♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂

roman

لبمو تر کردم و با صدای گرفته ای گفتم
-بگو....میشنوم...
ساسان دستی به صورتش کشید و گفت
-ببین ورتا...روز آخری که بانو میخواست یه چیز بگه یادته؟
-اوهوم
-میدونی میخواست چی بگه؟
-نه
ساسان با هیجان لبخندی زد و زمزمه کرد
-همون روز که تو میخواستی بری و پرواز داشتی...نیم ساعت قبل از پروازت سانیار اومد خونه....یه نیگا بهم انداخت و گفت
-چیه داداش داغونی!
منم چیزی نگفتم...خلاصه یه 5 دقیقه ای یکم تو اتاق قدم زد و آخر سر طاقت نیاورد و گفت
-بانو نمیخواست چیزی بگه؟
گفتم
-چرا....ولی نفسای آخرش بود نتونست بگه...
-من میدونم چی میخواست بگه...
به صورتش خیره شدم و گفتم
-چی؟؟
-میخواست بگه که تو....پسرش نیستی...میدونی تو پسر یکی از دوستاش تو باندی که مامانت سر زا میمیره و باباتم تو یکی از ماموریتا کشته میشه....بانو هم دلش واست میسوزه و نمیدونم تا چند سالگی واست پرستار میگیره و درآخر تورو میاره پیش خودش تا کارای کوچیکو تو انجام بدی...
میدونی بعد از شنیدن این حرفاش سریع گوشیشو از میز بغل دستم گرفتم و به گوشیت زنگ زدم...ولی تو قطع کردی...بعدشم که گوشیتو خاموش کردی....
با بهت و ناباوری به ساسان خیره شدم..آره راس میگفت...قبل از پروازم از گوشی سانیار بهم زنگ زده شده بود.....چهره اش گرفته و غمگین بود...منتظر بود عکس العملی از خودم نشون بدم....با ناباوری گفتم
-نه....تو...تو داداش من
-نه! من داداشت نبودم و نیستم..خواهش میکنم دیگه از این کلمه واسه...
-سانیار...این همه مدت میدونست و مثه چی خفه شده بود؟
-اوهوم...بعد اینکه حقیقتو گفت پریدم و یقه اشو گرفتم گفتم چرا تا حالا نگفتی؟ گفتش بانو اینجوری میخواست! هنوزم که هنوزه نتونستم دلیل این کار بانو رو بفهمم
آب دهنمو قورت دادم...احساس کردم از یه بلندی پرتاب شدم پایین...سرم به شدت درد میکرد.....
-ورتا...حالت خوبه؟ رنگت پریده....
لبمو دوباره خیس کردم و گفتم
-اوهوم...خوبم...
-ورتا ببین تو...
-ساسان...میخوام برم ....همین الان....خواهش میکنم دنبالم نیا....
ساسان بعد از اینکه چند ثانیه به چشمام خیره شد گفت
-باشه...مواظب خودت باش....
بایه لبخند تلخ از جام پا شدم و رفتم سمت در.....فک کردم خدا با من دشمنی داره؟ الان باید بین یکی از این دونفر یکی رو انتخاب کنم؟ مگه میتونم؟؟ نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم...بارون آروم آروم میبارید و حس کردم از درون داغونه من خبر داره....پوزخند زدم و گفتم آسمون هم داره به حال من گریه میکنه...
-خدا....میخواستی اینجوری شه؟ میخواستی نابودم کنی؟میخواستی حسابمو برسی؟ میخواستی....
چونه ام شروع کرد به لرزیدن.....من نمیتونستم بین رامان و ساسان یکیشونو انتخاب کنم....چشمامو بستم و با بغض و صدای گرفته ای زمزمه کردم
-خداجون.....خواهش میکنم کمکم کن تا یکیشونو انتخاب کنم...بدون اینکه دل کسی بشکنه...خداجون من همیشه سعی کردم دختر خوبی باشم...همیشه سعی کردم رفتار درستی داشته باشم...الان هم میخوام همون ورتای قبلی باشم ولی به جون تو به اینجام رسیده....خسته ام از این روزگار تلخ...از این دنیا که همه مردمشون فقط و فقط آدمای دو رواَن....آدمایی که به ظاهر خوبیتو میخوان ولی تو باطن....خدا جون من با وجود دونستن اینا باز هم احترام همه اشونو نگه داشتم....فک میکنی خیلی راحته؟ نه خیلی سخته خیلی...تو اون بالا نشستی و نظاره گر همه چی هستی...اما خودت تو این دنیا ی پست و بی رحم زندگی نمیکنی و هیچ وقت نکردی...خداجون کمکم کن....
نفس عمیقی کشیدم و برای آخرین بار فریاد زدم
-کمکم کن....
**********

بی توجه به بارون به راهم ادامه دادم....فقط میخواستم یه جابرم و گم و گور شم...تو همین حالو هوا بودم که گوشیم زنگ خورد...با یه حس ناشناخته و عجیبی به امید اینکه رامانه زودی گوشیمو گرفتم...
-بله؟
-ورتا....
صدای بغض آلود ماری که رگه هایی از گریه تو اون وجود داشت باعث نگرانیم شد
-ماری...
-یه تاکسی بگیر به این آدرسی که میگم بیا...رامان منتظره....
-باشه باشه....بگو..
-....
و گوشی رو قطع کرد......با عجله تاکسی گرفتم و آدرسی رو که مدام تو ذهنم تکرار میکردم رو به راننده گفتم....بعد چهل و پنج دقیقه اضطراب و دلشوره بالاخره رسیدیم....اصلا دلم نمیخواست چشمامو باز کنم و محل قرارمونو ببینم.....نفس عمیقی کشیدم و چشمامو باز کردم....قلبم مثه گنجشک تو قفل میتپید...رامان...نه....هرچی پول داشتم انداختم رو داشبورد و اومدم بیرون....با قدم هایی لرزون از پله ها رفتم بالا و بی توجه به آدمایی که از کنارم رد میشدن و من بهشون تنه میزدم به راهم ادامه دادم تا بالاخره ماری رو دیدم....سرم به دوران افتاد و حال خودمو درک نمیکردم...مثه احمقا زل زدم به ماری....ماری با چشمای گریون اومد روبه روم واستاد....یه سروگردن از من بلند تر بود....تو چشماش هیچی موج نمیزد...هیچی...
-تو اتاق منتظرته...همه اش اسم تو رو میاره..همه اش تورو صدا میزنه...همه اش میگه خانومی!!
چونه ام از شدت بغض لرزیدو ودستام یخ کرد...هنوز برای گریه کردن زودبود...خیلی زود....با قدم هایی سنگین و لرزون رفتم سمت در ....درو باز کردم و با دیدن رامان تو اون وضعیت یک قطره اشک از گوشه چشمم سرازیر شد...رامان رو یه تخت معصومانه خوابیده بود و به سر و تنش چندتا دستگاه وصل شده بود...خدای من ماسک اکسیژن واسه چی؟ چرا رامانه من اینجاس؟ اون که اینجوری نبود...من باعث شدم؟ من کشتمش؟ من اینجوریش کردم؟ من قلبشو شیکوندم؟ من کمرشو خم کردم؟من باعث شدم دیگه برق چشماش از بین بره؟؟ اشکام همینجوری میریختن و من همه چیو تار میدیدم...آهسته آهسته رفتم سمتش....سرمو گذاشتم رو سینه اش قلبش چقد آروم میزد....انگار میخواست بخوابه...گریه ام شدت پیدا کرد... آروم زمزمه کردم
-رامان....عزیزم...پاشو...ما کلی کار داریم....باید بریم واسه عقد و عروسیمون همه چیو آماده کنیم...میدونی یه لباس عروسی دیدم چشممو گرفته...با هم میریم میخریمش...باشه؟ رامان عزیزم...چشماتو باز کن باشه؟ بخاطر من....بخاطر .....بخاطر خانومیت....
گریه ام تبدیل به هق هق شد....من چیکار کردم؟ من نابودش کردم...نابود....قلبم به شدت فشرده میشدو بغض راه گلومو بسته بود....زمزمه کردم
-خداجون به قرآن راس میگم...اگه رامان خوب شد هرچی پول درآوردم میدم واسه بچه های پرورشگاهی...اگه رامان خوب شد و یه بار دیگه ام گفت خانومی هر سال میریم مشهد...اصلا نمازامم سروقت میخونم...قول میدم دختر خوبی شم....فقط رامانو بهم برگردون...سرمو بلند کردم و به چشمای بسته اش خیره شدم....چقد دوست دارم این چشمارو....ورتا برو بمیر که.....سرمو جلو بردم و بوسه ای رو چشماش گذاشتم...چقد تلخ بود لحظه ای که فک کردم الاناس که چشماشو باز کنه ولی نکرد...همونجور که گریه میکردم دوباره سرمو گذاشتم رو سینه اش....نمیدونم چقد گذشت که احساس کردم یکی رو موهام بوسه زد...با هیجان زهرخندی زدم و سرمو بالا گرفتم...دیدم لباش داره تکون میخوره....دستشو گرفتم و گفتم
-رامان عزیزم به خودت فشار نیار...ببین قول میدم هروقت خوب شدی باهم عروسی میکنیم...درضمن من اسم بچه ها رو هم انتخاب کردم...اگه تو خوشت نیومد به من ربطی نداره ها!
اما رامان آروم دست برد سمت اکسیژنش و ماسکو برداشت.....با صدایی که انگار از ته چاه میومد زمزمه کرد
-ام...یدوارم...با...پسر..ه...خوش.. با..شی...تو..همی...شه..تو..قلبم.. جای...مخصوص..ی..داری...خا...نوم� �...
بعد آروم چشماشو بست ....به دستگاه بالا سرش خیره شدم....یه خط صاف نشون میداد...آب دهنمو قورت دادم وبا ناباوری سرمو گذاشتم رو قلبش.....قلبش خسته بود و خواب رفته بود....لبمو خیس کردم و با بهت بوسه ای رو گونه اش گذاشتم...تکون نخورد...شووری چیزی رو رو لبم حس کردم...اشکم بود که بخاطر رامان ریخته شده بود....ورتا تو کاملا نابودش کردی...دیگه کی میخواد هر روز باهات بحث کنه و باهات شرط بندی کنه؟ کی میخواد ببردت بالا پشت بوم و از آرزوهاش برات بگه؟ کی میخواد تو این کشور غریب مواظبت باشه؟ کی میخواد هر روز به روت لبخند بزنه و بگه درچه حالی خانومی؟؟ کی میخوام هر شب بوسه رو موهات بزاره و بگهه شب بخیر..خانومی.....
پاهام شل شد و نشستم رو زمین....به رامان که بدون هیچ دغدغه ای خوابیده بود خیره شدم....این رامانه من بود؟ داد زدم
-دِ لامصب پاشو....هنوز کلی کار مونده....من باید عروست شم...باید منو ببری خونه خودت...باید منو بغل کنی و بهم بگی خانومی...رامان پاشو تو قول دادی...میخوای از قولت بگذری؟ میخوای به قولت عمل نکنی؟ پس چی شد اون همه محبتی که به من کردی؟ حالا واسه خودت میری اونور و منو تنها میذاری آری؟؟ رامان این رسمش نبود....ما میخواستیم عروس و داماد شیم...میخواستیم یه زندگی نو رو شروع کنیم....میخواستیم بچه دار شیم...میخواستیم تا ابد پیش هم باشیم ...تو خیلی نامردی...خیلی...فک کردی بعد این کارت میبخشمت؟؟ آره ؟فک کردی میتونم بدون تو اینجا زنده بمونم بعد تو میزاری و میری آره؟
سرمو گذاشتم رو پاهام و های های گریه کردم....شونه هام میلرزید و از شدت بغض نمیتونستم درست نفس بکشم....
-رامان تو چطور تونستی؟ چطور؟
-ورتا پاشو....رامان رفته....داداشم رفت...
داد زدم
-ولم کن...
**********
به سنگ مزار روبه روم خیره شدم....
رامان شهروز....
دیگه نای هیچ کاری رو نداشتم.....آروم زمزمه کردم
-کار خودتو کردی؟راحتی اونور؟ از اینکه تنهام گذاشتی خوشحالی؟ بخند بخند...آخرش که همو میبینیم...میدونی رامان....هیچوقت فراموشت نمیکنم....یعنی نمیتونمم فراموشت کنم...تو..تو یه مدت کوتاهی قلبمو کاملا تسخیر کردی...هه بعدش خیلی راحت گذاشتی رفتی...میخواستی نابودم کنی؟؟ د لعنتی چرا سوار ماشین میشی وقتی عصبانیی؟ نمیگی یه وقت تصادف میکنم ورتا چیکار کنه؟ نمیگی اگه رفتم اونور دنیا ورتا تنها میمونه؟
گرمای اشکو رو گونه هام حس کردم....زهرخندی زدم و خم شدم یک شاخه گل رزمو گذاشتم رو سنگ مزارش....با بغض زمزمه کردم

دیگه دیره واسه موندن...دارم از پیش تو میرم جدایی سهم دستامه که دستاتو نمیگیرن...تو این بارون تنهایی دارم میرم خداحافظ شده این قصه تقدیرم چه دلگیرم خداحافظ.....

فرشید دستشو گذاشت رو شونه ام و گفت
-ورتا....عزیزم پاشو بریم...ساسان تو ماشین منتظرته.....
از جام پا شدم و آخرین بار به قبر رامان خیره شدم...
-مواظب خودت باش رامانم...
*******
-ورتا بدو دیگه دیر شد....
لبخندی زدم و شروع کردم به غر غر کردن
-ای باباااا ساسااان....سامی و صحرا رو آماده کنم میام!.....صحرا صحرا دخترم مقنعه اتو پوشیدی؟؟
صحرا با خجالت جلو اومد و با لحن کودکانه ای زمزمه کرد
-مامی بلد نیسَم!
با خنده به صحرا که مقنعه اشو عجق وجق پوشیده بود خیره شدم...دخترم صحرا و پسرم سام حاصل ازدواج منو ساسان امروز روز اول مدرسه اشونه....واقعا ساسان تو این چند سال سنگ تموم گذاشت تا من خوشبخت شم...اما باز هم در گوشه ای از قلبم احساس دلتنگی میکنم.....لبخندی زدم و گفتم
-بیا قربونت برم خودم درستش میکنم.....
دوباره داد زدم
-سام....کیفتو برداشتی؟
سام پرید تو اتاق و گفت
-چی؟ کیف؟
-آره دیگه....عزیزم تو اصلا کیفتو آماده کردی؟
سام لبشو گزید و سرشو انداخت پایین
-از دست توها!!
ساسان با خنده اومد تواتاق و گفت
-ولش کن بچه ارو! خودم دیشب کیف هردوشونو آماده کردم...
با نگاهی قدرشناسانه به چشم های قهوه ایش خیره شدم.....
-خب دیگه بدویین....دیر شد
****
زندگی هنگامه فریاد هاست
سر گذشت در گذشت یاد هاست
زندگی تکرار جان فرسودن است
رنج ما تاوان انسان بودن است
زندگی یک بازی درد آور است
زندگی یک اول بی آخر است
زندگی کردیم اما باختیم
کاخ خود را روی دریا ساختیم
باید احساس کرد این اندوه را
بر کمر باید کشید این کوه را
زندگی با همین غمها خوش است
با همین بیش و همین کمها خوش است
زندگی را باختیم شاکی نیستیم
بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم

 

پایان

[ یکشنبه یازدهم تیر 1391 ] [ 19:8 ] [ تینـــا ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه