماسش رو بکنم! ولی این طوری که جمله اش رو بلا تکلیف گذاشته بود عذاب آور بود. نه...لعنتی جمله ات رو تموم کن. با بغض گفتم:
- با این وضع چی؟
برگشت نگاهم کرد با سر انگشت گونه ام رو نوازش کرد و گفت:
- تو می تونی با کسی که بهش شک داری باشی؟ نمی تونی.
اخم کردم و گفتم:
- تو جای من تصمیم نگیر لطفا. من رو هم بهانه نکن. اگه خسته شدی یک کلمه بگو تو هم شدی برام مثل بقیه و خلاص.
و از جام بلند شدم و با ابرو های گره خورده جلوش ایستادم. لبخند تلخی زد و گفت:
- میبینی؟ این مسئله که بهم شک داری تو همه حرف هات مشخصه. اگه عشقم رو باور داشتی به این سادگی این حرف رو نمی زدی. این رو باور کن رکسانا تو به من و عشقم شک داری.
اختیار خودم رو نداشتم. آره شک داشتم. معلومه که داشتم. چرا فرهاد اون همه دختر رو که براش می مردند ول کرده بود اومده بود سراغ من.یک آدم بیچاره که تنها امیدش به مدرکیه که دو سال دیگه آیا بگیره آیا نگیره. نه مثل اون پولدار بودم نه زیبایی افسانه ای داشتم.نه اصلا کس و کاری داشتم. اون بدون این که حتی اسمم رو بدونه از من خوشش اومده بود. با اون سابقه ی درخشانش و شرایط من و بی کسیم چرا نباید شک داشته باشم.ولی اون هر بار بهم ثابت کرده بود. بار ها با من تنها بود و از حریمش تجاوز نکرد. هیچ وقت نذاشت احساس نا امنی کنم حتی اون موقعی ه دو تایی تو ویلای اطراف لواسون بودیم. تو راه شک کردم ولی اون مطمئنم کرد. به خودم که شک نداشتم. عاشقش بودم. از این یکی مطمئن بودم.نباید از دستش بدم. به هر قیمتی حتی غرورم. بهش نزدیک شدم و نشستم رو پاهاش دستش رو شل انداخت دورم. صورتش رو با دست هام قاب کردم و خیره شدم به چشم های خوش رنگش.بغضم ترکید در حالی که صدای ترک خوردن غرورم رو می شنیدم گفتم:
- ندارم. دیگه شک ندارم. باورت دارم فرهاد. خواهش می کنم تنهام نذار.
نگاهش نرم شد محکم بغلم کرد. گریه ام شدید شد. سرم رو گذاشتم رو شونه اش. من اون کلمه رو به زبون آورده بودم«خواهش می کنم» در عمرم فقط از عمو و رها خواهش کرده بودم اون هم در اوج عجز که حال نداشتم از جام بلند شدم یک لیوان آب بخورم. خدایا داری چه بلایی سرم میاری؟ نمی دونم چقدر سرم رو شونه اش بود که آروم من رو از خودش جدا کرد و خوابوند رو تخت. روم خم شد و لب هام رو سریع و کوتاه بوسید. بعد همون جور که موهام رو ناز می کرد آروم پرسید:
- مطمئنی می تونی؟
نفس عمیقی کشیدم تا هق هقم بند بیاد.
- اگه بری نمی تونم.
گونه ام رو بوسید و گفت:
- قربونت برم. تا تو نخوای نمیرم. قول میدم بهت.
همون موقع در کوبیده شد. از جا پریدم.نزدیک بود کله ام بخوره به بینی فرهاد. مثل بچه ها با آستینم اشک هام رو پاک کردم. که فرهاد به خنده افتاد. صدای شیرین از اون ور در اومد.
- بله باید هم بخندی آقا من رو با یک زلزله گذاشتید این بیرون خودتون معلوم نیست دارید چی کار می کنید. رکسان کارتون تموم نشد؟ حوصله ام سر رفت.
قیافه ی بدبخت بیچاره ها رو به خودم گرفت و به فرهاد نگاه کردم که بلند تر خندید و سرم رو گذاشت رو سینه اش. ای تو روحت شیرین که همیشه ی خدا پارازیتی

دست هام رو گذاشتم رو دسته های صندلی و تکیه دادم. لحظه ای چشم هام رو بستم و اون چه خونده بودم رو دوره کردم. بعد از دو دقیقه چشم هام رو باز کردم و با سر انگشت شقیقه هام رو فشار دادم. ای خدا مخم داغ کرد بس درس خوندم. از جام بلند شدم تا یک چیزی بخورم چهار ساعت بود یک کله نشسته بودم پای درس. به آشپزخونه رفتم و در فریزر رو باز کردم. بخشکی شانس بستنی هام تموم شده بود. در حالی که در فریزر رو می بستم داشتم فکر می کردم چی بخورم که تلفن زنگ خورد. از اون جایی که خونه رو مرتب کرده بودم و به خودم قول داده بودم مرتب بمونه سریع تر از قبل گوشی رو جواب دادم چون سر جاش بود.
- بله؟
صدای شاد و سر حال شیرین تو گوشی پیچید.
- سلاااام. رکسان مژده بده یک خبر خوب.
- چیه؟ مادرشوهرت مرده؟
- مرده شورت رو ببرن این که نشد خبر خوب اون بمیره عروسی ما که تابستونه کنسل میشه. نه خبر مربوط به توست.
- خودت داری میمیری من و دنیا رو راحت کنی؟
- ای بابا. از قبرستون اومدی مگه؟
خندیدم و گفتم:
- خب بگو مخم داغ کرده قوه حدساییم از کار افتاده.
- یعنی من مرده ی اون قوه ی لغت سازتم. مگه تو مخ هم داری که داغ کنه؟
- بسه هر چی چرت و پرت گفتی خبر خوبت چیه؟
- نمی گم بمون تو خماری.
- شیرین...
- خب خبر خوب رو که مفت و مجانی نمیدن.
- خب مژدگانیت هم محفوظه.
- قول؟
- قول.
- ببین من شیشلیک می خوام ها. پشیمون نشی.
سنگینی دو تا شاخ رو روی سرم حس می کردم.
- سردیت نکنه. بچه من پول شیشلیک از کجا بیارم؟
- نترس اونقدر حقوق میدن که یک شیشلیک ازش دربیاد.
- حقوق چیه؟ حالت خوبه تو...
حرفم رو خوردم و گفتم:
- شیرین جان من سر کارم یا جدی جور شده؟
- سرکاار...سرکار...سرکار...سرکا� �...
- شیرین...
- نیستی!
جیغ کشیدم.
- آی بچه من این گوش ها رو لازم دارم.
- نه پدرام زبون اشاره بلده خودش بهم گفت.
- پدرام بلده تو حوصله ات سر رفت می خوای تو گوش کدوم بیچاره ای ور ور کنی؟
- دیگه حالا پررو نشو.
خندید. گفتم:
- خب حالا درست توضیح بده ببینم چی شد.
- هیچی دیگه به مامانم گفته بودم دوستم دنبال کاره. دیپلم ریاضی دانشگاه سراسری رشته معماری. خلاصه کلی تعریفت رو کردم. مامانم هم گفت باید ببینه. امروز اومد گفت که یکی از همکار هاش یک کانون ریاضی زده برای بچه های ابتدایی. کارش بعد از ظهر هاست یعنی با ساعت دانشگاهت جوره. مامان سفارشت رو کرده فقط باید بری ببیننت.
- وااای. مرسی شیرین. کی باید برم؟
- از شنبه تا پنج شنبه ساعت پنج به بعد باز اند. هرچه زودتر بهتر.
به ساعت نگاه کردم. شش بود.
- پس من الان میرم کاری ندارم.
- ا نه دیگه بذار یک موقع با هم بریم تنها نرو.
- نه من باید برم. نمی تونم صبر کنم. کاری نداری؟
- نه. فقط بپا ذوق مرگ نشی.
خندیدم و خداحافظی کردم. همه وجودم از هیجان می لرزید. خدایا یعنی میشه من از این عذاب وجدان راحت بشم. یعنی ممکنه حقوقش اونقدر باشه که بتونم از کسی پول قرض بگیرم؟ ای خدا اگه بشه چی میشه. تمام مدتی که لباس پوشیدم و آژانس گرفتم و رفتم و رسیدم این حرف ها رو با خودم تکرار می کردم.
پول آژانس رو حساب کردم و پیاده شدم. یک خونه قدیمی دو طبقه بود که کرده بودنش موسسه. به تابلو ی زرد و آبی رنگش نگاه کردم. «کانون ریاضی فرزانه» نفس عمیقی کشیدم و داخل شدم. یک سالن مستطیل شکل بود با سرامیک ها ی سفید و دیوار های لیمویی. چند تا چارت و پوستر و یک برد به دیوار ها آویزون بود. روی برد هم پر بود از کاغذ و اعلامیه. یک گوشه بسته های کاغذ به چشم می خورد. و یک دستگاه کپی یک گوشه اتاق بود.یک طرف هم پله می خورد و می رفت بالا. دو تا در هم به چشم می خورد که یکیش دستشویی بود و روی دیگری با پلاک مشکی نوشته بودند «مدیریت» قسمت پذیرش بوسیله ی یک میز که به صورت نیم دایره تو خالی بود از سالن جدا شده بود. و یک دختر جوون پشتش نشسته بود و خیره به صفحه ی کامپیوتر داشت چیزی رو تایپ می کرد.دختر قشنگی بود. چشم های قهوه ای روشن داشت با موهای فندقی که یکمش از زیر مقنعه پیدا بود. به سمتش رفتم و سلام کردم. چشم از صفحه ی کامپیوتر برداشت و به من نگاه کرد.
- بفرمایید امرتون؟
- مسیحا هستم. برای استخدام اومدم. خانم کاشانی معرفیم کردن.
چشم هاش رو لحظه ای تنگ کرد و گفت:
- بله بله چند لحظه لطفا بنشینید تا من هماهنگ کنم.
و از جاش بلند شد و به سمت اتاق مدیریت رفت. به یک دقیقه نکشید که بیرون اومد و گفت می تونم برم داخل.
لبخندی بهش زدم و داخل شدم. یک خانم حدودا چهل پنجاه ساله با مانتو مقنعه ی سرمه ای نشسته بود پشت میز. حاضر بودم قسم بخورم دبیره. از قیافه اش معلوم بود. صدام رو صاف کردم و سلام کردم.سرش رو خم کرد و از بالای عینک نگاهی بهم انداخت و سلام کرد. ای خدا این چقدر من رو یاد دبیر ریاضی دبیرستانم میندازه! اون هم همین جوری همه رو از بالای عینکش نگاه می کرد. تعارف کرد بنشینم. یکی از سه صندلی رو به روی میزش رو انتخاب کردم و نشستم.
- پس خانم مسیحا شمایید. خانم کاشانی خیلی تعریفتون رو می کرد.
یکی از اون لبخند های متینم رو تحویلش دادم و گفتم: ایشون لطف دارند.
خندید و گفت: اون طور که من میدونم. دیپلم ریاضی دارید و دانشجو معماری هستید درسته؟
- بله.
- همین جا؟
- بله.
- آفرین. عالیه. خب از اون جایی که معرفتون یکی از همکار های خوب من بوده، روش رو زمین نمی ندازم و چشم بسته قبولتون می کنم. ولی انتظار یک تدریس با کیفیت دارم. وقت شناسی هم برای من خیلی مهمه امیدوارم خوش قول باشید و دیر نکنید. در مورد دانشگاهتون هم اگر مشکل دارید بگید من کلاس هاتون رو تنظیم می کنم.
- خیلی ممنون. من به جز دو شنبه ها بعد از ظهر هام آزاده می تونم بیام.
- عالیه. هر کلاسی سه روز در هفته تشکیل میشه. برای شما می ذارم روز های فرد. مشکلی که نیست؟
- نه اشکالی نداره.
- بسیار خب. بفرمایید این فرم رو پر کنید لطفا.
و یک فرم رو از کشوی میز در آورد و به سمتم گرفت. بلند شدم فرم رو گرفتم و نشستم سر جام. یک ربعی طول کشید تا پرش کردم. بعد هم مدارکم رو خواست که بهش دادم. کپی شناسنامه ام رو نگه داشت و بقیه رو بهم پس داد. قرار شد. از ترم بهار شروع به کار کنم. حقوقم هم خوب بود. فکر کنم دو سه سال طول میکشید پول شیرین اینا رو پس بدم!
از در موسسه که خارج شدم یک حس خیلی خوبی داشتم. احساس سبکی می کردم. یک نفس عمیق کشیدم تا یکم هیجانم بخوابه. بوی بهار میومد. ساعت شش بود و هوا روشن بود. عاشق بهار بودم. یاد عید پارسال افتادم که چقدر خوش گذشت. وقتی یادم اومد امسال نه سهراب هست و نه عمو دلم گرفت ولی گفتم اشکال نداره عوضش خاله هست. مانی هست. رها هست. وای سال دیگه جوجه ش هم هست. آخ. به رها قول داده بودم براش اسم انتخاب کنم. هر چی می گشتم یک اسم تاریخی پیدا نمی کردم که به دلم بشینه. تو فکر و خیال بودم که گوشیم زنگ خورد. فرهاد بود.آخی. دیگه وقتی پیششم عذاب وجدان ندارم.
- الو سلام.
- سلام عزیزم. خوبی؟
- عاااالیه عالی ام.
خندید و گفت:
- چرا؟
- کار گیر آوردم.
بعد از مکثی پرسید:
- مگه دنبال کار بودی؟
یکم من و من کردم و گفتم:
- نه زیاد ولی به یکی سپرده بودم. یک موسسه دخترونه است برای ریاضی. فکر نمی کردم جور بشه. برای همین خیلی خوش حالم.
- خیلی خب. مبارکه. شیرینش هم که محفوظه دیگه؟
همون موقع چشمم به مغازه شیرینی فروشی افتاد.
- خشک دوست داری یا تر؟
- من عاشق ناپلئونی ام.
- چه حسن تفاهمی.
خندید و پرسید:
- بیرونی؟
- آره.
- کی میای؟
- تا شیرینی بگیرم و بیام فکر کنم چهل دقیقه ای طول بکشه.
- زودتر بیا پس من جلو خونتون ام.
- راست میگی؟ چرا قبلش زنگ نزدی ؟
- خب همیشه این موقع خونه بودی.
- باشه. وایسا الان میام.
خداحافظی کردم و داخل شیرین فروشی شدم. در کمال صرفه جویی نیم کیلو ناپلئونی گرفتم تا دو تایی بخوریم می دونستم شیرین عاشق نون خامه ایه. عقیده داشت خوردن ناپلئونی خیلی سخته. فقط هم مواقعی میشه خوردش که تنها باشی وگرنه همه جوری نگاهت می کنند انگار قحطی زده ای! با نهایت سرعت تاکسی گرفتم و حرکت کردم. بیچاره فرهاد فکر کنم خوابش ببره تا من برسم. کل راه نگران فرهاد بودم. اه تقصیر خودشه خب یک زنگ می زدی. سر کوچه از ماشین پیاده شدم و تغریبا شروع کردم دویدن که گفتم نه الان ببینه دارم می دوم پر رو میشه. در کمال خونسردی شروع کردم قدم زدن. دو دقیقه هم بیشتر از حد معمول طول کشید تا رسیدم به خونه. ماشینش رو درست زیر پنجره اتاق من پارک کرده بود و خودش هم بهش تکیه داده بود. اه حقت بود یک ساعت دیگه هم می کاشتمت. اقدس خانم امشب مخ من رو تلیت می کنه.
- سلام.
تکیه اش رو از ماشین برداشت و همراه من به سمت در اومد.
- علیک سلام. هی خدا خداییش خودت بودی اینقدر منتظر یک پسر می موندی؟
طلبکارانه نگاهش کردم:
- من قبلش زنگ می زدم که مجبور نشم یک ساعت منتظر پسر بمونم.
- بحث من چیز دیگه است. من میگم ما پسر ها اصولا ساخته شدیم برا ناز خریدن. شما هم که کم نمیارید هی طاقچه بالا میذارید. دارم میگم هیچ دختر چهل دقیقه منتظر یک پسر نمی مونه اگر بمونه هم کلی منت میذاره. ولی یک پسر مجبوره بمونه اگه نمونه که روزگارش سیاهه.
- آخی بمیرم نه که شما الان منت سر من نمی ذاری.
خندید و گفت: باز چشات چپ شد؟ خود تو اگر همین الان من می گفتم حال ندارم چهل دقیقه صبر کنم عمرا تا یک هفته جواب سلامم رو میدادی. بد می گم بگو بد میگی.
سرم رو تکون دادم . به واحد خودم رسیده بودیم در حالی که در رو باز می کردم گفتم:
- مگه دل ما دختر های بیچاره به همین ناز کشیدن های الکی خوش باشه دیگه.
در حالی که میومد داخل و در رو می بست با خنده گفت:
- روت رو برم هی!
خندیدم و رفتم تو اتاق تا لباس هام رو عوض کنم. رفتم سمت پرده ی اتاقم تا بکشمش که متوجه شدم هوا هنوز روشنه. امروز چندم بود؟ به تقویم نگاه کردم. 25 اسفند! امرور آخرین روز دانشگاه بود. به رها گفته بودم 28میام. چون قرار بود 27 کلاس داشته باشیم که کنسل شد. نمی تونستم برای رفتن صبر کنم وای به فرهاد نگفتم. لباس هام رو عوض کردم و رفتم بیرون. تو هال نبود.از تو آشپزخونه سر و صدا میومد سرم رو برگردوندم سمت آشپزخونه. اون جا بود.
- چی کار می کنی؟
برگشت سمتم:
- چای میذارم. تو چرا چاییت رو نمی ذاری تو کابینت؟
- خیلی ها میذارن کنار گاز تو چرا به من گیر دادی؟
سری تکون داد و گفت:- من فقط خونه خودمون رو دیدم که اون هم چاییش تو کابینته.یا تو ظرف چینی کنار شکر و نمک.
شانه بالا انداختم.
- ظرف چینیم شکست. من هم فکر کردم همون قوطی فلزیش رو بذارم کنار گاز بهتره. چون نمیشکنه.
خندید و گفت: چه اقدام هوشمندانه ای.
با خنده گفتم: آره مخصوصا برای دست و پا چلفتی ای مثل من.
بعد جفتمون خندیدیم. دم کن رو روی کتری گذاشت و از آشپزخونه بیرون اومد. کنار هم روی مبل نشستیم.
- میگم عید همین جایی؟
- نه اتفاقا می خواستم بهت بگم. دارم میرم پیش رها. بابلسر.
سرش رو تکون داد و گفت:
- کی میری؟
- نمی دونم. به رها قول دادم دانشگاهم که تموم شه میام.
- امروز روز آخرش بود نه؟
- آره.
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- یعنی فردا میری؟
- برم؟
خندید و گفت:
- الان داری اجازه میگیر؟
با خنده مشتی به بازوش زدم که بیتشر دست خودم درد گرفت تا بازوی اون. دستش رو انداخت دور شونه ام و تکیه ام رو به خودش داد.آروم زیر گوشم گفت:
- هنوز نرفتی دلم برات تنگ شده.
لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم. چقدر این حرف هاش رو دوست داشتم.آروم گفتم: من هم همین طور.
- برای پس فردا برات بلیط بگیرم خوبه؟
با سپاس نگاهش کردم و گفتم:
- آره خوبه.
لبخندی به رویم پاشید و از جاش بلند شد و دست رو به طرفم دراز کرد.
- پس بلند شو بریم بیرون. عید اصلی رو که پیشم نیستی امشب یک عید الکی بگیریم دو تایی.
خندیدم ودستش رو گرفتم و بلند شدم. در حالی که به اتاقم می رفتم فکر کردم امروز چقدر روز خوبیه. ولی همیشه از روز های خوب وحشت داشتم. به نظرم آرامش قبل از طوفان واقعیت داشت. معلوم نبود فردای من چه طوریه
دست هام رو گذاشتم رو دسته های صندلی و تکیه دادم. لحظه ای چشم هام رو بستم و اون چه خونده بودم رو دوره کردم. بعد از دو دقیقه چشم هام رو باز کردم و با سر انگشت شقیقه هام رو فشار دادم. ای خدا مخم داغ کرد بس درس خوندم. از جام بلند شدم تا یک چیزی بخورم چهار ساعت بود یک کله نشسته بودم پای درس. به آشپزخونه رفتم و در فریزر رو باز کردم. بخشکی شانس بستنی هام تموم شده بود. در حالی که در فریزر رو می بستم داشتم فکر می کردم چی بخورم که تلفن زنگ خورد. از اون جایی که خونه رو مرتب کرده بودم و به خودم قول داده بودم مرتب بمونه سریع تر از قبل گوشی رو جواب دادم چون سر جاش بود.
- بله؟
صدای شاد و سر حال شیرین تو گوشی پیچید.
- سلاااام. رکسان مژده بده یک خبر خوب.
- چیه؟ مادرشوهرت مرده؟
- مرده شورت رو ببرن این که نشد خبر خوب اون بمیره عروسی ما که تابستونه کنسل میشه. نه خبر مربوط به توست.
- خودت داری میمیری من و دنیا رو راحت کنی؟
- ای بابا. از قبرستون اومدی مگه؟
خندیدم و گفتم:
- خب بگو مخم داغ کرده قوه حدساییم از کار افتاده.
- یعنی من مرده ی اون قوه ی لغت سازتم. مگه تو مخ هم داری که داغ کنه؟
- بسه هر چی چرت و پرت گفتی خبر خوبت چیه؟
- نمی گم بمون تو خماری.
- شیرین...
- خب خبر خوب رو که مفت و مجانی نمیدن.
- خب مژدگانیت هم محفوظه.
- قول؟
- قول.
- ببین من شیشلیک می خوام ها. پشیمون نشی.
سنگینی دو تا شاخ رو روی سرم حس می کردم.
- سردیت نکنه. بچه من پول شیشلیک از کجا بیارم؟
- نترس اونقدر حقوق میدن که یک شیشلیک ازش دربیاد.
- حقوق چیه؟ حالت خوبه تو...
حرفم رو خوردم و گفتم:
- شیرین جان من سر کارم یا جدی جور شده؟
- سرکاار...سرکار...سرکار...سرکا� �...
- شیرین...
- نیستی!
جیغ کشیدم.
- آی بچه من این گوش ها رو لازم دارم.
- نه پدرام زبون اشاره بلده خودش بهم گفت.
- پدرام بلده تو حوصله ات سر رفت می خوای تو گوش کدوم بیچاره ای ور ور کنی؟
- دیگه حالا پررو نشو.
خندید. گفتم:
- خب حالا درست توضیح بده ببینم چی شد.
- هیچی دیگه به مامانم گفته بودم دوستم دنبال کاره. دیپلم ریاضی دانشگاه سراسری رشته معماری. خلاصه کلی تعریفت رو کردم. مامانم هم گفت باید ببینه. امروز اومد گفت که یکی از همکار هاش یک کانون ریاضی زده برای بچه های ابتدایی. کارش بعد از ظهر هاست یعنی با ساعت دانشگاهت جوره. مامان سفارشت رو کرده فقط باید بری ببیننت.
- وااای. مرسی شیرین. کی باید برم؟
- از شنبه تا پنج شنبه ساعت پنج به بعد باز اند. هرچه زودتر بهتر.
به ساعت نگاه کردم. شش بود.
- پس من الان میرم کاری ندارم.
- ا نه دیگه بذار یک موقع با هم بریم تنها نرو.
- نه من باید برم. نمی تونم صبر کنم. کاری نداری؟
- نه. فقط بپا ذوق مرگ نشی.
خندیدم و خداحافظی کردم. همه وجودم از هیجان می لرزید. خدایا یعنی میشه من از این عذاب وجدان راحت بشم. یعنی ممکنه حقوقش اونقدر باشه که بتونم از کسی پول قرض بگیرم؟ ای خدا اگه بشه چی میشه. تمام مدتی که لباس پوشیدم و آژانس گرفتم و رفتم و رسیدم این حرف ها رو با خودم تکرار می کردم.
پول آژانس رو حساب کردم و پیاده شدم. یک خونه قدیمی دو طبقه بود که کرده بودنش موسسه. به تابلو ی زرد و آبی رنگش نگاه کردم. «کانون ریاضی فرزانه» نفس عمیقی کشیدم و داخل شدم. یک سالن مستطیل شکل بود با سرامیک ها ی سفید و دیوار های لیمویی. چند تا چارت و پوستر و یک برد به دیوار ها آویزون بود. روی برد هم پر بود از کاغذ و اعلامیه. یک گوشه بسته های کاغذ به چشم می خورد. و یک دستگاه کپی یک گوشه اتاق بود.یک طرف هم پله می خورد و می رفت بالا. دو تا در هم به چشم می خورد که یکیش دستشویی بود و روی دیگری با پلاک مشکی نوشته بودند «مدیریت» قسمت پذیرش بوسیله ی یک میز که به صورت نیم دایره تو خالی بود از سالن جدا شده بود. و یک دختر جوون پشتش نشسته بود و خیره به صفحه ی کامپیوتر داشت چیزی رو تایپ می کرد.دختر قشنگی بود. چشم های قهوه ای روشن داشت با موهای فندقی که یکمش از زیر مقنعه پیدا بود. به سمتش رفتم و سلام کردم. چشم از صفحه ی کامپیوتر برداشت و به من نگاه کرد.
- بفرمایید امرتون؟
- مسیحا هستم. برای استخدام اومدم. خانم کاشانی معرفیم کردن.
چشم هاش رو لحظه ای تنگ کرد و گفت:
- بله بله چند لحظه لطفا بنشینید تا من هماهنگ کنم.
و از جاش بلند شد و به سمت اتاق مدیریت رفت. به یک دقیقه نکشید که بیرون اومد و گفت می تونم برم داخل.
لبخندی بهش زدم و داخل شدم. یک خانم حدودا چهل پنجاه ساله با مانتو مقنعه ی سرمه ای نشسته بود پشت میز. حاضر بودم قسم بخورم دبیره. از قیافه اش معلوم بود. صدام رو صاف کردم و سلام کردم.سرش رو خم کرد و از بالای عینک نگاهی بهم انداخت و سلام کرد. ای خدا این چقدر من رو یاد دبیر ریاضی دبیرستانم میندازه! اون هم همین جوری همه رو از بالای عینکش نگاه می کرد. تعارف کرد بنشینم. یکی از سه صندلی رو به روی میزش رو انتخاب کردم و نشستم.
- پس خانم مسیحا شمایید. خانم کاشانی خیلی تعریفتون رو می کرد.
یکی از اون لبخند های متینم رو تحویلش دادم و گفتم: ایشون لطف دارند.
خندید و گفت: اون طور که من میدونم. دیپلم ریاضی دارید و دانشجو معماری هستید درسته؟
- بله.
- همین جا؟
- بله.
- آفرین. عالیه. خب از اون جایی که معرفتون یکی از همکار های خوب من بوده، روش رو زمین نمی ندازم و چشم بسته قبولتون می کنم. ولی انتظار یک تدریس با کیفیت دارم. وقت شناسی هم برای من خیلی مهمه امیدوارم خوش قول باشید و دیر نکنید. در مورد دانشگاهتون هم اگر مشکل دارید بگید من کلاس هاتون رو تنظیم می کنم.
- خیلی ممنون. من به جز دو شنبه ها بعد از ظهر هام آزاده می تونم بیام.
- عالیه. هر کلاسی سه روز در هفته تشکیل میشه. برای شما می ذارم روز های فرد. مشکلی که نیست؟
- نه اشکالی نداره.
- بسیار خب. بفرمایید این فرم رو پر کنید لطفا.
و یک فرم رو از کشوی میز در آورد و به سمتم گرفت. بلند شدم فرم رو گرفتم و نشستم سر جام. یک ربعی طول کشید تا پرش کردم. بعد هم مدارکم رو خواست که بهش دادم. کپی شناسنامه ام رو نگه داشت و بقیه رو بهم پس داد. قرار شد. از ترم بهار شروع به کار کنم. حقوقم هم خوب بود. فکر کنم دو سه سال طول میکشید پول شیرین اینا رو پس بدم!
از در موسسه که خارج شدم یک حس خیلی خوبی داشتم. احساس سبکی می کردم. یک نفس عمیق کشیدم تا یکم هیجانم بخوابه. بوی بهار میومد. ساعت شش بود و هوا روشن بود. عاشق بهار بودم. یاد عید پارسال افتادم که چقدر خوش گذشت. وقتی یادم اومد امسال نه سهراب هست و نه عمو دلم گرفت ولی گفتم اشکال نداره عوضش خاله هست. مانی هست. رها هست. وای سال دیگه جوجه ش هم هست. آخ. به رها قول داده بودم براش اسم انتخاب کنم. هر چی می گشتم یک اسم تاریخی پیدا نمی کردم که به دلم بشینه. تو فکر و خیال بودم که گوشیم زنگ خورد. فرهاد بود.آخی. دیگه وقتی پیششم عذاب وجدان ندارم.
- الو سلام.
- سلام عزیزم. خوبی؟
- عاااالیه عالی ام.
خندید و گفت:
- چرا؟
- کار گیر آوردم.
بعد از مکثی پرسید:
- مگه دنبال کار بودی؟
یکم من و من کردم و گفتم:
- نه زیاد ولی به یکی سپرده بودم. یک موسسه دخترونه است برای ریاضی. فکر نمی کردم جور بشه. برای همین خیلی خوش حالم.
- خیلی خب. مبارکه. شیرینش هم که محفوظه دیگه؟
همون موقع چشمم به مغازه شیرینی فروشی افتاد.
- خشک دوست داری یا تر؟
- من عاشق ناپلئونی ام.
- چه حسن تفاهمی.
خندید و پرسید:
- بیرونی؟
- آره.
- کی میای؟
- تا شیرینی بگیرم و بیام فکر کنم چهل دقیقه ای طول بکشه.
- زودتر بیا پس من جلو خونتون ام.
- راست میگی؟ چرا قبلش زنگ نزدی ؟
- خب همیشه این موقع خونه بودی.
- باشه. وایسا الان میام.
خداحافظی کردم و داخل شیرین فروشی شدم. در کمال صرفه جویی نیم کیلو ناپلئونی گرفتم تا دو تایی بخوریم می دونستم شیرین عاشق نون خامه ایه. عقیده داشت خوردن ناپلئونی خیلی سخته. فقط هم مواقعی میشه خوردش که تنها باشی وگرنه همه جوری نگاهت می کنند انگار قحطی زده ای! با نهایت سرعت تاکسی گرفتم و حرکت کردم. بیچاره فرهاد فکر کنم خوابش ببره تا من برسم. کل راه نگران فرهاد بودم. اه تقصیر خودشه خب یک زنگ می زدی. سر کوچه از ماشین پیاده شدم و تغریبا شروع کردم دویدن که گفتم نه الان ببینه دارم می دوم پر رو میشه. در کمال خونسردی شروع کردم قدم زدن. دو دقیقه هم بیشتر از حد معمول طول کشید تا رسیدم به خونه. ماشینش رو درست زیر پنجره اتاق من پارک کرده بود و خودش هم بهش تکیه داده بود. اه حقت بود یک ساعت دیگه هم می کاشتمت. اقدس خانم امشب مخ من رو تلیت می کنه.
- سلام.
تکیه اش رو از ماشین برداشت و همراه من به سمت در اومد.
- علیک سلام. هی خدا خداییش خودت بودی اینقدر منتظر یک پسر می موندی؟
طلبکارانه نگاهش کردم:
- من قبلش زنگ می زدم که مجبور نشم یک ساعت منتظر پسر بمونم.
- بحث من چیز دیگه است. من میگم ما پسر ها اصولا ساخته شدیم برا ناز خریدن. شما هم که کم نمیارید هی طاقچه بالا میذارید. دارم میگم هیچ دختر چهل دقیقه منتظر یک پسر نمی مونه اگر بمونه هم کلی منت میذاره. ولی یک پسر مجبوره بمونه اگه نمونه که روزگارش سیاهه.
- آخی بمیرم نه که شما الان منت سر من نمی ذاری.
خندید و گفت: باز چشات چپ شد؟ خود تو اگر همین الان من می گفتم حال ندارم چهل دقیقه صبر کنم عمرا تا یک هفته جواب سلامم رو میدادی. بد می گم بگو بد میگی.
سرم رو تکون دادم . به واحد خودم رسیده بودیم در حالی که در رو باز می کردم گفتم:
- مگه دل ما دختر های بیچاره به همین ناز کشیدن های الکی خوش باشه دیگه.
در حالی که میومد داخل و در رو می بست با خنده گفت:
- روت رو برم هی!
خندیدم و رفتم تو اتاق تا لباس هام رو عوض کنم. رفتم سمت پرده ی اتاقم تا بکشمش که متوجه شدم هوا هنوز روشنه. امروز چندم بود؟ به تقویم نگاه کردم. 25 اسفند! امرور آخرین روز دانشگاه بود. به رها گفته بودم 28میام. چون قرار بود 27 کلاس داشته باشیم که کنسل شد. نمی تونستم برای رفتن صبر کنم وای به فرهاد نگفتم. لباس هام رو عوض کردم و رفتم بیرون. تو هال نبود.از تو آشپزخونه سر و صدا میومد سرم رو برگردوندم سمت آشپزخونه. اون جا بود.
- چی کار می کنی؟
برگشت سمتم:
- چای میذارم. تو چرا چاییت رو نمی ذاری تو کابینت؟
- خیلی ها میذارن کنار گاز تو چرا به من گیر دادی؟
سری تکون داد و گفت:- من فقط خونه خودمون رو دیدم که اون هم چاییش تو کابینته.یا تو ظرف چینی کنار شکر و نمک.
شانه بالا انداختم.
- ظرف چینیم شکست. من هم فکر کردم همون قوطی فلزیش رو بذارم کنار گاز بهتره. چون نمیشکنه.
خندید و گفت: چه اقدام هوشمندانه ای.
با خنده گفتم: آره مخصوصا برای دست و پا چلفتی ای مثل من.
بعد جفتمون خندیدیم. دم کن رو روی کتری گذاشت و از آشپزخونه بیرون اومد. کنار هم روی مبل نشستیم.
- میگم عید همین جایی؟
- نه اتفاقا می خواستم بهت بگم. دارم میرم پیش رها. بابلسر.
سرش رو تکون داد و گفت:
- کی میری؟
- نمی دونم. به رها قول دادم دانشگاهم که تموم شه میام.
- امروز روز آخرش بود نه؟
- آره.
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- یعنی فردا میری؟
- برم؟
خندید و گفت:
- الان داری اجازه میگیر؟
با خنده مشتی به بازوش زدم که بیتشر دست خودم درد گرفت تا بازوی اون. دستش رو انداخت دور شونه ام و تکیه ام رو به خودش داد.آروم زیر گوشم گفت:
- هنوز نرفتی دلم برات تنگ شده.
لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم. چقدر این حرف هاش رو دوست داشتم.آروم گفتم: من هم همین طور.
- برای پس فردا برات بلیط بگیرم خوبه؟
با سپاس نگاهش کردم و گفتم:
- آره خوبه.
لبخندی به رویم پاشید و از جاش بلند شد و دست رو به طرفم دراز کرد.
- پس بلند شو بریم بیرون. عید اصلی رو که پیشم نیستی امشب یک عید الکی بگیریم دو تایی.
خندیدم ودستش رو گرفتم و بلند شدم. در حالی که به اتاقم می رفتم فکر کردم امروز چقدر روز خوبیه. ولی همیشه از روز های خوب وحشت داشتم. به نظرم آرامش قبل از طوفان واقعیت داشت. معلوم نبود فردای من چه طوریه

 سرکار...سرکار...سرکار...
- شیرین....
- نیستی!
جیغ کشیدم.
- آی بچه من این گوش ها رو لازم دارم.
- نه پدرام زبون اشاره بلده خودش بهم گفت.
- پدرام بلده تو حوصله ات سر رفت می خوای تو گوش کدوم بیچاره ای ور ور کنی؟
- دیگه حالا پررو نشو.
خندید. گفتم:
- خب حالا درست توضیح بده ببینم چی شد.
- هیچی دیگه به مامانم گفته بودم دوستم دنبال کاره. دیپلم ریاضی دانشگاه سراسری رشته معماری. خلاصه کلی تعریفت رو کردم. مامانم هم گفت باید ببینه. امروز اومد گفت که یکی از همکار هاش یک کانون ریاضی زده برای بچه های ابتدایی. کارش بعد از ظهر هاست یعنی با ساعت دانشگاهت جوره. مامان سفارشت رو کرده فقط باید بری ببیننت.
- وااای. مرسی شیرین. کی باید برم؟
- از شنبه تا پنج شنبه ساعت پنج به بعد باز اند. هرچه زودتر بهتر.
به ساعت نگاه کردم. شش بود.
- پس من الان میرم کاری ندارم.
- ا نه دیگه بذار یک موقع با هم بریم تنها نرو.
- نه من باید برم. نمی تونم صبر کنم. کاری نداری؟
- نه. فقط بپا ذوق مرگ نشی.
خندیدم و خداحافظی کردم. همه وجودم از هیجان می لرزید. خدایا یعنی میشه من از این عذاب وجدان راحت بشم. یعنی ممکنه حقوقش اونقدر باشه که بتونم از کسی پول قرض بگیرم؟ ای خدا اگه بشه چی میشه. تمام مدتی که لباس پوشیدم و آژانس گرفتم و رفتم و رسیدم این حرف ها رو با خودم تکرار می کردم.
پول آژانس رو حساب کردم و پیاده شدم. یک خونه قدیمی دو طبقه بود که کرده بودنش موسسه. به تابلو ی زرد و آبی رنگش نگاه کردم. «کانون ریاضی فرزانه» نفس عمیقی کشیدم و داخل شدم. یک سالن مستطیل شکل بود با سرامیک ها ی سفید و دیوار های لیمویی. چند تا چارت و پوستر و یک برد به دیوار ها آویزون بود. روی برد هم پر بود از کاغذ و اعلامیه. یک گوشه بسته های کاغذ به چشم می خورد. و یک دستگاه کپی یک گوشه اتاق بود.یک طرف هم پله می خورد و می رفت بالا. دو تا در هم به چشم می خورد که یکیش دستشویی بود و روی دیگری با پلاک مشکی نوشته بودند «مدیریت» قسمت پذیرش بوسیله ی یک میز که به صورت نیم دایره تو خالی بود از سالن جدا شده بود. و یک دختر جوون پشتش نشسته بود و خیره به صفحه ی کامپیوتر داشت چیزی رو تایپ می کرد.دختر قشنگی بود. چشم های قهوه ای روشن داشت با موهای فندقی که یکمش از زیر مقنعه پیدا بود. به سمتش رفتم و سلام کردم. چشم از صفحه ی کامپیوتر برداشت و به من نگاه کرد.
- بفرمایید امرتون؟
- مسیحا هستم. برای استخدام اومدم. خانم کاشانی معرفیم کردن.
چشم هاش رو لحظه ای تنگ کرد و گفت:
- بله بله چند لحظه لطفا بنشینید تا من هماهنگ کنم.
و از جاش بلند شد و به سمت اتاق مدیریت رفت. به یک دقیقه نکشید که بیرون اومد و گفت می تونم برم داخل.
لبخندی بهش زدم و داخل شدم. یک خانم حدودا چهل پنجاه ساله با مانتو مقنعه ی سرمه ای نشسته بود پشت میز. حاضر بودم قسم بخورم دبیره. از قیافه اش معلوم بود. صدام رو صاف کردم و سلام کردم.سرش رو خم کرد و از بالای عینک نگاهی بهم انداخت و سلام کرد. ای خدا این چقدر من رو یاد دبیر ریاضی دبیرستانم میندازه! اون هم همین جوری همه رو از بالای عینکش نگاه می کرد. تعارف کرد بنشینم. یکی از سه صندلی رو به روی میزش رو انتخاب کردم و نشستم.
- پس خانم مسیحا شمایید. خانم کاشانی خیلی تعریفتون رو می کرد.
یکی از اون لبخند های متینم رو تحویلش دادم و گفتم: ایشون لطف دارند.
خندید و گفت: اون طور که من میدونم. دیپلم ریاضی دارید و دانشجو معماری هستید درسته؟
- بله.
- همین جا؟
- بله.
- آفرین. عالیه. خب از اون جایی که معرفتون یکی از همکار های خوب من بوده، روش رو زمین نمی ندازم و چشم بسته قبولتون می کنم. ولی انتظار یک تدریس با کیفیت دارم. وقت شناسی هم برای من خیلی مهمه امیدوارم خوش قول باشید و دیر نکنید. در مورد دانشگاهتون هم اگر مشکل دارید بگید من کلاس هاتون رو تنظیم می کنم.
- خیلی ممنون. من به جز دو شنبه ها بعد از ظهر هام آزاده می تونم بیام.
- عالیه. هر کلاسی سه روز در هفته تشکیل میشه. برای شما می ذارم روز های فرد. مشکلی که نیست؟
- نه اشکالی نداره.
- بسیار خب. بفرمایید این فرم رو پر کنید لطفا.
و یک فرم رو از کشوی میز در آورد و به سمتم گرفت. بلند شدم فرم رو گرفتم و نشستم سر جام. یک ربعی طول کشید تا پرش کردم. بعد هم مدارکم رو خواست که بهش دادم. کپی شناسنامه ام رو نگه داشت و بقیه رو بهم پس داد. قرار شد. از ترم بهار شروع به کار کنم. حقوقم هم خوب بود. فکر کنم دو سه سال طول میکشید پول شیرین اینا رو پس بدم!
از در موسسه که خارج شدم یک حس خیلی خوبی داشتم. احساس سبکی می کردم. یک نفس عمیق کشیدم تا یکم هیجانم بخوابه. بوی بهار میومد. ساعت شش بود و هوا روشن بود. عاشق بهار بودم. یاد عید پارسال افتادم که چقدر خوش گذشت. وقتی یادم اومد امسال نه سهراب هست و نه عمو دلم گرفت ولی گفتم اشکال نداره عوضش خاله هست. مانی هست. رها هست. وای سال دیگه جوجه ش هم هست. آخ. به رها قول داده بودم براش اسم انتخاب کنم. هر چی می گشتم یک اسم تاریخی پیدا نمی کردم که به دلم بشینه. تو فکر و خیال بودم که گوشیم زنگ خورد. فرهاد بود.آخی. دیگه وقتی پیششم عذاب وجدان ندارم.
- الو سلام.
- سلام عزیزم. خوبی؟
- عاااالیه عالی ام.
خندید و گفت:
- چرا؟
- کار گیر آوردم.
بعد از مکثی پرسید:
- مگه دنبال کار بودی؟
یکم من و من کردم و گفتم:
- نه زیاد ولی به یکی سپرده بودم. یک موسسه دخترونه است برای ریاضی. فکر نمی کردم جور بشه. برای همین خیلی خوش حالم.
- خیلی خب. مبارکه. شیرینش هم که محفوظه دیگه؟
همون موقع چشمم به مغازه شیرینی فروشی افتاد.
- خشک دوست داری یا تر؟
- من عاشق ناپلئونی ام.
- چه حسن تفاهمی.
خندید و پرسید:
- بیرونی؟
- آره.
- کی میای؟
- تا شیرینی بگیرم و بیام فکر کنم چهل دقیقه ای طول بکشه.
- زودتر بیا پس من جلو خونتون ام.
- راست میگی؟ چرا قبلش زنگ نزدی ؟
- خب همیشه این موقع خونه بودی.
- باشه. وایسا الان میام.
خداحافظی کردم و داخل شیرین فروشی شدم. در کمال صرفه جویی نیم کیلو ناپلئونی گرفتم تا دو تایی بخوریم می دونستم شیرین عاشق نون خامه ایه. عقیده داشت خوردن ناپلئونی خیلی سخته. فقط هم مواقعی میشه خوردش که تنها باشی وگرنه همه جوری نگاهت می کنند انگار قحطی زده ای! با نهایت سرعت تاکسی گرفتم و حرکت کردم. بیچاره فرهاد فکر کنم خوابش ببره تا من برسم. کل راه نگران فرهاد بودم. اه تقصیر خودشه خب یک زنگ می زدی. سر کوچه از ماشین پیاده شدم و تغریبا شروع کردم دویدن که گفتم نه الان ببینه دارم می دوم پر رو میشه. در کمال خونسردی شروع کردم قدم زدن. دو دقیقه هم بیشتر از حد معمول طول کشید تا رسیدم به خونه. ماشینش رو درست زیر پنجره اتاق من پارک کرده بود و خودش هم بهش تکیه داده بود. اه حقت بود یک ساعت دیگه هم می کاشتمت. اقدس خانم امشب مخ من رو تلیت می کنه.
- سلام.
تکیه اش رو از ماشین برداشت و همراه من به سمت در اومد.
- علیک سلام. هی خدا خداییش خودت بودی اینقدر منتظر یک پسر می موندی؟
طلبکارانه نگاهش کردم:
- من قبلش زنگ می زدم که مجبور نشم یک ساعت منتظر پسر بمونم.
- بحث من چیز دیگه است. من میگم ما پسر ها اصولا ساخته شدیم برا ناز خریدن. شما هم که کم نمیارید هی طاقچه بالا میذارید. دارم میگم هیچ دختر چهل دقیقه منتظر یک پسر نمی مونه اگر بمونه هم کلی منت میذاره. ولی یک پسر مجبوره بمونه اگه نمونه که روزگارش سیاهه.
- آخی بمیرم نه که شما الان منت سر من نمی ذاری.
خندید و گفت: باز چشات چپ شد؟ خود تو اگر همین الان من می گفتم حال ندارم چهل دقیقه صبر کنم عمرا تا یک هفته جواب سلامم رو میدادی. بد می گم بگو بد میگی.
سرم رو تکون دادم . به واحد خودم رسیده بودیم در حالی که در رو باز می کردم گفتم:
- مگه دل ما دختر های بیچاره به همین ناز کشیدن های الکی خوش باشه دیگه.
در حالی که میومد داخل و در رو می بست با خنده گفت:
- روت رو برم هی!
خندیدم و رفتم تو اتاق تا لباس هام رو عوض کنم. رفتم سمت پرده ی اتاقم تا بکشمش که متوجه شدم هوا هنوز روشنه. امروز چندم بود؟ به تقویم نگاه کردم. 25 اسفند! امرور آخرین روز دانشگاه بود. به رها گفته بودم 28میام. چون قرار بود 27 کلاس داشته باشیم که کنسل شد. نمی تونستم برای رفتن صبر کنم وای به فرهاد نگفتم. لباس هام رو عوض کردم و رفتم بیرون. تو هال نبود.از تو آشپزخونه سر و صدا میومد سرم رو برگردوندم سمت آشپزخونه. اون جا بود.
- چی کار می کنی؟
برگشت سمتم:
- چای میذارم. تو چرا چاییت رو نمی ذاری تو کابینت؟
- خیلی ها میذارن کنار گاز تو چرا به من گیر دادی؟
سری تکون داد و گفت:- من فقط خونه خودمون رو دیدم که اون هم چاییش تو کابینته.یا تو ظرف چینی کنار شکر و نمک.
شانه بالا انداختم.
- ظرف چینیم شکست. من هم فکر کردم همون قوطی فلزیش رو بذارم کنار گاز بهتره. چون نمیشکنه.
خندید و گفت: چه اقدام هوشمندانه ای.
با خنده گفتم: آره مخصوصا برای دست و پا چلفتی ای مثل من.
بعد جفتمون خندیدیم. دم کن رو روی کتری گذاشت و از آشپزخونه بیرون اومد. کنار هم روی مبل نشستیم.
- میگم عید همین جایی؟
- نه اتفاقا می خواستم بهت بگم. دارم میرم پیش رها. بابلسر.
سرش رو تکون داد و گفت:
- کی میری؟
- نمی دونم. به رها قول دادم دانشگاهم که تموم شه میام.
- امروز روز آخرش بود نه؟
- آره.
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- یعنی فردا میری؟
- برم؟
خندید و گفت:
- الان داری اجازه میگیر؟
با خنده مشتی به بازوش زدم که بیتشر دست خودم درد گرفت تا بازوی اون. دستش رو انداخت دور شونه ام و تکیه ام رو به خودش داد.آروم زیر گوشم گفت:
- هنوز نرفتی دلم برات تنگ شده.
لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم. چقدر این حرف هاش رو دوست داشتم.آروم گفتم: من هم همین طور.
- برای پس فردا برات بلیط بگیرم خوبه؟
با سپاس نگاهش کردم و گفتم:
- آره خوبه.
لبخندی به رویم پاشید و از جاش بلند شد و دست رو به طرفم دراز کرد.
- پس بلند شو بریم بیرون. عید اصلی رو که پیشم نیستی امشب یک عید الکی بگیریم دو تایی.
خندیدم ودستش رو گرفتم و بلند شدم. در حالی که به اتاقم می رفتم فکر کردم امروز چقدر روز خوبیه. ولی همیشه از روز های خوب وحشت داشتم. به نظرم آرامش قبل از طوفان واقعیت داشت. معلوم نبود فردای من چه طوریه.
در حالی که به اتاقم می رفتم فکر کردم امروز چقدر روز خوبیه. ولی همیشه از روز های خوب وحشت داشتم. به نظرم آرامش قبل از طوفان واقعیت داشت. معلوم نبود فردای من چه طوریه.
طبق معمول اولین چیزی که اومد دستم رو برداشتم و پوشیدم. چیز زیادی نداشتم. زیاد هم برام مهم نبود ولی فکر کنم برای سال جدید یک مانتو لازم داشتم. تو دلم گفتم بی خیال رکسان تو این هیر و بیری بی مانتو که نموندی ول خرجی نکن. آهی کشیدم و موبایلم رو از رو میز چنگ زدم. مثل همیشه باید فکر می کردم نیازی به کفش و لباس نو ندارم در حالی که دو سال بود کیف نخریده بودم. فرهاد تو حال نبود. در خروجی هم نیمه باز بود. فهمیدم رفته تو ماشین منتظر بمونه. چراغ ها رو خاموش کردم و از خونه خارج شدم. فرهاد تو ماشین نشسته بود داشت با ضبط ور می رفت. سوار شدم. سرش رو بالا آورد و گفت:
- بریم؟
لبخند زدم: بریم.
حرکت کرد. پخش هم روشن بود. یک آهنگ خارجی شاد بود. از این آهنگ ها خوشم میومد ولی فقط تو پارتی ها! دست بردم و یکم کمش کردم.
- فرهاد چیز دیگه نداری؟
- خوشت نمیاد؟
- چرا ولی این ها به درد رقص می خوره نه گوش دادن.
خندید و به داشبورد اشاره کرد:
- سی دی هام اون جاست خودت ببین.
در داشبورد رو باز کردم و باکس سی دی ها رو بیرون آوردم. اکثرا خارجی بود. دنبال یک چیز بودم زیادی شاد و به قول شیرین قری نباشد. شانسکی یک دونه از ایرانی ها رو گذاشتم داخل ضبط و یکی یکی شروع کردم به چک کردن آهنگ ها. یک آهنگ اومد که تا اون روز نشنیده بودمش خواستم ببینم چیه برا همین گذاشتم کامل پخش بشه.
عادت یا عشق، نمی دونم نمی تونم نبینمت
نمی تونم حتی یک شب به تنهایی بسپرمت
عادت یا عشق، فقط بدون مثل نفس دوستت دارم
خودم اگه از یاد برم، تو رو به خاطر میارم
هر اسمی که می خوای بذار، رو من و احساسم به تو
عادت، هوس، عشق یا هوا یک اسم یا یک واژه نو
اما بدون هزار دفعه اگه باز هم دنیا بیام
دوباره عاشقت میشم، همیشه دنبالت میام
ساده بگم. ساده بگم. سادگیات رو دوست دارم
ساده نمی گذرم ازت. تو رو تو شعر هام میارم
ساده بگم عاشقتم. ساده بگم می خوام تو رو
عادت دارم با تو باشم. یک وقت نگی بهم برو
ساده بگم من ساده بگم سادگیات رو دوست دارم
ساده نمی گذرم ازت تو رو تو شعر هام میارم
ساده بگم عاشقتم. ساده بگم می خوام تو رو
عادت دارم با تو باشم یک وقت نگی بهم برو
دوست ندارم سختش کنم. احساسم رو نسبت به تو
می خوام بهت ساده بگم. فقط تو هم ساده بشو
حرف هام رو گوش بده می خوام، حال دلم رو بدونی
شاید اثر کرد حرف هام و بشه کنارم بمونی
شاید بشه رویای من، به سادگی دنیا بیاد.
حس بد خداحافظی دیگه سراغمون نیاد.
ساده بگم. ساده بگم سادگیات رو دوست دارم...
خیلی خوشم اومده بود از آهنگش.چون صدای آهنگ زیاد بود داد زدم:
- فرهاد؟
- بله؟
- این سی دیِ رو میدی من ببرم. کپی کنم بعد پست بدم؟
- چی؟
صدای ضبط رو کم کردم و گفتم:
- این سی دی رو میدی من ببرم کپی کنم برات بیارم؟
- خوشت اومد؟
- آره.
- من هم خیلی آهنگ رو دوست دارم. ببر برا خودت.
- تعارف ایرانی هات رو برا خودت نگهدار. کپی می کنم میدم بهت.
خندید و گفت:
- خب حالا کجا بریم خانم رک؟
- چه می دونم تو من رو آوردی بیرون.
- دربند خوبه؟
ای خدا اگه دست من بود اون در اون دربند رو تخته می کردم. این همه جا تو تهران چرا همه مرد ها اون جا رو پیشنهاد میدن؟ فکر کنم تا آخر عمرم از اون محله فرار کنم!
- نه بریم یک جا دیگه.
- بام تهران؟
- نه بابا پاتوق بچه های دانشگاست زیاد میرم.
چند جا دیگه رو پیشنهاد کرد و من هی نه و نو آوردم آخرش هم نفس عمسقس کشید و گفت:
- خب پس بریم یک جا من باید برا چند نفر عیدی بخرم.
- کجا مثلا؟
- چه می دونم این همه مرکز خرید. خانم ها که هیچ وقت به خرید نه نمی گن می گن؟
انگشت اشاره ام رو تکون دادم و گفتم: هرگز.
خندید و راه رو به سمت مرکز خرید کج کرد. خودم که نمی تونم چیزی بخرم حداقل برم مغازه ها رو نگاه کنم ببینم دنیا چه خبره. فکر می کردم اون جایی که فرهاد خرید می کنه رو تا حالا ندیده باشم که حدسم هم درست بود. مقصد اول پاساژ تندیس بود. شاید یک جای عادی برای خیلی ها ولی من تا اون روز واردش نشده بودم. می دونستم چیزی در حد پول تو جیبی من اون جا پیدا نمیشه.کنار فرهاد قدم بر می داشتم و به ویترین های پرنور و شیک مغازه ها نگاه می کردم.
- خب...برای کی ها می خوای بگیری؟
- به سفارش بابا باید برای چهار نفر کادو بگیریم. دختر خاله هام و پسر خاله ام. و صد البته یک کادوی ویژه برای مهرنوش.
اسم مهرنوش که اومد ناخودآگاه اخم هام رفت تو هم. خندید و گفت:
- ترش نکن گفتم که سفارش باباست.
شونه بالا انداختم.- من کی ترش کردم؟ برای چیز دیگه ای اخم کردم.
در حالی که هنوز هم می خندید گفت:
- آها...ببخشید برای چی؟
- به خاطر این که دختر خاله هات و مهرنوش با هم میشن سه نفر. احتمالا من رو هم همراه خودت آوردی که مدل بشم دیگه. من هم حوصله اش رو ندارم.
سرش رو تکون داد و همون جور که خنده اش رو می خورد گفت:
- بله. بله. شما درست می فرمایید.
بازوم رو زدم تو پهلوش.
- عمه ات رو مسخره کن.
آروم گفت:
- آخه دیونه من مگه صبحونه مغز خر می خورم که تو رو ول کنم برم سراغ مهرنوش که این طوری اخم می کنی؟
آهی کشیدم و در حالی که نگاهم رو یک مانتو ثابت مونده بود گفتم:
- گاهی اوقات فکر می کنم واقعا مغز خر خوردی.
- این اعتماد به نفست من رو کشته. چرا دختر؟
- چون مهرنوش از هر لحاض از من سره.
- تو اصلا مهرنوش رو دیدی؟
- نه ولی خب...حداقل اون خانواده داره. مثل من بی کس و کار نیست...خیلی هم دوستت داره.
- مگه تو دوستم نداری؟
لظه ای مکث کردم و بدون این که نگاهش کنم راه افتادم و از جلوی ویترین کنار رفتم.
- چرا دارم.
دنبالم اومد.
- نه...با شک گفتی.
جوابش رو ندادم.داخل مغازه شدم. اه اصلا نسبت به اسم مهرنوش آلرژی پیدا کرده بودم. خاک تو سرت رکسانا ببین کارت به کجا رسید. حسود نبودی که اون هم شدی. فرهاد پشت سرم اومد داخل.
- اول برا کی بگیریم؟
- مهرنوش.
ای درد مهرنوش. می دونستم برای این که حرص من رو دربیاره میگه.
- خب...قد و هیکلش چه طوریه؟
- مثل خودته.
خدا نکنه مثل اون باشم من. لبخند شیطونی زدم و گفتم:
- خب پس خوش هیکله. چی می خوای بگیری؟
- خودت انتخاب کن من اگه حالیم میشد خودم یک چیزی می گرفتم ولی متاسفانه در این جور موارد از چیزی سر در نمیارم.
از دستش حرصم گرفته بود برای همین همون طور که مانتو های رگال رو به روم رو زیر و رو می کردم گفتم:
- چه بد من از مرد هایی خوشم میاد که موقع خرید خانم هاشون رو همراهی می کنند.
بعد هم بدون این که نگاهش کنم یک مانتو برداشتم و رفتم سمت اتاق پرو. مغازه بزرگی بود و از صدقه سری شب عید خیلی هم شلوغ بود. وارد اتاق شدم. یک مانتوی سرمه ای روشن بود که با سفید روش کار شده بود. خوشم اومده بود ازش. یک کمر بند خوش گلم داشت. وقتی پوشیدمش کلی به فرهاد فحش دادم که من رو با خودش اورده. فقط دلم آب میشه. چقدر هم خوش گل بود و خوش ایست بود. همیشه همه بهم می گفتند سرمه ای بهت میاد ها. دستم رو بالا آوردم اتیکت روی مانتو رو نگاه کردم. مخم سوت کشید.نه خیر اصلا هم خوش ایست نیست سرمه ای هم برای من بدترین رنگ ممکنه. اصلا داره گریه می کنه تو تنم.خنده ام گرفت. دستم رفت دکمه اش رو باز کنم که در اتاق پرو یکهو باز شد. مثل برق گرفته ها برگشتم پشتم رو نگاه کردم. فکر کنم مد جدیده که برا اتاق پرو قفل نمی ذارن. شاید هم قفل گرون شده! فرهاد بود. تک ابروش رو بالا داده بود و داشت نگاهم می کرد.
- چی کار می کنی؟
با همون حالت گفت:
- مشارکت در خرید.
اخم کردم و در رو گرفتم تا ببندمش.
- برو بیرون ببینم. الحق که این چیز ها حالیت نمیشه.
خندید و گفت:
- خوش گله.
با گیجی گفتم:
- چی؟
- عکس من تو آینه. مانتوت رو میگم دیگه.
- ممنون ولی این مانتوی من نیست.
- قشنگه به هر حال. همین رو برداریم؟
شونه بالا انداختم: من که خوشم اومده. مهرنوش سرمه ای میپوشه؟
- زیاد مهم نیست اون چی می پوشه مهم اینه که من نباید عید دست خالی باشم وگرنه باز گیر های بابام شروع میشه.
آخی. تو این زبون رو نداشتی چی کار می کردی.با این که تو دلم قند آب می کردن ولی با همون چهره ی بی تفاوت گفتم:
- پس بر میداری همین رو؟
- دوستش داری؟
شونه بالا انداختم و همون طور که در اتاق پرو رو می بستم گفتم:
- چه فرقی می کنه.
این بار خدا خدا کردم دیگه در رو باز نکنه. خب برای اتاق هاتون قفل بذارید دیگه میمیرید؟ مانتوی خوش گلی که قرار بود تو تن مهرنوش حیف بشه رو در آوردم و مانتوی خودم رو پوشیدم. یک لحظه با اون مانتو مقایسه اش کردم و تفاوت اقشار مختلف جامعه رو حس کردم. وجدان متفکرم هم تز داد: رکسانا برو خدا رو شکر کن جز متوسط جامعه هستی.
از اتاق خارج شدم. فرهاد جلو پیشخون ایستاده بود رفتم جلو و مانتو رو به دستش دادم. حساب کرد و خارج شدیم.
- خب این هم کادوی مهرنوش. دختر خاله هات چند سالشونه؟
- هم سن و سال تو یکی دو سال بزرگتر.
- خب چی می خوای بخری؟
- بلوز شلوار.
لابد هیکل اون ها هم مثل منه؟
- نه یکیشون برج میلاده ولی اون یکی تقریبا هم هیکل خودته.یکم چاق تر.
- یعنی چی برج میلاده؟
- یعنی هم لاغره و هم دراز سیخکی رفته بالا فقط عین درخت. فرم نداره.
اخم کردم و گفتم: وا هیکل عمه ات رو مسخره کن مگه دست خودشه؟
خندید و گفت: اون توپ رو که بیست و چند ساله دارم مسخره می کنم.
اخم هام باز نشد. اون شب هر کاری فرهاد می کرد به نظرم بد میومد. شوخی هاش رو جدی می گرفتم. بد خلقی می کردم. دو دست بلوز و شلوار رو با اخم و تخم خریدم. دیگه خودم انتخاب نکردم. گفتم حوصله ندارم خودت انتخاب کنم. اون هم یک شلوار جین سفید و یک مشکی انتخاب کرد با دو تا بلوز دخترونه خوش گل.یکشی سرخابی بود و یکیش نارنجی. وقتی پرو کردم طبق دفعات قبل یکهو در رو باز کرد و نگاهم کرد.
- چه طوره؟
لب هام رو کج کردم تمام سعیم رو کردم ولی نتونستم دروغ بگم با صداقت گفتم:
- خوش سلیقه ای.
- خندید و به صورتم اشاره کرد.
- این رو اون موقع که از کار و زندگیم می زدم میفتادم دنبالت باید می فهمیدی.
خندیدم و هلش دادم بیرون. بیچاره رو چقد اذیتش کردم. اشکال نداره تا اون باشه جلو من مهرنوش مهرنوش نکنه. لباس ها رو با حسرت در آوردم و از اتاق پرو خارج شدم. فرهاد حساب کرد و بیرون اومدیم. خرید ها رو به یک دستش داد و با اون یکی دستش دستم رو گرفت.
- خب فقط میمونه دو تا پیرهن مردونه.
- چرا دو تا؟
- پس چند تا؟
- با نمک جدی پرسیدم.
آهی کشید و گفت:
- یکی برا خودم یکی برا پژمان.
- اسم پسرخاله ته؟
- آره.
خواستم حرصش رو در بیارم.
- چه اسم قشنگی داره.
نفس عمیقی کشید و گفت:
- مادرم انتخاب کرد.
خیط شده بودم. خب اسم خودش رو هم مامانش انتخاب کرده بود دیگه. وای خدا. چاکریم من چه گناهی کردم که چپ و راست جلو این خیط میشم؟
وارد مغازه شدیم. به پیرهن ها اشاره کرد و گفت:
- تو انتخاب کن.
حوصله بحث نداشتم.همون طور که پیرهن های اسپورت رو نگاه می کردم پرسیدم.
- پژمان چند سالشه؟
اخم کرد:
- برای چی؟
- وا خب برا پسر سی ساله که نمیشه لباس بیست ساله ها رو بخریم.
اخم هاش رو یکم باز کرد.
- برا پژمان رو خودم انتخاب می کنم. تو مال من رو انتخاب کن.
دلم می خواست باهاش لج کنم ولی از طرفی خیلی دوست داشتم چیزی که باب سلیقه من هست رو بپوشه برا همین بر خلاف ذوقی که تو دلم داشتم با خونسردی شروع کردم به نگاه کردن پیرهن ها. یک پیرهن چهارخونه ی قرمز و سفید چشمم رو گرفت. عاشق این رنگ و مدل بودم. پیرهن رو گرفتم جلوش.
- این رو بپوش.
پیرهن رو ازم گرفت و رفت داخل اتاق پرو. شیطونه میگه من هم عین خودش در رو یکهو باز کنم ها. وای نه لخت باشه چی؟ مگه احتمال نداشت من لخت باشم؟ نه خب من داشتم مانتو پرو می کردم نه بلوز.دفعه دوم چی؟ اون جا که بلوز شلوار بود؟ اه رکسان دنبال شری ها. خلاصه یک جوری آقا شیطونه رو دکش کردم و باز هم بین بلوز ها جست و جو کردم که صدام زد. رفتم جلو اتاق ایستادم. در رو باز کرد و پرسید:
- خوبه؟
پَ نَ پَ. سلیقه رکسانا خانم میشه بد باشه؟ با اعتماد به نفس گفتم:
- خیلی خوش گله.
- چون خودت انتخاب کردی میگی دیگه؟
- پ ن پ چون تو پوشیدی میگم.
سری تکون داد و پرسید:
- همین رو بخرم؟
- آره.
- پس برو یکی دیگه هم بردار برای پژمان من دیگه نیام بیرون.
- لابد اون هم هم هیکل توست؟
- ای بابا چرا اینقدر این موضوع برات عجیبه برو دیگه.
آهی کشیدم و رفتم سمت لباس ها. نمی دونستم پژمان چند سالشه. بی خیال اصلا همین فرهاد رو الگو قرار میدم دیگه. یک چیز مردونه تر و به قول معروف سنگین تر برداشتم. اون قبلیه اسپورت بود. یک بلوز سفید بود با خط های مشکی. سر رهام یک کلاه و کروات مشکی هم برداشتم و دادم دستش.
- این ها رو هم بپوش ببین چه جوری میشه.
- باشه.
بعد از این که پوشید در رو باز کرد تا من ببینم. ای ایشالله بابات دامادیت رو ببینه چقدر بهش میومد.با اون کلاهش مثل مدل های مجله مد شده بود. لبخندی زدم و گفتم:
- اون قبلی رو بده به پژمان. این خوش گل تره.
خندید و همون طور که تو آینه ژست می گرفت گفت:
- جفتش رو خودم بر میدارم گور بابای پژمان.
- اِ...
- والله. پژمان بره به دوست دخترش بگه براش بخره.
سری تکان دادم و گفتم:
- پس عیدی چی میگیری براش؟
- براش نقاشی می کشم!
خندیدم و گفتم:
- خود دانی. حالا دیگه خیلی از خودت خوشت نیاد بیا بیرون.
برگشت طرفم و با شیطانت گفت:
- خدایی دلت میاد بوسم نکنی اینقدر خوش گل شدم؟
- بشین سر جات بچه بیا بیرون خسته شدم.
و در رو بستم. تازه خنده ام گرفت. خدایی دلم می خواست بوسش کنم ها... خاک تو سر دل بی جنبه ات رکسانا.
چند دقیقه بعد در حالی که دو تا دست فرهاد پر بود راه افتادیم سمت ماشین. من هم زحمت یک تعارف رو به خودم ندادم. از دستش شکار بودم بد جور. واسه کل دختر های فامیل کادو گرفت به من یک تعارف هم نزد. به ماشین رسیدیم. در حالی که خرید ها رو تو صندوق میذاشت پرسید:
- ساعت چنده؟
نگاهی به مچ چپم انداختم. چشمم به ساعت اهدایی سهراب افتاد. هنوز درش نیورده بودم. می دونستم که این کار رو هم نمی کنم. اون روزی عضوی از زندگی من بود. حق نداشتم پاکش کنم.
- کجایی رکسان می گم ساعت چنده؟
به خودم اومدم و گفتم:
- نزدیک هشت و نیم.
- بریم شام بخوریم؟
با این که شدیدا گرسنه بودم ولی گفتم:
- نه من گرسنه ام نیست. میشه من رو برسونی خونه؟ خسته ام.
اخم هاش رو تو هم کشید:
- تو نمی خوای دست از این لجبازیت برداری؟
آهی کشیدم و خیلی شمرده گفتم:
- خسته ام فرهاد.
نفسش رو با شدت بیرون داد و بدون حرفی سوار ماشین شد. من هم از خدا خواسته سوار شدم. بدون این که ضبط رو روشن کنه حرکت کرد. فهمیدم زیاده روی کردم ولی حقش بود. بهم برخورده بود. سهراب با اون وضعش برام ساعت به این گرونی خرید اون وقت فرهاد یک تعارف هم نزد...باز وجدانم تز داد: چشمم روشن تو که مادی نبودی. گاهی دلم می خواست وجدانم رو خفه کنم. ولی من واقعا مادی نبودم. چم شده بود؟ دلم اون مانتوی سرمه ای یا اون شلوار جین سفید رو نمی خواست. دلم توجه و محبت فرهاد رو می خواست. چشم هام رو بستم و سعی کردم بهش فکر نکنم.
- میشه ضبط رو روشن کنی؟
جوابم رو نداد. چشم هام رو باز کردم.
- فرهاد؟
باز جواب نداد. با حرص روم رو برگردوندم سمت پنجره. مسیر نا آشنا بود. صاف سر جام نشستم.
- کجا داریم میریم؟
باز جواب نداد. یک ربع بعد ما از شهر خارج شده بودیم. ای خاک تو سرت باز دیوونه اش کردی. اشکال نداره الان می برتم یک جا یکم داد میزنه سرم یکم می ترسونتم باز یکم ضایئم می کنه بعد باز اعتراف میگیره. بعد اشکم رو در میاره بعد که عصبانیتش فرو کش کرد قربون صدقه ام میره بعد هم همه چیز خوب میشه. من هم پس فردا میرم پیش رها. نفس عمیقی کشیدم. فرهاد انسان بود. کاریم نداشت. همون طور که حدس می زدم رفتیم همون باغ اطراف لواسون. دلم برا اون جا تنگ شده بود اولین و آخرین باری که رفتیم اون جا همون روزی بود که کلی تو راهش دعوا کردیم. ماشین رو نگه داشت و پیاده شد. من هم پشت سرش پیاده شدم. به محض خروج از ماشین شروع کردم به لرزیدن. طوری که دندون هام بهم می خورد. فرهاد داشت به سمت ویلا می رفت. با دو خودم رو بهش رسوندم. متوجه شد سردمه. کتش رو در آورد و انداخت رو شونه هام.نگاهش کردم:
- خودت سردی میشه هیچی تنت نیست.
لبخند بیجونی زد و چیزی نگفت. سریع تر راه رفتم تا سریع تر به ویلا برسیم. کلید انداخت و در رو باز کرد. ایستاد تا داخل بشم بعد هم پشت سرم اومد تو و در رو بست. داخل ویلا هم سرد بود. رفت در یکی از اتاق ها رو باز کرد. اون طور که یادم بود اتاق مادرش نبود.بدون این که نگاهم کنه گفت:
- بیا برو اینجا اسپلیتش رو روشن کن.
سریع حرفش رو گوش کردم و کتش رو دادم دستش و وارد اتاق شدم و در رو بستم. اون هم رفت سمت آشپزخونه. اسپلیت رو روشن کردم و گذاشتم روی گرم ترین درجه خودم هم رو تخت که درست رو به روش بود نشستم. اون جا همون اتاقی بود که فرهاد هر وقت میومد ویلا داخلش می خوابید. یاد حرفش افتادم: تو اولین نفری که بعد از مرگ مادرم میاد اینجا. تو دلم ذوق کردم. کجایی کارن ببینی هنوز تاخیر فاز دارم. یک ماه پیش گفته تازه من دارم ذوق می کنم. خندیدم و روی تخت دراز کشیدم. بوی فرهاد رو می داد. بی اراده دمر خوابیدم و بالشش رو بغل کردم. چه بوی خوبی می داد. از بیرون صدای تق وتوق می اومد. رکسانا خیلی خری اگه امشب ازش عذر نخوای. خیلی کارم بچگانه بود می دونستم. سرم رو بیشتر داخل بالش فرو کردم.نمی دونم چقدر گذشت که فرهاد باز در نزده با سینی چای وارد شد. مثل برق گرفته ها بالش رو ول کردم و صاف نشستم. لبخندی زد و سینی رو روی پاتختی گذاشت و خودش کنارم نشست. هنوز حس می کردم سردمه. پاهام رو تو شکمم جمع کردم. لیوان چای رو به دستم داد.
- بگیر بخور گرم شی.
بی چک و چونه فنجون رو قاپیدم و یک نفس سر کشیدم. گلوم سوخت و چهره ام در هم رفت. لیوان رو ازم گرفت.
- این چه کاری بود؟ زبونت نسوخت؟
سرم رو به علامت منفی تکون دادم.
- من خوبم. فقط سردمه.
دست هاش رو باز کرد. تغریبا با کله رفتم بغلش. سرم رو بوسید و همون طور که بغلش بودم خودش رو کشید بالا و به پشتی تخت تکیه داد. شالم از سر افتاده بود کلیپس دور موهام رو باز کرد. موهام ریختند دور صورتم. شروع کرد باهاشون بازی کردن. من هم چیزی نمی گفتم. گذاشتم ادامه بده. اون لحظه یک حس خوبی داشتم که نمی خواستم تموم بشه. یک جور حس حمایت. محبت.امنیت. چیز هایی که تموم عمرم حسرتش رو داشتم.
- فرهاد؟
- جونم؟
- ببخشید. نمی خواستم شبمون رو خراب کنم دست خودم نبود.
خندید و گفت:
- تقصیر منه. یادم رفته بود از سورپرایز خوشت نمیاد.
سرم رو از رو سینه اش برداشتم و نگاهش کردم.
- سورپرایز؟
- آره خیر سرم می خواستم سر شام دو نفرمون بهت بگم اون لباس ها رو برا تو خریدم. بابام من رو بکشه هم برا مهرنوش چیزی نمی خرم.
مات و مبهوت نگاهش می کردم. خدایا چرا اینقدر من خنگم؟
- چی میگی؟
- باور کن.
- وااای. یعنی من اینقدر بی خودی حرص خوردم؟
خندید و سرم رو گذاشت رو سینه اش.
- دفعه دیگه سورپرایزت نمی کنم این طوری نشه.
با ناراحتی گفتم:
- خوب کاری می کنی.
- خب حالا جدی گرسنه ات نیست یا لج کرده بودی؟
- دارم میمیرم از گرسنگی.
موهام رو بوسید و گفت:
- خب حالا برای این یادت باشه دیگه لج نکنی به جای پیتزا تخم مرغ نوش جان می کنی. بلند شو.
ازش جدا شدم و رو تخت نشستم. نگاهم کرد و گفت:
- برو دیگه.
چشم هام رو گرد کردم:
- من درست کنم؟
- نه پ من درست کنم. بلند شو تا تو باشی لج نکنی.
آهی از ته دل کشیدم و بلند شدم رفتم بیرون. مانتوم رو در آوردم و رفتم تو آشپزخونه. کل کابینت ها رو زیر و رو کردم تا وسایل مورد نیاز رو پیدا کردم. تابه رو گذاشتم رو گاز و توش روغن ریختم.چهار تا تخم مرغ هم انداختم. داشتم همشون می زدم که حس کردم یکی از پشت دست هاش رو دورم حلقه کرد. جیغ کشیدم و از جا پریدم که دستم خورد به گوشه ماهیتابه و سوخت. آخ بلندی کشیدم. فرهاد با نگرانی دستم رو گرفت و داشت بررسی می کرد که یکهو یادم اومد غذا رو گازه. دستم رو از دستش بیرون کشیدم و زیر گاز رو خاموش کردم. بعد هم با پرخاش گفتم:
- این چه کاری بود دیوونه تو که می دونی من می ترسم یکی یکهو پشتم ظاهر بشه.
خندید و گفت:
- ببخشید. بده من ببینم دستت رو.
- چیزیش نیست.
و رفتم سمت ظرف شویی و دستم رو گرفتم زیر آب سرد. فرهاد هم رفت تو اتاق و با پماد سوختگی برگشت. دستم رو با دستمال کاغذی خشک کردم.
- نمی خواد بابا چیزی نیست.
- چرا اتفاقا می خواد.
- نه نمی خواد.
- میگم می خواد اینقدر از من چونه نگیر بشین رو میز.
طبق دستور حضرت والا نشستم رو میز و دستم رو گرفتم سمتش. رو قسمت سوختگی پماد زد. پوستم سوخت و چهره ام در هم رفت. با بغض گفتم:
- تقصیر توه.
لپم رو کشید و گفت:
- این طوری بغض نکن موشی من. ببخشید.
حق به جانب دست به سینه نشستم و گفتم:
- حالا به عنوان جریمه میز رو بچین پسر خوب.
خندید و در حالی که به سمت کابینت ها می رفت گفت:
- ای خدا حالا اگه دست من سوخته بود یک چیزی هم بدهکار می شدم.
خندیدم و از رو میز پریدم پایین. از تو یخچال ماست برداشتم و پرسیدم:
- کاسه هات کجان؟
- قرار بود من بچینم که.
-

[ شنبه چهاردهم بهمن 1391 ] [ 17:4 ] [ تینـــا ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه