X
تبلیغات
♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂ - رمان زندگی قلبها

♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂

roman

ارشیا سرشو انداخت پایین وشروع کردبه گفتن همه ی غمبادای رو دلش.....

من خیلی وقته به یه دختری علاقه پیداکردم ولی نمیدونم چرانمیتونم برم حرفامو بهش بزنم ازت میخوام درحقم خواهری کنی وبری

باهاش صحبت بکنی من این یه سال رو هم بخاطرسمانه موندم اینجا وگرنه همون پارسال برمی گشتم میرفتم

دلم به حالش سوخت برادرخودم .امین که منو محرم رازش ندونستو درمورد علاقش به دختری به اسم نازی که من تا حالا ندیده

بودمش هیچی نگفت

حالا که اونا نخواستم من واسشون خواهری کنم ..پس واسه ارشیا خواهری می کنم


ارشیا فک کرد که نمیخوام برم جلو باسمانه صحبت کنم

ارشیا_الهام به خدا باورکن اگه خودم خواهرداشتم بهت نمی گفتم ولی همه این سالها به چشم خواهرم نگات کردم

_نه ارشیا من باهاش صحبت می کنم فقط تو بهم نشونش بده من باهاش صحبت می کنم امیدوارم بهش برسی داداشی

ارشیا یه لبخندزدو گفت :مرسی اجی گلم
**********************************************

سمانه یه دختری بود با قدمتوسط وصورت برنزه...چشای ابی روشن و موهای فرعروسکی..قیافه جذابی داشت

بعدازهزارتا مقدمه چینی باب صحبت رو باهاش باز کردمو تمام حرفای ارشیا روبهش گفتم اونم قرارشد که بهم زنگ بزنه اگه جوابش

مثبت بود شماره ارشیا رو بدم بهشون
************************************************** ****

مریم_الهام صدای گوشیت میاد فک کنم تو اتاقه بروبردارش

رفتم به سمت اتاق منوسحر...امروز سحرومبینا هردتاشون رفتن تهران باشوهراشون....امیرواقعا پسرخوبیه.خوشبحال سحرکه

خوشبختیش ردخورنداره

گوشی رو پیدا کردم وجواب دادم

_بله؟

الهام خانوم؟

بله خودم هستم

سلام سمانم زنگ زدم هم ازتون تشکرکنم همم اینکه شماره ارشیا خان روازتون بگیرم

خیلی خوشحال شدم عزیزم یادداشت کن

.....0912
************************************************** ***

مریم بلیطارو برداشتی؟

مریم_اره بریم

ازدرخونه اومدیم بیرون ورفتیم سمت واحد پسرا...طفلی ارشیا دیشب چه قدرتشکرکرده بودد ازم..اخرش هم صدای خودم دراومده بود

بعد ازخداحافظی از پسراازدر ساختمون اومدیم بیرون محمدوارشیا قراربود دوروز دیگه برگردن...بایدخونه روبه خودصاحبخونه

تحویل میدادن که اونم نبود

قبل ازاینکه سوارماشین بشم به نمای ساختمون اجری که چندسال از بهترین لحظات عمرمو اونجا گذروندم نگاه کردم...دلم واسه این

ساختمون اجری وشیشه های ابیش خیلی تنگ میشد...دلم واسه همه چیزتنگ میشد واسه کوچه ای که هرروز واسه رفتن به دانشگام

بایدازاون ردمیشدیم ...واسه درختای توکوچه ...واسه امام رضا

واسه خیلی چیزای دیگه..که میدونم هیچ برگشتی براشون نیست

سوار ماشین شدیم ورفتیم سمت امام رضا مریمم مثل من حالش خراب بودحرف نمیزد...اونم مثل من داشت ازتمام لحظات سالهای

گذشتش خداحافظی می کرد...بقول خودش حالا خوبه دلمونو اینجاجانزاشتیم

واسه اخرین باررفتیم سمت حرم ...انقدرگریه کردم تا سبک شدم
************************************************** *****

خلاصه بعدچندساعت رسیدم تهران ووسایلمون روگرفتیم وازهم جداشدیم...یه روزی فک می کردم نمیتونم غیرتهران جای دیگه

زندگی کنم ولی حالا میبینم که خیلی راحت تونستم زندگیم روبکنم

سوارماشینای فرودگاه شدم ورفتم خونه

بااینکه دل کندن ازاونجا واسم سخت بود ولی منکرعلاقم به باغ خونمو وتاب لبه استخر وکوچه سوت وکور 9متریمون نمیشم

دلم واسه همه جای این خونه هم تنگ شده بود

رفتم توخونه

چه قدرتغییرکرده بود خونمون

تواین 6ماهی که نبودم مامان دکوراسیون عوض کرده بود مبلای کرم روشن وپرده های حریر کرم به ادم یه ارامشی میداد

همیشه سلیقه مامان روقبول داشتم ازهرچیزی بهترینشو انتخاب می کرد

لوسترای پذیرایی همه روشن بود دروبستم ورفتم تو

مامان_احسان مادروسیله هاروبزاررومیزتامن بیام..الان مهمونا هم میرسن

مهمون؟؟؟؟

اروم رفتم سمت مامان وبغلش کردم

مامان فک کرداحسانه باملاقه برگشت تابزنه که بادیدن من چند لحظه توبهت رفت

طفلی حق هم داشت بهشون خبرنداده بودم

مامان_وای دخترتواینجا چیکار می نی؟

اخمام رفت توهم

اگه ناراحتین برم؟

نه فدات شم...دلم واست یه ذره شده بود وبغلم کردوبوسم کرد

منم بوسش کردم دلم واسش یه ریزه شده بود

رفتم بالا تالباسام روعوض کنم به مامان هم گفتم به کسی نگه من اومدم حتی احسان وامین وبابا میخوام سورپریزشون کنم
************************************************** ****

اخیش اتاقم ....

وسط اتاق وایستادموبه دوروبرم نگاه کردم

تخت لیموییم روبرو پنجره بود ویه میزکامپیوتر مشکی لیمویی که روش لب تابم روگذاشته بدم وباپرده های کتان راه راه لیمویی وسفید

که روسرامیکا بلندیش میرسید

بایه کمدلیمویی مشکی که ست میزو تختم بود ویه میز ازایش لیمویی که روش پره ادکلن ولوازم ارایشایی بود که توهرسفری که

میرفتم میخریدم یا بهم هدیه میدادن...اتاقم هم دیواراش لیمویی یلی کم رنگ بود وسرامیکای سفیدبراق داشت که یه قالیچه ی دایره

کوچولو روسرامیکا انداخته بودم

بهم ارامش میداد این اتاق

وسایلام روجابه جا کردم ورفتم حموم بخاطراینکه صدای سشواربلندنشه موهام روبااتو خشک کردم وبایه کلیپس بستمشون دیگه تا

پایین کمرم اندازه موهام می رسید

یه جین سفید بایه تونیک حریرمشکی که تولدامسالم مبینا بهم کادو داده بودروپوشیدم با صنلای ایری سفیدم رو

نشستم جلو اینه ویه خورده ارایش کردم تریبا دیگه اخرای کارم بود که صدای زنگ اومد...
یه جین سفید بایه تونیک حریرمشکی که تولدامسالم مبینا بهم کادو داده بودروپوشیدم با صنلای ایری سفیدم رو

نشستم جلو اینه ویه خورده ارایش کردم تریبا دیگه اخرای کارم بود که صدای زنگ اومد…

میخواستم ببینم این مهمونا کین که مامان انقدر براشون پرپر میزد

امین رودیدم که داشت تند تند میرفت سمت در اول یه خانم واقای تقریبا فک کنم 50 سساله اومدند بعد ازاونها ...وای خدای من

اقاوخانم سامری هستن....نیما وساراهم پشت سرشون داشتن میومدن...سارا چه قدرتپلی شده

اخرسر هم یه پسرودخترجوون داشتن باهم میومدن...که امین رفت جلو وباههردوشون دست داد ورفت کناردختره نمیدونم بهش چی

گفت که شروع کرد به خندیدن...داشتم نگاشون می کردم که همون پسره سرش رواوردبالا قبل اینکه منو ببینه فرا رفتم کنار

فک کنم الان دیگه همه رفتن تو پذیرایی ونشستن...صداشون دورتر میشد

پنج دقیقه وایستادم بعددروباز کردمورفتم پایین

رفتم سمت پذیرایی هیچ کس متوجه من نبود تکیم رودادم به دیواربلند گفتم

_سلاممممممممممممممم

باصدای من همه ساکت شدندو برگشتن سمتم

مامان که منو ازقبل دیده بودزودتربه خودش اومد وبلندشداومد سمتم

مامان_بیاعزیزم...بیامعرفیت کنم

احسان داشت همینجوربروبر منو نگاه می کرد

_مگه ادم ندیدی؟؟؟

احسان قیافشو تعجب زده کردو گفت:

جل الخالق چه قدر شبیه الهام مایی...اومدی کمک کنی به مامانم؟؟؟

حرصم دراومده بود

_نخیراومدم جونتوبگیرم

احسان یهوبلندشدو بغلم کرد

وای داشتم له میشدم...استخونام له شد

نیما_بابا احسان حالا که خانمو بعد 1سال دیدم تو نمیزاری دوکلوم باهاش اختلاط کنیم

خندیدمو وگفتم:نیما خان هنوزم که بلبل زبونی مثلا داری بابا میشیا

همه خندیدن

خانم سامری_عزیزم به سلامتی دوباره کی برمی گردی؟؟؟

_درسم تموم شد دیگه همینجا میمونم

امین که تااون موقع نمیدونم کجا بود اومد تو وبدون توجه به من رفت سمت همون دختره

امین_نازی پیداش کردم...همینه دیگه

_امین خان ...سلام عرض شد

امین هم مثل بقیه حضورموباورنمیکرد

نازی رو هم اونشب بالا خرا دیدم واون یکی اقاو خانم هم مادرپدر نازی بودن

خانم سامری_عزیزم این گل پسر...پسرمه نریمان

تو اون همه وقت بالاخرا به صورتش نگاه کردم یه صورت بیضی وچشای درشت خرمایی وموها ی لخت قهوه ای که روپیشونیش

پراکنده شده بود وخداییش فک نمی کردم ازنیما قشنگترباشه...ناما خیلی خوشتیپ و قشنگ بود ولی این دست اونو ازپشت بسته بودم

یه کت تک مشکی وجین مشکی پوشیده بود بایه پیرهن سفید اندامی که بهش خیلی میومد

ازهمونجا واسش سرمو تکون دادم وشروع کردم باسارا حرف زدن

شب خیلی خوبی بود بعد مدتها کنارخانوادم بودن بهم یه ارامش خاصی میداد
************************************************** ************

شب که رفتم تو تخت نمیدونم چرا برق نگاه نریمان رونمیتونستم فراموش کنم...ازیه طرف میخواست جدی برخورد کنه ازاونطرف

هم شوخ طبعیش رونمیتونست بزاره کنار

بااحسان وامین وبابا خیلی گرم گرفته بود مثل اینکه خیلی وقته باهم رفت وامد داشتن

روزای دیگه هم بدون هیچ اتفاق خاصی دداشت سپری میشد

رفته بودم کلاس گیتارثبت نام کرده بودم

یه شب که بابا اومد خونه درمورد کارم واینکه میخوام چیکارکنم شروع به صحبت کرد....

رفته بودم کلاس گیتارثبت نام کرده بودم

یه شب که بابا اومد خونه درمورد کارم واینکه میخوام چیکارکنم شروع به صحبت کرد....

بابا_دخترم بالاخره که چی نمیخوای که این مدرکت روبزاری تو اتاقت خاک بخوره؟؟

_اخه کاردرست وحسابی ومرتبط بامدرکم پیدا نکردم

بابا_اگه بگم من واست اون کاروپیداکردم چی

حسابی ذوغ کردم پریدم بغل بابا وسروصورتشو تف مالی کردم

قرارشد فردامنوبابا باهمدیگه بریم سراغ اون شرکته که منقراره توش کارکنم
**********************************************

اوه چه ساختمونی...امروزمنو بابا اومدیم واسه کارای استخدام من توشرکت دوست بابا

نمیدونم چرا بابا تا حالا اسمش رونگفته بهم...واسم هم خیلی عجیبه منوبااین که اصلا سابقه کارندارم قراره استخدام کنن

رفتیم سمت اسانسوروبابا رفت سمت طبقه 11

ازاسانسورکه اومدیم بیرون یه راهرو خیلی بزرگ بود که فقط دوتادرتوش قرارداشت...رفتیم سمت یکی ازدرا که روش نوشته

بودشرکت ساختمونی مه پویا

رفتیم داخل روبه روی درورودی یه میزمشکی بودکه میزمنشی و4تا اتاق هم روبه روی هم قرار داشت ..خیلی ساده وچیک همه چی

چیده شدهبود

بابارفت سمت منشی وباهاش صحبت کردواونم ماروفرستادبه داخل

وای خدای من اینجاحتمادفتراقای سامریه!!!!!!!!!!

سامری_به به الهام خانوم...چه عجب ماشماروزیارت کردیم دخترم!

الهام-نفرمایین اقای سامری من همیشه به یادتون هستم میدونین که یه هفته هم نمیشه که اومدم تهران...داشتم استراحت می کردم

منشی درزدو سه تا فنجون قهوه اوردداخل...توهمین زمانی که داشت فنجونهارومیذاشت رفتم توبهرش ...یه دخترسبزه

قدمتوسط...میخورد23سال روداشته باشه....بایه ارایش معمولی که صورتش رومعصوم کرده بود..به دل من خیلی نشست..

تواون مدتی که اونجا بودیم بابا واقاسامری درمورد کارکردن من صحبت کردن

اقاسامری_خب رفیق خیالت راحت نمیزارم به دخترت اینجا سخت بگذره

خداازدهنت بشنوه سامری جون!

اقا سامری یه دکمه روفشارداد وبه منشی گفت به نریمان بگه بیاد اتاقش

اصلا فک نمی کردم اونم اینجا کارکنه


قا سامری یه دکمه روفشارداد وبه منشی گفت به نریمان بگه بیاد اتاقش

اصلا فک نمی کردم اونم اینجا کارکنه
************************************************** ***
سامری_بیاتو

نریمان مثل همیشه خوشتیپ واراسته اومد تو...

بااون چشاش ..نمیدونم چشاش چی داشت که فورامنو میگرفت

نریمان نگاه خیرم روکه دید بهم نگاه کردو یه لبخند زدو برگشت با اقای سامری صحبت کرد

سامری_خب نریمان جان این الهام خانوم گل ما تحویل شما..ببینم چیکارمی کنی!

وا...اق سامری جون...یعنی چی ببینم چیکار می کنی !!!ازشما این حرفابعیده

بابا_خب الهام جان پاشوبااقا مهندس جوون مابرو..منم الان دیگه میرم

بعدازخداحافظی ازبابا با نریمان اومدم بیرون اولین بار بود که باهاش تنها میشدم

ولی نمیدونم چراهمش میخواستم خودموجلوش قوی نشون بدم بااینکه ازدلشوره روبه موت بودم

انروز نریمان منو به اون سه تا اتاق باقی مانده برد

یکی ازاتاقا واسه خودش بود تمام وسایلاش مشکی سفید بود برخلاف اتاق اقای سامری که همه ابی نیلی بود....

یه اتاق دیگه هم که رفتیم ...دوتا میزتوش قرار داشت که هردوخالی بود یه اتاق معمولی با وسایلای قهوه ای سوخته و دوتا مبل چرم

کناردیوارویه عالمه پوسترساختمونی

نریمان_الهام خانوم اینم اتاق شماست البته یه همکاردیگه هم دارین که فعلا مرخصیه

اتاق اخری هم یه میز توش بود که یه مرد حدودا 38ساله نشسته بود که نریمان اقای طاهری معرفیش کرد قیافه مهربئنی

داشت...تقریبا میشه گفت نریمان واقای طاهری حکم دست چب وراست سامری رو داشتن

نریمان_خب ایشون هم خانم نکویی منشی اینجا وبعد منم به عنوان کارمندشون ومعماراونجامعرفی کرد ....نکویی دستش رواورد

جلو وبا یه لبخند گفت:ازاشناییتون خیلی خوش حال شدم

منم یه لبخندبراش اومدم وگفتم :به همچنین عزیزم

ووو مهم ترین شخص دفترمش رجب یه پیرمرد مهربون وساده دل که واقعا ازصمیم دل دوسش داشتم
**************************************************

مثل همیشه باسروصدا رفتم تو ابدار خونه...سلام به مش رجب خودم

مش رجب __سلام دخترم...برو الان واست چایی میارم

چشم قربان

به پشت رفتم سمت در

که شاتالاپ خوردم به یه چیزی

نریمان بود که داشت میخندید

_سلام نریمان خان

تو شرکت یه خوبیش این بود که همه همدیگرو به اسم کوچیک صدا می کردن...واسه من که ازفامیلی متنفربودم واقعا عالی بود

تو این سه ماهی که اینجا داشتم کارمی کردم همه چی عادی بود جز دل من
نمیدونم چه مرضی گرفته بودم نمیخواستم باور کنم که عاشق نریمان شدم...نه نه عاشقی که به ای شیرینی نیست ...شنیدم که همه می گن عاشق کوره
ولی من عیبای نریمان روهم میبینم ..یکی ازایراداش که خیلی بدم میادازش....اینه که واسش فرق نمی کنه که با من داره صحبت می کنه یا دختر بقال سرکوچه...یا چه میدونم اشنا وغریبه واسش فرق نداره فوری با همه اخت میشه

ولی میدونم که ازته قلبم دوسش دارم...ازاون ته تهش
میدونم که ازته قلبم دوسش دارم...ازاون ته تهش

نریمان_خانوم فرهانی؟؟!

_خوبه یه باربهتون گفته بودم ازفامیل صدا کردن بدم میاد

دستش وبرد بالا وگفت:تسلیم بابا

گوشیش زنگ خوردبااشاره سرازمن خداحافظی کردوبه سمت دررفت

نرمان_جانم؟
....

نیم ساعت دیگه اونجام عزیزم
....

چشم...بای هانی

ازلحن حرف زدنش دیگه هرچپرچلاغی می فهمید که دختره

منم فقط میتونستم ببینم وگوش بدم وازهمه مهم تراتیش بگیرم

نمی خواستم خودمو تحمیل کنم بهش

باصذای در که بسته شدبه خودم اومدم ورفتم سمت اتاقم چندتا نقشه برداشتم ورفتم سمت ساختمون
************************************************** ****

_مامانمن دارم میرم خونه مامانی کاری نداری

مامان_نه عزیزم ...سلام برسون

_چشم

رفتم سمت مامان بوسش کردم ورفتم بیرون...ازتنهایی وسکوت خونه حوصلم سررفته بود...امین که بانازی خانوم مشغوله...احسان

بادوست دخترای رنگیش

مبینا که دو هفته دیگه جشن عروسیشه وسحر که بعد اومدن من ازتهران هفته بعدش عروسی گرفتن ورفتن سرخونه زندگیشون

سحرهمیشه ازامیر تعریف می کنه...اخه کدوم بقالی میگه که ماست من ترشه...!!!!!!!

اصلا هیچ کدوممون فک نمیکردیم امیرانقداتیشی باشه ....هنوزپاعروس به خونه نرسیده بود داشت مادرزنش روبدبخت می

کرد ...الکی الکی خرج یه سیسمونی میزاشت رودوششون

ریموت ماشین روزدم سوارشدم ورفتم سمت خونه مامان بزرگ...قرار بود سپیده هم بیاداونج...دلم واسه وروجکش یه ذره شده

بود...

اونشب منو سپیده بعدازمدتها خونه مامانی رو گردگیری کردیم

اخرسر صدای مامانی دراومددرکمال احترام ماروازخونشون فرستادن پی نخود سیاه
**************************************************

نریمان_الهام خانوم میشه بامن بیاین بریم سربرج ستاره مثل اینکه به مشکل برخوردن

_من که همین هفته پیش اونجا بودم ...کارا داشت درست پیش میرفت!

نرمان_اون مال هفته پیش بود...بحث الانه نه هفته پیش....

خیرندیده پس چرا میگه(میشه؟)خب ازاول عینهو بچه ادم بگو بایدبیای وقال قضیه روبکن دیگه.

بدون توجه به جواب من رفت بیرون وگفت که پاین تو ماشین منتظره زود برم

صدای دینگ دانگ دونگه شکسته شدن قلبم روشنیدم

نمیدونم این چرابا همه صمیمیه ولی تا میرسه به من گاهی اوقات برق میگیرتش!!!!!!!
صدای دینگ دانگ دونگه شکسته شدن قلبم روشنیدم

نمیدونم این چرابا همه صمیمیه ولی تا میرسه به من گاهی اوقات برق میگیرتش!!!!!!!
************************************************** *************
چرااینجوری شدم اخه من ازهمه چی وهمه کس غافل شدم...

عاشق یه کسی هم شدم که به ندازه موهای سرش دوست دخترداره...فک کنم بین این همه دخترفقط منوبه چشم خواهری ببینه شانس

نداریم که....
************************************************** *************
امین_الهام گوشی روبردار باتو کاردارن

ازبالای پله ها دادزدم

_باشه

_بله؟؟

ارشیا_سلام برالهام خانوم گل گلاب ما

_پسرتوخجالت نمیکشی...واست زن گرفتم رفتی دیگه پشت سرت هم نگاه نکردی؟؟/

نگفتی اخه منم شوهر میخوام تو باید بری دنبالش؟؟....

ارشیا داشت ریسه میرفت
خدا خفت نکنه دختر...چه عجله ایه حالا!!!

هم سنای من همه شوهردارن هیچ بچه هم دارن
خب حالا تو روتو زیاد نکن..

_واسه من غیرتی بازی درنیار که خودم دوتا داداش دارم غیرت همونا واسم بسته

ارشیا_دو دقیقه زبون به دهن بگیرتو ..اسمون به زمین نمیادوا....
...
...

ارشیا_الو گوشی دستته؟
...

_اوف چه قدرسخته دو دقیقه حرف نزنی

ارشیا-نگو که دودقیقه سکوت کردی؟!

_پس چی فکرکردی؟!

ارشیا_حرف زدن باتو مثل اب تو هاونگ کوبیدنه

_دست شما درد نکنه..واقعا

بعدازکلی جنگ اعصاب باارشیا گفت که بابچه ها قرار گذاشته که بریم جمشیدیه_کلکچال.حالا کی؟فردا منم که توشرکت کلی

کارریخته سرم

کلی که التماس کردم به اقا قبول کرد که شب بریم بام...خودش هم به بچه ها زنگ میزنه
************************************************** ***************
بله؟

مریم_بله وبلا...سرسنگین شدی

_به جان مریم کلی کارریخته سرم

مریم_کاشکی منم یه پارتی کلفت داشتم

_مرض

مریم_بجای لیچارد بارمن کردن بگو کدوم واحدی من جلوساختمون شرکتتونم فک کنم

_طبقه 11شرکت مه پویا

صدای سوت مریمومیشنیدم که هی میگفت 11

_اخه پاندا سن خرحسنی رو داری اونوقت نمیفهمی نبایدتوخیابون بااین همه سروصدا سوت بزنی؟؟؟!

مریم_هه هه ننه جون...دروبازکن که اومدم

طبقه 11شرکت مه پویا

صدای سوت مریمومیشنیدم که هی میگفت 11

_اخه پاندا سن خرحسنی رو داری اونوقت نمیفهمی نبایدتوخیابون بااین همه سروصدا سوت بزنی؟؟؟!

مریم_هه هه ننه جون...دروبازکن که اومدم

قبل اینکه مریم برسه رفتم اتاق اقای سامری تا واسه رفتن اجازه بگیرم

سامری_بفرمایین

_سلام عمو جون

سلام دخترم

عمو میخواستم ازتون اجازه بگیرم یه خورده زودتربرم

نریمان هست الهام جان؟

نه...فک کنم بیرونن

باشه ..تو برودخترم

ممنون...خداحافظ

به سلامت عزیزم
*********************************************

مریم_سلام خانم مهندس فرهانی...بفرمایین اینم کیفتون بریم که دیرشد

باخنده گفتم_چه قدرحرف میزنی دختر

مریم_چشم ودلم روشن

بامریم رفتیم سمت پارکینگ

_ماشین که نیاوردی؟

مریم-نه وقتی یه نوکربی جیره ومواجب دارم چه نیازی به ماشین خودم هست

_فک کردی من امشب باماشین محمد میام تو هم باماشین خودت بیا

مریم یه ابروش رودادبالا وگفت:نکنه شماهم بله

واسه مسخره بازی گفتم:بله

مریم سوتی زد که کل ساختمون فک کردن زنگ خطره

_خفه شو مریم به خدااینجا ابرو دارم زشته

مریم-نمیشه...مگه میشه تو داری عروسی می کنی من وایستم بروبر نگاتون کنم

_بیا بریم بابا

سوار ماشینم شدم وراه افتادیم
************************************************
مبینا-الهام ما نیم ساعت دیگه حرکت می کنیم..یه جا قرار میزاریم که اونجاهمدیگررو ببینیم بهت خبرمیدم

_باشه...فعلا بای

مبینا-بای عزیزم

احسان_داشتی باکی حرف میزدی

یه خورده نگاش کردم دیدم قیافش جدیه

-مبینا

احسان_اوهوم ...

راه افتاد رفت بیرون

این داداشای منم هرکدوم ازسیماشون که قاطی میشه گیرمیدن به من

این داداشای منم هرکدوم ازسیماشون که قاطی میشه گیرمیدن به من

یه ساعتی تا قرارمون وقت داشتم ....ازاونجایی که هوا خیلی گرم بود..بااینکه شبم بود ولی دم داشت...یه مانتو نخی سبزصدری

پوشیم بااینکه خیلی ساده بود ولی انگارواسه خود من دوخته بودنش...فیت تن من بود

یه شال نخی مشکی هم سرم کردم بایه جین ابی اسمانی ویه کفش اسپرت مشکی

ازماشین خودم خسته شده بودم..رفتم سمت اتاق احسان تا سوئیچ بنزش روبگیرم...خودشو کشته بود تاباپس اندازوکمک گرفتن ازبابا خریده بودش

درزدم ومنتظرجواب بودم

احسان-دربازه

سلام

احسان_چی میخوای

شیطونه میگه کلشوبکوبونم به دیوارا

ولی نه..بهش احتیاج داشتم

_سوئیچتو

احسان_نچ نمیشه

باکلی التماس و تعهد ماشین روداددستم
*********************************************
امین_الهام ماسه ساعته پایین منتظریم...بدودیگه

_برواومدم

نمیدونم چرادوست داشتم امروز حسابی به خودم برسم وبعدبرم بیرون

یه کت یه وجب بالای زانو پوشیدم با یه روسری مشکی ویه کش پاشنه بلند یه ارایش خیلی کم هم کردم

خیلی این لباسا بهم میومد

کیفم وبرداشتم ورفتم پایین

امین_دخترمیخوایم بریم بگردیم نه اینکه بریم عروسی

مامان همینجورداشت منو نگاه می کرد

اومد جلو بوسم کردوگفت:به دخترم کارنداشته باش..فداش شم الهی

_بیااینم جوابت

اینوراونوررونگاه کردم ولی خبری از احسان نبود
_پس احسان کو/

امین بلند شدوگفت:گفته نمیام بلندشین بریم

بی توجه به بقیه رفتم اتاق احسان وگفتم چرانمیای؟

احسان_دربزنی بدنیستا

_میدونی که نمیزنم..حالا چرانمیای؟
ا
حسان_حوصله ندارم

_بیخود پس منم نمیرم

داشتم کتم رودرمیاوردم که احسان که فهمید واقعا نمیرم گفت :باشه برین الان میام


یه بوس ابدار ازش گرفتم ورفتم پیش بقیه

امین_چی شدمیاد؟

_اره بریم الان میاد

خلاصه احسان وسوارکردیم ورفتیم دنبال نازی وکلی گشتیم

احسان_شازده بریم کافی ...یه چیزی بخوریم

_ای قربئنت برم که منم حسابی گشنم شده

امین اراینه نگام کردوگفتکفقط قربون این میری

_اره دیگه تو نازی روداری بلده قربونت بره

نازی_پس چس خودم قربونش میرم

واه واه عروسم عروسای قدیم ... چه پررو

احسان خندیدوگفتکخودم نوکرتم ابجی خانوم

امین_برین پایین نامردا رسیدیم

پیاده شدیم

امین ونازی دست هموگرفتن وجلوتروارد شدن منم دست احسا نو گرفتم وباهاش رفتم تو

هه...چه تورفتنی؟واقعا ارزش صبرکردن وداره این بشر؟؟؟!!!

امین ونازی رفته بودن سریه میزوداشتن بایکی اختلاط میکردن

نازی هم پریده بودبغل نریمان

اینا کلا عادت دارن بپرن بغل این واون

این ازنریمان خان که اون دختره موبلوند رویه جوری بغل کرده که فک می کنه همین الان میدزدنش

احسان_بیابریم پیش نریمان اینا

اخم کردم وگفتم :من نمیام خودت برو

یه خورده دودل شده بود ولی شونش روانداخت بالا وگفتکخب من که اجی خوشگلم وتنها نمیزارم

هردوتا رفتیم سریه میز تو فاصله دورازاونا نشستیم

منم واسه اینکه احسان نفهمه دارم چی میکشم شروع کردم به خنده وشوخی

هه...اقانریمان ازفردا اون یکی روم رومیبینی....

بااین فکریخورده اروم ترشدم...فکرانتقام.ازکسی که میخواستم دوستم داشته باشه ولی نداشت...

هه...اقانریمان ازفردا اون یکی روم رومیبینی....

بااین فکریخورده اروم ترشدم...فکرانتقام.ازکسی که میخواستم دوستم داشته باشه ولی نداشت…
************************************************** **************
مامان_الهی قربونت برم کجایی مادر...نمیگی منم دل دارم نمیگی مادرم ...نمیگی جیگرم داره اتیش میگیره...

بیا الهامم بیا عزیزم...

صدای مامان تو هق هقش گم شده بود منم پابه پای مامان داشتم اشک میرییختم...جدا سخته...سخته که 1سال ازدیدن خانوادت محروم

بشی خیلی سخته...

مامان داشت گریه میکردو حرف میزد

گفت وگفت وگفت تا دل منوجیزغاله کرد

گفت که امین ازدواج کرده ویه نی نی خوشگل داره

گفت که بابا خیلی پیرشده

گفت که احسان دیگه احسان قدیمی نیست

گفت که دایی سهراب اینا 10 ماه پیش اومدن ایران وهمش سراغ منو میگیرن

گفت که خونمون شده ماتمسرا

گفت وگفت وگفت...ولی نمیدونست هرباربااین حرفاش چه زجری میکشم...نه نمیدونست!!!!!!!!

اخ که چیکارکنم راه برگشت نزاشتم واسه خودم.....نمیتونم برم وکسایی روببینم که خودم نابودشون کردم

خدایا بریدم دیگه ...بریدم....

نفهمیدم مامان ک قطع کرد گوشی رو خاموش کردم ورفتم بیرون...تواین یه سال فقط باهمون موبایلم به مامان زنگ میزدمو فوری هم

خاموشش می کردم تا کسی نتونه رد منو پیدا کنه

اصلا زندگی به یکباره فرق کرده همهی معلومات زندگیم شد مجهول

الان یه موجود سرتاپامجهولم

نمیدونم چرا؟ولی میدونم باید اینجوری می شد!اصلا حقم بود...خوب شد که اینجوری شد تا من چشامو به زندگی باز کنم...فقط زندگی

وچیزای اطرافم رو واسه خودم ودل خودم نخوام....

خسته شدم ازبس فکرکردم....

ازخونه نقلی وکوچولویی که بایه مقدار پولی که داشتم خریده بودم اومدم بیرون

خونمو خیلی دوست داشتم

خونه ای که توش جز لوازمای ضروری چیز دیگه ای نبود...حتی مبل

تو این یه سالی که اومدم تو این روستا که یه ده دورافتاده تو شماله تنها کاری که تونستم بکنم گرم گرفتن بامردم اینجا ودرس دادن به

بچهاشونه

[ شنبه بیستم خرداد 1391 ] [ 15:47 ] [ تینـــا ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه