X
تبلیغات
♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂ - رمان گمشده ای در رویا

♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂

roman

- اوووووه هنوز نگفتم بهشون به نظرت چه جوری بگم؟!
- از من میپرسی؟!من که تاحالاتجربه نداشتم!!
- حتمامن داشتم!!!!یه ذره ادب ندارن خودشون بزنگن بگن!
- حالایه جوری بگو فقط بهم خبربده حالاحالاها هم اس نده خونه احسانشونم!!!
- بعله دیگه همینه ماروفروختی به اون؟!!باشه بهم میرسیم!!!
- قربونت برم حسودجون!پس بای!
دیگه جواب ندادم.نازنین هم نزاشت خوابمونو بکنیما!!!
از روی تخت بلندشدم و روتختی رومرتب کردم.ازاتاق بیرون رفتم.وقتشه که بگم!!به آشپزخونه رفتم...نازنین داشت صبحانه میخورد مامانم داشت غذادرست میکرد.برای اینکه نازنینوبفرستم پی نخود سیاه گفتم:
- نازی یه بازی جدیدتوی گوشیم ریختم نمیخوای بری بازی کنی؟
- چرا بده!
عجب رویی داره این دختر!
- بروگوشیموبیار.
سریع به اتاق رفت وبرگشت.منم بازی روبراش آوردم.
دوباره به اتاق رفت.خداروشکر!
نفسی ازسرآسودگی کشیدم و به مامان گفتم:مامان یه لحظه میای؟!
مامان بدوناینکه ازکارش دست بکشه گفت:چی شده؟
حوصله نداشتم چهارساعت راضیش کنم تابشینه بعدش طفره برم وازاین جور کارا!!!شایدهرکی جای من بود ازخجالت آب میشد ولی بالا خره باید این موضوع گفته بشه یانه؟!!
- مامی یکی ازبچه هادانشگاه ازم خواستگاری کرده چی بش بگم؟!!
مامان خیلی ریلکس گفت:کی هست؟!خونوادش کی اند؟!
- زیادنمیشناسمشون فقط بادخترخالش دوستمه.
- خب حالاچیکارکنم؟
- میخوان بیان خواستگاری دیگه!
- ماکه نمیشناسیمشون توهم که سنت کمه الان چه وقت خواستگاریه؟!
- مامان درس خودش امسال تمومه...داروسازی هم میخونه...
مامان بالاخره روی صندلی روبرویی نشست وگفت:توالان بایدبه فکردرست باشی نه این چیزا!
- حالابیان خواستگاری...جواب که نمیدیم!
خودم هم نفهمیدم باچه رویی این حرفوزدم!!!!!
مامان چشاشوریزکردوگفت:نکنه خبریه؟!دوسش داری؟!
دست وپاموگم کردم حالا وقت خجالت کشیدن بود؟!
- نه بابا!
- پس چه اصراری داری که بیان؟!
باباوارد شد...منم دیگه چیزی نگفتم وبه اتقم رفتم...فقط باچشم وابروبه مامان فهموندمکه قضیه روبه بابابگه.
دیگه حرفم تموم شده بود پس لزومی نداشت گوشیم دست نازنین باشه!
گوشی روازدستش وسط بازیش قاپیدم!
اوهم عین دیوونه هاطرفم پرید تامنوبزنه!


نازنین محکم به دستم زد.عجب آدمیه!روی تخت پریدم.اومدجلوتابازم بزنه ولی من بهش لگدزدم!آهان...حالتوجامیارم!
دوباره به طرفم هجوم برد.پرتش کردم عقب!باباانرژی!!!گوشیم بازلرزید.اه....هاله بود!
نازنینوبالگدبیرون انداختم ودروقفل کردم.
جواب دادم:الوسلام!
- سلام عروس خانم خوبی؟
وای چراعین پیرزناحرف میزنه؟!تااونجاکه من شنیدم پیرزناجوگیرمیشن ومیگن عروس خانم!که منم دقیقااز این کلمه متنفرم!
- اااا هاله هنوز که چیزی نشده!
- خیله خب بابا....فکراتوکردی؟
- من شماره خونمونومیدم خودت بامامان ایناصحبت کن.
شماره رویادداشت کرد.بعدازاینکه گوشی روقطع کردم تازه یادم افتاد که مامان نگفته بود دعوتشون کنم یااینکه پاشن بیان اینجا!واسه چی شماره رودادم....الان مامان دعوام میکنه!!همینه دیگه...همیشه بدون فک کردن کاری روانجام میدم وآخرم پشیمون میشم!
دست به کمروسط اتاق ایستاده بودم که مامان دادزد:نفس اگه دستم بت نرسه!!!واسه چی نازنینو زدی؟
پاهام سست شد...روی زمین نشستم.حالم بدبود.چراهیچکس بهم حق نمیده؟!لعنت به تونازنین که باعث عذابمی!
صدای مامان میومد.سرموتوی تشک فروبردم.
- آرش چیکارکنم؟!تقصیرتوئه نازنین.نفس ...نفس...
چشاموبازکردم.شکمم غاروغورمیکرد.داشتم ازگرسنگی میمردم.باباومامان ونازنین بالای سرم بودن!
این درمگه قفل نبود؟!
- نفس خوبی؟
- آره چی شده؟!
- هرچی صدات زدم جواب ندادی نگرانت شدیم دروشکستیم ببینیم چی شده!!
به ساعت نگاه کردم3بود!پس خواب بودم!!!!
دوباره سرموروی تخت گذاشتم.همه بیرون رفتن.
یه مکان شخصی هم داشتیم زدن درشوشیکوندن!حالامن در این خراب شده روچه جوری درست کنم؟!
جون من بود واین اتاق!اگه درشوقفل نمیکردم که نمیشد!خوشم نمیومد کسی به وسایلم دست بزنه!آخه تجربه داشتم!
وقتی مامان میومدتویاتاق من ونازی تاوسایلهای نازی روجمع کنه وسایلامنو بهم میزد!آخرم چیزام گم وگورمیشد!
سال آخری هم که خونمونوعوض کردیم واتاق منو نازی جداشد کنکورقبول شدم واومدم اینجا!
نتونستم ازاتاق خودم استفاده کنم!




ازروی زمین بلندشدم.سرم گیج میرفت.بیرون کسی نبود.به آشپزخونه رفتم ودریخچالو بازکردم.
آخ جوووووون....مامان سالادالویه درست کرده بود!
ظرفوبرداشتم وروی میز نشستم تا دلی از عزا دربیارم!
خداروشکرکسی نبود که بگه کمتربخورچاق میشی!بانون باگت....واااای داشتم ضعف میکردم!!!
اولین گازو که زدم حس کردم دنیارو بهم دادن!!بدجور گرسنه بودم!تند تند میخوردم....برای همین بعدازاینکه دوتاساندویچ خوردم دلم دردگرفت!از این تجربه هازیادداشتم!همیشه دلم دردمیگرفت ولی هیچ وقت رعایت نمیکردم.
مامان میگفت آروم تربخور ولی من گوش نمیدادم!!!
بلندشدم ویه لیوان آب خوردم.بعدهم به اتاقم رفتم.انگار انرژی گرفته بودم!
ازفرصت استفاده کردم و لپ تاپمو روشن کردم.از بس نازنین جلوم بازی کرده بود خسته شده بودم وحالا هوس کرده بودم یکم بازی کنم!!!همین که startروزدم نازنین واردشد.برخرمگس معرکه لعنت!
کنارم نشست وباهیجان گفت:من عاشق این بازیم!!
لپ تاپو ازرو پام برداشت وگفت:بده من بابا بلدنیستی میسوزی!!
اگه ازش میگرفتم بازجیغ وداد راه مینداخت...نمیدونم این کی میخوادبزرگ بشه!!!!!!
از بیکاری متنفربودم....حوصلم بدجورسررفته بود....خونه خیلی ساکت بود...مامان وباباکه خواب بودن نازی هم داشت بازی میکرد صدای بازی روهم قطع کرده بودم.حالاهمیشه تنهابودم این دفعه حوصلم سررفته؟!!!!!
بالاخره همین که میدیدم این همه آدم تواین خونه هستن وخونه ساکته عصابم بهم میریخت!!
نفس میزنمتا!!!همچین میگه این همه آدم هرکی ندونه فک میکنه یه لشکرآدم توخونن!!!!
دوباره باخودم درگیرشده بودم!!!
زمان آروم آروم میگذشت.دلم میخواست بافرهادصحبت کنم!!!!!!!
همینه دیگه میگم این دخترو به حال خودش نزارین همین میشه دیگه!!!!!!!!!!!!!میره توخیالات!!!
اااا خب فکرمه میره دیگه!!!
صدای زنگ تلفن بلندشد.به طرف تلفن دوییدم تا مامان اینا بیدارنشن ولی مامان زودتر ازمن ازاتاقش بیرون اومد وتلفنو برداشت:
بله؟!
- سلام خودم هستم بفرمایید!
وقتی دیدم بامن کار ندارن به اتاق رفتم!
مامان بعدازچنددقیقه به اتاقم اومد روبه نازنین گفت:نازنین برو.بابا میخواد بره بیرون اگه کاری داشتی الان برو.
نازنین باخوشحالی لباساشو پوشید ورفت.
مامان کنارم نشست وگفت:نفس خواستگارت زنگ زده بود!
تعجب کردم...یعنی هاله زنگ زده بود؟!مامان قبول کرده بود؟!هیجان زده شده بودم ولی نمیتونستم چیزی بپرسم.
- خب؟
- هیچی مادرش بود...مادرهمین پسره فرهاده اسمش نه؟!
- آره...
- گفت که آخرهفته میان!
خوشحال شدم....نزدیک بود پروازکنم!!
- ببینم من بهت گفتم شمارمونو بدی؟!!!!!
وااااااای!حالا بیا ودرستش کن!!!
- آخه دوستم گفت بده منم دادم میگفتم نمیدم؟!!
- اشکال نداره حالا ولی دفعه بعدبپرس بعد بده!!!!!
- باشه.راستی به باباگفتی؟
- آره...
- خب چی گفت؟
- چی داره بگه؟!یه خواستگاره دیگه واسه همه میاد!من تو این سن کلی خواستگارداشتم!میان ومیرن دیگه!
میان ومیرن؟!؟؟؟؟؟؟!اما فرهاد فرق داره!!!وای!من چه جوری بگم؟


مامان ازاتاق بیرون رفت...
اگه مخالف باشن چی؟!معلومه....الان که منو شوهرنمیدن...همین که گذاشتهبیان خودش خیلیه!!!
روی تخت خوابیدم وباخوشحال بالشمو بغل کردم وفشار دادم!
دوست داشتم بپرم هوا!!
بعداز یه مدت باباونازنین برگشتن...من توی حال خودم بودم.بلندشدم که برم بیرون ولی روم نشد از بابا خجالت میکشیدم!!!
تاحالا تو چنین موقعیتی قرارنگرفته بودم!!
ولی آخرش چی؟!!
رفتم بیرون وسلام کردم.باباهم معمولی جوابموداد!!
پس میخواستی چه جوری جواب بده؟!!!
مامان ازآشپزخونه گفت:نفس تو الویه روخوردی؟!
- آره دیگه ناهارم بود!!
- ناهار توی یخچال بود....این واسه شام بود!چقدرم خوردی؟!نترکی دختر!
- گرسنم بود خب!
نازنین دخالت کرد:تو فقط بخور!
- نیست تو کم میخوری!ازمن بدتری!
روی مبل نشستم وکنترلو دست گرفتم...کانال1...2....3....آی فیلم....
هیچی نداشت....فقط چرت وپرت...واقعاعصاب خردکنه!!
کنترلو روی میزپرت کردم....کاش دیشب بیشترمیخوابیدم...امشب بایدتا2بیدارباشم!
خمیازه ای کشیدم ورفتم توی آشپزخونه...
- ازالان خمیازه میکشی؟!نمیخوای بیدارباشی؟
- میخوام ولی اگه بشه...!
یه خمیازه دیگه!!
فکری به سرم زد.اس ام اس!!برای مواقع بیکاری خیلی خوبه!!!
گوشی روبرداشتم وبه مارال وفریالاس دادم:عیدت مبارک!!سال خوبی داشته باشی!
مارال- مگه قرارنبود موقع سال تحویل اس بدی؟
- آخه اون موقع خطا شلوغه!الان دادم...
- راست میگیا...عیدتوهم مبارک!
فریال- مرسی منم تبریک!


شام روخوردم وبه مامان گفتم میخوابم سال تحویل بیدارم کن.
یه ساعت هم بالا سرم کوک کردم وگذاشتم تابیداربشم چون میترسیدم مامان بیدارم نکنه!
زینگ...زینگ....زینگ!!!
صدای ساعتوقطع کردم...ازاتاق بیرون رفتم...مامان وباباجلوتلویزیون نشسته بودن نازنین نبود...پس خوابیده!
یه ربع دیگه سال تحویل میشد!!ذوق کردم...!
جلوی سفره هفت سینمون نشستم ودعاکردم...
واسه مامان وبابا...نازنین...خودم....فرهاد !!دعاکردم که اونم توی اون لحظه به یادم باشه!
به صفحه تلویزیون خیره شدم...10...9....8...7...6...5...4...3....2...1
یوهوووووووووسال تحویل شد!!
بغل مامان پریدم وسال نوروتبریک گفتم....بعدهم بابا!
عیدی هم گرفتم!!البته ازنبود نازنین استفاده کردم و بیشترکاسبی کردم!!
دوباره رفتم که بخوابم!!
که چی؟!الکی که بیدارنمیمونن!!!
صبح باصدای نازنین بیدارشدم که داشت جیغ میزد...فهمیدم که مامان بیدارش نکرده واسه سال تحویل!!!بیخودنبود که من ساعت کوک کرده بودم!!اگه به امیدمامان میبودم تا صبح هم بیدارم نمیکرد!
الانم قاط زده بود!!حوصلشونداشتم!!اگه میتونستم اونقدرمیزدمش تا ساکت بشه!!
بیرون رفتم...سعی کردم آرومش کنم.
- اشکال نداره نازی منم بیدار نشدم!خبری نبود که!!
- من میخواستم بیداربشم!
باز عین بچه ها لوس شده بود.
- خب ساعت کوک میکردی!!
- حالاعیبی نداره بیاینبه مامان پری زنگ بزنین عیدوتبریک بگین!
به مادربزرگها وپدر بزرگها هم عیدوتبریک گفتیم.
بعداز صبحانه نوبت عیددیدنی بود!
من که حالشونداشتم...فقط منتظرپنجشنبه بودم که فرهادشون بیان!!!!
ولی خب چه میشه کرد؟!باید رفت!!
لباساموپوشیدم...مامان وباباسراینکه اول کجابریم داشتن بحث میکردن!!
یکی یکی فامیلامونو شمردم....تمام خاله های مامان وباباتهران بودن....بادخترخاله وپسرخاله!!!
این همه جابایدمیرفتیم؟؟!!!!!!!
بالاخره تصمیم گرفتن ازخاله های بابا شروع کنن!
یکی درمیون!بابا...مامان....بابا.... مامان!
ماهم که عین ماست بایداین ور اون ورمیرفتیم!!
بعدازاینکه خونه چندنفرشون رفتیم ویک روزو پشت سرگذاشتیم دوباره برنامه هاشروع شد!!!
منم فقط دعامیکردم زودتر پنجشنبه بیاد!


مهمونیها بالاخره تموم شد!!پنجشنبه هم رسید!!
قراربود ساعت7بیان ومن ازساعت3 حمام رفته بودم ومشغول آرایش بودم!!!
میخواستم یه لباس شیک وخوشمل بپوشم!!
تیپم همیشه اسپرت بود و یک شلوار لی وبلوز!!ولی اون شب فرق میکرد!!بایدیه ذره رسمی ترمیپوشیدم!!
مامانمو صداکردم تا نظربده.درکدوبازکردم وگفتم:
مامان چی بپوشم؟!
یه نگاه کوتاهی به لباساانداخت وگفت:هرچی دوست داری!!!!
همیشه اینجوری بود!!من به نظردیگران نیاز دارم خب!!
به نازنین گفتم چی بپوشم اوهم جواب سربالاداد!!!
مجبورشدم خودم یه چیزی انتخاب کنم!
یه شلوار کتان صورتی دمپا که تازانوتنگ بود و روی زانو چین میخورد وبعدگشادمیشد روانتخاب کردم!!یه بلوز تنگ سرخابی یقه حلزونی هم پوشیدم!!موهاموخشک کردم.بدجوری پف کرده بود بااینکه زیرشال بود ولی بغلاش فرفری شده بود و همش بیرون میومد.
صدای زنگ بود!!هول شدم هنوز آرایشم مونده بود!!!
رژکالباسی ویکم ریمل و خط چشم!!!به رژگونه هم که نیاز نداشتم چون انقدرسرخ شده بودم که اگه میزدم خیلی توچشم میومد!!
دستام عرق کرده بود!!
بالاخره اولین خواستگارم بود!بااین سن کم خواستگار زیادداشتم ولی هیچ کدوم رسما نیومده بودن!!!!
صدای پدرومادر فرهاد وخود فرهاد بودکه میومد!!
استرس داشتم شدید!
بعدازچندثانیه ازاتاق بیرون رفتم وسلام کردم!
مادرهاله هم اومده بود!
مادر فرهاد هم مثل دفعه قبل که دیده بودمش آرایش کرده بود ویه کت ودامن کرم وقهوه ای پوشیده بود.
پدرش هم بالبخندنگاهم میکرد!!
فرهادچقدر شبیه باباش بود!!!!!
کنارباباش سربه زیرنشسته بود وااای چه تیپی هم زده!!


خیلی خوشگل شده بود!کت وشلوار مشکی بابلوز سفید و کروات مشکی براق ک هخطهای سفیدداشت!!
تاحالا اینجوری ندیده بودمش!!
چقدربهش میخوره که دکترباشه!!!!!!
همین طورکه همه رو برانداز میکردم یهو سرشوبالاآورد و نگام کرد!هم من بیشتر از قبل سرخ شدم هم او!!لبخندزدم و کنار مامان نشستم.بعدازچندثانیه باچشم وابرو مامان رفتم چایی بیارم!!
نکنه چاییهارو بریزم!!
ااا...مگه باراولته!
نه ولی...
چاییهاروریختم ...دسته سینی رو محکم گرفتم تا نیفته!!یه نفس عمیق!!آروم آروم رفتم بیرون!!
دیده بودم که وقتی عروس میاد همه به به و چهچه راه میندازن!!ولی فامیلای فرهاد انگاراصلا ازاین کارابلدنیستن!شایدبه خاطراینه که تک بچه ئه واولین باره میرن خواستگاری شایدم ازمن خوششون نیومده!!
غلط کردن!!چشا مادرشو ازکاسه درمیارم بی شعور!!خود خواه!
همین طوربا فکرام درگیر بودم و چایی رو میچرخوندم!اول به بابای داماد!!...ای خدا چقدر چرت وپرت میگم امروز!!!
درحال برداشتن چاییش نگاهی مهربون بهم انداخت وگفت:مرسی عروس گلم!
نزدیک بود غش کنم!!!ولی فقط لبخند زدم!
قربونت برم بابایی که انقدر بی ریایی!!!
چی شد؟!!!بابایی؟!نفس میگیرم میزنمتا!!!
باشه حالا خوبه به زبون نیاوردم!!!
نه به زبونم بیار!!
فرهاد دوباره جدی شده بود!!ای خاک توی اون سرت انرژی منفی!!!!!سینی روجلوش نگه داشتم.فقط نگاش به چایی بود یه تشکرکوتاه هم کرد!
دوباره رفتم پیش مامان...بیشتر بابای فرهاد صحبت میکرد!
همون بهتر که صدای اون مامان جای خالیشو نمیشنیدم!!
اااا چرابااین زن لجی تو؟!!

بالاخره وقت این رسیدکه من وفرهاد به اصطلاح سنگامونو وابکنیم!!!!!!!
اول او بلندشد!!بعدهم منو به طرف اتاقم راهنماییش کردم!!
چه دلهره ای داشتم من!!
کنارش البته بافاصله روی تخت نشستم!بوی عطرش داشت دیوونم میکرد!!همون عطرقبلیه بود که زده بودم به مانتوم!هنوزبوش مونده بود چون نشسته بودمش!!پس عطرمنو نمیزد!دلم گرفت!!
سکوت بدی بود....نه اون چیزی میگفت نه من!...آخه منچی بگم اون بایدشروع کنه!!
داشتم باخودم درگیرمیشدم که شروع کردبه حرف زدن!!
- فک کنم هاله راجع به من همه چیزوبهت گفته!
فوراسرموتکون دادموگفتم:نه!!!
سرشوپایین انداخت!!...خب چیز زیادی هم همچین نمیدونستم!!!
- درسم امسال تموم میشه...کارمم که میدونی صبح تا ظهر...عصرتاشب بایدداروخونه باشم!!
ایششش ازهمین حالابگم دوس ندارم شوهرم کارش اینجوری باشه!پس کی خونه میای؟!!
خیلی خودموکنترل کردم تاچیزی نگم!!
فقط به حرفاش گوش میدادم!!تک بچه هم که هست!!پس خواهرشوهر و جاری که ندارم!!!!!اما همین مادرشوهره خودش جاشونو پرمیکنه!نفس گیرسه پیچ دادی به مادرشوهرتا!!!
وای چقد صداشودوست دارم!!مردونه...کلفت...امادلنش ین!!!!
تنم مورمورمیشد!!!!!
- خب حالاشمابگید!!
ای وای چی بگم؟!سعی کردم هرچی که اون گفته بود منم بگم!
- شماهم یه چیزایی ازمن میدونید!نه؟!
- نه!!
ای مرگ ونه!!!
- خب من سال اولم...خیلی مونده تا پزشک بشم!!!بعدشم باید تخصصموبگیرم!!شماکه بادرسخوندنم مشکلی ندارین؟!
- نه!
ای!!!بلندمیشمیه چیزی ت میگما!!هی نه نه!!!زهرمار و نه!!!
بایدازهمون اول میخموبکوبم!!!!من آینده دارم واسه خودم!!!
بعدازیکم دیگه صحبت ازاتاق بیرون اومدیم.
همه بهمون نگاه میکردن!!آب شدم!!!!
بابای فرهاد گفت:چی شد؟!
فرهادبه من نگاه کرد منم نمیدونستم بایدچی بگم!!!به مامانم نگاه کردم.سرش پایین بود!!حالامن چی بگم؟!!
ازتوی فیلمایاد گرفته بودم که بگم:هرچی پدرومادرم بگن!!
همه دست زدن وقرارشد جواب قطعی رومامان بهشون بعدابگه!!


مهمونا رفتن.خجالت میکشیدم ازمامان وبابا!!!حالاوقت خجالته دختر؟!!!
سریع به اتاقم رفتم.لباساموعوض کردم.مامان هم دنبالم اومد.
- نمیخوای که به اولین خواستگارت جواب مثبت بدی که؟!!!
نمیدونستم چی بگم!!
اره میخواستم جواب مثبت بدم!
- نمیدونم پسربدی نیستا!!
- به هرحال زوده برات که شوهرکنی!مردم چی میگن؟!
باغرگقتم:مامان!!!!!
باتعجب نگام کرد!!عجب غلطی کردما!
- چیه؟!تو که هیچی ازاین پسرنمیدونی!
- یه چیزایی میدونم!!
- مثلاچی؟!
فکر کردم!!من چی میدونستم؟!!!.....هیچی!!!
- حالا!!
ای وای من چم شده؟!چی دارم میگم؟!
- زنگ میزنم میگم که جوابت منفیه!
- ااا مامان صبرکن فکراموبکنم من که چیزی نگفتم!
- اگه توقبول کنی من به این زودی شوهرت نمیدم!
حال بحث نداشتم!هیچی نگفتم...بایدراضیشون میکرد اما چطوری؟!
بایدازیه نفرراهنمایی بخوام!
نمیخواستم بیشرازاین فکرکنم.گرفتم خوابیدم!بیخیال دنیا!
صبح باخستگی بیدارشدم.ازهمین امروز میرم رو مخ مامان!!!
یهویادیه چیزی افتادم!نکنه مامان اینا پاشن برن سمنان!!من که نمیرم!یه جوری بایداونارم از رفتن پشیمون کنم!
فکرم خیلی ی آشفته بود.بایدیه عالمه کارمیکردم!علاوه برفک زدن بایدخونه روهم تمیز میکردم چون ممکن بودهرلحظه یکی ازفامیلامون بلندشه بیاداینجا!ازجاروکشیدن بگیر تاچیدن میوه وشیرینی!
یاداین کارهاکه افتادم همون یه ذره انرژی هم که داشتم ازدست رفت!
خستگیمو در کردم و خمیازه ای کشیدم و بابی حالی به طرف دستشویی رفتم!
مامان بیدارشده بود!
خودشه بایداز مامان شروع کنم!!!
کنارش نشستم و قربون صدقش رفتم و شروع کردم به صحبت کردن!
مامان ازم دلیل میخواست که چراگیردادم به فرهاد!!
فک نمیکردم قبول نکنه!!
آخه فرهاد همه چیزداشت!پول...ماشین...خانواد� �....مدرک تحصیلی!!
این چیزاواسه مامان خیلی مهم بود ولی قبول نمیکرد اونم به خاطردلیلی مسخره!سن من!! 

بعداز صحبت بامامان آخرسرگفت:دربارشون تحقیق میکنم بعدش ببینیم چی میشه ولی بگم تاوقتی که درست تموم نشه نامزدمیمونین!!
همینم غنیمت بود!!بلندشدم تا خودشیرینی کنم!!بوسیدمش و باشادی به اتاقم رفتم!!!
نازنین هنوزخواب بود!!با هیجان روی تخت پریدم که یهو داد زد:چته؟!!
اه وقتی نازنینو ازخواب بپرونی تایه مدت اخلاقش سگیه!!
چیزی بهش نگفتم و خودمو زیرپتوقایم کردم که مثلاخوابم!!
- آدمو از خواب میپرونه خودش میگیره میخوابه دیوونه!!!
نمیخواستم باهاش دعواکنم و روزخودمو خراب و مامانو پشیمون کنم واسه ی همین فقط توی دلم جوابشودادم!!
بعدازاینکه که طمئن شدم نازنین دوباره خوابیده به طرف گوشیم رفتم!!
من اگکه این گوشی رونداشتم چیکارمیکردم؟!!
جون من بود و این گوشی!!
دوباره ارسال گروهی روزدم!!که هم به مارال اس بدم هم به فریال!!!
سرعت در انجام کارا رو حال کن!!!
نوشتم:دیشب اومدن خواستگاری جواب همه مثبته!!
توی دلم خندیدم و ارسال رو زدم!!
هرکدومشون یه چیزی میگفتم!یکی مارال میداد دوتافریال!!!دوتامارال میداد یکی فریال!!
دیگه قاطی کرده بودم که این اس ام اس مال کیه و بایدچه جوابی بدم!!با اس ام اسها درگیر بودم که مامان اومد.
- بلندشو!!چشات کورشد!!آخرموبایلوازت میگیرم!!!
خوشم نمیومد مامان عین بچه ها باهام رفتارکنه!ولی برای اینکه خودنمایی کنم گفتم:
باشه مامان جون چشم!!!اینا گیردادن ول نمیکنن!!
- نکنه بااین پسره فرهاد دوستی؟!
- چی؟!!!1نه بابا این چه حرفیه!!اصلابه من میخوره این کارا!
صدای نازنین از زیرپتومیومد که میگفت:اصلا!!!!
دیگه نتونستم جلوی خودموبگیرم و دمپاییمو پرت کردم طرفش!!
اوهم بدترازمن دمپایی روگرفت ومحکم زد به پام!!یه لحظه فک کردم پام فلج شد!!!
جیغ زدم که مامان گفت:میگم بچه ای نگو نه!پس فرداشوهرت ازخونه بیرونت میکنه!!!!
توی دلم خندیدم وگفتم:غلط میکنه!!!

[ شنبه چهارم آذر 1391 ] [ 11:57 ] [ تینـــا ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه