X
تبلیغات
♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂ - رمان رویای شیرین من

♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂

roman

چند ماهی از زندگی مشترک ما میگذشت.
به خاطر اینکه من زیاد به خونه داری وارد نبودم گلاره سفرشون رو عقب انداخته بود.
برای من کنار فرهاد بودن یعنی آرامش و راحتی و کنار گلناز و گلاره یعنی تنها نبودن و همدم داشتن.
قرار شد اونا یک هفته مشهد باشند ولی دلتنگی من از همون لحظه ای که تصمیم رو گرفتن شروع شد.
چند روز قبل از سفر تولد یکسالگی فربد و صدف رو با هم جشن گرفتیم و اونا رو راهی کردیم.
روزهای خوبی داشتم و ناراحتی نبودن اونا کمتر شده بود.
سعی میکردم روزها رو به بهترین وجه بگذرونم که اتفاق بزرگی زندگی ما رو تکون داد
-سلام فرهاد.این موقع روز اینجا چیکار میکنی؟حالت خوبه؟
-من خوبم فرشته جان... ولی ...نمیدونم چطوری بگم
-چیزی شده؟ برای مامان و بابا اتفاقی افتاده؟
-نه نه امروز قرار بود برم دنبال عباس و گلاره تا از ترمینال بیارمشون
-شب باید برسن
-آره ولی...
-ولی چی فرهاد؟
-اتوبوس تصادف کرده و ...
دیگه چیزی از حرفاش نفهمیدم،نمیدونستم چند ساعت بیهوش بودم،وقتی به هوش اومدم بیمارستان بودم
-خانم لطفأ سر جاتون باشید تا همراهتون بیاد
-چه اتفاقی برای گلناز افتاده؟
-گلناز کیه؟شما رو همسراپون اینجا آوردن
-تو تصادف بوده،ماشینی که از مشهد می اومدن
-خبر ندارم باید ببینم کدوم بیمارستان هستند
-خانواده اش کجا هستند؟
صدای فرهاد رو که شنیدم با صدای بلند صداش کردم
-فرهاد ، فرهاد
-جانم،آروم باش خانومی
-کجان؟تو این بیمارستان هستند
-آروم باش فرشته جان،آروم باش خانومم
-فرهاد جان خواهش میکنم،میخوام ببینمشون
-نمیشه خانومی الان امکان نداره،حال خودت به هم ریخته است
-بگو که اتفاقی نیوفتاده
بغض عجیبی داشت بدون اینکه جوابی بده از اتاق خارج شد.باید اتفاقی افتاده باشه ولی در چه حدی رو نمیدونستم.
فردای اون روز عمق فاجعه رو درک کردم،اتفاق فراتر از انتظار من بود.
گلاره و گلناز تو صحنه تصادف فوت شده بودن و شوهرش هم تو بیمارستان تموم کرده بود.
دو روزی بیمارستان بودم و از بچه ها خبر نداشتم،با اومدن مامان و بابای خودم و فرهاد ،منم مرخص شدم.
با ورود به خونه تمام خاطرات به ذهنم هجوم آوردن،اومدن به این خونه و آشنای با گلناز و بازی هامون،مهربونی هاش ...
صدای گریه ی فربد که رو دست پرستارش تکون داده میشد منو به خودم آورد،خودم رو بهش رسوندم و بغلش کردم.
هم من آروم گرفتم و هم اون آروم شد ولی...
هر دوتامون بغض بزرگی داشتیم که یک دلیل داشت
فردای اون روز برای تشییع جنازه رفتیم،طاقت دیدن اون صورت ناز که به سردی خاک سپرده بشه منو آزار میداد.
من تازه داشتم آرامش رو پیدا میکردم ولی رفتن گلناز داغی بود که در باور من نمیگنجید،داغونم کرد.
تنها کسانی که کنارشون آروم بودم فرهاد و بچه ها بودن،برای بچه ها پرستار گرفته بودیم و قرار بود یک مدتی کنار ما باشن
سه ماهی از فوت اونا میگذشت که فربد به حرف اومد و اولین کلمه ی زندگیش رو گفت.
همراه فربد به سمت من اومد و گفت:یکبار دیگه بگو تا فرشته هم بشنوه
-چی بگه؟
-صبر داشته باش خانومم
چند دقیقه ای طول کشید و من مونده بودم که فربد چی میخواد بگه که یکدفعه به حرف اومد و گفت:با ... با
-دیدی به حرف اومد و من خیالاتی نشدم،کاش بابا هم اینجا بود تا صدات رو میشنید قربونت برم
کلمه ای که بغض عجیبی رو به من و فرهاد تحمیل کرد،اون بابایی رو صدا کرد که دیگه بین ما وجود نداشت
فرهاد با خنده به فربد نگاه میکرد و با بغض حرف میزد
چه خوب بود که بعد از رفتن گلاره و عباس،دو تا چشم بودن که بابا گفتن فربد رو ببینن و قربون صدقه اش برن.
صدف قبل از سفر به حرف اومده بود،اونا بزرگ میشدن و ما به وجودشون عادت کرده بودیم و فرهاد طاقت دوریشون رو نداشت،اینو وقتی فهمیدم که باید برای یکسری از کارها مجبور شد یک سفر دو روزه بره تهران،صبح حرکت کرد و قبل از تاریک شدن هوا در مقابل تعجب من با لحن با مزه ای گفت:طاقت دوری ندارم خواب،بدون شما ها خوابم نمیبره

با اصرارهای زیاد مامان برای بچه دار شدن به یک دکتر متخصص سر زدم تا از سلامتی خودم مطمئن بشم.
یک هفته ای طول کشید تا جواب آزمایش ها حاضر بشه وقتی جواب رو گرفتم،چیزی رو فهمیدم که فکر میکردم باعث نابودی زندگی ما میشه طبق گفته های دکتر،من نمیتونستم مادر بشم.
ترسیدم،از خودم و تصمیم های خودم ترسیدم.
من میدونستم فرهاد عاشق بچه هاست و همیشه دوست داشت دور و برش شلوغ باشه ولی حالا من برای این آرزوی فرهاد یک مشکل بودم،نمیدونستم چطوری باید مسئله رو با فرهاد در میون بذارم.
شب وقتی فرهاد داشت با بچه ها بازی میکرد مثل همیشه منم بهشون نگاه میکردم یکدفعه گفتم:فرهاد جان کلید ویلا کجاست؟
سوالم باعث تعجب زیاد فرهاد شد
-کلید رو میخوای چیکار؟
-همین طوری یکدفعه یادم افتاد،حالا کجاست؟
-نمیدونم کجا گذاشتم یادته که گفتیم به درد نمیخورد
-قرار شد نگهش داری یادته؟
-چرا این سوال رو پرسیدی؟
-یکدفعه ای یادم افتاد
-پس یکدفعه ای هم فراموشش کن خانومم راستی جواب آزمایش رو گرفتی؟
-جواب... نه هنوز نگرفتم شاید فردا رفتم
-میخوای خودم برم بگیرم؟
-نه نه خودم میرم باید بعدش برم پیش دکتر
-هر جور راحتی خانومم حالت خوبه فرشته جان؟
-آره خوبم،بهتره بچه رو ببری بخوابن دیر وقته
-چشم خانومی میریم میخوابیم
-بچه ها رو گفتم نه شما رو
-قرار شد با بچه ها بخوابیم شما هم دعوت هستید
-یکم کار دارم شما برید منم میام
بغض سنگینی نمیذاشت نفس بکشم یکراست رفتم سمت دریا،حضور گلناز رو اونجا بیشتر حس میکردم،همیشه باهام حرف میزد و خوشحالم میکرد ولی این بار با همیشه فرق داشتم
-چرا اینجا وایستادی،سرده عزیزم
-بچه ها خوابیدن؟
-آره ولی خیلی منتظرت موندن چرا نیومدی؟
-نمیدونم دوست داشتم اینجا باشم
-فرشته چت شده،امروز خیلی تو فکر بودی
-فرهاد من ... من جواب آزمایش رو گرفتم
-پس چرا گفتی نگرفتی؟
-نمیدونم یعنی میدونم ولی نمیدونم چطوری بیان کنم
-فرشته چی شده ؟عذابم نده بگو چی شده؟
-من ... من
به هق هق افتادم،کنارم بود ولی نمیخواستم از آرزوهاش جلوگیری کنم
-به من دست نزن!!
-فرشته تو چت شده؟منم فرهاد
-نمیخوام باهات زندگی کنم،میخوام برگردم تهران.میخوام برم
-چی گفتی؟نمیخوای با من زندگی کنی؟
-آره همین رو گفتم نمیخوام باهات زندگی کنم
در حین کشیدن این کلمات قلب خودم شکست ولی وقتی سنگینی و گرمای دستش رو تو صورتم احساس کردم فهمیدم هست فهمیدم تنها نیستم
-اینو زدم تا بفهمی اینقدر راحت از دل کردن و جدایی حرف نزنی،فهمیدی؟
-بزن هر چقدر دلت خواست بزن ولی من تصمیم خودم رو گرفتم میخوام برم،میخوام ترکت کنم
-فرشته چرا اینطوری میکنی؟باهام حرف بزن
-حرفی نمونده من فردا صبح میرم،تو هم نمیتونی جلوی منو بگیری
به سمت ویلا رفتم،داشتم ذره ذره نابود میشدم،اون آرزوی من بود ولی خودش آرزوهای زیادی داشت،دوست داشتم خوشبخت باشه
بچه ها خواب بودند باهاشون خداحافظی کردم و به اتاق خودمون اومدم،فرهاد هنوز همون جا ایستاده بود،دوست داشتم کنارش باشم ولی...
خدایا توی این واقعیت یا رویا هم بازم جدایی نصیبم میشه مثل اینکه تقدیر من با جدایی رقم خورده و نمیشه از دستش رها بشم
وسایلم رو جمع کردم و همزمان با ورود پرستار از اتاق خارج شدم و به سمت در خروجی رفتم که صداش نای رفتن رو از پاهام گرفت
-نمیدونم چیکار کردم که باید اینطوری تنبیه بشم ولی فرشته این کار درست نیست.من و تو توی این یکسال روزهای خوبی داشتیم،روزهایی که پر از خاطره است چرا میخوای نابودشون کنی؟
حرفی برای گفتن نداشتم.اون حرف میزد و من اشک میریختم وقتی حرفاش تموم شد بدون اینکه برگردم از در خارج شدم
احساس پوچی تمام وجودم رو پر کرده بود،احساسی که برام پر از نا امیدی و تنهایی بود.
من آغوش گرم و مهربون فرهادم رو رها کردم تا کس دیگه ای بتونه تو خونه ی من احساس آرامش کنه.
این فکر عذابم میداد فکر اینکه فکر اینکه کس دیگه ای بتونه کنار فرهاد آروم بگیره داغونم میکرد.
من فرهاد رو برای خودم میخواستم ولی حالا اونو تنها گذاشتم ولی من حق نداشتم از نعمت پدر شدن محرومش کنم

به خونه ی کودکی هام برگشتم و در مقابل حرفای پدر و مادرم سکوت کردم،حرفی برای گفتن نداشتم پس سکوت بهترین راه بود
به هیچ تلفنی جواب ندادم و حاضر نشدم هیچ کس رو ببینم.
فریبا و فرزاد برای فهمیدن ماجرا و حرف زدن با من اومدن ولی جوابی نگرفتن
یک هفته از اومدن من میگذشت،خبر داشتم فرهاد تهران هستش ولی خودش رو ندیده بودم پدرم میگفت وقتی با فرهاد صحبت کرده گفته: حتمأ من کاری کردم که فرشته ناراحت شده ولی بهش بگید حداقل به من بگه چیکار کردم که حاضر نمیشه منو ببینه
بابا از فرهاد مطمئن بود و ازش طرفداری میکرد،از کار پدرم راضی بودم چون نمیخواستم فرهاد آسیب ببینه و ناراحت بشه.دلم برای بچه ها تنگ شده بود ولی نمیتونستم بهشون سر بزنم
دو هفته یک جا موندن خسته ام کرده بود،دوباره شروع کردم به نقاشی چند باری مادر برام وسایل رو خرید ولی چند تا چیز رو اشتباه گرفته بود.
یک روز که حسابی همه چیز رو جابه جا خریده بود حرصش در اومد و گفت بهتره خودت برای خرید بری،من دیگه نمیرم برات وسیله بخرم.
مجبور شدم خودم برای خرید وسایل برم که یکدفعه با چهره ی زیبای فرهاد روبرو شدم،فکر میکردم تو همه ولی خودش بود البته به همه ریخته بود و چند روزی میشد که اصلاح نکرده بود
-سلام فرشته خانم،حال ما رو که نمیپرسی ولی خوب بلدی حال ما رو بگیری
-سلام خوبی؟
-خوب؟نمیدونم خوب یعنی چی؟برام معنی اش میکنی؟
به دستش نگاه کردم،جواب آزمایش دستش بود.
احساس بدی داشتم و حس میکردم رنگم پریده
-فکر کنم میدونی این تو چی نوشته،آره؟
-من... من...
-تو حق نداشتی یک طرفه همه چیز رو نابود کنی میفهمی؟ حق نداشتی
-من...
-حرف نزن فرشته،تو منو نادیده گرفتی،منو به حساب نیاوردی
-فرهاد آروم باش بذار حرف بزنم
-حرفی نمونده،من و تو دو تا بچه ی ناز داریم ولی تو به خاطر یک جواب کوچیک منو و بچه ها رو رها کردی و اومدی خونه ی پدرت،کارت توجیه نداره،داره؟
-تو میتونی پدر بشی من حق ندارم تو رو از آرزوهات دور کنم
-تو آرزوی منی خودت اینو میدونستی ولی تنهام گذاشتی،چطور دلت اومد؟
-تو میتونی ...
-منو ول کن چطور راضی شدی عشقمون رو زیر پا بذاری؟
-برای من هم سخت بود نمیدونی تو این دو هفته چی کشیدم ولی من ...
-ولی بدون ما اومدی اینجا،تو خودت کلید رو برداشتی و قفل رو باز کردی
-نه اینطور نیست تو همیشه پر رنگ ترین نقش رو تو زندگیم داشتی در مورد کارم بد قضاوت نکن من ...
-نگو که دوستم داری،تو ما رو رها کردی میدونی بچه ها چقدر بهونه ات رو گرفتند
-دل من هم بهونشون رو گرفت ولی چاره ای نداشتم
-میتونستی نری
-چرا به حرفم گوش نمیدی تو میتونی زندگی خودت رو داشته باشی،بدون هیچ محدودیتی
-من بچه نمیخوام من زندگی بدون محدودیت هم نمیخوام،من بچه دارم،زندگی دارم،زنم رو میخوام میفهمی من عقشم رو میخوام
-ولی ...
-من حرفم رو زدم تصمیم با تو. اگه به خاطر من بود که من حرف خودم رو زدم ولی اگه فقط یک بهونه بوده دیگه تصمیم با خودت.
در اون خونه همیشه به روت بازه و دل ما همیشه به یادت تپش داره
حرفش رو زد و رفت.من ایستادم و رفتنش رو تماشا کردم
-اونی که داره میره فرهاده؟
-خودشه،من کار بدی کردم مامانی؟
-اینکه ترکش کردی بد بود ولی اینکه تو بچه دار نمیشی دست خداست
-اون بدون من میتونه ...
-اون گفته که شما دو تا بچه دارید
-به کی گفته؟
-دیروز به بابا گفته بود حالا میخوای چیکار کنی؟
-من نمیخوام بعد ها پشیمون بشه
-نمیشه فرهادی که من میشناسم سر حرفاش هست بهش اعتماد کن
-من همیشه بهش اعتماد داشتم،دلم برای بچه ها تنگ شده مامان
-پس چرا اینجا وایستادی؟
-یعنی برم؟
-تو که به تصمیمش اعتماد داری پس چرا خودت رو اذیت میکنی؟
-فردا صبح میرم
-میگم بابات باهات بیاد
-میخوام تنها برم،همون طور که اومدم
-هر طور راحتی،مواظب زندگیت باش فرهاد پسر خوبیه و دوستت داره
-منم دوستش دارم مامانی

حوالی ساعت 9 بود که رسیدم و وارد ویلا شدم.
یکراست به اتاق بچه ها رفتم ولی تخت هاشون نبود،بعدش به اتاق خودمون رفتم فرهاد رو تخت خوابیده بود و بچه ها هم سر جاشون خواب بودند.
روی تخت نشستم و شروع به بازی با موهاش کردم همیشه این کار رو دوست داشت و زود از خواب بیدار میشد ولی این دفعه فقط یکم جا به جا شد، مثل اینکه باور نداشت من برگردم.
چقدر دلم براش تنگ شده بود،تای دستش رو باز کردم و سرم رو روی بازوش گذاشتم و دراز کشیدم.
نفهمیدم کی خوابم برد ولی صدای بازی فربد و صدف که با هم میخندیدن بیدارم کرد
اول با صورت فرهاد روبرو شدم که تو صورتم میخندید و مثل همیشه بود انگار تمام اتفاقهای این دو هفته نیوفتاده
-سلام به روی ماه خانومم
-سلام من نمیخواستم ناراحتت کنم،ببخشید
-فراموشش کن،خیلی دوستت دارم فرشته
-منم دوستت دارم فرهاد،من ...
-این دو هفته رو فراموش کن،مهم اینه که ما هنوز کنار هم هستیم،مهم اینه که تو کنار منی و بازوی منو به هر چیزی ترجیح دادی
-بچه ها بیدارن؟
-میخوام برای خودمون باشن میخوام پدر و مادرشون باشیم
من و فرهاد شدیم پدر و مادرتون،نمیدونم در چه حدی موفق بودیم ولی چیزی که میدونم اینه که خیلی دوستتون دارم و حاضرم دنیام رو به خاطر شما بدم.
نمیدونم کی یا چی باعث شده به گذشته فکر کنید البته من از اینکه اینها رو براتون تعریف کردم ناراحت نیستم چون واقعیت زشت نبود خیلی هم زیبا بود،شما پدر و مادری داشتید که خیلی دوستتون داشتن ولی خدا نخواست که شما رو بزرگ بکنن و شما شدید معجزه ی زندگی من و فرهاد
-قربونتون برم،شما بهترین پدر و مادری هستید که میشناسم
-ما زندگی خوبی داریم و بابا و مامان خوبی هم داریم.الان هم بلند شید بریم فرودگاه،2 ساعت دیگه مهمونا میرسن
-داداشی نگران نباش نامزد جنابعالی بدون دیدن شما از تهران نمیره
-صدف خانم اذیت نکن
-چه اذیتی،خواب من دختر یکی یکدونه ی عمو سیامک رو میشناسم
-صدف خانم داداشت رو اذیت نکن ،خودت رو هم برای یک هم اتاقی خوب مثل آزیتا ،عروس گل خودم آماده کن میدونی که دوست داره هم اتاقی تو باشه
-اطاعت فرشته جون،من آماده ام ولی عروس گل شما ...
-صدف بابایی پسر آقای صداقت گفت سلام برسونم
-بابا چرا اذیت میکنید،پسر آقای صداقت پیشکش همونهایی که براش جون میدن
-عجب حالی میده،صدف جون ببین اذیت کردن چه حالی داره.من که خوشحالم تو جواب کم آوردی
-من که کم نیاوردم بعدش هم من ...
-تو چی؟
-هیچی
-فربد اذیت نکن دختر گل من خودش یک خواستگار خوب داره
-حالا بذارید سیاوش بیاد ببینیم اصلأ این زلزله رو میخواد
-فربد جان وقتی از مسائل خبر نداری در موردشون بحث نکن پسرم
-خواب شما بگید ما هم خبر دار بشیم
-بماند،بهتره حرکت کنی
-الان زیاد پیگیر نمیشم ولی باید بهم بگید
-مامان چیزی بهش نگید،حالا باید حال تو گرفته بشه
-دلت میاد آبجی گلم؟
-آره داداشی
سیامک و آنا و آزیتا مهمون هر ساله ی ما بودند و تو همین رفت و آمد ها فربد و آزیتا به هم علاقمند شدن و نامزد کردند.
زندگی سیامک پر از شادی بود و تنها تفاوتش با خواب یا رویای من این بود که آنا کنار سیامک موند و خودشون دخترشون رو بزرگ کردند
فریبا و فرزاد هم تو سالگرد ازدواج ما صاحب پسری شدن که اسمش رو سیاوش گذاشتن.صدف و سیاوش از بچگی علاقه ی زیادی به هم داشتن و با اونکه صدف یکسال از سیاوش بزرگتر بود ولی عشق اونا منو یاد عشق خودم نسبت به فرهاد می اندازه با این تفاوت که اونا غرور رو از عشقشون دور کرده بودند.
خواب من هر چی بود باعث شد قدر زندگی رو بدونم و براش از جون مایه بذارم،گفتن بعضی حرفها نابودی که نمیاره هیچ باعث زیاد شدن محبت هم میشه.من اینو زمانی فهمیدم که فکر میکردم دیر شده ولی خدا به من فهموند که برای برگشتن هیچ وقت دیر نیست
-خانم من چیکار میکنه؟
-دارم می نویسم من خوشبختم
-باید بنویسی فرهاد خوشبخته چون یه مهربون مثل فرشته رو داره
-فرهاد رویای من حقیقت پیدا کرد چون تو کنارم بودی حالا وقت شکل گیری رویای بچه هاست،باید کمکشون کنیم تا باور کنن میتونن به آرزوهاشون برسن
-همون طور که تو باور کردی،اونا هم باور میکنن
براشون بنویس
<<واقعیت های زندگی همون رویاهای ما هستند،فقط باید باورشون کنیم>>



پایان

[ چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391 ] [ 16:16 ] [ تینـــا ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه