X
تبلیغات
♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂ - رمان زير بارون

♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂

roman

اقای فراهانی براتون چای بریزم ..


فراهانی _ نه ممنون .. کافیه دیگه ..


امیر علی فنجانش را به سمت من گرفت : برای من میشه بریزی ..


شقیقه هایش را فشار داد ..


فراهانی _ امیر علی !! چیزی شده ؟


امیر علی _ نه چیزی نیست کمی سرم درد میکنه...


سلام .....


سرمو به سمت کسی که سلام کرد چرخوندم که یکدفعه حس کردم قلبم تیر کشید ..


این قیافه اشنا بود .. خیلی اشنا!!


فراهانی _ سلام دخترم .


میترا _ اجازه هست ؟!!


فراهانی _ بفرمائید ... میترا جان ایشون مهندس سوگل افشار هستن از دوستان


ایشون هم میترا ی عزیز نامزد امیر علی و عروس من!!!


به زور لبخندی زدم و باهاش دست دادم : خوشبختم


میترا _ منم همینطور .... قیافتون خیلی برام اشناست ؟؟ قبلا همدیگرو دیدیم ...


_ احتمالا مهمونی خونه امیر علی بوده ...


میترا _ اهان !!! درسته .. خوشحال شدم...


بسمت امیر علی رفت و دست گذاشت رو شونش : خوش میگذره ؟؟ یادی از ما نمیکنی ...


امیر علی لبخندی زد : گرفتار بودم ...


میترا _ امروز بیکاری ؟


امیر علی _ اره ...


میترا _ پس با من بیا بریم بیرون... دوهفته دیگه به مراسم عروسیمونه و کلی از کارهامونده .


امیر علی سری تکون دادو میترا دستش را گرفت و بلندش کرد ..


فراهانی _کجا به این زودی ؟؟؟


میترا _ با اجازه بریم دیگه، کلی کار داریم ..


سوگل جان از دیدنت خوشحال شدم ...


_ منم همینطور..


میترا_ برای عروسی ما که میمونید ؟؟؟


لبخندی زدم : فکر نمیکنم ...


میترا _ خوشحال میشدیم میموندید


_ مرسی..


امیر علی رو به من : تو چیزی از بیرون نمیخوای ؟؟


_ نه ممنون...


خدا حافظی کردند و رفتند..


... منم روی مبل وا رفتم ... اقای فراهانی داشت باهام حرف میزد کلمه ای از حرفهایش را نفهمیدم ... کاش چیزی نمیگفت و میذاشت تو عالم خودم برم ...نازنین جون هم نبود که زن و شو هرو بذارم کنار هم و برم تو اتاق خودم .. فقط لبخند میزدم و سرمو تکون میدادم هیچی نمیشنیدم انگار همه حواس منم همراه اونها رفت ....


تنها چیزی که دلم میخواست این بود که توی خونه خودم باشم تو اتاق خودم ....


یکدفعه حس غریبیه بدی کردم ... از اقای فراهانی سردرد عذر خواهی کردم وگفتم سرم درد میکنه و به اتاقم رفتم ...


کاش دوباره نمیدیدمش ....کاش از خدا نخواسته بودم که دوباره ببینمش ....


سرمو تکون دادم فکر میکردم با اینکار افکار مزاحم از سرم بیرون میرن .. رمانی برداشتم و سعی کردم بخونمش ولی هیچ چیز ازش نمیفهمیدم ..


دائم نگاهم روی ساعت بودو این ساعت لعنتی هم جلو نمیرفت ....


خدمتکار برای شام صدام کرد نرفتم .. حالم خوب نبود ..


بی تاب بودم نمیدونستم چی میخوام مطمئنن خواسته ام بهم خوردن نامزدیش نبود ...


ولی دلم بحال خودمم می سوخت ...


.
دیگه تموم شد !!!!


یعنی تمومشش کردم .. دیگه نمیخوامش هرچی فکر میکنم میبینم نیستم اون ادمی که چشمش دنبال مرد یه زن دیگه باشه .


زمان میبره ...


نمیدونم ....شاید ،شش ماه ، یک سال ، نمیدونم ... نمیدونم


اصلا نمیتونم افکارمو نظم بدم ببینم میخوام چکار کنم ...


گیجم!!!


فقط اینو مطمئنم دیگه هیچ کس وارد قلبم نمیشه ..... هیچ کس!!!


عروسی نزدیکه .... کاش میتونستم قبل از عروسی برم ....


امیر علی امروزم نیست !!!! روز سومه که از صبح میره پیش میترا و اخر شب میاد..


فقط ...... خوشحالم از اینکه میترا دختر خوبیه یه ایرادایی تو اخلاقش داره که اونم مال اینه که اینجا بزرگ شده ، ولی قلبش صافه و ذاتش پاک .... تنها ارزوم خوشبختی شونه......


کف اتاق دراز میکشم و هدست توی گوشم میکنم پلی رو میزنم ....


الان احتیاج دارم به چیزی فکر نکنم .... باید ذهنموو خالی کنم


توی تنهایی نشستم .... روبروم یه اینه پاک ...


شده کار من مرور..... خاطرات سرد و غم ناک.......


من نگاهم روبه اینه .... اینه بیزار از نگاهم....


خسته از درد و غم من ....خسته از غبار اهم....


دوباره چشمای ابری میگیرن .... نم نم بارون...


دوباره چشمای ابری میگیرن .... نم نم بارون ...


اینه حیرونه از اینکه از کجاست اینهمه بارون....


اینه حیرونه از اینکه از کجاست اینهمه بارون ....


اشکاهم پشت سر هم میریختند و هیچ جوره نمیتونستم جلوشونو بگیرم ...


دل اینه میسوزه دل میده به درد و دلهام.....


به تموم پشت پاها که زدن به قلب تنهام.....


میشه باز سنگ صبور .. غصه های جور و واجور...


با ترک میشکنه بغضو اینه میخوره حاشور...


دوباره چشمای ابری میگیرن نمنم بارون ......


هد ست و از گوشم در اوردم و ام پی فر و محکم کوبیدم توی دیوار ... بجای اینکه حالم بهتر بشه بد تر شد...


دستمو جلوی دهنم گذاشتم تا صدای هق هقم کسی رو بیدار نکنه ...


نفسم بالا نمی اومد .. داشتم خفه میشدم..


بهتر !!!!!


خدا ........ این چه زندگی شد !!! من قسم خوردم که اینبار نشکنم ولی نمیشه ...


خدا قلبم داره میترکه .....


خدا منم ببر پیش خودت ... خداااااااااااااا...


سریع از اتاق زدم بیرون و به باغ رفتم ...


از شدت گریه شونه هام و تمام بدنم میلرزید ولی همچنان محکم جلوی دهنمو گرفته بودم...


چراغهای ماشین امیر علی خاموش شد .. معلوم بود تازه رسیده خودمو پشت درختی کشیدم تا نبینتم ..بدنبال دستمال توی جیبهام میگشتم و وقتی پبداش کردم سریع اشکهامو پاک کردم میخواستم بهتر ببینمش ولی تا سرمو بالا اوردم دیدم نیست !! رفته بود توی خونه .. اهی کشیدم و اومدم به سمت خونه برم که دستم از پشت کشیده شد جیغ کوتاهی کشیدم ..


امیر علی _ هیس !!! چرا جیغ میزنی ؟؟


از روی اسودگی نفسی کشیدم و گفتم :ترسوندیم ؟؟


توی چشمام دقیق شد : گریه کردی ؟؟


_ نه!! به ... به این گلها حساسیت دارم ...


امیر علی _چرا نخوابیدی ؟؟


_ خوابم نمیبرد !!جناب باز جو !!!


لبخندی زد : خوابت نمیبرد یا منتظر من بودی ؟؟ مثل دو سه شب قبل !!


( این جونور منو از کجا دیده بود )


_ خوشتیپ!!! اعتماد بنفسو گذروندی .. دیگه داری خود شیفته میشی .. یعنی شدی


امیر علی _ مگه بده !!


_ نه والا ..


میخواستم برم که یکدفعه منو کشید تو بغلش ..


شوک زده نگاهش میکردم : چکار میکنی ؟!! بذار برم ..


امیر علی _ تا جوابمو ندی نمیذارم بری ...


_ بفرما !!!


امیر علی _ این دو سه شب منتظر من میموندی ..


_ هه هه هه بامزه بود ... نخیر!!!


ملتمس نگاهم کرد : سوگل !! دیوونه ترم نکن .. چرا اونی رو که تو چشمات میبینمو به زبون نمیاری و جفتمونو خلاص نمیکنی ... من فقط منتظر یه اشاره ام...


_ تو دیوونه ای !!!! اشاره چی؟؟!!


میخواستم خودمو از توی اغوشش بکشم بیرون که محکم تر منو گرفت ..


سرمو پائین انداخته بودم .. میترسیدم نگاش کنم و همه قولهایی که به خودم دادم و یادم بره..


امیر علی _ سوگل !!! منو نگاه کن ..


ضربانم بالا رفت میلرزیدم و نفس نفس میزدم فقط یک حرکت دیگه میکرد وا میدادم ...


دستشو زیر چونم برد سرمو بالا گرفت ..


نفسهاش تو صورتم میخورد و منو بیحس میکرد ..


امیر علی اروم گفت : منو نگاه کن !!!


اروم نگاهمو بالا اوردم و توی چشمهاش خیره شدم ....


اینبار خیالات نبود من عشق و محبتو توی چشمهاش به وضوح میدیدم ...


نرم شدم نگاه منم عاشقانه شد ..


همه چیز یادم رفت ... و فقط توی اون لحظه ما بودیم ..


صورتش را نزدیکتر اورد،ومن مثل جوجه ای میلرزیدم ...


لبهامو با لذت بوسید و من همراهیش کردم و از ته دل ارزو کردم که اون لحظه هیچ وقت تموم نشه ...


ولی !!!!


یکدفعه صورت میترا .... بعد ترانه ... را دیدم ..


یکدفعه حولش دادم و خودمو از اغوشش کشیدم بیرون ....


میلرزیدم و گریه میکردم


در میان گریه میگفتم : نه !!! نه !! من نمیتونم ..... من مثل ترانه نیستم .


قدمی به سمتم برداشت و دوباره خودمو کشیدم عقب ..


امیر علی با نگرانی : چی میگی سوگل ... معلومه تو هیچ وقت مثل ترانه نبودی !!!


به درختی تکیه دادم و سر خوردم پائین ..


_ ولی الان هستم ... الان من مثل اونم که دارم با زندگی میترا بازی میکنم ..


امیر علی کنارم نشست و با انگشتش به پیشونیم کوبید :دیوونه!!! تو با زندگی هیچ کس بازی نمیکنی ؟؟!!!


به درخت تکیه داد و منو دوباره تو اغوشش کشید و هر کار کردم نتنها ولم نکرد بلکه محکمترم منو گرفت ....


گونشو روی سرم گذاشت .. نمیدونست با اینکاراش چه بروزم میاره ...


خدایا ... کاش میترایی وجود نداشت... اگر نبود الان بهترین لحظه زندگیم میشد ...


امیر علی _ چند ماه پیش مامان باهام تماس گرفت که بیام انگلیس میخواست بریم خواستگاری میترا ...


هرچی بهش گفتم نمیخوامش گفت نمیشه از بچه گی اسمتون رو هم بوده..


هر بار جوری از زیرش در میرفتم .. بهترین بهانمم این بود که فعلا سرم شلوغه و نمیتونم بیام


اصلا نمیتونستم درک کنم منی که تمام مدت عمرم توی انگلیس زندگی کردم این خواستگاری رفتن و اینکه مادرم برام انتخاب کنه برام سنگین بود..و به هیچ وجه توکتم نمیرفت


(با تمام وجود به حرفهاش گوش میدادم)


امیر علی_ولی یه بار زنگ زد و گفت چون من نمیتونستم بیام اونها میترا رو برام خواستگاری کردن و جواب مثبت بوده ...


تلفنی نمیتونستم مجابش کنم و گذاشتم سر موقع که بیام وهمه چیزو حل کنم ..


اومدنم هم بخاطر مراسم عروسی نبود .. اومدم تا همه چیزو بهم بزنم ..


پریروز با میترا رفتیم بیرون از همه چی بهش گفتم که من کس دیگه ای رو دوست دارم که مامان بابا سر خود عمل کردن و من توی یه عمل انجام شده قرار گرفتم ... که هیچ احساسی بهش ندارم...


متعجب نگاهش کردم ... توی ذهنم پر از سوال بود .. که میترا چی گفت یا بابا مامانش !!!!


نگاهی بهم کرد و لبخند زد : عکس العمل میترا برام غیر قابل پیش بینی بود ...


ازم تشکر کرد که به بازیش نگرفتمو همه حرفهامو بهش روراست زدم ..اونم زیاد به این وصلت راضی نبود ...


با مامان و بابا هم صحبت کردم و نظر میترا رو هم بهشون گفتم و اونها هم گفتن ارزوشون خوشبختیه منه ....


با هر جون کندنی بود ازش پرسیدم : تو ..... تو... کیو دوست داری؟؟؟


گونشو از روی سرم برداشت و توصورتم نگاه کرد ..لبخندی زد و گفت : توهنوز نفهمیدی ؟


نگاه منتظرمو بهش دوختم ...


دستشو روی گونم گذاشت و گفت : سوگل من دوست دارم .. خیلی بیشتر از اونی که فکر میکنی ...


باورم نمیشد ..بهت زده نگاهش میکردم .. کاش یکی یه سیلی محکم بهم میزد شاید خواب بودم....


با تردید پرسیدم : از .... از کِی ؟؟


امیر علی _ وقتی با مهناز میومدیم ایران توی هواپیما مغزمو خورد بس که ازت تعریف کرد توی تمام مدت پرواز هی میگفت سوگل اینجور .. سوگل اونجور .. اونموقع دلم میخواست کلشو بکنم ...


وقتی اومدیم خونتون تعجب کردم پیش خودم میگفتم این بود اونی که مهناز بخاطرش چهار ساعت مخ منو خورد ، من اون موقع فقط زنی رنجور مریض و میدیدم ..


ولی هرچی میگذشت میدیدم نمیتونم نسبت بهت بی تفاووت باشم ... اونقدر حسم نسبت بهت قوی شده بود که از خودم میترسیدم .. میترسیدم کار احمقانه ای انجام بدم ..


وقتی محمود ناراحتت میکرد فقط دلم میخواست بکشمش...


اونشب و یادته دزد اومده بود ؟


سری تکون دادم ..


خنده ای کرد وگفت دروغ گفتم!!!!


متعجب نگاهش کردم و ادامه داد : من زود تر از شما رسیده بودم خونه وقتی صداتو شندیدم که به محمود التماس میکردی میخواستم بیام تو اتاقو گردنشو بشکنم ..ولی ترسیدم از خدا میترسیدم ... اون شوهرت بود و من....


هر کار کردم دیدم نمیتونم بی تفاووت باشم و اومدم و اون دروغ و گفتم وقتی محمود رفت پائین میخواستم بیام بغلت کنم بگم ناراحت نباش و مراقبت هستم..


میدونی فقط ترس از خدا بود که نذاشت اون موقها کاری انجام بدم ....


وقتی بهم گفتی طلاق گرفتم نمیدونی چقدر خوشحال شدم .. البته از اینم ناراحت بودم که زندگیت از هم پاشیده ولی بیشتر از اون خوشحال بودم ...


مهمونی خونم که اومدی من اون شعرو برای تو خوندم میخواستم از احساسم با خبر بشی ..


_ پس چرا ... توی اون یکسال که من کرمان بودم سراغی ازم نگرفتی ؟؟


امیر علی _ میدیدم تو امادگی شروع یه زندگی جدیدو نداری بخودم گفتم یک سال به خودمون فرصت میدم .....


چون از طرفی هم میترسیدم این حس فقط یه وابستگی باشه ... ولی در تمام این مدت با مهناز در تماس بودم و اون گذارش همه کارهاتو بهم میداد ..


_ ای ...فقط دستم به این مهناز برسه ... تمام این مدت جاسوسی منو میکرد ؟؟؟!!!


خندید و سری تکون داد : میترسیدم قبل از اینکه بیام ... یه خواستگار دیگه سرو کلش پیدا بشه ...


خنده ای از ته دل کردم : بگو چرا هر خواستگاری برام پیدا میشد مهناز تمام سعیشو میکرد من ردش کنم ....


امیر علی _ خدا خیرش بده .. وقتی هم که تصمیم گرفتم بیام .. مهناز گفت تو بهش گفتی نمیخوای هیچ چیز راجع بمن بشنوی و مهنازم گفت بهتره یه مدت دیگه صبر کنم ...


موهاشو ناز کردم کاش لال شده بودم . خیلی برام سخت بود ... خیلی دوست دارم ..


قطره اشکی ازچشمم چکید : خیلی سخت بود کسی رو با تمام وجود بخوای و کنارت باشه حتی نتونی بهش نزدیک شی...


با بغض گفتم : هیچ وقت تنهام نذار ...بدون تو من میمیرم !!!


صورتمو بین دستهاش گرفت:اینو من باید بهت بگم ....لبهاشو روی لبهام گذاشت


اینبار بدون هیچ ناراحتی همراهیش کردم ...


بارون شروع به باریدن کردن امیر علی دستمو گرفت و از روی زمین بلند کرد خیس اب شده بودیم ..


امیر علی _ این دومین باریه که زیر بارونیم ....


خنده ای کردم و منو در اغوش کشید اروم کنار گوشم زمزمه میکرد ...


زیر بارون دنبالت دارم میگردم ... چشماتو گریون نبینم دورت بگردم ....


کنار گوشش گفتم


بدون تو زندگی برام بیرنگه.... اگه نباشی عزیزم اونوقت روز مرگه..


امیر علی:


من زنده موندم با یاد تو توی شبها ....تو عشق جاوید زنده هستی تا اون دنیا.......


عشق من مثل بارون بدون که پاکه ....جای دستای من تو دوتا دستاته ...



دوسال بعد.....


از شدت درد نفسم بالا نمی اومد .... بی اختیار ناله ای از دهانم خارج شد ...


میخواستم به پهلو بچرخم ... فکر میکردم با این کار دردم هم اروم میشود ولی دستی محکم شانه ام را گرفت و و نگذاشت ...


کسی بلندم کرد و درد تمام بدنم پیچید ناله ای بلند کردم ....


پلکهام انقدر سنگین بود که نمیتونستم اونها رو باز کنم ... فقط یک چیز توی ذهنم میچرخید ولی زبانم انقدر سنگین بود که نمیتونستم کلمه به زبان بیارم .....


صدا ها دور تر و دور تر میشد تا اینکه دیگه هیچ چیز نفهمیدم ......


******


نوازش دستی را روی صورتم احساس کردم..


ارام لای چشمهامو باز کردم که نگاه گرم و پر محبت امیر علی را دیدم ...


لبخندی زد : خوشگل خانوم من چطوره ؟؟!!


لبخندی بی رمق زدم...


دهنم خشک و بهم چسبیده بود ..


امیر علی فهمید و پنبه ای خیس کرد و روی لبهام کشید ....


با ترس پرسیدم : سالمه ؟؟!!


لبخند عمیقی زد و پیشانی ام را بوسید : اره عزیزم سالمه سالمه...


نفس عمیقی از روی اسودگی خیال کشیدم و لبخندی زدم ..پلکهام دوباره سنگین شد و دوسال گذشته مثل فیلمی از جلوی چشمم میگذشت ...


بعد از اون شب خانواده امیر علی با خوشحالی دنبال کارهای عروسی ما بودند و خیلی سریع مراسم با شکوه ازدواج ما برگذار شد ...و من برای بار دوم به تهران برگشتم به خانه ای که باعشق چیده بودمش ... در کنار کسی که عاشقانه می پرستیدمش ...امیر علی واقعا مرد ایده عالی بود انقدر مرا دوست داشت و بهم محبت میکرد که مرا روز به روز بیشتر شیفته خودش میکرد ...


ولی در عین حال خیلی بهم سخت گذشت ....من هر لحظه منتظر نشانه هایی از بارداریم بودم و خبری نبود ... شاید اگر ان حرفها را مبنی بر اینکه مشکل دارم و حامله نمیشم را از محمود نشنیده بودم ..


انقدر روی این موضوع حساس نمیشدم ...


بد تر این بود که امیر علی با محبتش منو بیش از پیش خجالت زده میکرد و هر بار به هر طریقی با حرف یا عمل به من نشون میداد که وجود خودم خیلی براش عزیزتر است و بچه براش مهم نیست ...


بیشتر از امیر علی از روی نازنین جون و پدر جون خجالت زده بودم بالاخره امیر علی تک فرزند انها بود و مطمئنن ارزوی دیدن فرزندش را داشتند ...


ولی هیچکدام از گل نازکتر بهم نمیگفتند....


امیر علی ... امیر علیِ عزیزم انقدر خوب بود که هر بار از بودنش در کنار خدا رو شکر میکردم ....


هیچ وقت اونروز و یادم نمیره فکر میکردم مثل هر بار عادت ماهیانم عقب افتاده و خبری از بچه نیست ....


با نا امیدی بیبی چک را گذاشتم ... تا مدتی با شوکه به خط های قرمز نگاه میکردم ... گاهی میخندیدم و گاهی گریه میکردم .....وقتی باورم شددیگه جلوی اشکهامو نمیتوستم بگیرم ... تا شب که امیر علی اومد انقدر گریه کرده بودم که چشمهام باز نمیشد ... وقتی خبر را بهش دادم...


از خوشحالی روی پایش بند نبود و من چقدر شکر گذار خداوند بودم ...


ولی باز میترسیدم!!!!! 34 سال سنم بود و میترسیدم ..


ترس از اینکه خدای نکرده بچه سالم نباشد


ولی تموم شد ....همه اش گذشت وبچم سالم است...


امیر علی با صدای بچه گانه ای میگفت : مامانی !!! مامانی نمیخوای پاشی ؟؟ من می می میخوام .....


چشمهامو باز کردم بچه رو بغل کرده و روبروی من نشسته بود ...


امیر علی _ مامان خانوم چقدر میخوابی بچم گشنشه ...


لبخند عمیقی زدم و دست برم و صورت نرم و لطیفش را ناز کردم ....


_ چقدر خوشگله ...


امیر علی _ معلومه که خوشگله به باباش رفته ....


نمیخوای بهش شیر بدی دستش تموم شد ....


دستشو توی دهنش کرده بود و چنان ملچ مولوچ میکرد که دلم ضعف رفت....


امیر علی بچه رو توی بغلم گذاشت ... چقدر شیر دادن بهش حس خوبی بود .... چه لذتی داشت!!!!


امیر علی هم کنارم نشسته بود و با لذتی وصف ناشدنی به من و بچه نگاه میکرد و چقدر خوشبخت بودم که ان دو را در کنارم داشتم...


بچم چشماشو باز کرد من دو جفت چشم خاکستری میدیدم .....


بی اختیار اشک توی چشمهام و گفتم امیر !!!! چشمهاشو نگاه .... رنگ چشمهای توِ


امیر علی لبخندی زد و پیشونیمو بوسید نمیخوای اسم کاکل به سر بابا رو بدونی ....


_ چی گذاشتی ؟؟


امیر علی _ البته نظر تو هم مهمه ....


منتظر نگاهش کردم که گفت :بهرام.....


با صدایی لرزون گفتم : امیر .... مرسی !!! مرسی ... هیچ وقت محبتتو فراموش نمیکنم ..


سر بهرام و بوسیدم وگفتم: امیدوارم بخوبی بابام کسی که اسمشو داری بشی...


امیر علی بوسه ای طولانی به پیشونیم زد : مطمئنا میشه..


تقه ای به در خورد و نازنین سرشو از لای در کرد تو و گفت : مهمون نمیخواین ؟؟؟




پایان .....

[ جمعه دوازدهم خرداد 1391 ] [ 12:41 ] [ تینـــا ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه