♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂

roman

روز اول ماه رمضان بود وروزه حسابی به من فشار آورده بود.حدود ساعت یازده صبح دچار ضعف شدیدی شدم وفشارم پایین آمد.اما با کمی استراحت بهتر شدم.
نفس عمیقی کشیدم وکاسه ی شله زرد را در دستانم جابه جا کردم و زنگ واحد روبرویی را زدم با چند لحظه تاخیر در باز شد.زن جوان بادیدنم لبخند زد.معطل نکردم ،کاسه را به طرفش گرفتم وگفتم:بفرمایید،ناقابله.
_ممنون،چرا زحمت کشیدین؟بفرمایین تو.
تعارفش را بلافاصله رد کردم
_ مرسی،مزاحم نمیشم.
زن دستم را کشید ودر همان حال گفت:بیاین تو،این حرفا چیه؟چرا تعارف میکنین؟...دوست دارم کمی بیشتر باهم آشنا بشیم.
وارد آپارتمانش شدم.تقریبا شبیه واحد ما بود با این تفاوت که کمی شلوغ تر به چشم می آمد.
روی مبل نشستم.اوبا کاسه وارد آشپزخانه شد
_عجب بوی خوبی داره.اتفاقا هوس کرده بودم.
_نوش جونتون.شما خیلی وقته اینجا زندگی میکنین؟
از آشپزخانه بیرون آمد.پیراهن نخی زرد رنگی به تن داشت که او را چاق تر شان می داد
_حدود هفت هشت ماهی میشه،راستی من فریده هستم.
آمد وکنارم نشست
گفتم:منم اسمم لاله ست.
_تازه ازدواج کردین؟
به حلقه ام خیره شدم
_نزدیک یه ماهی میشه.
_اصالتا تهرانی هستین؟
سرتکان دادم
_نه من اهل شمالم.شوهرم متولد اینجاست.
فریده با خوشحالی گفت:بچه ی کجایی؟آخه من وشوهرمم شمالی هستیم
_گیلانیم،یکی از روستاهای اطراف رودسر.
_ما مازندرانی هستیم.شوهرم اهل نور هست.من هم اصالتا تنکابنی هستم.اما خونواده م نور زندگی میکنن.همونجا هم با محمدحسین آشنا شدم وازدواج کردم...شماچی؟ازقبل همدیگه رو می شناختین یا اینکه اتفاقی...
صحبتش را قطع کردم
_نوید پسرخاله ی شوهر خواهرم بود
_پس ازدواجتون فامیلی بود
_ای یجورایی
با پشت دست به تکیه گاه چوبی صندلیش زد
_بزنم به تخته خیلی بهم میاین.مخصوصا با اون تیپی که اون شب زده بودین.
یاد مهمانی، دوباره لبخند را روی لبم آورد.زندگیم از آن شب رنگ دیگری به خود گرفته بود که من اسم آن را گذاشته بودم تعلق.
صدای فریده،من را از فکر وخیال بیرون کشید
_با همسایه های طبقه بالایی آشنا شدی؟
_نه،راستش فرصت نشد ببینمشون.اما با سرایدارمون یه سلام وعلیکی داشتم.مرد نازنینیه.
فریده خود را روی مبل جابه جا کرد ودر همان حال گفت:آره،آقا سرمدی رو همه دوست دارن...همسایه ی طبقه دوم مهندس جلالیه.با خانومش تنها زندگی میکنن.دوتا دختر دارن که اونام واسه ادامه تحصیل رفتن مالزی.آقای حقی پور همسایه ی طبقه ی سومه،سه تا وروجک داره که خدا نکنه باباشون خونه نباشه ساختمونو رو سرشون میزارن.خانومش زن مهربونیه.اهل خرم آباده.انشالله باهاشون آشنا میشی.آدمای خیلی خوبین.
نگاهی به ساعتم انداختم.چهل وپنج دقیقه ای تاافطار مانده بود.از جایم بلند شدم. واز او خداحافظی کردم.
داشتم وضو میگرفتم که نوید وارد خانه شد.دعای ربّنا از تلویزیون در حال پخش بود.سفره ی افطار را روی زمین پهن کرده بودم.نوید با دیدن آن لبخندی زد وسلام گفت.با خوش رویی جوابش را دادم.
این اولین ماه رمضانی بود که با هم بودیم در دل گفتم(خدایا نگذار آخریشم باشه)

صدای نوید من را از دنیای تصورات و آرزو هایم بیرون کشید
_قبول باشه
_نماز روزه ی تو هم قبول باشه
حرفی نزد سر به زیر انداخت.استکان چای را جلویش گذاشتم.با نگاه خریدارانه ای به او چشم دوختم.هنوز هم همانطور ساکت ومنزوی بود.از وقتی فهمیده بود در مورد گذشته اش کنجکاوی کرده ام و از مامان چیزهایی پرسیدم ناراحت شده بود وتا جایی که سعی داشت از من دوری میکرد وخود به خود تلاش من هم برای آشتی او با گذشته اش ناکام می ماند.
نوید که متوجه سنگینی نگاهم روی خودش شده بود سر بلند کرد وبا تردیدبه من چشم دوخت
_اتفاقی افتاده؟!
لبخند محوی زدم
_نه چاییتو بخور ،سرد نشه.
تنها سری تکان داد ودوباره به فکر فرو رفت.
_امروز یه سر به همسایه ی روبرویی زدم.
جمله ای که بی مقدمه به زبان آوردم.تنها برای این بود که او را از خلوت انزوا وتنهاییش بیرون بکشم.اما بی فایده بود .و من نا امید ادامه دادم
_می گفت ما خیلی بهم میایم.
زیر چشمی نگاهش کردم.پوزخندی روی لبانش نشست ونگاه گذرایش را بلافاصله از من دزدید.اما چیزی نگفت.با دلخوری سر به زیر انداختم ودیگر تلاشی برای شکستن این سکوت نکردم.
هفته دوم ماه رمضان را با حضور در مهمانی خانه ی بابا وعمو نعیم به پایان بردیم.هفته سوم مصادف با ایام قدر بود ومن به عادت هر ساله وبا توجه نذری که داشتم آش پختم.قرار بود نوید کمی زودتر بیاید تا آنها را پخش کنیم.
تا قبل از آمدنش سهم هر کدام از همسایه ها وآقای سرمدی را دادم.برای شروع رابطه با آنها قدم خوبی بود.خانوم جلالی زن دنیا ودیده وقابل احترامی به چشمم آمد.زهرا خانوم همسر آقای حقی پور هم طبق گفته ی فریده،زن مهربانی بود.کاسه ی آش واحد روبرویی را خود آقا محمدحسین از من گرفت.فریده حمام بود.
داشتم به واحد خودمان می رفتم که نوید از پله ها بالا آمد.در دستش جعبه ای شبیه شیرینی بود
_سلام خسته نباشی
در آپارتمان را باز کرد وکنار رفت تا وارد شوم
_سلام ،توهم خسته نباشی،خدا قبول کنه.
پشت سرم وارد شد.به سویش چرخیدم وگفتم:این چیه دستت؟!!
_رشته خشکاره،آقا دانیال به سفارش آقا جون برامون فرستاده.
اشک شوق به چشمم دوید.از اینکه فراموشم نکرده بود خوشحال بودم.برای یک لحظه دلم به روستا و خانه ی آقا جان پر کشید.سفره ی افطاری ودعای زیر لب او،صدای اذان که از مسجد محل به گوش می رسید وعطر چای دستچین بهاره نگاهم را بارانی کرد.
_داری گریه میکنی لاله؟
با پشت دست سریع گونه ی خیسم را پاک کردم
_چیزی نیست.دلم یه لحظه هوای آقاجان رو کرد
_اگه دوست داری آخر هفته بریم یه سر بهشون بزنیم
_فکر نکنم زمان منابی باشه.بهتره بزاریم واسه بعد ماه رمضون.
با سر پذیرفت وبسته ی رشته خشکار را به دستم داد.
_هرطور مایلی...راستی این آش رو کجا میخوای پخش کنی؟
به طرف آشپزخانه رفتم،او هم پشت سرم امد.
با تردید گفتم:یه چیزی به ذهنم اومده البته اگه موافق باشی.
در قابلمه را برداشت
_به به چه خوش عطره...نگفتی کجا میخوای پخش کنی؟
_یه چند تا ساختمون در حال ساخت سر این کوچه هست.توش همه جور کارگری پیدا میشه.ایرانی،افغانی...پیش خودم گفتم ثواب داره بینشون پخش کنیم نظرت چیه؟
با شگفتی سر تکان داد
_جالبه،به ذهنم نرسیده بود.آره کار خوبیه.منم موافقم.
_پس کمک کن قابلمه رو پشت ماشین بزاریم.همونجا تو ظرفا می ریزم وتو زحمت میکشی پخششون میکنی.دلم نمی خواد سرد شه.یه قابلمه ی کوچیک هم واسه مامان اینا ریختم.سر راهمون میبریم بهشون میدیم.
چیزی نگفت.هرکداممان یک سر قابلمه را گرفتیم وبه راه افتادیم.جلوی ساختمان ها نگه داشت .قابلمه را زمین گذاشتیم.نوید سراغ یکی از کارگرها رفت وبا کمک او آش هارا پخش کردیم.
قابلمه ی خالی را در صندوق عقب گذاشتم وسوار شدم.نوید بی مقدمه گفت:سریع آش رو بدیم وبرگردیم تا اذان چیزی نمونده.من که دلم واسه خوردن این آش لک زده
با ناراحتی دستم را جلوی دهانم گرفتم
_وای نه...من یادم رفت واسه خودمون آش کنار بزارم.
نوید بی هوا ترمز کرد
_چی کار کردی؟!...یعنی آش بی آش؟
_آره.راستش اینقدر بابت رشته خشکار خوشحال شدم که فراموش کردم چیزی برا خودمون کنار بزارم.
نوید زیر چشمی نگاه نا جوانمردانه ای به قابلمه ی آشی که در دستم بود انداخت.انگشت تهدیدم را به سمتش گرفتم
_فکر این یکی رو ازسرت بیرون کن.از قبل به مامان گفتم.منتظرمونه
با نا امیدی نالید
_آخه دختر من به تو چی بگم.هرگز به فکر من نیستی.حالا نمیشه بی خیال این یکی بشی؟خودم بهشون زنگ میزنم میگم (شرمنده تموم شد،انشالله دفعه ی بعد)...اصلا چراغی که به خونه رواست به مسجد بردن حرومه.
_هرگز.من جلوی مامان اینا آبرو دارم.خودم فردا برات دوباره درست میکنم.
نوید با حسرت به قابلمه نگاه کرد وزیر لب گفت:آخه بی انصاف عطرش داره دلمو زیر ورو میکنه.
قابلمه را محکم تر به خودم فشردم
_سر راهمون یه ظرف میخریم
آهسته گفت:این کجا و اون کجا
مامان سیما خودش در را برایمان گشود .قابلمه را به طرفش گرفتم.نویدآخرین نگاه حسرت بارش را به آن انداخت
_سلام،قابل شما رو نداره
مامان آن را گرفت .دستش را دور گردنم انداخت ومادرانه بوسه ی گرمی روی گونه ام زد
_دست وپنجه ت درد نکنه دخترم.خدا قبول کنه.
_مرسی،به بابا وآقا سعید سلام برسونید.ما با اجازه رفع زحمت می کنیم.
بابا جلوی در آمد
_کجا؟...بیاین تو همش ده دقیقه بیشتر نمونده
_نه دیگه ممنون،رفع زحمت می کنیم
بابا به شوخی اخم کرد ودستم را کشید
_چه زحمتی دخترم؟اینجا خونه خودتونه.من وسیما هم تنهاییم.سعید مهمون مادرزنشه،بیاین تو.
نوید باشیطنت گفت:زشته لاله برو تو،درست نیست آدم رو حرف بزرگترش حرف بزنه.
بابا ومامان با چشم های گرد شده به او نگاه کردند.من که می دانستم دلیل اصرار او برای چیست.ابرویی بالا انداختم وبا شیطنت همه چیز را برای آنها توضیح دادم.
مامان سیما با خنده گفت:عیبی نداره بچه م هوس آش کرده،ما که از خدامونه به هر بهانه ای شمارو ببینیم.یه امشبو بخاطر ما پیر وپاتال ها بد بگذرونین.
پریدم بغل مامان سیما وبا شوق گونه اش را بوسیدم
_خونه ی امیدمون اینجاست مامان جان.این چه حرفیه که میزنید؟
بعد از افطار، مامان مهمانی آخر هفته را که خانه ی پسر عمو کامران دعوت داشتیم یاد آوری کرد.نوید چیزی نگفت اما احساس میکردم هنوز هم از بودن در جمع های خانوادگی معذب می شود. واین سکوتش فقط به خاطر من بود.
به خانه که رسیدیم سریع تلفن را برداشتم وشماره ی آقاجان را گرفتم.صدای گرم ومهربانش در گوشی پیچید واشکم را در آورد
_الو؟بفرمایید

_سلام آقاجان خوبین؟...لاله هستم
_آخی...دخترم تویی؟
قطره اشکی را که روی گونه ام افتاد باسرانگشتم پاک کردم
_آره،حالتون چطوره؟
_ای،نفسی میاد ومیره...تو چی میکنی؟نوید جان چطوره؟
_خوبم،اونم خوبه
نوید کنارم نشست وبااشاره خواست که باآقاجان حرف بزند.
_انشالله همیشه خوب باشین،با درسا چیکار میکنی؟دانشگاه میری؟
_آره آقاجان...از اونجا چه خبر عمه اینا خوبن؟
_همه خوبن.جوی برنج رو دادم کارخونه تبدیل کردن،سهم همه رو دادم.مال شمارو هم گذاشتم کنار.انشالله به همین زودی براتون میفرستم.
باشرمندگی گفتم:این چه کاریه آقاجان.چه سهمی؟...دیگه بیشتر از این مارو شرمنده نکنین.
_دشمنت شرمنده لاله جان.وظیفمه.ببینم نوید اونجاست؟دلم واسه شنیدن صداش تنگ شده.بده یه حال واحوالی ازش بگیرم
_اتفاقاً اونم همین چند لحظه قبل بهم گفت گوشی روبهش بدم .فعلا با من کاری ندارین؟...تورو خدا مواظب خودتون باشین.دلواپستون نمونم باشه؟
آقاجان با خنده وشوخی قول داد ومن گوشی را به نوید دادم.واو به جای من هم بابت فرستادن رشته خشکار تشکر کرد.بعد از خداحافظی از او با زهرا تماس گرفتم.باید از آقا دانیال هم تشکر می کردم.خوشبختانه لیلا وداداش مصطفی وتبسم هم آنجا بودند وقسمت بود با آنها هم صحبت کنم.دلم برای همه شان تنگ شده بود ومشتاق حضور در جمعشان بودم
تماس را که قطع کردم.اشک در چشم هایم جمع شد.به سختی بغضم را کنترل میکردم.نوید سرخم کرد وبه چشمهایم خیره شد
_داری دوباره گریه می کنی؟
سرم را تکان دادم
_نه...به گمونم یه چیزرفته تو چشمم داره اذیتم میکنه.
دستش را روی شانه ام گذاشت ومرا به طرف خودش کشید
_دختره ی سرتق....خوب بگو دلم تنگ شده.
_فقط یه لحظه دلم گرفت
خودم را در آغوش گرم ومطمئنش جا دادم وبه صدای منظم و قوی قلبش گوش کردم.نوید روی موهایم بوسه ی نرمی گذاشت.
_بعد ماه رمضون میبرمت شمال
سرم را بلند کردم ولبخند غمگینی زدم.خیلی خوب می دانستم که این دلتنگی موقتیست.حالا در زندگیم کسی را داشتم که حاضر بودم برایش بیشتر از این ها هم فداکاری کنم.
احساس کردم نیاز دارم به او بگویم چه جایگاهی در قلبم دارد
_نوید؟!
سرخم کرد ومن را بیشتر به خود فشرد
_جانم؟!
_میخواستم بگم خیلی دوستت دارم.
آب دهانش را قورت داد وسیبک گلویش بالا وپایین رفت.معلوم بود دارد با خودش کلنجار می رود.
_منم همونی که تو گفتی.
از چیزی که گفت بی اختیار خندیدم.نگاه مغرور اما سرخورده اش را به پایین دوخت وازسر شرمندگی چیزی نگفت.
خودم را کمی در آغوشش بالا کشیدم وگونه اش را بوسیدم.دلم نمیخواست خجالتش را ببینم.برایم آنقدر مهم نبود اگر او با زبان، ابراز عشق نمیکرد.من این عشق را در نگاه سرد ودستهای گرمش،در تلاشی که برای خوشبخت شدنم داشت احساس میکردم.
شیشه سمت خودم را پایین کشیدم ودستم را از آن بیرون بردم.باران ریزی که می بارید کف دستم را خیس کرد.
نوید اخم کرد وخیلی جدی گفت:شیشه رو بکش بالا ،سرما می خوری
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:نترس،چیزیم نمیشه...عاشق بارونای پاییزی شمالم.
_به آقاجون که خبر دادی راه افتادیم؟
_آره،دیشب زنگ زدم وگفتم...اومدنمون به شمال خیلی خوب وبه موقعست.میتونیم تو عروسی پسرعمه م هادی هم شرکت کنیم...دلم واسه همه شون تنگ شده.
نوید ابرویی بالا انداخت وبا ناراحتی پرسید
_واسه علی چی؟
برایش پشت چشمی نازک کردم وزیر لب گفتم:منظورم همه بود آقای حسود
نوید به جلو خیره شد وچیزی نگفت.برای آنکه او را از این حال وهوا بیرون بیاورم و اولین مسافرت دونفریمان به کام من یا او زهر نشود توضیح دادم
_علی واسه م فقط یه پسرعمه ست.همیشه هم پسرعمه می مونه.خواهش میکنم به خاطرش خودتو ناراحت نکن.
به نشانه موافقت سرتکان داد وباز هم سکوت کرد
ماشین داخل جاده خاکی روستا که پیچید.ضربان قلبم تندتر شد.نگاهم را مثل آدم های حریص وتشنه از منظره ای میگرفتم وبه منظره ی دیگر چشم می دوختم.
بی آنکه حرفی بزنم،نوید ماشین را جلوی قبرستان نگه داشت
_اول بریم به مادرزنمون یه سلامی عرض کنیم.
لبخند غمگینی روی لبم نشست.پیاده شدم وبا دلتنگی از لابلای علف های خیسی که به پایم می پیچید راهی به سمت آرامگاهش باز کردم.
چهار زانو کنار قبرش نشستم وکف دستم را به عادت همیشگی روی سنگ سرد گذاشتم.باران اینجا باشدت بیشتری می بارید.نوک روسریم حسابی خیس شده بود.
نوید بالای سرم ایستاد وکتش را روی شانه ام انداخت.گرمای آن لرزش تنم را موقتا گرفت
_چرا در آوردیش ،سرما میخوری
نگاه دلخوری به من کرد وگفت:سردم نیست.
کنارم نشست.دستش را روی سنگ گذاشت وزیر لب فاتحه خواند.برگشتم وبه نوشته های روی آن خیره شدم
(سلام مامان خوبم،دلم برات یه ذره شده بود...نمی دونم جنس ما آدما چیه که اینقدر زود میتونیم با همه چی کنار بیایم ودلبستگی هامونو فراموش کنیم.این چند مدت که از تو واین روستا وآقاجان دور بودم.تازه فهمیدم خیلی بی معرفتم.آخه میشه اینقدر دم از دوست داشتن بزنم وبعدش واسه این دوری همیشگی طاقت بیارم؟بتونم رو تموم چیزیایی که به نگام آشنا میاد چشم ببندم؟درد غربت بد دردیه مامان.اگه شانس نداشته باشی تا عمر داری پابندش میشی...با این همه میخوام خیالتو راحت کنم ویک کلام بگم خوشبختم...آره واقعا خوشبختم.اونم با نویدی که مثل آب وهوای بهاری هر لحظه ش یه جوره.گاهی مثل پسر بچه ها ناز میکنه ومن مجبورم نازشو بکشم.گاهی بهم بی توجه میشه،وقتی ازش گله میکنم بهونه میاره که کارش زیاده.گاهی هم اونقدر تو قالب یه مرد عاشق فرو میره که حتی منی که تشنه ی محبتم ازابراز علاقه هاش متنفر میشم.اما اینو مطمئنم اگه ازش حتی متنفرم بشم ته ته دلم هنوزم دوستش دارم...خودمم یه جورایی روزای بارونی وآفتابی دارم.گاهی اونقدر عاشقشم که حاضر نیستم یه غم کوچیک تو نگاش بشینه.گاهی هم به حدی از دستش کلافه وحرصی میشم که دوست دارم سر به تنش نباشه...اینارو میگم که بدونی وقتی اعتراف میکنم خوشبختم.منظورم این نیست که خوشبختیم مثل آخر داستانای عاشقونه ست.که زوج داستان تا آخر عمرشون به خوبی وخوشی کنار هم زندگی میکنن...هنوز خیلی چیزاست که منو از آینده ی این زندگی مشترک میترسونه.اما تو برامون دعاکن مامان،خودتم خوب می دونی که این روزا بیشتر از هرچیزی به دعات نیازدارم.)
زیر لب برایش فاتحه ای خواندم.نوید از جایش بلند شد
_بریم؟
باسر حرفش را قبول کردم.بلند شدم وبه دنبالش راه افتادم.نگاهم روی شانه های پهن وموهای خیس وبراقش مانده بود.کتش را بیشتر به خودم پیچیدم وبوی اودکلنش را با عشق به مشام کشیدم.
جلوی در چوبی که رسیدیم هادی با خنده در را بازکرد.انگار از صدای ماشین حدس زده بودند که رسیدیم.آقاجان ،عمه آتیه وگلناز روی ایوان بودند.ولیلا داشت هول هولکی ازپله ها پایین می دوید.خودم هم دیگر نتوانستم طاقت بیاورم.در ماشین را باز کردم وبه طرف خانه دویدم.حتی نفهمیدم چطور با هادی دم در،سلام واحوالپرسی کردم.
دستهای لیلا که دور شانه هایم حلقه شد.احساس امنیت وآرامش،قلبم را که تند میزد آرام کرد.بلاخره به خانه برگشته بودم.لیلا بوی مامان انسیه را می داد.
فشار دست هایش کم شد.سرم را پایین آوردم ونگاهم را به چشم های او دوختم.داشت گریه می کرد
_سلام آبجی کوچیکه،رسیدن به خیر .
با شوق بوسیدمش وگفتم:قربونت برم آبجی لیلا،دلم واسه تون یه ذره شده بود.
_ما هم همینطور.
نگاهم به طرف پله ها کشیده شد.آقاجان داشت با خنده ازآن پایین می آمد.از آغوش لیلا خودم را بیرون کشیدم و به طرف او دویدم.
آقاجان دست هایش را باز کرد وپدرانه در آغوشم گرفت.سرم را روی سینه اش گذاشتم وبه ضرب آهنگ آرام قلبش گوش دادم دلم برای عطر تنش تنگ شده بود.
_خوش اومدی خانوم خانوما.
اشک هایم را با خنده پاک کرد .من هم صورتش را غرق بوسه کردم.نوید ماشین را داخل حیاط پارک کرد وپیاده شد.تا من با عمه آتیه وگلناز روبوسی کنم.او با هادی ولیلا دست داد وآقاجان را در آغوش گرفت ودستش را بوسید.
ازاین کار او لبخند بی اراده روی لبم نشست،نگاه قدر شناسانه ای به نوید انداختم که از دیدش پنهان نماند.
_پیرشی پسرم،بفرمایین داخل
تعارف آقاجان ما را به داخل خانه کشاند.تا سفره ی ناهار را پهن کنند داداش مصطفی وتبسم هم از راه رسیدند.آنقدر لپ های تپلی تبسم را بوسیده بودم که حسابی صورتش گل انداخته بود.مصطفی ونوید مدام سربه سر هم میگذاشتند وبساط وخنده وشوخی جمع به راه بود.
قرار بود شب همه دور هم جمع شویم.حتی زهرا ودانیال هم می آمدند.دیگر حسابی کیفم کوک بود.
بعد از ناهار من ونوید به اتاقم رفتیم تا کمی استراحت کنیم.خستگی راه هنوز روی شانه مان سنگینی میکرد.
اتاقم همانطور دست نخورده باقی مانده بود.روی صندلی پشت میز مطالعه ام نشستم ودستی روی آن کشیدم.نوید جلوی پنجره ایستاد وبه طبیعت بارانی روستا خیره شد.
_اون شب، تورو با تمام وجودم میخواستم.تولباس عروسی مث فرشته ها شده بودی.عاشقت نبودم اما اونقدر خواستنی شده بودی که نمی تونستم ازت بگذرم.اصلا کدوم مردیه که از همچین موقعیتی تو زندگیش بگذره؟به علی حق می دادم نخواد تورو با اون لباس ببینه یا نخواد ببینه من کنارت وایسادم و دستات تو دستای منه.
با حرص دستهایش را مشت کرد.از شوک حرفهایی که بی مقدمه روی لبش آمده بود.بهت زده نگاهش می کردم.
_اون تردید لعنتی نمی گذاشت درست فکر کنم. وگرنه از عطر تنت،از اون چشمای سیاه رام نشدنی از رنگ لبات، نمی تونستم به این آسونی چشم پوشی کنم.فقط هوس نبود.یه حس خواستن ودوست داشتنم باهاش قاطی بود.اماچون از دستت عصبانی بودم گذاشتم پای هوس ونخواستم بهت دست بزنم...پشت این پنجره وایسادم .به قلبم که تند تند میزد توجهی نکردم.و به سیاهی شب خیره شدم که اونم درست رنگ چشات بود.
برگشت ونگاهم کرد.به خودم تکانی دادم و از جایم بلند شدم.کنارش ایستادم وسرم را روی شانه اش گذاشتم.دستش را دور کمرم حلقه کرد.
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:اون شب،اولش نمی خواستم بینمون اتفاقی بیفته.ازت ترسیده بودم.نمی شناختمت.مطمئن بودم یه جای کار غلطه.اما بعدش وقتی بهم نزدیک شدی تا کمک کنی زیپ لباسمو پایین بکشم یه حسی که نمیتونم روش اسم هوس بزارم بهم میگفت نمیخوام ازم جدا بشی...اما تو بهم بی توجهی کردی.منم اونقدر احساس سرخوردگی کردم که دلم می خواست بمیرم.
نوید حلقه ی دستش را دور کمرم تنگ تر کرد
_لاله منو ببخش
نگاه عاشقانه ام را به سبز چشمانش دوختم
_مگه می تونم نبخشم؟
داشتم وسایلم را جمع می کردم .قرار بود بعد از ظهر به طرف تهران حرکت کنیم.این تعطیلات پنج روزه عالی بود.عروسی هادی وسمیه، دختر سید جعفر هم خیلی خوب برگزار شد.همین که همه،حتی نغمه را هم دیدم جای بسی خوشحالی داشت.
ساعتی می شد از کنار دریا برگشته بودیم.با آنکه هوا سرد و دریا طوفانی بود اما دیدنش مثل همیشه آرامش بخش بود.
لباس های نوید را تا کردم وداخل چمدانش گذاشتم.چشمم به کیف کوچک مدارکش خورد.آن را برداشتم تا در جای مطمئنی بگذارم.عکس کوچکی از او پایین افتاد.آن را در دستم چرخاندم ونگاه دقیقی به صورت جدی ومغرورش انداختم.
با خودم گفتم(این عکاس ها هم خودشونو مسخره کردن.آدمو موقع انداختن عکس ،واسه دیدن یه لبخند مزخرف زجرکش میکنن.اونوقت به خودشون میرسه همچین اخم میکنن که با یه من عسلم نمیشه خوردشون...ولی خودمونیما این اخما بدجور با جذبه ش میکنه.قربون اون اخم وجذبه ت برم مرد من)
_به چی میخندی؟
از ترس تکان خوردم
_وای سکته م دادی نوید،چرا مث جن ظاهر میشی؟
خندید وکنارم نشست.
_مگه اینجوری بتونم از شرت راحت شم.هرچند بادمجون بم آفت نداره.
چشم غره ی طول وکش داری برایش رفتم
_دستت درد نکنه به همین زودی از چشای بابا غوریت افتادم؟...چطور تا دیروز حوری وپری بودم امروز شدم بادمجون؟حالا دیگه کارت به جایی رسیده می خوای ازشرم راحت شی؟
قیافه ی مظلومانه ای به خودش گرفت
_مگه جرات این جسارت هارو دارم خانوم؟محض شوخی گفتم...حالا به چی می خندیدی؟
خودم را کمی برایش گرفتم وبا دلخوری گفتم:داشتم قربون صدقه ی یه آدم بی معرفت می رفتم.
دستی به سیبیل های خیالیش کشید وصدایش را کلفت کرد
_شوما چرا بانو؟مگه آق نویدت مرده؟...خودم پیش مرگت میشم به مولا.
من هم چادر خیالی ام را روی سرم مرتب کردم وبا عشوه وناز گفتم:تصدقت برم آقا،این حرفا چیه؟میخوای هر دیقه تنمو با این چیزا بلرزونی؟
نوید ابرویی بالا انداخت وبا همان لحن لوطی منشانه گفت:نقل این حرفا نیست.خوش دارم واسه خاطر بانو،رو همه چی خیط بکشم.جونم که چیزی نی،شوما فقط به یه اشاره بخواه.سه سوته ریدیفش میکنم.
لبم را با ادا گاز گرفتم وپشت دستم زدم
_دور از جون،مگه از گوشم شیر خوردم؟...این دّر وگوهرها چیه از زبونتون میریزه؟شوما که اینقدر بی مرام نبودی لوطی؟
نوید با خنده بغلم کرد ونوک بینی ام را بوسید
_آخ من فدای اون چار انگشت زبونت بشم که اینقدر مزه ازش می ریزه...این کارها رو میکنی می خوام تو دوحرکت یه لقمه ی چپت کنم.
خودم را از بغلش بیرون کشیدم وگفتم:از این نا پرهیزی ها نکن،یه وقت دیدی تا قورتم دادی چسبیدم تنگ معده ت و رودل کردی ها.
قهقه ی نوید وتلاشش برای خیز برداشتن به طرفم باعث شد مثل آکروبات ها خودم را از دری که به سمت ایوان باز می شد بیرون پرت کنم.
از چیزی که می دیدم نزدیک بود سکته بزنم.علی روی پله ها ایستاده بود وسر به زیر داشت.مشت هایش را محکم می فشرد وتند وعصبی نفس می کشید.سرش را بلند کرد ونگاه شماتت باری به من انداخت.
نوید با خنده از اتاق بیرون آمد وبا دیدن علی که آنجا ایستاده بود و به من زل زده بود کم کم ابروهایش در هم گره خورد.
ازشب عروسی هادی که یک سلام واحوالپرسی سرد ورسمی با هم داشتیم دیگر ندیده بودمش. کمی لاغر شده بود وپوستش از همیشه سبزه تر به نظر میرسید.
به حساب نبودن آقاجان صدای خنده وشوخی مان زیادی بلند بود. احتمال می دادم همه چیز راشنیده باشد.
نوید آمد وجلویم سنگر گرفت
_سلام علی آقا از این ورا؟
صدایش خش دار وعصبی بود.
_با آقاجان کار داشتم.خونه نیست؟
نگاهی به ساعت مچی ام انداختم .از پشت نوید سرخم کردم وبا احتیاط گفتم:رفته عیادت یکی از رفقاش.تاظهر نشده برمیگرده.
سری تکان داد و به طرف پایین عقب گرد کرد.
نوید خیلی جدی گفت:کجا؟حالا تشریف داشتین.
علی برگشت ونگاه سردرگمی به او انداخت.
_کار دارم،میرم وبر میگردم...راستی مامان میخواست بدونه ساعت چند میخواین حرکت کنین،واسه بدرقه بیاد
این بار هم من زودتر از نوید پیش دستی کردم
_واسه ناهار همه اینجا جمع میشن.شمام بیاین.حالا من خودم به عمه زنگ میزنم...راستی نوید ساعت چند حرکت میکنیم؟
خیلی جدی گفت:چهار یا پنج.
نگاهش هنوز روی علی بود.نباید میگذاشتم دوباره شک وتردید بافته هایم را رشته کند.بازویش را ازپشت گرفتم.برگشت ونگاه غمگینی به من انداخت.به عنوان لبخند کمی به لب هایم کش وقوس دادم.
علی برگشت وبه راهش ادامه داد
_باشه،فعلا خداحافظ.
هیچکداممان نه جوابی دادیم نه از جایمان تکان خوردیم.درچوبی که پشت سرش بسته شد.نوید خودش را کنار کشید
_هنوزم چشمش دنبال توئه...حاضرم به شرفم قسم بخورم
با التماس نگاهش کردم
_بس کن نوید،این حرفا چیه که می زنی؟
_یه بارم بهت گفته بودم،من آدم شناس خوبیم.مطمئنم هنوزم نتونسته فراموشت کنه.
_به ما چه؟بزار زندگیمونو بکنیم نوید...منم بهت یه بار گفتم مجنون تر از علی هم که پا پیش میذاشت باز من تورو انتخاب میکردم...اصلا بزار خیالتو راحت کنم.حتی اگه تو هم تو زندگیم نبودی هرگز باهاش ازدواج نمی کردم.اون فقط برام یه پسرعمه ست همین.حالام بی خیالش شو.چیزی که الان مهمه اینه که نزاریم واسه خاطر یه موضوع بی اهمیت زندگیمون خراب شه.
نوید با دلخوری سرتکان داد وچیزی نگفت.نگاهم به عکس او افتاد که هنوز کف دستم بود.
_راستی من اینو برداشتم
میخواستم ذهنش را منحرف کنم
_واسه چی؟
خودم را لوس کردم
_خو عکس آقامونه،میخوام تو کیف پولم بزارم.
نوید ابرویی بالا انداخت
_که چی بشه؟
برایش دهن کجی کردم
_ایشش...میخوام بزارم جلو روم،صبح تا شب قربون صدقه ت برم.خوبه؟
خنده بلاخره مهمان لبهای برجسته وخوش ترکیبش شد.دلم از دیدن نگاه مهربان و خندانش لرزید ونیشم تا بناگوش باز شد.
نوید با بدجنسی نگاهم کرد
_گفتی قربون صدقه،یاد حرفای نیمه تموم مون افتادم.
به طرفم خیز برداشت ومچ دستم را روی هوا گرفت.
_داشتی یه چیزایی در مورد ناپرهیزی ورودل می گفتی،درسته؟
خنده روی لبم ماسید.خودم را به آن راه زدم
_من؟!...مطمئنی؟...من به گور خودم خندیدم .اشتباه گرفتی حاجی.
به شوخی اخم کرد
_آ آ...نداشتیما...بدو بیا بغل عمو ببینم.
هم خنده ام گرفته بود،هم نمیخواستم کوتاه بیایم.
_نچ ...ولم کن.
نوید دستم را کشید ومن بدون هیچ تلاشی در آغوشش افتادم.خنده های ریزمان شادترین صدایی بود که به خانه وباغ آقاجان صفای تازه ای می داد.
_خب کجا بودیم ؟
با شیطنت گفتم:بخش هلو برو تو گلو.
قهقه ای که نوید زد باعث شد کمی جا بخورم
_خداتورو نکشه لاله،رکورد اعتماد به نفسو شکوندی...خب هلو خانوم دیگه اجازه می دی یه لقمه چپت کنم؟
ابرویی بالا انداختم وانگشت تهدیدم را به سمتش گرفتم
-ببین منو اگه بخوری با بیست لیتر پرمنگناتم نمی تونی بالا بیاری ها...حالا از من گفتن بود.
نوید خندید وبا شوق تمام صورتم را غرق بوسه کرد
استادحسینی پایان کلاس را اعلام کرد.تند تند وسایلم را جمع کردم.مرجان با تعجب نگاهم کرد
_خبریه؟!...چرا اینقدر عجله داری؟
کیفم را روی دوشم انداختم.تابه دنبال استاد که از کلاس خارج شده بود ،بروم.
_با استاد حسینی کار دارم،فعلا خداحافظ.
آنقدر عجله داشتم که جواب مرجان را هم نشنیدم.سر راهم با عرفان ودوستش رحمتی هم تند خداحافظی کردم.
_استاد...ببخشید استاد
استاد حسینی برگشت وبا دیدنم لبخند محوی زد.
_کاری دارید خانوم مظفری؟
_میتونم چند دقیقه ای وقتتون رو بگیرم؟
استاد به ساعتش نگاهی انداخت
_درخدمتتون هستم
با راهنماییش وارد اتاق او شدیم.پشت میز کارش نشست ودستهایش را در هم گره کرد.
_بفرمایید
روی صندلی نزدیک او نشستم.
_راستش استاد میخواستم در مورد مشکل همسرم باهاتون مشورت کنم.
_خوشحال می شم بتونم کمکی بکنم.
در مورد کودکی نوید هرچه را که می دانستم،گفتم.نکات تشخیصی وراه درمان را هم که یادداشت کرده بودم جلویش گذاشتم.استاد با دقت آن ها را مطالعه کرد.
_خب استاد نظرتون چیه؟
_اینجا در مورد افسردگی نوشتی.این افسردگی می تونه در حد یه اختلال باشه یا اینکه مقطعی وگذرا بوده؟
_راستش استاد،فکر نمیکنم در حد اختلال باشه.در واقع بیشتر ضمیمه ی اون اضطراب بوده
استاد دوباره نگاه گذرایی به برگه انداخت وگفت:و از کجا مطمئنی اون تنبیه نقطه ی عطف شروع بیماریش بوده باشه
_هنوز مطمئن نیستم.من صرفا از حرفهای مادرش این برداشت ها رو داشتم.ازطرفی همسرم تمایل نداره درمورد گذشته ش حرفی بزنه.اون فقط می خواد مشکل برقراری ارتباط با خانواده ونزدیکانش حل شه.
_تاحالا پیشرفتی هم داشته؟
یاد میهمانی های ماه رمضان وسفر اخیرمان به شمال افتادم.رفتار نوید در این چند مدت فوق العاده بود.
_بله خیلی بهتر شده.واینو هم مدیون حضور من می دونه.
استاد کمی به جلو خم شد وگفت:که فوق العاده نگران کننده ست
کمی جاخوردم. انتظار نداشتم استاد چنین برداشتی داشته باشد.
_راستش کمی گیج شدم.میتونم بپرسم چرا؟
_من عادت ندارم،لقمه ی آماده دهن شاگردام بزارم.بهتره جوابشو خودت پیدا کنی.
سرم را پایین انداختم وچیزی نگفتم.استاد پرسید
_خب این پیشرفت تورو راضی نمیکنه؟
_چرا اتفاقا وقتی می بینم رفتارش بهتر شده.احساس خوبی بهم دست می ده.اما می دونم مشکل هنوز سرجاش هست.درسته تو زندگیمون تاثیر زیادی نمی زاره.اما باعث اذیت وآزار اون میشه.پس میخوام ریشه ای واساسی این مشکل حل شه.البته نمیتونم منکر اینم بشم که یک سری رفتارهای غیر منطقی الآنش مثل لجبازی وغرور بیش از حدش یا تصمیم گیری های فردیش مربوط به گذشته ش می شه.
استاد گفت:تو برای حل این مشکل چی کار کردی؟
_خیلی تلاش کردم درمورد گذشته ها حرف بزنیم.ولی بی فایده بود.ازهر راهی وارد می شدم،سریع موضع می گرفت.مشکل من اینجاست که نمیتونم خیلی تند برم.چون بلافاصله زندگی مشترکم تحت تاثیر قرار می گیره.اماخب همونطور که گفتم درمورد برقراری رابطه با دیگران،نسبت به گذشته بهتر شده.
_از دست من چه کاری ساخته ست خانوم مظفری؟
_راستش استاد میخواستم راهنماییم کنین چطور میتونم باهاش درمورد کودکیش حرف بزنم.چون فکر میکنم اون بهتر از هرکسی میتونه درمورد گذشته وکودکی که داشته حق مطلب رو ادا کنه
_راهی که برای حل این مشکل می تونم بهت پیشنهاد بدم.فقط وفقط برقراری ارتباط با کودک درونشه.اون رفتار درمانی هم که پیشنهاد دادی فقط زمانی جواب می ده که بتونی یک رابطه ی مستمر وپایدار با کودک درونش داشته باشی.البته تضمین نمیکنم این برقراری ارتباط لطمه ای به زندگی مشترکتون نزنه...سعی کن با صبر وحوصله بری جلو.
سرتکان دادم و از جایم بلند شدم
_ممنون که را هنماییم کردین
لبخند پدرانه ای زد وگفت:خوشحال میشم از نتیجه ی کارهات مطلعم کنی.
در را باز کردم وگفتم:حتماً
_راستی نزار بهت بیشتر از این وابسته شه.اینجوری از روش درمانیت نتیجه درستی نمی گیری.
لبخند محوی زدم وسر تکان دادم.حالا جواب چرایم را می دانستم.احساس مدیون بودن نوید تنها نتیجه اش وابستگی بود که خودش مانع بزرگی برای درمان می شد.حالا من هم مثل استاد معتقد بودم این احساس وابستگی نگران کننده است.
بارش برف ساعتی می شد که شروع شده بود. واز پشت پنجره تا جایی که چشم کار میکرد همه جا سفید پوش بود.به آسمان خاکستری رنگ تهران نگاه کردم.همه چیزبه حد کافی دلگیر کننده بود.دلم یک نفس،هوای تازه وتمیز زادگاهم را می خواست.
برگشتم ونگاه کوتاهی به عکس های روی میز انداختم.صدای بحث وجدل چند ساعت قبل مان دوباره در گوش ذهنم پیچید.
این روزها از هر راهی وارد شدم تا با کودک درونش ارتباط برقرار کنم.به در بسته خورده بودم.شیطنت ها و کارهای بچه گانه ام هم بی فایده بود.
_نوید بیا اینا رو ببین.
داشت در اتاق مطالعه مان درس می خواند.مدتی می شد تصمیم گرفته بود برای ارشد بخواند.حتی دور از چشم من آبان ماه دفترچه ثبت نام گرفته بود.با توجه به اینکه تنها دو ماهی تا آزمون مانده بود کمی بعید به نظر می رسید بتواند موفق شود.
با کتابی که در دست داشت،از اتاق بیرون آمد.عینکی که روی چشم هایش بود جذاب وخواستنی اش می کرد.لبخند نا خواسته روی لبم آمد.به خودم تشر زدم(ببند اون نیشتو لاله،بازم که فیوز ظرفیتت پرید دختره ی چش سفید)
نوید سرتکان داد وبا خنده گفت:چیزی شده؟چرا می خندی؟
خودم را به آن راه زدم وبه جای خالی کنارم اشاره کردم
_بیا اینجا بشین،یه چیزای جالبی واسه دیدن دارم.
کنارم نشست ودستش را روی شانه ام گذاشت.ناخود آگاه به طرفش کشیده شدم.عطر تن ونفس هایش داشت مرا ازخود بی خود میکرد.سرم را تکان دادم تا این افکار منحرف کننده از ذهنم بیرون بروند.
_چرا سرتو تکون میدی؟دختر مگه تیک داری؟
باشیطنت گفتم:آره تازه چی خیال کردی چشامم لوچه...ببین ایناهاش
چشم هایم را برایش کج کردم.
نوید خندید و به شوخی گفت:مث اینکه سرم کلاه رفته... خوب خودتو بهم قالب کردی ها.
از سر تاسف،سرتکان دادم
_به به تازه فهمیدی؟من رو آی کیوت بیشتر از اینا حساب میکردم.نا امیدم کردی.
با خنده چشم هایش را ریزکرد
_منو ازسر درس وکتابام کشوندی اینجا که بی عقلیمو به رخم بکشی؟...اینو که خودمم میدونستم. من اگه عاقل بودم تو رو نمیگرفتم.
مشت آرامی به پهلویش کوبیدم
_باشه آقا نوید دارم برات.
مرا بیشتر به طرف خودش کشید ودر گوشم زمزمه کرد
_برای عاشقی کردن عاقل بودن به کارم نمی یاد.آدم باید واسه عشق دیوونگی کنه.
خودم را بیشتر به او فشردم.تپش قلبم از لحن عاشقانه وپر ازنیاز او بیشتر شد.نگاه نوید به عکس های روی میز افتاد
_اینا چیه؟
تازه یادم آمد برای چه اورا صدا زدم.مثل آدمهایی که از رؤیای شیرینی بیدار میشوند به خودم تکانی دادم ،خم شدم وچند تا از آنها را برداشتم.
_عکسای بچه گیته.مامان می گفت اونموقع ها خیلی خوشگل بودی.
نوید بدون آنکه نگاهی به آنها بیندازد برگشت وبه چشم های مشتاقم خیره شد
_یعنی الان خوشگل نیستم؟
ابرویی بالا انداختم وبا خنده گفتم:چه خودشم تحویل میگیره ،معلومه که نه...الآن فقط قابل تحملی.
چشم هایش را برایم درشت کرد ولب ورچید
_دست شما درد نکنه حالا دیگه قابل تحمل؟
دلم میخواست تمام صورتش را غرق بوسه کنم.چهره اش آنقدر بامزه شده بود که نمی توانستم خودم را کنترل کنم.
سرم را تکان دادم وگفتم:خب اگه اغراق نباشه یکم بهتر از قابل تحمل
_خیلی بی چشم ورویی لاله.
خندیدم وعکس ها را جلوی چشمانش گرفتم
_آخه خودت یه نگاه بنداز بعد قضاوت کن...اون نوید کجا واین تویی که جلوم نشستی کجا.خداییش تو بچه گی هات قشنگ بودی
نویدبه عکس ها نگاهی انداخت و پوزخندی زد .با تاسف سرتکان داد
_کاش کودکیم هم مث قیافه م قشنگ بود
دستم را روی سینه اش گذاشتم
_هنوزم نمی خوای درموردش چیزی بگی؟
چهره اش در هم رفت.عینکش را برداشت وبا دوانگشت شست واشاره ی دست راست چشم هایش را مالید
_حرف زدن درباره ش بی فایده ست.بی خیال شو لاله.
نگران نگاهش کردم
_نمی تونم نوید...ماباید درموردش حرف بزنیم،باورکن خیلی مهمه...
عصبی عینکش را روی میز پرت کرد
_چه چیز گذشته ی مزخرف من مهمه؟...ما همین الآنشم خیلی پیشرفت داشتیم.من بهتر وبیشتر از گذشته می تونم با خانواده م رابطه برقرار کنم.این برا من کافیه...دست تو هم درد نکنه.واقعا مدیونتم.
_اما من نمی خوام مدیونم باشی،فقط به من اعتماد کن...بهم بگو چیه این گذشته ی به قول تو لعنتی آزارت می ده.نوید من می خوام کمکت کنم.
از جایش بلند شد وصدایش را کمی بالا برد
_همه چیزش آزارم می ده.دلم نمی خواد در موردش حرف بزنم.اصلا گفتنش چه فایده داره وقتی قرار نیست گذشته عوض بشه...توهم تمومش کن لاله.خسته شدم از بس تو این مدت در این مورد باهات یکه به دو کردم.
من هم بلند شدم وبا تندی گفتم:نمی تونم تمومش کنم وقتی می دونم تو مشکل داری.
مثل اینکه زیادی تند رفته بودم.بازهم نتوانستم جلوی این زبان وامانده را بگیرم.با صدای خش دار وبغض کرده ای سرم داد زد
_آره من مشکل دارم.تو هم اینو از اول میدونستی .خودت قبول کردی باهاش کنار بیای.
دستهایم را روی سینه قلاب کردم وطلبکارانه گفتم:یادم نمی یاد قول داده باشم با چیزی کنار بیام.
نوید با تحقیر نگاهم کرد وابرویی بالا انداخت
_آهان،حالا یادم اومد اونی که قرار بود کنار بیاد تو نبودی من بودم.چون خانوم خانوما ازسر لج ولجبازی با ،بابا جونشون مجبور شدن تن به ازدواج بدن.
با حرص نفسم رابیرون دادم ودستهایم را مشت کردم.
-می دونستم بلاخره یه روز اینو به روم میاری وسرم منت می زاری.دستت درد نکنه
پوزخندی زد ومغرورانه نگاهم کرد
_خواهش می کنم،اصلا قابل شما رو نداره.
سرم را با تاسف تکان دادم
_دقیقا به خاطر همین برخوردهای مغرورانه وحرفهای مغرضانه ت هست که می گم باید مشکلت حل شه.
دستش را روی سرش گذاشت واز من رو برگرداند.بی رمق روی مبل افتادم.دستهایم به شدت می لرزید.احتمال می دادم فشارم افتاده باشد.
نوید دوباره برگشت تا چیزی بگوید اما با دیدن حال من وتردیدی که رهایش نمیکرد منصرف شد.چند قدم عقب،عقب رفت.نزدیک اتاق خواب که رسید برگشت و در یک چشم به هم زدن با کاپشنی که در حال پوشیدنش بود ازآن بیرون آمد.از خانه بیرون زد ودر را محکم به هم کوبید.
از کنار پنجره دور شدم.نگاهی به ساعت انداختم.چهار ونیم بود.دستهایم را از روی ناچاری در هم گره زدم.هوا سرد بود.با نگرانی روی مبل نشستم وبه عکس ها خیره شدم.
ساعت ده شب بود که به خانه آمد.به نظر هنوز ازدستم شاکی بود،من هم بودم.لااقل یک عذرخواهی کوچک را حق خودم می دانستم.اما اوبی توجه به من یک راست به اتاق خواب رفت.لباس هایش را عوض کرد ویک دوش ده دقیقه ای گرفت.بعد هم روی تخت دراز کشید وخود را به خواب زد.
در واقع با این کار راه هرگونه مصالحه وآشتی را بست.مثل اینکه قرار نبود به همین زودی اولین دعوا وقهر ما با آشتی ختم به خیر شود.ازدستش دلگیر بودم.او نمی خواست برای بهبود این وضعیت قدمی بردارد.همین که از نظر او همه چیز خوب بود کافی به نظر می رسید.
گاهی به سرم می زد بی خیال شوم.اصلا به من چه که نوید هنوز با مشکلش دست وپنجه نرم می کند.همین که زندگیم آرام وبدون حاشیه می گذشت از نظر من عالی بود.من که همه جوره با اخلاق خاص او کنار آمده بودم.برایم چه فرقی میکرد او با این مشکل کنار بیاید یا نه.
با کلافه گی صورتم را پشت دستهایم پنهان کردم.سرم به شدت درد میکرد.احساس یأس ودر ماندگی حتی لحظه ای رهایم نمی کرد.مشکل اینجا بود که من نمی توانستم بی خیال شوم.
ازجایم بلند شدم وپشت پنجره روبه سیاهی شب ایستادم.برف ساعتی می شد که نمی بارید. شیشه ی بخار گرفته از نفس هایم،دیدم را تار کرد.با نوک انگشت آن را پا کردم.نیش اشک در چشمانم نشست
در دل گفتم(کاش اینقدر دوست نداشتم نوید)
تاصبح در نشیمن نشستم وبه زندگیمان فکر کردم.مسلماً من برای این،اینجا نبودم که همه چیز را خراب کنم.آمده بودم که بسازم.به او قول داده بودم کمکش کنم.پس کمکش میکردم.اسم او در شناسنامه ام یا امضای مان پای عقدنامه نبود که من را برای کمک به او متعهد میکرد.میخواستم کمکش کنم چون طاقت نداشتم اذیت شدنش را ببینم.
هوا کاملاًروشن شده بود که پلک هایم روی هم افتاد.باصدای بلند در، از خواب پریدم.نوید بود که باحرص در را به هم کوبید و رفت.سر دردم هنوز خوب نشده بود.با سرگیجه از جایم بلند شدم وبه اتاق خواب رفتم
مدام با خودم غرغر میکردم(حالا قهر کردی که کردی به جهنم...اینجا خوابیدنت دیگه چی بود.)
با بی حالی روی تخت افتادم.چشم که باز کردم ساعت دوازده ونیم بود.با وحشت در جایم نشستم.حالا باید برای ناهار چی درست میکردم؟
یاد غذای ظهر دیروز افتادم.نوید که ناهار نخورده از خانه بیرون زد.من هم آنقدر دمق بودم که اشتهایی برای خوردن نداشتم.به آشپزخانه رفتم.
میز صبحانه هنوز جمع نشده بود وفنجان چای نوید نشسته داخل سینک قرار داشت.لبخند کمرنگی روی لبم آمد.خدارا شکر حداقل صبحانه خورده بود.
خودم هم صبحانه ی مختصری خوردم وسریع برنج را دم کردم.از نوید هنوز خبری نبود.مردد بودم خورشت را گرم کنم یانه.
برای ناهار هم نیامد.در غیابش با بغض دستی به سر وروی خانه کشیدم وکمی هم به خودم رسیدم.
ساعت پنج ونیم به خانه آمد.داشتم برای شام مواد کتلت را آماده میکردم.
وارد آشپزخانه شد وبا لحنی دلخور گفت:شامم رو زودتر آماده کن آخه امشب جایی دعوت دارم واونجام کمی دیر شام می دن.
دندان قروچه ای کردم وزیر لب گفتم:امر دیگه ای باشه؟
نگاه ترسناکی به من انداخت که نزدیک بود خودم را خیس کنم.
_درضمن اون بلوز سفیدمو اتو کن، واسه امشب لازم دارم .دلم میخواد همه جوره برازنده باشم
نیش خندی که روی لبهایش بود از دیدم پنهان نماند.بی اعتنا به چهره ی عصبانی و تندخوی من رو برگرداند و از آشپز خانه بیرون رفت
با خودم گفتم (یه برازندگی نشونت بدم آقا نوید اون سرش ناپیدا)
به سرعت مشغول کار شدم. نباید میگذاشتم او از نقشه ام بویی ببرد.پشت سرش وارد اتاق خواب شدم. بلوزش را روی تخت انداخته بود.خم شدم تا آن را بردارم
_خوب اتوش کن فهمیدی؟
میخواست حرصم را در بیاورد اما من که راه انتقامم را پیدا کرده بودم در مقابل حرفهای تندش جبهه نگرفتم.
داخل کمدش دنبال چیزی می گشت و در آن حال برای خودش زیر لب آواز می خواند.
(امشب چه شبیست شب مراد است امشب
این خانه پر از شمع و چراغ است امشب....)
لباسش را اتو کردم و بلافاصله به آشپزخانه رفتم
او در حمام بود و من می توانستم با خیال راحت نقشه ام را عملی کنم.
قفسه ی داروها را باز کردم و با لبخندی شیطانی یک برگ سوربیتول را از لابه لای داروها پیدا کرده و برداشتم.
عطر اشتها آور کتلت در فضای خانه پیچیده بود که او در اتاق را باز کرد و از آن خارج شد.حسابی به خودش رسیده بود و آنقدر جذاب و خوش قیافه به نظرم آمد که متاسفانه نمیتوانستم از اوچشم بردارم.
طلبکارانه نگاهم کرد.در چشمهایش چیزی جز تحقیر نبود.
صدای تلفن همراهش حواسم راپرت کرد.
_سلام عزیزم چطوری؟...آخی خب منم دلم برات تنگ شده
نگاهی به ساعت مچی اش انداخت
-باشه گلم نگران نباش سر ساعت اونجام...منم میبوسمت عزیزم
پوزخندی زدو گوش را درون جیبش قرار داد با آن کت و شلوار ذغالی شبیه داماد ها شده بود.
ترس نا شناخته ای دلم را لرزاند
_وای چقدر گرسنمه، دلم میخواد یه گاو رو درسته قورت بدم
ظرف کتلت را روی میز گذاشتم.سبزی خوردن تازه و دوغ حسابی اشتهایش را تحریک کرد
مرتب با خودم حساب میکردم که آیا آن مقدار دارو کافی بوده یا نه.
خنده ام را به سختی کنترل کردم و چهره ای ناراحت و عصبی به خود گرفتم
نوید با ولع و اشتها تمام کتلت ها را خورد.از جایش که بلند شد دستش را روی شکمش قرار داد.
چهره اش در هم کشیده شده بود و از درد به خودش میپیچید.
با طعنه گفتم: بدو بدو که به موقع سر قرارت حاضر بشی نزار خیال کنه قالش گذاشتی آخه طفلی دلش برات تنگ شده.
به سرعت از آشپزخانه بیرون رفت و شروع به دویدن کرد اما نه به طرف در خانه بلکه به سمت دستشویی...
حال پریشانش را که می دیدم کمی دلم خنک می شد.او این دوروز حسابی اذیتم کرده بود.پس حقش بود (من هم به جای خود خیلی بدجنس بودم ها)
حساب دستشویی رفتنش از دستم خارج شده بود.با بی حالی در را باز کرد و به دستگیره آن آویزان شد.با دیدن چهره خندان من سر تکان داد و بی رمق گفت:چی توش ریخته بودی لاله؟
قیافه ی معصومانه ای به خود گرفتم و با ناراحتی لب ورچیدم.
-هیچی، باور کن
دستش را بالا آورد و انگشت تهدیدش را به سمتم گرفت
_فقط خدا باید به دادت برسه،بزار از اینجا...
یک لحظه به خود پیچید و دوباره در را بست
دیگر نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم.ده دقیقه ای آن تو بود
در را باز کرد و تلو تلو خوران بیرون آمد.صدای تلفن همراهش یک لحظه هم قطع نمی شد.بی حال روی زمین افتاد.مثل اینکه زیاده روی کرده بودم.اصلا حالش خوب نبود
باترس جلویش زانو زدم.سنگین بود، نمی توانستم تکانش دهم.صدای تلفن خانه مرا از جایم بلند کرد
_الو سلام لاله خانوم،مسعودم.نوید خونه ست؟
نگاه گذرایی به چهره ی بیمار او انداختم وگفتم:بله
لحن صدایش عصبی ودلخور بود
_پس چرا به اون گوشت کوبش جواب نمی ده؟ناسلامتی باهام قرار داشت.قرار بود از یه مجلس عروسی فیلمبرداری کنیم.
از روی شرمندگی لبم را گاز گرفتم
_راستش نوید اصلا حالش خوب نیست.توروخدا بیاین اینجا.من دست تنها نمی دونم چیکار کنم.بی حال روی زمین افتاده.
_آخه اینجوری که...باشه به محض اینکه یکی رو پیدا وبا خانوم جابری راهی کردم .میام اونجا
تماس قطع شد ومن با عذاب وجدان بالای سر نوید نشستم
_نوید...نوید...تورو خدا چشماتو باز کن.آخه این چه خالی بود که بستی...باور کن نمی خواستم همچین بلایی سرت بیاد.فکر نمی کردم اونقدر گرسنه باشی که بخوای همه شو بخوری.
نوید تنها ناله ی خفیفی کرد ودوباره ساکت شد.مثل سگ پشیمان بودم.حالا اگر بلایی سرش می آمد من چه جوابی داشتم که به پدر ومادرش بدهم

[ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 23:28 ] [ تینـــا ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه