♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂

roman

به ميثاق نگاه كردم كه دست محنا رو گرفته بود و خيلي معمولي به مهرشاد نگاه مي كرد ... جدي گفت :
_ اگه مياي بايد كمك كني صندليها رو بچينيم ... ما نميريم خوش بگذرونيم ...
مهرشاد هم دست به سينه شد و با لحني كه مثلا شوخ بود گفت :
_ خيل خب ، پس يهدا هم نبايد بياد ... تو كه نمي خواي از مهمونت كار بكشي !
ميثاق خونسرد تو چشمام نگاه كرد و گفت :
_ منم ازش نخواستم بياد ....
و با يه خداحافظي زير لب ، دست محنا رو كشيد و از باغ خارج شد ... با دهن باز به جاي خاليش نگاه مي كردم ... يه جوري گفت منم نخواستم تو بياي انگار من خودمو بهش آويزون كردم ! هه ! با حرص برگشتم سمت مهرشاد كه داشت از پله ها بالا مي رفت ... چرا مثل قاشق نشسته خودشو انداخت وسط ؟! به سمتش رفتم و همونطور كه زودتر ازش از پله ها بالا مي رفتم گفتم :
_ شايد من مي خواستم براي كمك برم ... لازم نبود ناراحتشون كني ...
مهرشاد كه جلوتر از من بود وايساد و سد راهم شد و گفت :
_ اونا ناراحت شدن يا تو ؟ به نظر مياد كه شما از حرف ميثاق بيشتر ناراحت شدي ...
تعجب كردم ... چقدر تيز بود ... ولي الان محنا داره سر ميثاق غر ميزنه كه چرا من همراهشون نرفتم ... ميثاق هم كه اصلا اجازه ي حرف زدن به محنا نداد و فقط اونو برد ... جواب مهرشادو ندادم ... چي بايد مي گفتم ؟ نگفته معلوم بود ... از پله ها بالا رفتم كه صداي طاها اومد :
_ ا ؟ يهدا تو نرفتي ؟
برگشتم سمتش و گفتم :
_ نه ... با بابا ميام ...
طاها دست ليلي رو كه داشت از بقيه خداحافظي مي كرد گرفت و گفت :
_ باشه ... پس ما زودتر مي ريم واسه كمك ... فعلا ...
وقتي همه پايين جمع شدن ، زهره خانم بهشون ادرس داد كه خودشونو برسونن ... بعدم چرخيد سمت مهرشاد و گفت :
_ خاله جون ميثاق زودتر از ما رفته ... زحمتمون افتاد رو دوشت ببخشيد ...
مهرشاد با لبخند گفت :
_ نه ... خواهش مي كنم وظيفس ....
من همينجوري داشتم نگاهشون مي كردم كه مهرشاد رو به من كرد و گفت :
_ يهدا خانم بفرمايين در خدمت باشيم ...
دو قدم رفتم عقب و گفتم :
_ نيازي به زحمت نيست ... بابا هستن با ايشون ميام ....
مهرشاد دوباره لبخندي به روم زد و گفت :
_ بسيار خب ، هر جور مايلين ... سر مزار مي بينمتون ...
سرمو تكون دادم و اونم با زهره خانم و مينا رفتن تا ماشينو از باغ بيارن بيرون ...
نمي دونم چرا برخورداش يه جوري بود ... ازش سر درنمياوردم ...
بعد از نيم ساعت كنار مزار بوديم ... همه دور قبر آقا خالق وايساده بودن ... جمعيت زياد بود نمي تونستم جلو برم ... ولي تونستم از بين جمعيت ، محنا رو كه توي بغل ميثاق بود تشخيص بدم ... ميثاق يه عينك دودي بزرگ زده بود و سرش پايين بود ... محنا هم سرشو روي شونه ي ميثاق گذاشته بود ... گهگاهي صداي فين فين گريه ي مينا و زهره خانم ميومد ... واسه مينا ناراحت بودم ... بي پدر بزرگ شدن خيلي سخت بود ... مخصوصا واسه مينا كه يه دختر بچه ي كوچيك بود كه باباش شهيد شد ... زهره خانم يه زن محكم بود كه نزاشت بچه هاش درد بي پدري رو خيلي حس كنن ...
خواستم جلوتر برم كه محنا سرشو بالا اورد و چشماشو ماليد ... سرشو چرخوند و خواست از بغل ميثاق پايين بياد كه منو ديد ... بين اون همه جمعيت با شادي گفت :
_ يهدا جونمممممم !
يه خرده خجالت كشيدم .... آخه همه سرشونو بلند كرده بودن و به من نگاه مي كردن ... يه لبخند خجول زدم و كمي جلو رفتم ... محنا جلو دويد و جمعيتو شكافت و خودشو انداخت بغلم ... با شادي گفت :
_ فكر كردم اصلا نمياي ...
_ چرا نيام ؟
محنا سرشو بلند كرد و تو چشمام نگاه كرد :
_ آخه با ما نيومدي كه ... فكر كردم اصلا نمياي ...
_ نه عزيزم با بابام اومدم ... مثل تو كه با بابات اومدي ...
محنا سرو چرخوند سمت ميثاق و بهش نگاه كرد ... ميثاق داشت با حاج آقا صحبت مي كرد ...
محنا _ ولي ميگم ، تو چرا امروز اينقدر باباي منو اذيت كردي ؟! تو امروز ملكه ي خوبي نبودي !
هم از حرفش خنده ام گرفته بود و هم تعجب كرده بودم ... اين بچه چرا هي گير مي داد به من كه باباشو اذيت مي كنم ؟! هر كي ندونه فكر مي كنه من شكنجه گرم كه باباشو عذاب مي دم ! از محنا پرسيدم :
_ من كي باباتو اذيت كردم ؟
محنا دستاي كوچيكشو به سينه زد و مثل طلبكارا گفت :
_ دو بار ... اونم فقط امروز ...
منتظر نگا كردم كه ادامه داد :
_ يكي اينكه نزاشتي صبحونه بخوره ، يكي ديگه هم اينكه با ما نيومدي و بابا تو ماشين خيلي عصباني بود ...
با ارامش جواب دادم :
_ خب ، عزيز دلم ، هيچ كدوم اينا تقصير من نيست ... اول اينكه بابات خودش گفت صبحانه ميل نداره و نخورد ... دوم اينكه خودش گفت من از اول نخواستم يهدا باهامون بياد ... مگه نشنيدي ؟
محنا مصرانه گفت :
_ ولي تو اذيتش كردي ! آخه تو نشسته بودي جاي اون و املتشو خوردي ! بابا خيلي وسواسيه ! ديگه غذا نبود كه بخوره ! تازشم ، بابا تو ماشين گفت كه اصلا كاري نبوده كه بخوان كمك كنن ... خدمتكار گرفته بودن تا صندليا رو بچينه ...
با دهن باز از تعجب به محنا نگاه كردم ... باورم نميشد من غذاي ميثاقو خوردم ... واي يعني ابروريزي بدتر از اين ؟! خيلي بده كه با ديدن املت نتونم جلو خودمو بگيرم و بپرم رو غذاي مردم ! وايسا ببينم ... اصلا چرا ميثاق نگفت كه خدمتكار مياره ؟.... نكنه ميخواسته مهرشادو دست به سر كنه ؟! ولي آخه چرا ؟ ...
از جام بلند شدم و با چشم دنبال ميثاق گشتم ... كنار مزار نبود ... محنا رو بغل كردم و گفتم :
_ بابات كو محنا ؟
محنا با دست به ماشين ميثاق اشاره كرد و گفت :
_ اوناها ... داره ميره با آقاي حاجي ناهارو بگيره ببره باغ ...
نمي دونستم چجوري بايد معذرت خواهي كنم ... از خجالت روم نمي شد تو چشمش نگاه كنم بگم ببخشين من غذاتو خوردم ... تازه بدتر از همه اينكه من معذرت مي خوام كه قاشق دهنيتو گذاشتم دهنم !!! ياد اون سه روزي كه با هم توي شركت برنامه رو مي نوشتيم افتادم ... چقدر جوش جوش زده بودم كه نكنه قاشقش دهني باشه و من اشتباهي بخورم ! اما حالا خودم جلو جلو قاشق دهنيشو با چه ذوق و شوقي خوردم و اصلا حاليم نشد چند بار تو اون دهنش كرده !!! وووي از فكرشم موهاي تنم سيخ ميشه !
از ترس اينكه مبادا چشمم به روش بيفته تا موقع ناهار خودمو تو آشپزخونه پيش مينا ، سرگرم كردم ... ناهار مثل شام ديشب سلف سرويس نبود ... يه سفره يه بار مصرف پهن كردن ... ظرف غذا ها هم يه بار مصرف بود تا غذاي مهمونا تموم شد ، طاها يه طرف سفره رو گرفت ، ميثاق هم يه طرف و مچاله اش كردن و خلاص ! به همين راحتي از ظرف شستن هم معاف شديم !
بعد از غذا همه زود رفتن تا استراحتي بكنن كه واسه سفر خسته نباشن . منم رفتم تو اتاقم ... حسابي خسته بودم ... بدون اينكه لباس بيرونمو كه از صبح تنم بود دربيارم ، ولو شدم رو تخت و نفهميدم كي خوابم برد ...
**************

نمي دونم چرا ولي به محض اينكه از رودبار بيرون اومديم ، نفس عميقي كشيدم ... هوا اونجا برام خفه بود ... وقتي نگاهم به اسمونش ميفتاد بي اراده اشك تو چشام جمع مي شد و ياد يوسف ميفتادم ... اما الان حس رهايي داشتم ...
متاسفانه تو ماشين بابا بودم ... محنا خواب بود كه ميثاق بردش تو ماشين خودش ... اگه بيدار بود و تعارف مي كرد با اونا بيام ، با سر كه هيچي ، با تمام وجودم قبول مي كردم ! كي حوصله ي شنيدن آهنگاي استاد بزرگ ، جناب شجريانو داره ؟! مشخصه ، باباي خوش سليقه ي بنده !
رو صندلي عقب دراز كشيده بودم و سعي مي كردم بدون گوش دادن به اهنگ بخوابم ... اما مگه ميشد ؟ كل اهنگ مثل لالايي بود ولي تا چشات گرم مي شد يهو ايشون صدايي از حنجره ي مبارك خارج مي نمودن كه چرتم پاره كه هيچي ، از هم دريده مي شد !!!
اي خدا ... همش مي خوام به حرمت صداي قشنگت هيچي نگم ولي مگه اين آهنگات ميزاره ؟! با اينكه عاشق فرهنگم هستم ولي از اين موسيقي سنتي متنفرممممم !!!
با حرص دست گذاشتم رو گوشام و با بيچارگي پرسيدم :
_ بابا كي ميرسيم نور ؟!
بابا كه مست اين صداي فوق العاده بود گفت :
_ يه ساعت و نيم ديگه عزيزم ...
پوف بلندي تو هوا كردم و ولو شدم رو صندلي ... خدايا يه كاري كن من موقتا كر بشم ! آمين !
تا رسيديم به در ويلا ، صبر نكردم كه درو باز كنن ... همچين خودمو از توي ماشين انداختم بيرون كه انگار اسير بودم و از سياهچال ولم كردن ! تلو تلو خوران از ماشين هايي كه جلومون به رديف پارك شده بودن گذشتم و به ماشين ميثاق كه چسبيده به در ويلا پارك كرده بود و خودش داشت با كليد درو باز مي كرد ، رفتم ... تا به در رسيدم ، خودمو آويزون نرده ها كردم و مثل لايعقل ها گفتم :
_ خدا عمر با عزتت بده ! ديوونه شدم تو اون ماشين !
ميثاق با تعجب بر و بر نگام كرد و گفت :
_ چيزي شده ؟ مريضي ؟!
يه هان گفتم و خوب بهش دقيق شدم ... تازه متوجه موقعيت جذاب ايستادنم و زل زدن به صورت مبارك ميثاق شدم ... سريع خودمو صاف كردم و مثل خانماي متين گفتم :
_ نه حالم كاملا خوبه ... ممنون كه درو باز كردي ...
و با قدمهايي بلند رفتم توي ويلا ... يعني عاشق خودمم ! من قطعا جايزه اسكارو ميگيرم با اين ژستايي كه عوض مي كنم !
محو تماشاي ويلا و درختاي نارنج و پرتقال حياط بودم كه ميثاق صدام زد :
_ يهدا ...
نمي دونم چرا به نظرم اون لحن صدا كردنش ، در نظرم خيلي خوش آهنگ اومد ... يه جوري گفت يهدا كه ته دلم خالي شد ... تحت تاثير جو موجود با ناز چرخيدم سمتش و گفتم :
_ بله ؟
نگاهم به چشماي ميثاق و صورتش بود كه پشت به آفتاب وايساده بود و صورتش محو شده بود ... بايد با دقت و چشماي باريك شده نگاش مي كردي تا متوجه حالت صورتش بشي ... نمي دونم چه مدت همينجوري با دقت نگاش مي كردم كه صداي بلندش منو از توي حس قشنگم ، پرت كرد بيرون :
_ يهـــــدا ! چرا جواب نميدي ؟!
انگار برق از سرم پريد و عقلم رجوع كرد سر جاش ... تند گفتم :
_ بله ؟!
ميثاق دسته كليدي كه تو دستش بودو توي هوا تكون داد و با اخم گفت :
_ بگير ديگه دستم خشك شد !
كليد و گرفتم و گفتم :
_ چي كارش كنم ؟!
ميثاق دستشو به كمر زد و با چشمايي ريز شده نگام كرد ... كمي خم شد جلو تا دقيق تر نگام كنه ... يهو گفت :
_ من كه اثري از بيماري توي تو نميبينم ... يهو چت شده ؟ كري موقت گرفتي ؟!
ياد دعام تو ماشين افتادم ... خدا جون دستت درد نكنه ! مثل اينكه سرويسات آن تايم نيستا ! من گفتم يه ساعت و نيم پيش كَرَم كن نه حالا كه اين مردك چپ و راست بهم تيكه بندازه !
با اخمهايي تو هم گفتم :
_ نخير ! حالا مي فرمايين با اينا چي كار كنم ؟!
صاف وايساد و همونطور كه به سمت ماشينش مي رفت گفت :
_ معمولا با دسته كليد چي كار مي كنن ؟! در ساختمونو باز كن بقيه بيان تو ...
بعدم سوار ماشينش شد و گازشو گرفت سمت حياط ... اي خدا چقدر اين بشر بي خاصيت و متلك پرونه ! ديگه بميرم هم نگات نمي كنم هر چي هم كه مي خواي خوشگل باش و پشت به آفتاب وايسا ! بي احساس ِ متلك انداز ِ زورگوي مزخرف !
اوف ! كمي خالي شدم ... رفتم سمت در ساختمون و بازش كردم ... برگشتم سمت ماشين خودمون و چمدونم رو از صندوق عقب بيرون كشيدم ... چون دسته اش خراب شده بود ، نمي تونستم روي زمين بكشمش ... داشتم با هن و هن از پله ها بالا ميومدم كه حس كردم چمدون ديگه سنگيني نداره ... سرمو كه بالا اوردم ديدم مهرشاد دسته ي چمدونمو گرفته و با لبخندي كه گوشه ي لبشه ، از پله ها بالا مياد ... همينطور داشتم نگاش مي كردم كه بند كيفشو از روي سرش بيرون اورد و به سمتم گرفت :
_ حالا كه من چمدونتو ميارم ، مي توني كيف لپ تاپمو بياري ...
نگاهي به دستش كه با كيف به سمتم دراز شده بود ، انداختم ... شيطونه مي گه محلش ندم و همون چمدون خودمو بكشم بالا ... اما ديگه نفس ندارم خيلي سنگينه .... ناچار كيفو ازش گرفتم ... لبخندي تحويلم داد و خواست چيزي بگه كه صداي ميثاق مانعش شد :
_ ببخشيد ...
هر دو برگشتيم سمتش ... محنا كه در حالي خوابيده بود روي دستاش حمل ميشد ... جلوي ما وايساده بود تا از روبه روي درگاه كنار بريم ... من زودتر خودمو كنار كشيدم ... ميثاق همونطوري كه پا به داخل هال مي زاشت ، اروم طوري كه محنا بيدار نشه گفت :
_ يهدا ميشه بياي بالا كمكم ؟ مي خوام لباس محنا رو عوض كنم ...
اونقدر لحنش آمرانه و در عين حال مودب بود كه بدون هيچ چون و چرايي قبول كردم ... از پله ها بالا رفتيم و محنا رو توي اتاقش ، خوابونديم ... ميثاق در حالي كه موهاي بلند و پريشون محنا رو نوازش مي كرد ، به كيفي كه روي دوشم بود اشاره كرد و مسخره كنان گفت :
_ مواظبش باش ... امانته !
تازه متوجه كيف شدم كه تقريبا روي نصفش نشسته بودم ... سريع از روي تخت بلند شدم و گفتم :
_ اخ ... خراب نشده باشه ...
مي ترسيدم لپ تاپ مهرشاد طوريش شده باشه ... داشتم زيپشو باز مي كردم كه ميثاق گفت :

_ چرا نميري پيش خودش و كيفشو بهش نميدي ؟ اگه خراب شده باشه ، تو معذرت خواهي كني مطمئنا قبول مي كنه ...
چرا اينجوري حرف مي زد ؟ انگار ارث باباشو بالا كشيدم ... مي خواستم يه چيزي بگم كه از روي تخت بلند شد و گفت :
_ مرسي از كمكت ... حالا اگه ممكنه برو بيرون ... مي خوام استراحت كنم ...
با دهني خشك شده از تعجب بهش نگاه مي كردم ... اصلا اين چشه ؟! دردش چيه كه جلوي مهرشاد دم به دقيقه تعارف مي كنه و تنها كه ميشيم ، مي زنه تو حالم ؟ وقتي به سمت دستشويي توي اتاق رفت و درو بست ، تازه فهميدم كه مثل منگولا وسط اتاق وايسادم ... با حرص پاهامو روي زمين كوفتم و از اتاق بيرون اومدم ...


شب شده بود و همه تو سالن جمع شده بودن و از هر دري حرف مي زدن ... منم هم صحبتي نداشتم ... كنار شومينه ي خاموش نشسته بودم و زانوهامو تو بغل گرفته بودم ... به جمعيت رو به روم نگاه مي كردم اما تمام هوش و حواسم سمت ميثاق بود كه طرف ديگه ي سالن نشسته بود و با دانيال شطرنج بازي مي كرد ... از دستش ناراحت بودم ... هم ناراحت هم متعجب ... ناراحت به خاطر سردي رفتارش با من و متعجب به خاطر اين تغيير رفتار ... قبلا باهام خوب بود ... هر چند گاهي وقتا يه متلكي مي پروند اما از وقتي رسيده بوديم رودبار بد شده بود ... خيلي بد ...
اصلا مگه من چي كار كردم كه اينجوري مي كرد ؟ بهش دقيق شدم ... نيم رخش تو ديد من بود و دستشو متفكرانه زير چونه اش گذاشته بود و داشت به مهره ها نگاه مي كرد ... منم دستمو زير چونه ام گذاشتم و بهش خيره شدم ... همونطور كه اون خيره بود به مهره ها ... هر چي بيشتر نگاه مي كردم كمتر متوجه مي شدم ... من كه باهاش خوب بودم ... بهش احترام مي زاشتم ... اذيتش نمي كردم ...
تا با خودم گفتم اذيتش نمي كردم ، ياد حرف محنا افتادم ... گفت من اذيتش كردم و صبحونه اشو خوردم ... نه ، به خاطر صبحونه اش كه نمي تونه باهام سرسنگين باشه ... حتما يه دليل ديگه اي داره ...
يادمه گفت چون با محنا و ميثاق نرفتم سر خاك هم از دستم عصبانيه ... ولي اونموقع كه خودش گفت نمي خوام بياي ... ولي چرا قبل از اينكه مهرشاد بياد باهام خوب بود ؟ وايسا ببينم ... مهرشاد ... نكنه ... نكنه از مهرشاد خوشش نمياد ؟ ولي ، اخه چرا ؟ ... مگه اونا باهم دوست نيستن ؟ ...
بيشتر بهش نگاه كردم ... ديدم مهرشاد اومد پيش ميثاق و دانيال و دستشو روي شونه ي ميثاق گذاشت ... ميثاق هم برگشت و با لبخند نگاش كرد ... خدايا ، نكنه ميثاق دو شخصيتيه ؟! آخه چرا هر وقت دو تايي تنها هستن باهاش خوبه ، اما وقتي مهرشاد با منه اينقدر تلخ ميشه ... صبر كن ببينم ... وقتي مهرشاد با منه ؟ ...
تمام برخوردام با مهرشادو به خاطر اوردم ... روز اول تو باغ رودبار كه ميثاق منو بهش معرفي نكرد ، شبي كه از پله ها سر خوردم و مهرشاد منو گرفت و ميثاق هم از سالن اومد بيرون و منو ديد ، روزي كه مي خواستيم بريم سر مزار و مهرشاد گفت باهامون مياد ، امروز عصر كه مهرشاد كيفشو داد به من و چمدونمو گرفت ... همه و همه ، بعد از اين برخوردا ميثاق مثل برج ظهرمار شد ... البته تلخي كلامش مال من بود و نگاههاي وحشتناكش براي ميثاق ... خب ، اين حالت يعني چي ؟!
همونطور كه بهش خيره بودم يه چيزي از ذهنم گذشت ... غيرت ... نكنه ميثاق روي من غيرت داره ؟! اما مگه ميشه ؟ مردا روي كسايي كه دوسشون دارن متعصبن ... يعني ... يعني ميثاق منو دوست داره ؟! .... چي ؟! از اين مزخرفتر چيزي تو عالم هست ؟! هه ! يهدا حالت خوب نيست داري چرت و پرت مي گي ... مگه همچين چيزي ممكنه ؟ ... من و ميثاق زمين تا اسمون با هم فرق داريم ... يه صدايي تو ذهنم گفت : چه فرقي ؟ ... زبونم بند اومد ... خب ، نمي دونم ولي امكان نداره اون منو دوست داشته باشه ... مگه الكيه ؟!
اگه هم اون منو دوست داشته باشه من نمي خوامش ... مگه نه ؟ با بيچارگي زل زدم بهش ... داشت مي خنديد ... دستاي سفيد و بلندشو گذاشته بود روي هم و به حرف دانيال مي خنديد ... تا حالا خنده اشو ديده بودم ؟ ... من چمه ؟ ... چرا داره دلم بهم پيچ مي خوره ؟ ...
حس بدي داشتم ... بد ؟ نه نمي دونم اسمش چيه ... نگاهم از ميثاق كنده نمي شد ... چرا جذبش شدم ؟ حس مي كردم قلبم داره تو دهنم مي زنه ... دلم پيچ مي خورد از حالتم ... مي ترسيدم از تپش قلبم ... از نفس زدنام ... از كشفي كه توي وجودم كردم ... از علاقه ي ميثاق به خودم ... اينا نشونه ي ترسه نه ؟ ... من مي ترسم مگه نه ؟ ... يهدا بگو كه مي ترسي ؟ ... كاش عقلم جواب بده نه قلبم ... نمي خوام احساسم حرف بزنه ... من منطق خودمو مي خوام ... مي خوام بهم تشر بزنه چته دختر ؟ صاف بشين ، دستتو از روي قلبت بردار ... تو كه پيرزن نيستي كه تپش قلب بگيري ، ميثاق هم كه هيولا نيست ازش بترسي ... به اون فكر مزخرفي هم كه داره تو مخ كوچيكت جولون ميده اهميت نده ، اينا همش خيالاته ... ميثاق تو رو دوست نداره .... تو هم هيچ حسي نسبت بهش نداري ...
تپش قلبم بيشتر شد ... انگار نه فقط قلبم بلكه همه ي وجودم مي تپيد ... با صداي گرومپ
گرومپش سر عقلبم فرياد مي زد :
_ دروغ ميگي ...
نا خوداگاه به زبون اوردم ... اهسته گفتم ... به ميثاق گفتم ... به خودم ... همه ي اينا توهمه ... تو به ميثاق هيچ حسي نداري ... تو يوسفو داري ... مگه ميشه به غير از اون به كس ديگه اي فكر كني ؟ امكان نداره ... اره ، چشمامو بستم و باز كردم ... مي خواستم با نديده گرفتن ميثاق ، به خودم بقبولونم كه هيچ احساسي بين ما نيست ... نه اون منو مي خواد و نه من اونو ... همه ي اينا خياله ... نبايد اجازه ي پا گرفتن بهشو بدم ...
يه دفعه از سر جام بلند شدم ... مي خواستم به خودم ثابت كنم كه من به ميثاق هيچ حسي ندارم .... مي خواستم برم اتاقم و موبايلمو بردارم ... مطمئنا با نگاه كردن به عكس يوسف مي فهمم كه ميثاق براي من هيچه و همه ي قلبم مال يوسفه ... تا از سر جام بلند شدم ، ليلي با خنده گفت :
_ بفرمايين اينم اولين راي موافق ما !
منظور ليلي رو نفهميده بودم ... اصلا حواسم به اينجا نبود ... زهرا خانم با لحني مجاب كننده به ليلي گفت :
_ دخترم اخه هوا سرده ... امشب داره باد مياد ... بزارين تو روشنايي برين كنار دريا ... اينجوري از طبيعتش هم بيشتر لذت مي برين ...
همه ي جووناي مجلس مخالفت كردن ... دينا با همون ژست با كلاسش گفت :
_ زهرا خانوم قشنگي شمال به شباشه كه بشيني كنار دريا و اتيش روشن كني ...
محيا هم گفت :
_ اره راست ميگه ... هوا هم اونقدرا سرد نيست ... بادش ملايمه ... بريم ؟
منتظر تاييد مامان بود ... مامان نگاهي به بابا انداخت و اونم گفت :
_ هر جور خودتون صلاح مي دونين ....
محيا هم با خوشحالي از جاش بلند شد ، حامي رو از بغل عادل بيرون اورد و داد دست مامان و گفت :
_ پس مواظب نوه اتون باشين من و شوهرم بريم ددر !
و دست عادلو گرفت و با ليلي و طاها و بقيه ي جووناي مجلس رفتن بيرون ... اما تا درگاه بيشتر نرفته بودن كه ليلي دويد تو و به مهرشاد گفت :
_ آقا مهرشاد سازتو آوردي ؟
مهرشاد كه داشت كتشو مي پوشيد با لبخند گفت :
_ اره ... تو ماشينمه ...
دانيال با خنده گفت :
_ ايول ! پس عيشمون كامل شد ! آخ كه چقدر جاي بعضيا تو جمعمون خاليه !
دينا كه به طرف در مي رفت پشت چشمي نازك كرد و گفت :
_ بله ... خيلي ! تو نميومدي برات بهتر بود ... از اول مسافرت تا حالا داري ميگي جاش خاليه !
مهرشاد به سمت من كه هنوز كنار شومينه وايساده بودم و داشتم حرفا رو هضم مي كردم اومد و گفت :
_ شما كه مياين ؟
انگار حرفشو نفهميدم ... با سوال خيره شدم بهش ... يه دفعه نگاهمو گرفتم و زل زدم به جاي ميثاق ... داشت نگاهم مي كرد ... با اخم ، با دقت ، با عصبانيت ... خدايا ... بگو كه اينا به خاطر علاقه نيست ... خواهش مي كنم ... اما نگاهش همچنان ادامه داشت و اخمش لحظه به لحظه بيشتر تو هم مي شد ... چيزي تو دلم فرو ريخت ... مثل فرو ريختن آبشار ... نتونستم بيشتر نگاهشو تحمل كنم ... بدون جواب دادن به مهرشاد ، از در سالن زدم بيرون ...
تا ساحل يه نفس دويدم ... مي خواستم فرار كنم از اين حس لعنتي كه رفته رفته بيشتر مي شد ... وقتي رسيدم پيش بچه ها ، تپش قلبم اوج گرفته بود ... با خودم گفتم به خاطر دويدنه نه واسه ميثاق ... نه واسه نگاهش ... نه واسه حس خودم و كشفي كه كردم ... نه واسه اينكه دوستم داره ...
ليلي كه پايين پام روي تخته سنگ مسطحي نشسته بود ، دستمو كشيد و گفت :
_ بيا بشين اينجا پيش خودم ... چرا از اول شب تا حالا تو همي ؟
فقط نگاش كردم ... گنگ ، بي مفهموم و پر سوال ... مي خواستم بهش بگم ... ازش بپرسم ليلي ، به نظرت من دارم درست فكر مي كنم ؟ اين چيزي كه من امروز ديدم درسته يا همش توهمه ؟ به خدا بگو خياله ... بگو فقط يوسف منو مي خواد و بس ... بگو ميثاق منو دوست نداره ... منم اصلا اونو نمي خوام ... بگو اين نفس زدنام و اين بي قراري قلبم براي يه چيز ديگه اس نه براي اون ... بگو كه من هيچ حسي بهش ندارم ... تو رو خدا بگو ...
اما همه ي اينا حرف نگاهم بود كه عاجزانه فرياد مي كشيد ... ليلي با دقت زل زده بود بهم ... اميدوار بودم حالمو بفهمه اما تنها كاري كه كرد اين بود كه دست بزاره رو پيشونيم و بگه :
_ داغ شدي ... نكنه سرما خوردي ؟
جوابشو ندادم ... فقط بغض كردم ... از فكر اينكه تنها كسي هم كه منو مي فهميد ديگه حالمو نمي فهمه و حالا تنهام ، بغض كردم ... ليلي با اومدن مهرشاد ، روشو چرخوند سمت اون و همه ي حواسش رفت پي خنديدن ها و جوك و خاطره گفتن ... و اما من بيچاره ، نگاهم مثل آهنربا ، جذب شد به ميثاق ... جذب شد به حضورش كه رو به روم نشسته بود ... درست جلوي آتيش ... و با همون نگاه ماتش و لبي كه رنگ خنده روش بود ، به مهرشاد نگاه مي كرد ...
سعي كردم با نفس گرفتن ، بي قراري قلبمو آروم كنم اما بي فايده بود ... بيچاره شده بودم ... نمي دونستم بايد چي كار كنم ... به كجا پناه بيارم از اين بي قراري ناگهاني ...
محيا دست در بازوي عادل كه كنارش نشسته بود انداخت و به مهرشاد گفت :
_ يه آهنگ عاشقانه بزنين ...
ليلي و طاها و دانيال هم با ذوق و شوق تاييد كردن ... مهرشاد خنده ي ارومي كرد و بهم نگاهي انداخت و گفت :
_ خب ، يهدا خانم ... نظر شما چيه ؟
مثل قبل به جاي اينكه به مهرشاد نگاه كنم ، چشمام دويد سمت ميثاق ... مي خواستم از فكرم مطمئن بشم ... يا اينكه اميدوار بودم فكرم غلط باشه ... احساسم پوچ باشه اما تنها چيزي كه به چشمم خورد ، مشتاي گره كرده و اخمهاي تو هم ميثاق بود ... با چشماش زل زده بود به من ... انگار منتظر عكس العمل و جواب من بود ... زبونم بند اومد با ديدن چشماش ... با مهر تاييد خوردن به احساسم ... با فهميدن اينكه دارم درست فكر مي كنم ... اون به خاطر من عصبانيه ... روي من تعصب داره ... حالا من چي كار كنم ؟ ...
صداي ليلي منو به خودم اورد :
_ اقا مهرشاد مثل اينكه ما سفارش داديما ... ول كنين اين مجردا رو !
خنده ي مهرشاد زوركي بود ... يه طنين خاصي داشت ... مثل نگاهش ، مثل حضورش ، مثل همه ي وجودش خاص بود ... تك نگاهي به سمتش انداختم ... همه ي حواسش به من بود ... تازه متوجه ي ساز تو دستش شدم ... انگشتام ضعف رفت براي لمس كردن دوباره ي اون تارها ... ولي يه ترسي به وجودم چنگ زد ... يوسف ... نگاهم كشيده شد سمت ميثاق ... يا ميثاق ؟!
داشتم ديوونه مي شدم از سردرگمي كه صداي مهرشاد ، از احساس گفت ... از احساس كي ؟ نمي دونم ... من ؟ ميثاق ؟ يوسف يا خودش ... ؟
« مث قایقی خسته تو دریا
مث دیدن تو توی رویا
مث تیک تیک خسته ساعت
مث قصه ی تلخ صداقت
مث شب
مث گل توی گلدون
مث تصویر ماه توی بارون
مث گریه ی تلخ دیوونه
دیگه چیزی ازت نمیمونه
مث لحظه ی بارون و پاییز
مث چشمای خسته ی لبریز
مث اشکای ریخته روی گونه
دیگه چیزی ازم نمیمونه
مث بارون و ابر بهاره
مث لحظه ی خواب ستاره
تورو دوس دارم
مث خاطره های پریده
دو نگاه به هم نرسیده
مث شاعر و عشق و رفاقت
مث حس غریب نجابت
مث ترسه و گریه و خوندن
همه خاطره هاتو سوزوندن
مث اشکای خواب شبونه
دیگه چیزی ازم نمیمونه
مث لحظه ی بارون و پاییز

مث چشمای خسته ی لبریز

مث اشکای ریخته روی گونه

دیگه چیزی ازم نمیمونه

مث بارون و ابر بهاره

مث لحظه ی خواب ستاره

تورو دوس دارم
تورو دوست دارم لبالب...»
اواسط اهنگ چشمامو از روي اتيش گرفتم و به صورت ميثاق نگاه كردم ... با ديدنش همه ي وجودم نابود شد ... داشت به من نگاه مي كرد ... دستاشو روي زانوهايي كه توي شكم جمع كرده بود گذاشته بود و سرشو تكيه داده بود به دستاش ... نور آتيش نيمي از صورتشو پوشونده بود ... باد موهاشو به بازي گرفته بود ... مثل نگاه اون كه دل منو به بازي گرفته بود ... منو سردرگم كرده بود ... منو تو دو راهي قرار داره بود ... مثل الان كه فكر مي كردم بين زمين و هوا معلقم ... نمي دونستم چمه ... از يه طرف خوشحال بودم كه دوستم داره و از طرف ديگه مي ترسيدم از علاقه اش ... مي ترسيدم از حس خودم و مي ترسيدم ... از يوسف ...
*************
نگاهش به یهدا دوخته شده بود ... متوجه تغییرات ناگهانی یهدا شده بود اما علتش را نمی دانست ... از زمانی که مهرشاد در این سفر با انها همراه بود ، آرام و قرار را از او گرفته بود ... می ترسید باز هم مهرشاد یوسف دیگری برای یهدا شود ... می ترسید باز هم یهدا را از دست بدهد ... نا خوداگاه تلخ شده بود ... کلامش مانند حالش بود اما نمی توانست خود را کنترل کند ... هر گاه که لبخند یهدا را به روی مهرشاد می دید ، قلبش از جای کنده می شد ... با اینکه مهرشاد یکی از دوستان صمیمی اش بود اما باز هم نمی توانست حرف دلش را رک و راست به او بزند ... به او بگوید که فکر یهدا را از ذهنش بیرون کند ... یهدا دیگر برای او بود ... اما یهدا به او چکار ؟!
نمی دانست چرا هر نگاه مشتاق مهرشاد را بر سر یهدا تلافی می کند ... اما می خواست با بدخلقی به او بفهماند که از بودن در کنار مهرشاد راضی نیست ... دوست نداشت یهدا جلوی چشمان مهرشاد باشد ... نمی خواست نگاه مهرشاد به یهدا ، همانی باشد که در نظر اوست ... نمی خواست غیر از خودش کس دیگری به یهدا علاقه داشته باشد ...
حس می کرد نگاه یهدا امشب کلافه است ... اما از علتش سر در نمی آورد ... وقتی مهرشاد شروع به خواندن کرد ، برایش مهم نبود که ممکن است این صدا و اهنگ برای یهدا باشد ... هر صوت بیانگر احساس مهرشاد به یهدا باشد ... تنها چیزی که برایش مهم بود ، مفهوم آهنگ بود ... انگار وصف حال او بود ... در دل با خواننده تکرار می کرد ... برای یهدایش تکرار می کرد ... از اعماق قلبش ...
« تو رو دوس دارم ...
تو رو دوست دارم ... لبالب ...»
نمی دانست روز ها و شبها چند بار دعا می کند که یهدا هم سر سوزنی عشق به او داشته باشد ... همین برایش کافی بود ... چه شبهایی که دعا می کرد خدا به او جرات حرف زدن بدهد ... جرات گفتن ، گفتن از عشق ... اما تا مصمم به حرف زدن می شد ، با یک نگاه به چشمان زیبای مشکی یهدا ، همه ی حرفها از ذهنش پر می کشیدند ... می ترسید که این چشمها هنوز در فکر آن دو زمرد دست نیافتنی باشد و آرزوی دل او ، هم مانند آن چشمها دست نیافتنی بماند ...
بعد از تمام شدن آهنگ ، مهرشاد نفسش را با آهی سرد بیرون داد ... آهش دل میثاق را لرزاند ... ترساند ... یقین یافت که علاقه ای در شرف وقوع است ... فهمید که مهرشاد یهدایش را دوست دارد ... با این فکر دستانش مشت شد ... نمی خواست فکر کند ... نمی توانست تحمل کند ، اما خبر نداشت مهرشاد چه درخواستی از او خواهد کرد ...
لیلی که صدایش حس عاشقانه ای داشت ، سرش را روی شانه ی طاها گذاشت و گفت :
_ آخ که من چقدر این آهنگو دوست دارم ...
طاها با خنده جواب داد :
_ صدای مازیار قشنگه ولی قیافش اصلا ! کاش موهاشو کوتاه می کرد ...
محیا به برادرش تشر زد :
_ تو چی کار به قیافه اش داری ؟! مگه وقتی به تو میگن لباس یقه شل نپوش گوش می کنی ؟!
طاها ابرویی بالا داد و گفت :
_ من فرق می کنم !
دانیال که از بحث آنها خنده اش گرفته بود خود را میان صبحتشان انداخت و گفت :
_ حالا جنگ نکنین ... قیافه ی خواننده که مهم نیست ... مهم صداشه ...
لیلی دستانش را دو هم حلقه کرد و با همان لحن پر احساس ، گفت :
_ و اون صداشه که خدای احساسه ... واااااااای من که عاشقشممممم !
طاها با اخمی ساختگی گفت :
_ شما بیجا می کنی !
میثاق به گفت و گوی انها لبخند زد ... وقتی یهدا از جایش بلند شد ، به او چشم دوخت ... نگاه یهدا سردرگم بود و کلافه ... باد سردی آمد و گوشه های شالش را در هوا معلق کرد ... نگاه یهدا به دریا بود و مانند امواج سهمگین آن پر تلاطم ... دستایش را به بغل زد و تلو تلو خوران به سمت دریا رفت ... میثاق نگران حالش بود ... چرا امشب یهدا اینقدر گیج می نمود ؟
هنوز با نگاهش او را بدرقه می کرد که دستی بر شانه اش نشست ... سر را چرخاند ... مهرشاد با لبخندی غمگین نظاره گر رفتن یهدا بود ... اخم های میثاق نا خوداگاه در هم رفت ... با صدایی بی تفاوت که سرپوشی بر احساس پر خروشش بود گفت :
_ چیزی شده مهرشاد ؟
مهرشاد نگاه از یهدا برگرفت و چشم به میثاق دوخت ... به دوستی که همیشه یاورش بود ... مانند او پدر نداشت ... همیشه با میثاق هم حسی می کرد ... با دیدن یهدا نیز فهمیده بود که میثاق علاقه ای به او دارد اما می خواست شانسش را امتحان کند ... همچنین می خواست میزان علاقه ی میثاق به یهدا را محک بزند ... آرام و شمرده جواب داد :
_ می خوام بهم کمک کنی ... مثل همیشه که کمکم می کردی ...
ابروهای میثاق با تعجب بالا رفت ... منظور مهرشاد را نمی فهمید ...
_ یعنی چی که کمکت کنم ؟ مشکلی برات پیش اومده ؟
مهرشاد لبخندی به لب راند ... تنها جوابش حرکت آهسته ی سرش بود که به علامت تصدیق تکان داد ...
**************
رو به روی دریا نشسته بودم و زانوهامو تو بغل گرفته بودم .... نمی دونستم چه مرضی به جونم افتاده ؟ ... چرا انقدر تو دلم آشوبه و سردرگمم ؟ ... می خوام تنها باشم تا فکر کنم ... خوب ِ خوب به میثاق فکر کنم ... اما نمی دونم چرا تا با شنیدن اسم میثاق قلبم گرم می شد ، با یادآوری خاطره ی یوسف ، گرمای قلبم رفته رفته سرد می شد ... یعنی به جز یوسف کس دیگه ای توی زندگیم نباید باشه ؟ قدیما چه راحت جواب می دادم نه اما الان ، نمی خوام بگم نه ...
نمی دونم چقدر اونجا نشسته بودم و به دریا که حالا سیاه سیاه شده بود نگاه می کردم که صدای پایی رو شنیدم ... صداش آشنا بود ...نا خوداگاه ضربان قلبم بالا رفت ... کف دستام عرق کرد و نفسهام به شماره افتاد ... خدایا این حالت چیه که من دارم ؟ نمی خوام داشته باشمش ... نجاتم بده ... بدجور دارم دست و پا می زنم ... انگار دارم غرق می شم ... اما توی چی ؟ عشق ؟!...
کسی اروم کنارم نشست ... سرمو چرخوندم ...خودش بود . دهنم از زور استرس خشک شده بود ... توی اون تاریکی نمی تونستم خوب ببینمش ... آرزو کردم که کاش امشب مهتابی بود تا بتونم ببینمش ... تا از چهره اش بفهمم واقعا دوستم داره یا من دارم اشتباه می کنم ؟ ... می ترسم اشتباه فکر کرده باشم ... اما بازم از شنیدن این جمله بر زبون میثاق هم می ترسم ... نمی دونم چی می خوام ...
میثاق لبشو با زبون تر کرد ... آروم پرسید :
_ نمی خوای بری تو ؟
فقط تونستم سرمو با علامت نفی تکون بدم ... با اینکه به روبه رو نگاه می کرد اما جوابمو گرفت ... دوباره گفت :
_ از این سفر راضی هستی ؟ بهت خوش می گذره ؟
چه سوالی پرسید ! فکر کنم جوابش این باشه که از بدم بدترم ... دارم تو برزخ دست و پا می زنم ... اما بازم هیچی نگفتم ... می ترسیدم صدام بلرزه و بفهمه چم شده ...
بازم سکوت کردم ... اونم چیزی نگفت فقط نفسشو سنگین فرستاد بیرون ... دوباره گفت :
_ می خوام نظرتو راجع به یکی بپرسم ... ازت جواب می خوام ...
حس کردم صداش مرتعشه اما شاید به خاطر سردی باد باشه ... به زحمت جواب دادم :
_ کی ؟
جوابش ، مثل یه سطل آب یخ بود که به ناگه روم ریخته شد ... مسخ شدم ... نمی تونستم حرفشو هضم کنم ...
میثاق _ مهرشاد ... ازم خواسته تا درباره اش باهات صحبت کنم ... به عبارتی ، خواستگاری کرده ...
نگاهم گنگ بود و پرسوال ... صدای لرزانم و ضعفم برام ناراحت کننده بود اما حرفای اون عذاب آور تر ...
_ شما ... چی گفتی ؟
میثاق همونطور که به دریا خیره بود ، اب دهنشو قورت داد ... بازم خیره شدم به حرکت گردنش ... صداش رعشه می انداخت به اندامم ... ویران می کرد همه ی افکارمو ... همه ی احساسمو ... احساس نوپا و آتشینمو ...
میثاق _ من مثل زنها توی خواستگاری کردن وارد نیستم ... اگر پای یه دین کهنه رو وسط نمی کشید هرگز راضی به زدن این حرفا نمی شدم ... اما مجبورم ...
کنترلمو از دست دادم ... عصبانی شده بودم از دستش ، از حرفاش که با بی رحمی می زد ... از رفتار ضد و نقیضش ... چطور اون که به نگاه مهرشاد هم حساس بود حالا اومده منو برای اون خاستگاری می کنه ؟! با حرص گفتم :
_ برین به اون آقای محترم بگین جوابش منفیه ... من قرار نیست که ازدواج کنم نه حالا و نه بعدا ... نه با ایشون و نه با ... هیچ کس ...
از جمله ی آخرم مطمئن نبودم اما گفتم ... برای خالی شدن خودم ... کاش می تونستم یقه ی میثاقو بگیرمو و محکم تکونش بدم و سرش داد بزنم ... بگم حرف بزن لعنتی ... بگو درد اون دل صاحب مرده ات چیه ... اما دو چیز مانعم بود ... یه کوه خاطره مثل یوسف و یه کوه یخی مثل میثاق ...
دیگه نمی تونستم اونجا بمونم ... سریع از جام بلند شدم و با قدمهایی بلند رفتم به سمت ویلا ... از دست همه عصبانی بودم ... بیشتر از خودم ... از دست خودم که رفتار های احمقانه ی میثاقو به پای علاقه گذاشته بودم ... از دست قلب پاره پاره ام که هنوز هم با حس کردن نگاهش روم ، می لرزید ... اما نمی خواستم به نگاهش اهمیت بدم ... نگاه سنگینشو نادیده گرفتم و با چشمایی اشکبار خودمو به ویلا رسوندم ....
*************
محيا انگشتشو دوباره توي كاسه فرو كرد و گفت :
_ ولي اين آبليموش كمه ...
با حرص ظرف مواد جوجه رو عقب راندم و گفتم :
_ محيا امروز اعصاب ندارم انقدر غر نزن به جونم ...
محيا كه از عكس العمل صريحم جا خورده بود آروم گفت :
_ باشه بابا ... پاچه ام دريد ... بداخلاق !
و سيخ هاي كبابو برداشت و رفت توي حياط ويلا تا كبابها رو به سيخ بگيرن ... از ديشب تا به امروز ظهر خواب اروم نداشتم ... همش به سقف خيره بودم و از خودم مي پرسيدم چرا ... آخه چه دليلي مي تونم واسه رفتار ميثاق پيدا كنم ؟ عمدا سر ميز صبحونه حاضر نشدم تا باهاش رو به رو نشم ... محنا رو هم از ديشب تا به حال نديده بودم ... نمي خواستم ديدن محنا بهونه اي بشه واسه ديدار دوباره با ميثاق ...
صداي قدمهايي اومد ... نگاه خيره امو از روي ميز برداشتم و به در آشپزخونه دوختم ... مهرشاد بود ... تكيه اشو به در داده بود و نگاهم مي كرد ... از وقتي فهميده بودم بهم علاقه داره ، ازش بدم اومد ... نمي دونم چرا اما نمي تونستم هضم كنم كه توي اين مدت كم يه علاقه شكل گرفته باشه ... با اخم سرمو برگردوندم ... مينا از كنار گاز به سمتم اومد و گفت :
_ يهدا جون مايه ي جوجه درسته ؟ ببرمش ؟
با سر گفتم اره ... ظرفو برداشت و از اشپزخونه بيرون رفت ... به محض خارج شدنش ، مهرشاد لب باز كرد :
_ يهدا ...
با صدايي سرد و تند حرفشو قطع كردم :
_ يهدا خانم ....
حرف تو دهنش ماسيد ... با غم بهم نگاه كرد ... برام مهم نبود ناراحته يا نه ... من از دست ميثاق عصباني بودم ... بيشتر از ميثاق از دست مهرشاد ... اگه اون از ميثاق نمي خواست كه ازم خواستگاري كنه بهتر مي تونستم هضمش كنم اما الان ... برام غيرقابل تحمل شده بود ...
مهرشاد دوباره گفت :
_ من نمي دونم چه كار اشتباهي انجام دادم كه مستحق اين رفتارم ... من فقط خواستگاري كردم ...
_ و منم جوابتونو دادم پس حرف ديگه اي باقي نميمونه ...
مهرشاد _ يعني لايق فكر كردنم نيستم ؟
نمي خواستم شخصيتشو خرد كنم .... به زحمت جلوي عصبانيتمو گرفتم و با لحني كه سعي مي كردم تا حدودي ملايم باشه گفتم :
_ آقا مهرشاد ... من بنا به دلايلي نخواستم روي پيشنهادتون فكر كنم ... خواهشا دوباره تكرار نكنين ...
مهرشاد _ پاي كس ديگه اي درميونه ؟
نتونستم نگاه خشمگينمو مهار كنم ... با عصبانيت گفتم :
_ بر فرض كه اينطور باشه ... جواب من فرقي نمي كنه ...
مهرشاد با لبخند كجي گفت :
_ خب ، پس اجازه دارم دليل اين همه عصبانيتو بدونم ؟ نگاهتون جوريه كه انگار مي خواين منو بزنين !
و واقعا هم مي خواستم بزنمش ... با حرص جواب دادم :
_ من بيشتر از اينكه از پيشنهادتون عصباني باشم از شيوه ي بيانتون ناراحتم ... چرا خودتون نخواستين باهام صحبت كنين ؟ حتما بايد واسطه اي انجام مي شد ؟
مهرشاد ابرويي بالا انداخت و گفت :
_ راستش من پيش بيني مي كردم جوابتون منفيه اما خواستم شانسمو امتحان كنم ... خواستم بار اول ميثاق سر صحبتو باهاتون باز كنه ... بالاخره شما با اون بيشتر از من راحتين ...
با شنيدن حرفش پوزخند صداداري زدم ... كي با ميثاق راحته ؟ من ؟! جوابي به مهرشاد ندادم و به ميز خيره شدم ... بغضي ناخواسته تو گلوم نشسته بود ... مهرشاد كمي اين پا و اون پا كرد ... معلوم بود مي خواست چيزي بگه ... آخر سر حرفشو زد :
_ يهدا خانم ... مي شه ، دوباره ... روي پيشنهادم ...
نزاشتم حرفشو كامل كنه :
_ نه آقا مهرشاد ... گفتم كه جوابم همونيه كه اول گفتم ...
و بلند شدم و خودمو مشغول به اشپزي نشون دادم ... خودش فهميد كه ديگه مايل نيستم اين بحثو ادامه بده ... صداي پاشو شنيدم كه رفت ... با دست به كابينت تكيه دادم و نفسمو كه از زور بغض لرزون شده بود ، بريده بريده بيرون فرستادم ... نمي دونم چرا هنوز حرفاي ديشب ميثاق و گوشم مي پيچيد ... منو بيشتر از قبل گيج كرده بود ... دلم گرفته بود از دستش ... نمي دونستم چرا دلم مي خواست دوستم داشته باشه
... ديشب با يوسف درد دل كردم ... با گريه ازش پرسيدم كه اين حالم همون حاليه كه سه سال پيش به تو داشتم ؟ ... ولي پس چرا وقتي مي ديدمت دست و پام عرق نمي كرد و هول نمي شدم ؟ چرا ضربان قلبم نمي رفت رو هزار ؟ ... ازش پرسيدم تو مي دوني ميثاق چه بلايي سرم اورده ؟ بهش گفتم ديدي چجوري دلمو شكست ؟ چجوري با اون غيرتي كه ازش مي ديدم اومد منو براي مهرشاد خواستگاري كرد ؟ نه به اون اخم و تخمي كه با ديدن من و مهرشاد مي كرد و نه به اين درخواست ديشبش ... از گيجم گيجترم ...
پيازي از توي سبد برداشتم و بي هدف شروع كردم به خورد كردنش ... شايد مي خواستم با ارامش م دل سير گريه كنم ... گريه كنم تا هر كي پرسيد چته به دروغ بگم اشكم به خاطر پيازه نه به خاطر دل شكسته ام ... كم كم چشمام شروع كرد به سوختن ... با مجسم كردن ميثاق تو ذهنم ، بغضم شكست و شروع كردم به گريه ... يه گريه ي تلخ و پر درد ... اما بي صدا ...
همونطور كه فين فين مي كردم ، چاقو رو برداشتم و يه ضربه ي كوچيك لبه ي ظرف زدم ... صداي تقه ي ملايمي بلند شد ... كم كم تقه ها بدل شد به يه اهنگ ... اهنگي كه هر وقت دلم مي گرفت گوش مي دادم ... صداي پر بغضم همراه شد با صداي ضربه ام روي ظرف شيشه اي ...
I'm a big big girl
in a big big world
It's not a big big thing if you leave me
but I do do feel that
I do do will miss you much
miss you much...

I can see the first leaves falling
it's all so yellow and nice
It's so very cold outside
like the way I'm feeling inside
صداي غمگين محنا از پشت سرم اومد ... سريع اشكامو پاك كردم و صداي لرزونمو صاف كردم تا متوجه ي گريه ام نشه ... اما شد ...چرخيدم سمتش :
محنا _ يهدايي گريه مي كني؟
لبخند تلخي زدم و به پياز اشاره كردم و گفتم :
_ هر كي پياز پوست كنه گريه اش درمياد ...
لب برچيد و به پياز اشاره كرد :
_ چرا ؟ مگه اذيتت كرده ؟
از حرفش خنده ام گرفت ... ادامه داد :
_ اگه اذيتت كرده برم به بابا بگم بياد دعواش كنه ...
خنده ام خشك شد ... محنا تو نمي دوني همين بابات اذيتم كرده ... بهش بگو بره خودشو دعوا كنه ... دوباره چشمه ي اشكم جوشيد ... بي اراده سر خورد رو گونه ام ... محنا اروم جلو اومد و دستامو تو دستاي كوچيكش گرفت ... با بغض گفت :
_ گريه نكن يهدا جونم ...
به جاي اينكه اشكام كمتر بشه بيشتر شد ... شونه ام شروع كرد به لرزيدن ... بد جور مي خواستم زار بزنم اما جلوي محنا نمي تونستم ... نمي خواستم ناراحت بشه ... دستمو محكم جلوي دهنم گرفتم تا صداي گريه ام بيرون نياد ... محنا اومد جلوتر و سفت بغلم كرد ... چون وايساده بودم قدش بهم نمي رسيد ... فقط دستاشو دور كمرم حلقه كرده بود و با گريه همراهيم مي كرد ... هر چي سعي مي كردم آروم نميشدم ... آروم نمي شدم از دست ميثاق ... بي قرارترم مي كرد ...

وقتی هق هق محنا بلند شد ، صدای گریه امو خفه کردم ... نمی تونستم گریه اشو تحمل کنم ... نباید بزارم به خاطر من ناراحت باشه ... به سختی جلوی گریه امو گرفتم ... دستای محنا رو از دور کمرم باز کردم و جلوش زانو زدم . به صورت خیس از اشکش دست کشیدم و بوسه ای روی گونه اش زدم ... نمی تونستم باهاش حرف بزنم ... می ترسیدم با باز کردن دهنم ، بغضم بریزه بیرون ... سریع بلند شدم و یه لیوان آب سر کشیدم . با آب بغضو خفه کردم ... برگشتم سمت محنا و همونطور که لبخند کذایی رو لبم می نشوندم گفتم :
_ خب ، پرنسسی که هی اشکش دم مشکشه در چه حاله ؟ از دیشب تا حالا درست و حسابی ندیدمت ...
محنا که از این تغییر رفتار سریعم تعجب کرده بود دستی به چشمای خیسش کشید و همونطور که اشکشون رو خشک می کرد گفت :
_ منم ندیدمت ... ولی ... الان خوبی یهدا جونم ؟
به زور لبخندمو پهن تر کردم و گفتم :
_ اره خوشگلم ...
محنا بینیشو بالا کشید و گفت :
_ پس چرا گریه می کردی ؟
تند یه چیزی سر هم کردم و گفتم :
_ اخه دیشب یه داستان غمگین خوندم ... واسه همین گریه ام گرفت ...
محنا _ چه داستانی ؟
با انگشت زدم رو دماغ سرخ شده اش و گفتم :
_ اگه تعریف کنم که باز گریه ات میگیره ...
محنا با اصرار گفت :
_ نه نه ... الان گریه هامو با تو کردم ... حالا برات قصه بگو ...
به اشتیاقی که برای شنیدن داستان از خودش نشون می داد لبخند زدم ... ولی افتادم تو هچل ... حالا چه قصه ی غمگینی جور کنم ؟! برای اینکه بیشتر روی گندی که بالا اوردم فکر کنم به محنا پیشنهاد دادم که بریم ساحل و من اونجا براش قصه رو تعریف کنم ...
وقتی از حیاط رد شدیم ، میثاقو ندیدم ... خیلی دلم می خواست از محنا بپرسم کجاست اما نگفتم ... هنوز هم از دستش دلخور بودم ... و واقعا هم دلخوریم دلیلی نداشت ... چرا داشت ولی خیلی بیجا بود ... بگم ازش دلخورم چون دوستم نداره ؟! مگه عشق زوریه ؟...
دست در دست محنا کنار دریا قدم می زدیم و من بیشتر به میثاق فکر می کردم تا داستانی که می خوام برای محنا تعریف کنم ... با کشیده شدن دستم برگشتم عقب ... محنا اخم کمرنگی کرده بود ... با اعتراض گفت :
_ چقدر قدم بزنیم ؟ داستانو بگو دیگه !
وای خدا ... حالا چه خاکی تو سرم کنم ؟ با من من گفتم :
_ مطمئنی اگه برات بگم گریه ات نمی گیره ؟!
محنا _ نه من قبلا گریه هامو کردم ... الان می خوام قصه گوش بدم ...
با حرص رون پامو نیشگون گرفتم و یه فحش حسابی به خودم دادم ... نگاهم افتاد به دریا ... یه دفعه فکری تو ذهنم جرقه زد و داستان پری دریایی به خاطرم اومد ... با خوشحالی محنا رو نشوندم روی ماسه ها و خودم هم جلوش وایسادم و شروع کردم به تعریف کردن ... با کلی اب و تاب قصه رو می پیچوندم جوری که با داستان اصلیش حسابی فرق می کرد ... تقریبا آخرای داستان بودم ...
از خلاقیتی که توی پایان داستان به کار بردم خوشم اومد ... برای اینکه تاثیر داستان روی محنا بیشتر بشه ، دستامو توی هوا تکون می دادم و صدامو متناسب با هر شخصیت عوض می کردم ... آخر داستانو خیلی غم انگیز تموم کردم ... دلم به حال پری سوخت ولی از اول معلوم بود می خوام غمگین تمومش کنم و چه غمی بالاتر از مرگ ؟! صحنه ی آخر داستانو با بغض گفتم ... نمی دونم دلیلش چی بود اما من که از آخرش خبر داشتم ولی بازم گریه ام گرفته بود ... با لحنی متاثر آخرین قسمتو برای محنا گفتم :
_ پری هم چاقویی که پری پیر بهش داده بود رو برداشت ... نمی تونست شاهزاده رو بکشه تا خودش زنده بمونه ... تا خواست چاقو رو توی آب بندازه ، پاش لیز خورد و از روی عرشه ی کشتی افتاد توی آب ...
محنا یه هین بلند کرد و با ترس دستاشو جلوی دهنش گرفت ... لبخند کمرنگی زدم و سعی کردم اون قسمت گریه دارو به نحوی قشنگ کنم تا بیشتر از این ناراحت کننده نباشه ...
با لبخند ادامه اش رو گفتم :
_ به محض اینکه پری توی آب افتاد ، هزار تا حباب جلوی چشمش به پرواز دراومدن ... از توی هر حباب یه فرشته بیرون اومد و دست پری رو گرفتن و بردنش توی آسمونها ... پری خیلی خوشحال بود ... چون داشت با فرشته ها توی آسمون پرواز می کرد ... اما یه خرده هم ناراحت بود چون نمی تونست بره پیش شاهزاده ...
محنا حرفمو قطع کرد :
_ چرا ؟
_ خب ، چون رفته بود به بهشت ... نمی تونست از بهشت بیاد بیرون ...
محنا با چهره ای گرفته پرسید :
_ پس شاهزاده چی ؟
ای بابا ... عجب سوالایی می پرسه ! هی من نمی خوام بگم که پری مرده و داستانو خوشگل کنم اما محنا نمی زاره ... حالا دیگه چی سر هم کنم ؟! لبامو با زبون تر کردم و خواستم چیزی بگم اما با صدایی که شنیدم ، همه ی کلماتی که تو ذهنم ردیف کرده بودم از یادم رفت ...
_ شاهزاده هم بعد از یه شب رفت بهشت پیش پری .... چون دلش نمی خواست اون تنها بمونه ...
با تعجب و همچنین ترس از حضورش ، چرخیدم سمت راست ... میثاق در حالی که دستاشو توی جیب زده بود نگاهمون می کرد ... آخر داستانو اون گفت ... محنا که از اومدنش تعجب کرده بود گفت :
_ ا ؟ بابا تو هم این داستانو بلدی ؟
میثاق نگاهشو از من گرفت و با لبخند نزدیک محنا اومد و کنارش رو ماسه ها نشست ... همونطور که دسته ای از موهای محنا رو پشت گوشش می زد گفت :
_ معلومه که بلدم عزیزم ...
محنا برگشت سمت من و گفت :
_ اما یهدا جون تو که گفتی اخر داستان بد تموم میشه ...
_ خب بد تموم میشه دیگه ...
میثاق اخم کمرنگی کرد و بدون اینکه محنا متوجه بشه با ابرو بهم اشاره کرد که ادامه ندم ... به سختی لبخند زدم و گفتم :
_ یعنی ... نه ... من به خاطر اینکه تموم شد داشتم گریه می کردم !
محنا با تعجب نگام کرد و گفت :
_ چرا ؟! مگه بده یه قصه تموم بشه ؟
ای خدا ... عجب گیری کردما ... قبلا که هی چرت و پرت می گفتم اما الان با حضور میثاق همون یه ذره استعداد داستان تعریف کردنم تموم شد ... چرا اینقدر حضورش حواسمو پرت می کنه ؟ به سختی آب دهنمو قورت دادم و با من من و پیشونی عرق کرده از استرس جمله ای که نفهمیدم از کدوم پس کوچه های ذهنم پیداش شد رو به زبون روندم :
_ اینا رو ول کن محنا ... بدو بریم شنا کنیم ...
و اجازه ی تعجب رو حتی به خودم هم ندادم و سریع دویدم سمت دریا ... مشتهای پر ابم رو به سمت محنا گرفتم و با شادی گفتم :
_ خودت میای تو آب یا خیست کنم ؟!
محنا که کلا هنگ بود از این تغییر رفتار نجومی من ! درست مثل میثاق که با تعجب و همچنین دقت خاصش به تک تک حرکاتم زل زده بود ... دستپاچگیم بیشتر از قبل شد ... نمی خواستم بفهمه که همه ی این استرسها به خاطر خودشه ... دعا دعا می کردم نفهمه ... نمی خواستم بفهمه به خاطر یه غیرت ساده اش تا کجا واسه خودم رویا پردازی کردم ... دلم با افسوس بهم طعنه زد :
_ هه ! غیرت ساده ؟!
می دونستم رفتار غیرتمندش از پیچیده هم پیچیده تره ... من کسیش نبودم که به خاطرم رگ گردنش متورم بشه و نبض شقیقه اش به تندی بزنه ... پس چه دلیلی می تونست داشته باشه به جز حس ِ ؟ ...
با جیغی که خودم کشیدم و خالی شدن زیر پام ، هم به زیر آب رفتم و هم کلام ذهنم نا تموم موند ... اونقدر تو دریا عقب عقب رفته بودم که متوجه نشدم تا رون پام توی آبه و حالا هم دارم تو آب دست و پا می زنم ... به خاطر افتادن ناگهانی شوکه شدم اما می تونستم شنا کنم ... دستامو اطراف بدنم باز کردم و خودمو سریع بالا کشیدم ... به محض بیرون اومدن سرم ، هوا رو یه نفس بلعیدم و تازه متوجه ی صورت نگران میثاق شدم که فاصله ی کمی باهام داشت و موهای خیسش گواه این بود که حتی زیر آب هم رفته ...
دوست داشتم به افکار دخترونم اجازه ی پیشتازی بدم ... دوست داشتم فکرای قشنگ و رمانتیک بکنم ... با خودم بگم به خاطر منه که اومده تو آب ... به خاطر منه که چشماش تلالو خاص داره و از نگرانی می درخشه ... به خاطر منه که با دیدنم نفس راحتی می کشه ... به خاطر منه ، به خاطر زنده بودنم ، به خاطر بودنم ، به خاطر دوست داشتنمه که جلوتر میاد و می پرسه :
_ حالت خوبه ؟
و همه ی اینا به خاطر منه یا حس بشر دوستانه اش ؟!....
عقلم با بی رحمی همیشگیش نهیب زد :
_ وقتی واسه مهرشاد خواستگاریت کرد ، چه جواب دیگه ای میمونه به جز آره ؟! فقط به خاطر حس بشر دوستانه اشه ... اون هیچ حسی بهت نداره ...
قلبم با شجاعت جواب نداد ... دیگه نا نداشت ... آروم ترک هاش بیشتر شد و بیشتر از قبل از هم پاشید ... جلوی اشکامو نگرفتم ... اجازه دادم روی صورتم سرسره بازی کنن ... خوشحال بودم از خیسی صورتم ... اینجوری میثاق خیلی متوجه ی اشکام نمیشه ... اما ، نه ... شد ... زودتر از اونچه که فکر می کردم متوجه شد و باز هم جلوتر از قبل اومد و با چشمایی که نگرانیش بیشتر از قبل شده بود گفت :
_ یهدا ... چت شده ؟ حالت خوب نیست ؟
به چشمای رو به افتابش نگاه کردم ... به چشمای ماشی رنگش ... اشکم بیشتر شد با دیدن چشمش... با یاد آوردن دو تیله ی زمردین ... با یادآوری یوسفم ... چونه ی لرزونم بیشتر به لبهام فشار اورد و بیشتر از قبل خمش کرد ... مثل یه لبخند برعکس ... بغض تلخمو دیگه نتونستم فشار بدم پایین ... زمزمه کردم از سر عجز و ناتوانیم :
_ نه ... نیستم ...
و بغضم سر باز کرد ... آخه چرا تا میام با خودم روراست باشم ، با احساس جدیدم ، با میثاقی که توی زندگیم یه نقش جدید گرفته بود ، یهو یاد یوسف میومد و همه ی ساخته هامو ویران میکرد ؟ ... یوسف ؟ داری چی کار می کنی با من ؟! مگه میثاق کم اذیتم می کنه ؟ تو دیگه بیشتر عذابم نده ... تو دیگه درد عذاب وجدانو به درد سرگردونی اضافه نکن ... بزار با فکرای دخترونم خوش باشم ... با فکرایی که هیچ وقت اجازه ی پا گرفتن بهشو ندادم ... حتی قبل از بودن تو ...
با حس انگشتای میثاق دور بازوم ، گریه ام قطع شد و پوست تنم مثل پوست پر کنده ی مرغ دون دون ... موهای تنم سیخ شد از هیجان ... بدون فکر چنان بازومو کشیدم که انگار یه تیکه آتیشو لمس کردم و از داغیش دستمو پس کشیدم ... انگشتای باز میثاق توی هوا خشک شد ... نگاهم به صورت متعجب و دهان باز شده از بهتش افتاد ... زیر لب زمزمه کرد :
_ فقط می خوام کمکت کنم ...
اما من عقبتر رفتم ... میثاق دوباره به سمتم اومد ولی بهم دست نزد ... اروم گفت :
_ داره باد میاد یهدا بهتره بیای بیرون ... سرما می خوری ...

می خواستم بهش بتوپم سرما خوردن من به تو چه ؟ چرا یه کاری می کنی که بیشتر از قبل توی این حس نابی که بهت دارم غرق بشم ؟ ...چرا نمی زاری واقعا باورم بشه که دوستم نداری ؟ ... چرا عذابم میدی ؟ میثاق آرومتر از قبل گفت :
_ بیا بیرون ... محنا داره میترسه ...
یه نگاه کوتاه به پشت سرش کردم ... محنا درست کنار دریا وایساده بود و نگاهمون می کرد ... با هر موجی که به سمت ساحل می دوید ، اون چند قدم عقبتر می رفت اما همچنان نگاه نگرانش به ما بود ...
بازوهای سردمو تو دستام گرفتم و اروم اروم به سمت دریا رفتم ... می فهمیدم میثاق درست پشت سرمه ... وقتی از آب بیرون اومدم ، لرز بیشتری به تنم نشست ... میثاق سریع به محنا گفت :
_ محنایی اون کت منو بده ...
محنا کت اسپرت میثاقو که روی ماسه ها افتاده بود ، برداشت و با دو به سمتمون اومد ... میثاق کتو گرفت و رو به روم وایساد ... می خواست بندازه رو شونه ام که خودمو کمی عقب کشیدم ... نمی خواستم با حس عطر تنش بیشتر از قبل وابسته بشم ... اما میثاق خیلی جدی و محکم بهم دستور داد :
_ صاف وایسا یهدا ...
خیلی آمرانه گفت ... حس انکار ازم سلب شد و ناخودآگاه سر جام وایسادم . دستای میثاق اومد دورم و کتو روی شونه هام انداخت ... عطر خوشبو و گرمش پیچید تو دماغم ... بدون آنکه بخوام نفس عمیقی کشیدم ... برام مهم نبود میبینه یا نه ... بوی عطرشو به رفتار ضایع خودم ترجیح دادم ... محنا دستای یخ کردمو گرفت و گفت :
_ خوب شد شنا بلد بودی ... من یادم رفته بود ... فکر کردم بلد نیستی واسه همین بابا ترسید و اومد دنبالت ...
به چشمام جرات دادم و نگاه کوتاهی به میثاق انداختم ... هنوز از موهاش آب چکه چکه می کرد و تیشرتش به خاطر خیسی ، به اندامش چسبیده بود ... خواستم کتشو دربیارم که مخالفت کرد و گفت :
_ تن تو باشه بهتره ...
فهمیدم وضع لباس من از خودش بدتره ... به کت رضایت دادم ... می خواستم برگردم که میثاق گفت :
_ یه خرده بشین تا خشک بشی بعد میریم ...
بدون اعتراض خودمو روی ماسه ها پرت کردم ... میثاق قبل از نشستن ، دست کرد تو جیب پشت شلوارش و کیف پولشو که کامل خیس شده بود بیرون آورد ... کارت ملی و بانک و گواهینامه اش رو در آورد و رو زمین پهن کرد تا کمی خشک بشن ... یه دفعه یاد موبایلم افتادم که توی جیب مانتوم بود ...
_ وای ...
میثاق با صدام سرشو بلند کرد و با دلهره گفت :
_ چی شد ؟ جاییت درد می کنه ؟!
قبل از اینکه بتونم از لحن مضطربش شوکه بشم و خودمو تو خیالات غرق کنم ، یاد موبایلم افتادم که مطمئنا الان چیزی ازش نمونده بود ... سریع موبایلمو از جیبم بیرون کشیدم و با دکمه هاش ور رفتم ... حدسم درست بود ... حسابی آب خورده بود ... میثاق موبایلو از دستم کشید و درشو باز کرد ... باتری و سیم کارتو بیرون آورد و کنار کارتهای خودش پهن کرد تا خشک بشن ... همونطور که پولهای تو کیفشو به محنا می داد تا روی ماسه ها بزاره ، گفت :
_ باید ببری ببینی کار می کنه یا نه ...
زمزمه کردم :
_ باشه ...
میثاق دستاشو از پشت روی ماسه ها گذاشت و سنگینی وزنشو روی اونا انداخت .... پاهاشو دراز کرد و روی هم انداخت و به دریا خیره شد ... بدون نگاهشو از دریا بگیره و منم چشمامو از روی اون که با این ژست نشستنش خیلی قشنگ شده بود بگيرم ، گفت :
_ من عصری میرم بازار یه خرده خرید کنم ... اگه می خوای باهام بیا موبایلتو زودتر درست کنیم ...
دوباره زمزمه کردم باشه و به سختی نگاهمو ازش گرفتم و به دریا دادم ...
***********
زود شالمو روی سرم انداختم و بدون اینکه نگاه اضافه ی دیگه ای از اینه به خودم بندازم ، با برداشتن کیفم ، روونه ی پله ها شدم ... بعد از ناهار هر کسی رفت اتاقش تا استراحت کنه ... فقط خواب به چشم من نیومده بود ... میثاق بهم گفته بود که ساعت سه و نیم حاضر باشم برم پایین ... از هیجان تند تند نفس می کشیدم ... نمی دونم چرا انقدر تو دلم آشوب بود ... با دیدن میثاق که تنها به ماشینش تکیه داده بود ، آرزو کردم کاش محنا بیدار بود و باهامون میومد .... اینجوری اینقدر از تنها بودن باهاش استرس نداشتم ...
توی راه بازم ساکت بود ... مثل خصلت همیشگیش ... حتی آهنگم گوش نمی داد ... منم دیگه حوصله ام سر نمی رفت چون به اندازه ی کافی فکر و خیال تو سرم بود که به کسالت جو ماشین فکر نکنم ... تمام رفتاراش با خودمو زیر ذربین می زاشتم و هر چی بیشتر دقیق می شدم ، کمتر به نتیجه می رسیدم ...
تا یه پوف از سر گرما می کشیدم ، سریع کولرو روشن می کرد و دریچه هاشو به سمتم تنظیم می کرد ... تا پشت چراق قرمز می ایستاد ، یه نگاه نامحسوس به قیافه ام می کرد تا از حجابم مطمئن بشه و بعد به رو به روش خیره می شد ... قبل از اینکه از سوپری رد بشه ازم می پرسید چیزی می خوام یا نه ... نمی دونم شاید همه ی رفتاراش از سر عادت بود یا فقط با من اینجوری بود ؟ اگه با من اینطوری رفتار می کرد پس اون خواستگاری چی بود ؟ به هیچ طریقی نمی تونسم اون خواستگاری رو موجه جلوه بدم ...

كنار يه پاساژ نگه داشت و منم باهاش پياده شدم ... مغازه ي زيادي تو پاساژ بود ... ميثاق اول رفت به موبايل فروشي و موبايلمو داد تا تعميرش كنن فروشنده گفت ال سي دي تلفنم خراب شده و تا يه ربع ديگه تحويلمون ميده ... ميثاق هم گفت يه ربع ديگه برمي گرده تا تلفنو ازش بگيره ... منم با ميثاق همراه شدم تا وسايلي كه مي خواست بخره ...
پشت ويترين يه لباس ورزشي فروشي وايساده بودم و به تي شرتاش نگاه مي كردم ... يه لباس واسه ايروبيك مي خواستم ...
خواستم برم تو كه ميثاق پشت سرم گفت :
_ چيزي لازم داري ؟
_ اره يه دست تي شرت مي خوام ...
ميثاق _ باشه تو برو تو منم ميرم گوشيتو بگيرم ببينم درستش كرده يا نه ...
زير لب چشمي گفتم و قدم تو فروشگاه گذاشتم ... چون نمايندگي يه مارك معروف بود ، همه ي لباساش از بهترين جنس بودن و يه ريالم تخفيف نمي داد ... يه تيشرت صورتي رو برداشتم و از فروشنده خواستم بهم قيمتو بگه كه ميثاق اومد تو ... قبل از اينكه اجازه بده كيف پولمو دربيارم ، مبلغو روي پيشخوان گذاشت و پلاستيكو برداشت و رفت بيرون ...
با خنده سري تكون دادم ... محبتاش هم مثل اخلاقش زوري بود ! همونطور كه از در پاساژ بيرون مي رفت ، پلاستيكا رو به دستم داد و گفت :
_ اينا رو بگير من ببينم گوشيتو خوب درست كرده ...
بسته ها رو ازش گرفتم اونم گوشيمو در آورد ... صداي اهنگ روشن شدن موبايلم كه نوكيا بود بلند شد ... ميثاق به صفحه ي گوشيم دست كشيد و گفت :
_ نه خوب داره نشون مي ده ...
دستشو بالا تر اورد و صفحه رو تو نور افتاب برد تا بتونه كيفيتشو بسنجه ... منم به سمت ماشين رفتم و در صندوق عقبو باز كردم و وسايلو توش گذاشتم ... تازه در صندوقو بستم و برگشتم سمت ميثاق تا بهش بگم بريم ... ديدم گوشيو نزديك صورتش گرفته و با دقت و اخم عميقي كه رو پيشونيشه بهش نگاه مي كنه ... با دكمه ها ور رفت و بيشتر به صفحه زل زد ... يه چيزايي زير لب گفت ... با كنجكاوي بهش خيره بودم ... داره با موبايلم چي كار مي كنه ؟! تا خواستم قدمي به سمتش بردارم ، يه واي زير لب گفت و تكيه داد به تنه ي درختي كه زير سايه اش وايساده بود ... دلم فرو ريخت ... ميثاق چش شده ؟ چرا داره زير لب با خودش حرف مي زنه ؟!
سريع به سمتش رفتم و گفتم :
_ ميثاق ... ميثاق حالت خوبه ؟
اما بهم نگاه نمي كرد ... همونطور زل زده بود به صفحه ي گوشيم و با حيرت بهش نگاه مي كرد ... سرمو بردم نزديك تر تا ببينم چي اينجوريش كرده ... با ديدن عكس بچگي يوسف كه از نسرين خانم گرفته بودم و اسكرين سيور گوشيم بود ، ماتم برد ... چرا ميثاق اينطوري به عكس يوسف زل زده ؟!
با سوال به ميثاق و عكس يوسف نگاه مي كردم كه ميثاق يهو راست شد و با چشمايي نمناك زل زد بهم ... با ديدن چشماي خيسش تعجبم بيشتر شد ... يه حس بدي داشتم ... مي ترسيدم اتفاقي افتاده باشه كه ميثاق اينجوري بي تابي مي كنه ... اما آخه يه عكس چطور مي تونه اونو اينقدر بهم بريزه ؟!
با صداي خش دارش به خودم اومدم :
_ اين ، عكس كيه ؟ چرا رو اسكرين سيور گوشي توئه ؟
با تعجب زير لب گفتم :
_ بچگي يوسفه ...
انگار شكي كه توي چشماش بود ، به حقيقت رسيد ... چشماشو بست و ابروهاي لرزونشو توي هم كشيد ... دستش روي صورتش رفت و حايل چشماش شد ... چرخيد و پشت به من وايساد ... هنوز زير لب زمزمه مي كرد ... چي ميگه با خودش ؟ نمي فهمم ... جلوتر رفتم و دقيق پشت بهش وايسادم اما هنوز گوشمو نزديكش نبرده بودم كه برگشت و استين مانتومو گرفت ... همونطور كه من توي شوك بودم و اون منو دنبال خودش مي كشوند گفت :
_ بايد زود بريم ويلا ...ميبخشي اما بايد از يه چيز مهم مطمئن بشم ...
بعد از سوار شدن من خودش پشت رل نشست و جلوي چشماي متعجب من با سرعت به سمت ويلا روند ...اونقدر سرعتش بالا بود که به صندلیم چسبیده بودم و با ترس به ماشینهای اطرافم نگاه می کردم ... چند بار بلند به میثاق گفتم یواشتر بره اما اون اصلا حرف منو نمیشنید ... زیر لب اسمی رو تکرار می کرد و هر ازگاهی لبشو سفت به دندون می گرفت ... وقتی به ویلا رسیدیم ، نفس راحتی کشیدم ... میثاق بدون اینکه ترمز دستیو بکشه ، از ماشین پایین پرید و دوید سمت در ورودی ... ترمز دستیو کشیدم و در ماشینشو قفل کردم ... با دو دنبالش رفتم که دیدم داره از پله ها بالا می ره ... زهره خانم و مینا از آشپزخونه بیرون اومدن و با تعجب به ما نگاه کردن ... مینا با نگرانی گفت :
_ یهدا جون چیزی شده ؟
بدون اینکه برگردم گفتم :
_ نمی دونم ...
یادم رفت به بقیه که توی سالن بودن سلامی بکنم ... تند تند از پله ها بالا می رفتم ... می خواستم هر چه زودتر دلیل رفتارای میثاقو بفهمم ... برای چی داره اینهمه عجله می کنه ؟ نگاهی به راهرو انداختم ... دیدم رفت تو اخرین اتاق که برای کسی نبود ...منم دنبالش دویدم ... با نفس نفس در اتاقو باز کردم و خودمو توش انداختم ... میثاقو دیدم که رو به روی یه عکس بزرگ ، که قاب عکسهای کوچیکی اون قاب بزرگ رو احاطه کرده بودن وایساده . پشتش به من بود ... با صدایی که به خاطر نفس زدنم بریده بریده شده بود گفتم :
_ چی ... شده ؟
میثاق برنگشت ... فقط آروم زانوهاش شل شد و با بیچارگی روی زمین نشست ...


زانوهای منم شل شد ... لرزون جلو رفتم ... نگاهم از روی میثاق به عکس روی دیوار لغزید ... تپش قلبم یه دفعه اوج گرفت ... حس کردم جریان خون تو تنم برعکس شده ... این ، عکس کیه ؟
قاب عکس بزرگی که جلوم روی دیوار نصب شده بود ، عکس یه مرد میانسال خوش چهره رو در برداشت ... مردی که چشمای سبز زمردیش ، و نگاه نافذ و اجزای متناسب صورتش ، دست به دست هم داده بود تا منو به مرز جنون بکشه ... چشمای این مرد ، کپی یوسف بود ... همون مهربونی آشنا از صورتش می ریخت ... همون چشمای زمردین روی صورتش می خندید ... و همون کسی بود که با دیدنش ، وجودمو از هم می پاشوند ...
صدای دویدن و باز شدن درو پشت سرم شنیدم اما نگاهمو از روی قاب برنداشتم ... دیدم که مینا جلو اومد و کنار میثاق زانو زد اما اعتنایی نکردم ... تا وقتی که مینا گفت :
_ میثاق چرا اومدی تو اتاق بابا ؟
همه ی حقیقت برام روشن شد ... این حقیقتی که خیلی سنگین بود ... با همه ی سنگینیش اوار شد رو سرم ... یوسف ِ من ... فهمیدم کی هستی ... فهمیدم این چشمای زمردینی که رو به رومه ، با همون چشمای مهربونت ، پیوند خورده ... الان با همین آره ؟ تو زودتر از من صاحب این چشما رو پیدا کردی آره ؟
چرا من زودتر نفهمیدم ؟ چرا نفهمیدم چقدر تو با میثاق وجه اشتراک دارین ؟ بابای حقیقی تو ... پلاک گردنت ، پدر شهید میثاق ، چشمای ماشی میثاق ... اینا چیزی نبودن که بشه به راحتی ازش گذشت ولی ، من نمی دونستم تو توی این خانواده ای ...
صدای جیغ مینا منو به خودم آورد ... وقتی چشمامو روی مینا که با صورت خیس به میثاق نگاه می کرد چرخوندم ، با خودم گفتم حتی مینا هم شبیه یوسفه ... زهره خانم و مامان و طاها و لیلی و همه و همه به اتاق هجوم اوردن ... به ثانیه نکشیده بود که همهمه ی بقیه تو گوشم پیچید ... صدای چی شده چی شده هاشون آزارم میداد ... دستامو روی گوشم گذاشتم ... می خواستم با خودم خلوت کنم ... می خواستم ببینم اینم یه کابوسه یا نه ...
چرخیدم و خودمو از بین لیلی و طاها و محیا که جلوی در گاه وایساده بودن بیرون کشیدم ... به صدای طاها و محیا که بلند ازم توضیح می خواستن توجه نکردم ... خودمو به دستشویی رسوندم ... طبق عادت همیشگیم ، شیر ابو تا آخر باز کردم و زل زدم به آینه ... همه چیزو میدیدم جز خودم ...
همه ی خاطره ها ، همه ی نگاه ها ، همه ی لبخند ها ، همه ی یادها ... همه ی اون چیزایی که متعلق به یوسف بودن ... همه اشو ویران کننده ان ... بودنش ، نبودش ... و حالا ، حقیقت وجودش ... داره داغونم می کنه ... نمی تونه اینقدر بی رحمانه واقعی باشه ... نمی تونه ... مگه زندگی فیلمه ؟ خدایا ... اصلا فیلم نامه امو خوب ننوشتی ... همه چی طعم تلخی می ده ... همه چی پر از گریه اس ... پره از حسرت ... انگار دارم توی یه کابوس دست و پا می زنم ...
مشتمو زیر اب بردم و وحشیانه به صورتم آب پاشیدم ... قطره هاش تا شالم رسید و خیسش کرد ... مشت دومو زدم ...سوم ... چهارم ... بعدی ... اَاَاَاَاَه لعنتی ! چرا هر چی اب به صورتم می پاشم بیدار نمیشم ؟ چرا این کابوس اینقدر واقعیه ؟
خدایا ، این یه بازیه نه ؟! یه بازی دیگه ... یه بازی سخت دیگه ... می دونی ؟! من اصلا هم بازی خوبی نیستم ... ! دور منو خط بکش ...التماست می کنم ... مگه من ازت چی میخوام ؟ مگه دادن خوشبختی و ارامش بهم برات سخته ؟ ارههههههههه ؟
با داد مشت آبمو به آینه پاشیدم ... گلوم زخم بود ... بغض همیشگیم سر باز کرد ... بغضی که بعد از رفتن یوسف تو گلوم همیشگی شده بود ... موندگار بود ... چقدر واسش زجر کشیدم ... درد کشیدم ... داد کشیدم ... خدایا بس نیست ؟! من فقط می خوام میون این همه کشیدن ، فقط ... نفس بکشم ...
یکی محکم به در کوفت و پشت سرش صدای هراسون لیلی رو شنیدم :
_ یهدا درو باز کن ...
نگاه خیسمو از آینه گرفتم ... تکیه ی خسته امو دادم به دیوار ...
نفسم با رفتن یوسف رفت ... ولی با اومدن خانواده اش ، با پیدا کردنشون برنگشت ... بدتر شد ... انگار ریه هام با نفس قهرن ... با یه نفس اسوده ...
لیلی _ یهدا تو رو به قران قسم باز کن ...
صداش بین اون همه تق تق در قابل تشخیص نبود ... بی توجه سر خوردم زمین و زانوامو تو بغل گرفتم ...
آخه چرا میثاق ؟ چرا اون باید برادر یوسف باشه ... چرا اونی که حالا بهش وابسته ام باید به برادر نامزد سابقم ؟ چرا من باید عاشق دو برادر بشم ؟ چرا هر دو عشق برام ممنوعه اس ... اولی رو که تو نخواستی خدا ... دومی ، خودش نمی خواد ... چرا هیچ کس منو نمیخواد ؟! هیچ کسم شده فقط یه نفر ! و اونم میثاقه ...
صدای در زدن قطع شد ... سرمو کمی چرخوندم سمت در قهوه ای رنگ ... دو تقه ی آروم به در خورد ... پوزخندی رو لبم نشست ... انگار لیلی خسته شده ... هنوز فکرم کامل نشده بود که صدای خش دار و پر بغض میثاق اومد :
_ یهدا بیا بیرون باهات حرف دارم ...
و دو تقه ی اهسته ی دیگه ...
چشمای خیسم بیشتر به اشک نشست ... تو دلم گفتم یه بار دیگه بگو یهدا ... یه بار دیگه اسممو صدا کن ... دیگه واسه همیشه از شنیدنش محروم میشم ... یه بار دیگه بگو ...
میثاق _ یهدا ...
باز همون لحن ... همونی که ته دلمو خالی می کرد ... همونی که لبخند کمرنگی بین اونهمه اشک مهمون چهره ی رنجورم می کرد ... به زحمت روی پاهام سوار شدم ... قبل از باز کردن در ، صورتمو با استین مانتوم خشک کردم ... کلیدو توی در چرخوندم ... در باز شد و قامت بلند میثاق توی قاب در خودنمایی کرد ... نگاه اونم مثل من کمی نم داشت ... خدایا ... کاش داشتن این چشمای ماشی ، یه خیال خام نبود ... بازم فکر نداشتنش ، چشمامو خیس کرد ... بازم بغض به گلوم چنگ زد ... با دیدن چشمای خیسم ، خط کمرنگی بین ابروهاش سایه انداخت ... صدای ارومشو با یه نگاه گنگ و پر سوال تحویل گرفتم :
_ چیزی شده ؟
چی می تونستم بگم ؟ جسارت گفتن کلمه ها رو نداشتم ... دلم می خواست تموم بغضم از نگاهم خونده بشه ... اما ... در عوض ، بغضمو با آب دهنمو قورت دادم و با یه لبخند کج گفتم :
_ هیچی ...

[ سه شنبه چهارم مهر 1391 ] [ 11:24 ] [ تینـــا ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه