♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂

roman

دوهفته ءتموم تو خونه پاگير شدم
داشتم ديوونه ميشدم روزايِ اول نازنين پيشم ميموند
ولي بعد از سه روز اون رو هم راهيِ کار کردم
تاکي بايد به خاطره من از کارش ميزد ؟؟
جاويد دوبار تلفن کرده بودو يه بارم به ديدنم اومد ولي داريوش ....
بي معرفت حتي يه تلفن خشک وخالي هم براي احوالپرسي نزد دلم از دستش گرفت
حداقل به خاطره گذشته ها بايد بهم زنگ ميزد
ولي انگار واقعا منو فراموش کرده بود
بعدازدوهفته برگشتم
واقعا که حالا قدر کارکردن و ميدونستم
ادمي که کارکنه ديگه نميتونه خونه نشين بشه منم مثلِ بقيه
ارشدمم مونده بودروهوا
اصلا حوصلهءدرس خوندن نداشتم
مگه فکر داريوش ميزاشت که به چيزي غيراز اون فکرکنم
روزها مي گذشت ولي ديگه خبري از داريوش نداشتم
غيب شده بود..... ديگه حتي به جاويد هم زنگ نميزد
اصلا نميدونستم رفته يا هنوز هست.... دلم براش قد مورچه شده بود
کاش حداقل ازش خبرداشتم
رومم نميشد از جاويد سراغشو بگيرم....
صبحها رو شب وشبهام و صبح ميکردم بدون اينکه حتي يه لحظه ازيادش غافل بشم
نزديک پائيزبود وبرگايِ زردوقرمز زمين و فرش کرده بود
دوماه بود که از داريوش خبرنداشتم
اخه کجاست ؟؟؟چرا يه خبر نميده ؟؟؟
دلم برات تنگ شده بي معرفت .........
داشتم پرونده ها رو مرتب ميکردم که با صداي جاويد گوشام تيز شد
اصلا با هر تلفني اين حال و داشتم ....مخصوصا به تماسهاي جاويد حساس شده بودم
_بله خودم هستم....
_ چه اتفاقي افتاده ؟؟؟
_الان حالش خوبه ؟؟
_بله ...ميشه ادرسِ بيمارستانو بديد....
دلشوره چنگ انداخت به قلبم.. چي شده ؟؟؟
_باشه ...باشه اومدم ....فقط توروخدابگيد حالش خوبه ؟؟؟
_بله بله اومدم ....
جاويد باعجله از دراومد بيرون
_مريم خانم من دارم ميرم بيمارستان ....داريوش تصادف کرده...
تصادف کرده اخه چه جوري
_حواستون باشه تا من برگردم ...
تا راه افتاد دنباش دوييدم
_حالش خوب؟؟
يه نگاه مستاصل بهم کردو گفت
_خدا ميدونه چيزي به من نگفتن....
قبل از اينکه به خودم بيام جاويد رفته بود
تا ساعت پنج عصر صد دفعه مردم و زنده شدم
مدام دلشوره .....مدام استرس ...........
طوريش نشده باشه ...........خدايا خودت کمکش کن
هر چي گوشي جاويدو ميگرفتم خط نميداد
داشتم از زور دلشوره ديوونه ميشدم
پس چراجواب نميدي؟؟؟
کاش ادرسِ بيمارستان و ميگرفتم
هي راه رفتم و حرص خوردم
هي به خودم فحش دادم وازاين همه خنگيم شاکي شدم
اخر سرم دست از پا درازتر رفتم خونه

اخر سرم دست از پا درازتر رفتم خونه
از کجا ميخواستم بفهمم که چي شده
يه بند گوشي موبايلِ جاويدوميگرفتم
ولي مگه خط ميداد
اي لعنت به اين همراه اول و مطلقاتش
ساعت يازده شب بود....
با نااميدي دستمو گذاشتم رو دکمه سبز رنگ وباز شمارهءجاويدو گرفتم
بوق خورد....بوق خورد
ازجاپريدم
همهءپنج تا انگشتم تو حلقم بود
جواب بده ....جواب بده تروخدا
اخرسر صداي اهستهءجاويد وشنيدم
_بله
_الو.... اقا جاويد ...مريمم چي شده ؟؟چرا گوشيتون انتن نميده ؟؟داريوش خوبه؟؟
چراتصادف کرده ؟؟؟
_مريم خانم ...مريم خانم ...يکم مهلت بديد....
حال داريوش خوبه ...تو خيابون بوده که ماشين ميزنه بهش و درميره
حالا خداروشکر که به سرش ضربه نخورده تا الانم داشتن از سرش ام اراي وسي تي اسکن ميگرفتن
فقط ....فقط دستش شکسته ودنده هاش ضرب ديدن
الانم خوابيده ...
_کدو م بيمارستانيد ؟؟
_پارس ...
_باشه من الان ميام ...
_کجا مريم خانم؟؟؟
_ببينيد اقا جاويد اگه من الان اونجا نيستم واينجا تو خونه نشستم وازروزه حرص وجوش دارم دق ميکنم
فقط به خاطر اين بوده که ادرسِ بيمارستانو نداشتم و
هرچي شمارتونو ميگرفتم انتن نميدادوگرنه زودتر از اينا اومده بودم
چيزي لازم نداريد بيارم ؟؟؟
_نه مريم خانم... اصلا لازم نيست شما بيان ....
_اقا جاويد راجع به اين موضوع اجازه بديد خودم تصميم بگيرم ...
_باشه هرجوري که شماراحتيد ...من منتظرم خداحافظ ...
بهش برخورد ....به جهنم
من تاداريوشو با چش
م
هايِ خودم نميديدم اروم نميشدم
پاورچين پاورچين رفتم سمت اشپرخونه
نازنين بيچاره تازه ظرفا رو شسته بود
گذاشتم اب جوش بياد ويه ظرف از الويه ءشب ويه فلاسکه چايي ودوتاليوان و خلاصه يه ساکه کوچيکه دستي جمع و جور کردم
ميخواستم زنگ بزنم به اژانس که برقِ اشپزخونه روشن شد
====================

ميخواستم زنگ بزنم به اژانس که برقِ اشپزخونه روشن شد
_کجاداري باروبنديل ميبندي ؟؟
_ببخشيد بيدارت کردم ...
_نه بيداربودم... نازي بيچاره بيهوش ....من داشتم کتاب ميخوندم
ابرو بالا انداخت و گفت
_خوب منتظرم ...کجا داري ميري ؟؟؟
چشمام و به کتري دوختم که هنوز بخاراهاي اب ازش بلند ميشد
_دارم ميرم بيمارستان ..
_بيمارستان براي چي؟؟ کي تو بيمارستان بستريه ؟؟
تو يه لحظه تصميم گرفتم حقيقت و بگم
هيچي مثل راستگويي نيست تا کي ميخواستم از ش مخفي کنم
_داريوش ...
چشماش گشاد شد
_احتمالا داريوش ،،،رفيقِ نامرده منو که نميگي ؟؟
هان مريم ؟؟؟منظورت داداشِ دنيا که نيست ...
_چرا منظورم همونه ...کسي که منو يه سالِ تموم دزديد ....خودشه
اخماشو تو هم کردوگارد گرفت
_گيرم که داريوش بيمارستانه ...به تو چه؟؟ تو چه کارشي؟؟
سر پيازي يا ته پياز؟؟
سينمو دادم جلو وبا شهامتي که ازم بعيد بود گفتم
_همه کس من داريوش ِ....دوستش دارم ....چهارساله که دوستش دارم
اونم منو دوست داره ولي نه چهار سال ....يه عمره که دوستم داره
حالام تصادف کرده .....
ظهري خبرشو به جاويد دادن ولی
تا حالام نميدونستم کدوم بيمارستانه .... الان با جاويد حرف زدم گفته بيمارستان پارسِ
مندیگه بايد برم ديرم شده )
خواستم راه بيفتم که راهمو سد کرد
_چرا تا حالابهم نگفتي ؟؟؟چرا بهم دروغ گفتي؟؟؟
اون موقع که ميگفتم بينتون رابطه ای هست ...قسم خوردي که پاکي....
قسم خوردي که که بهت دست نزده
ولي حالا....
صداش هر لحظه اوج میگرفت
_دروغ گفتي بهم ...تو تموم اين سالها دروغ گفتي ومثلِ يه هرزه ءخيابوني دنبالِ اون بي شرف له له زدي
سيلي من تو صورتش خوابيد
_اينجا چه خبره ....
_برو تو نازنين ....يه مسئله ءخونوادگيه ...
نازنين با چشمايي که نگراني از توشون مي باريد بين منو محمد حيرون بود
فرياد محمد من و نازي رو پروند
_گفتم برو تو اطاق و درم ببند...
درپشت سرنازي بسته شد
محمد پوزخندی زدو گفت
_هه ...حالاميفهمم تموم اون بيقراري هاو شب زنده داري ها به خاطرفاسقِ از دست رفتهءخانومِ)
_بسه محمد ...بسه....
بفهم ...تو داری به من ميگي هرزه ....
يه باره ديگم اينو گفتي... يادته...
اون بارم زدم تو گوشت.. یادته ....
ولي ادم نميشي

با انگشتم به سرم اشاره کردم وبا نفرت گفتم
_فکرت خرابه ...
فکرت منحرفِ..... تومنو يه خيابوني ميدوني ....منو نميشناسي که اين حرف وداري بهم ميزني ....
خجالت نميکشي همچين حرفي رو به دهنت مي ياري ؟؟؟
فکرميکني نميتونستم به جايِ تمام اون شب زنده داري ها باهاش برم ؟؟؟
فکر ميکني ازم نخواست باهاش باشم؟؟؟
چرا خواست ....خواست ولی من....
به سینم زدم وادامه دادم
_منِ خر قد بازي دراوردم
بهش گفتم نه.... که اي کاش نميگفتم
بعد از رفتنش فهميدم چقدر دوسش دارم
بعد اينکه رفت ديدم هيچ کسِ ديگه اي رو مثل داريوش نميخوام
هيچ کسِ ديگه اي مثل داريوش بهم امنيت وارامش نمیداد
هيچ مرده ديگه اي

میشنوی هیچ مرده دیگه ای ......

چهارسالِ که قلبم مرده
حالام که بعد از اين همه وقت برگشته.... اون منو نمي خواد
بغضم ترکيد
_ منو نميخواد ....ديگه منو نميخواد ...
حتي تو رومم نگاه نميکنه )
تکيه مو دادم وسرم و گذاشتم رو دیوار سرد
_باورت ميشه؟؟ کسي که يه روزي جلوي پاهام زانوزدو
اعتراف کرد که بدون من نميتونه زندگي کنه ....که منو هميشه ميخواسته
حالا اصلا تو رومم نگاه نميکنه
محمد تو ميدوني عشق چيه....
ميدوني که کسي که دوستش داري ازت روبرگردونه چقدر براي ادم سخته
من دارم له ميشم ...تموم ميشم ...
ولي حتي حاضر نيست نگاهشو به من بدوزه ...)
اشکام که اروم تر شده بود دوباره جاري شد زمزمه کردم
_ميگه ميخواد ازدواج کنه ...ميبيني محمد
دستامو نشونش دادم وگفتم
دستم خالي شده از عشقش
بزار اين لحظه هاي اخرم کنارش باشم
نذار حسرت اينو بخورم که اي کاش رفته بودم
بزار برم محمد
....بزار برم
تو بگي نرو ....نميرم
ولي بفهم ....دلم اونجاست..... از ظهر تا الان يه لحظه اسايش نداشتم
بايد ببينمش تااروم شم)
صدايِ هق هقم سکوتِ شبونه روشکست
محمد زل زده بود به فرش اشپزخونه وهيچي نميگفت
صدای باز شدن دراومد
_محمد... بزار بره ....اگه نزاري تاعمر داري خودتو به خاطر اينکه جلوي خواهرتو گرفتي سرزنش ميکني...
تونميتوني جلوي قلب کسي رو بگيري
شايد قسمتش داريوشِ....بزار بره )
به سمت من اومد واشکاموپاک کرد
_ بسه مريم جان.... خودتو هلاک کردي
ساک وبه دستم داد وگفت
_برو... من از طرف خودم و محمد ميگم ....کسي جلويِ تو رو نميگيره
نگام به محمد بود... سرشو بالا اورد
تو چشماي سياهش قطره هاي اشک موج ميزد
ميديدم که ته نگاهش راضي نيست
ولي لبهاش چيزه ديگه اي گفت
_ بزار خودم ميبرمت
به سمت اطاقش رفت لبخند روي لبِ من ونازي اومد
_اي شيطون ....ميدونستم خانوم دلش يه جايي گيره...
اشکامو باپشت دست پاک کردم ولبخندم پررنگ ترشد
محمد سوييچوبرداشت وساک و از دستم گرفت
راه افتاد ومنم دنبالش مثل اين جوجه زرداي تازه سراز تخم دراورده راهي شدم
خيابونا خلوت بود وهراز گاهي سکوت شبانه باصداي ويراژِ ماشين يا موتور ميشکست
نه من ميخواستم حرفي بزنم نه محمد
.......

دم اورژانس وايستاد وگفت
_ميخواي شب بموني؟؟
نگاه ملتمسی بهش کردم و گفتم
_اجازه بده..... خواهش ميکنم .....
_فکر ميکني اگه اجازه هم ندم نميري؟؟
بر و آبجي کوچيکِ.... امان از اين دل رئوف من که طاقت اون چشماي ملتمسو نداره
_مرسي داداش... نوکرتم به خدا ...
گونش و بوسيدم وبا سرعت رفتم تو
خداروشکر بيمارستان خصوصي بود وکاري به کارِ کسي نداشتن
پرسون پرسون رفتم بالا ولی اجازه ندادن برم تو
زنگ زدم به جاوید وگفتم اومدم
بیمارستان خلوت بودو یه نظافتچی داشت طی میکشید
_.سلام
_سلام
_ فکر نميکردم بيايد.... زنگ ميزديد بيام دنبالتون
خسته بود ولي طعنه تو صداش داد ميزد
_
محمد منو اورد
_محمد؟؟؟
از چشماش تعجب مي باريد
_بهش گفتيد؟؟
با سرتائید کردم
_داريوش چه طوره؟؟
_ يه دوساعتي هست از ريکاوري اوردنش ...خداروشکرحالش بهتره
_ميتونم ببينمش ....
خوابيده بزاريد بيدار بشه.... بعد
ساکو دستش دادم وگفتم
_يکم الويه وچائيِ .....فکر کنم چيزي نخورده باشيد
من پائين منتظر ميمونم تا اجازه بدن ببینمش
_ولي اخه ....
_اقا جاويد من اينجوري راحتترم... شما بفرمائيد
_ولي اخه اينجوري که نميشه ...
_خواهش ميکنم اقا جاويد... باشما که تعارف ندارم
باشه پس من میرم کاری داشتید زنگ بزنید ....
رفتم سمت دستشويي ووضو گرفتم
نمازمو که از اول شب مونده بود وبه همراه
چند رکعت براي سلامتي داريوش خوندم
قران دست گرفتم وشفايِ همهءمريضا رو از خداخواستم
تاصبح چيزي نمونده بود همونجا شروع کردم به چرت زدن
ولي مگه خوابم ميبرد ...
مدام کابوس ميديدم که داريوش مرده ومن رفتم سرخاکش
چه شب بلندي بود ......صبح نداشت

چشمامو با نور خورشيد باز کردم
سالن شلوغ شده بود وهرکسی یه جایی میرفت
بلند شدم وبا بدني خرد وخمير راهي اطاقِ داريوش شدم
جاويد وازدور تشخيص دادم ....داشت با دکتر حرف ميزد
_کي مرخصِ اقاي دکتر ؟؟
_فردا مرخصِ.... جواب سي تي اسکن واِم آر اي چيزي رو نشون نميده ميتونيد فردا ببريدش
صبرکردم تا حرفا ي جاويد تموم شه
جاويدکه برگشت ومنو ديد رنگ و روش پريد
انگار که يادش رفته بود منم هستم
_صبحتون بخير اقا جاويد ..
صبحِ شمام به خير ...شما اينجائيد ؟؟فکر کردم رفتيد ....کلِ بيمارستان ودنبالتون گشتم
_تو نمازخونه بودم ...حالش چه طوره ؟؟به هو ش اومده؟؟
_بله خيلي وقته...
_اجازه ميدن ببينمش...
نگاهش يه رنگي شد... مثل شرمندگي.. افسوس... ناراحتي
نميدونم ....هر چي بود خوشايند نبود
_ مريم خانم شرمنده به خدا ...
_دشمنتون شرمنده باشه ...چي شده؟؟
داريوش.....
مِن مِن ميکرد
_چي شده اقا جاويد؟؟؟حالش خوبه ؟؟نکنه اوضاع خرابترازاوني هست که گفتيد؟؟اطاقش کدومه ؟؟باید ببینمش....
جاويد جلومو گرفت
_نه مريم خانم ...
_آخه چي شده؟؟؟ من که جون به لب شدم
_راستش... راستش ...داريوش نميخواد شما رو ببينه
ازبالاتا سرانگشتاي پام گرگرفت
احساس کردم از سرم دود بلند شد وبعدم يه عرق ِسرد تمومِ تنم وگرفت
عينِ جملش وبا بهت تکرار کردم
_منو نميخواد ببينه؟؟
_نميدونم چي بگم... از ديشب دارم باهاش حرف ميزنم... ولي انقدر کلافه شد که داشت منم بيرون ميکرد
ديشبم کلِ بيمارستان و گشتم که بگم نمونيد
ولي پيداتون نکردم...
شرمندم مريم خانم

حال نداره ومریض ....نميتونم باهاش بحث کنم
سرمو بلند کردم
نفسهاي عميق ميکشيدم تا اروم شم
_فقط بگيد حالش خوبه ؟؟
خوبه ...با دکترش حرف زدم مشکل نداره.. يه گچِ دستشه که اونم يه ماه ديگه باز ميکنن
چشمام ميسوخت با نوک انگشت چشمامو ماليدم
اين ديگه خارج از حد تصورم بود
فکرنميکردم منو.... کسي رو که شبونه خودمو به بيمارستان رسوندم نخواد ببينه
يعني تا اين حدسنگ دل شده؟؟
يعني تا اين حد ازم متنفره ؟؟
لعنت به من ودلِ من
_مريم خانم ...
حالتون خوبه؟؟ ببخشيدشرمندم ....
يه لبخند بي رمق زدم
_چراشما شرمنده باشيد ؟؟
برگشتم وگفتم
_ من ميرم سرکار.... شما پيشش باشيد کاري بود بهم بگيد
_مريم خانم ؟؟
دستمو جلوش گرفتم وگفتم
_هيچي نگيد اقا جاويد ....هیچی ...اين حرفو هيچ جوري نميشه درستش کرد
_ولي اخه ...
_همينِ... بيشتر از اين از داريوش نميشه توقع داشت .مواظبش باشيد خداحافظ
راه افتادم صدای جاویدو میشنیدم ولی حتی یه لحظه هم واینستادم و
باپاهايي بي رمق راهي شرکت شدم

چقدر خوب بود ميتونستم برم سرکار
اگه نميرفتم تو خونه ازفکر وخيال ديوونه ميشدم
تمام مسيروبه خودم ارامش دادم
تو نبايد گريه کني .....
نبايد گريه کنم
امروز نه ..........ديگه گريه نميکنم...
داريوش لياقت اين اشکارو نداره ...
مدام چشمهاي سوزان مو مي فشردم تا از سوزش بيفته
ولي قطره هاي درشت اشک سرکش تر ازاون بود که بتونم کنترلشون کنم
نه مريم ....بفهم.... الان نه ........به يه چيزه ديگه فکر کن
آهامحمد....... بايد به محمد زنگ بزنم
گوشيم و دراوردم ...ساعت هفتِ صبح بود
تابرسم به شرکت يه زنگ به نازي زدم وگفتم يه سرِ دارم ميرم سرِ کار
بيچاره هيچي نپرسيد... انگار حالِ خرابم از صدايِ داغونم مشخص بود
به شرکت رسيدم .....ساعت هفت ونيم بود
خداروشکر در باز بود وگرنه نميدونستم با اين اوضاع قاراش ميش ميتونستم اين يکي روتحمل کنم يا نه
صداي استکان وليوان وبوي خوش چايي همه جا پيچيده بود
يه نفس عميق کشيدم
الان فقط يه ليوان چايي کمرنگ ميتونه حالم و خوب کنه
فقط يه ليوان چايي داغ که بخاراي اب از روش بلند شه
_سلام مش سليمون
_سلام خانم اميني ....سحر خيز شدي دخترم؟؟؟
_مشکلات مش سليمون ...مگه مشکلات ميزاره ادم استراحت داشته باشه
نشستم پشتِ ميزو سرمو تو دستام گرفتم
داريوش خُردم کرده بود
تا حالا هر چي ديده بودم با خودم ميگفتم به خاطر اينه که رهاش کردم
ولي الان ....من که با تموم وجود داشتم جبران ميکردم .....
پس واقعا اين کارا براي چي بود؟؟
شايد واقعا داشت ازدواج ميکرد ونميخواست دوباره درگير من شه؟؟
شايد فکر ميکرد اين يه نوع خيانت به کسي که دوستش داره باشه ؟؟
يعني اون کسي که داريوش دوستش داره چه شکليه؟؟
تا حالا جرات فکر کردن به اين سوال و نداشتم
ولي حالا...... بايد با خودم روراست باشم
من با خته بودم واين کارا چيزي از اين باختم و کم نميکرد
يعني اوني که دوست داره ايرانيه....
امريکائيه ....
اصلا بوره يا تيرست ؟؟
خوشگله ؟؟حتما خوشگله که منو ول کرده ورفته سراغش..
خوش به حالش ....
الان داريوش داره بهش فکر ميکنه وبه خاطر اينکه بهش خيانت نکنه تو روي منم نگاه نميکنه
حتما چند وقتِ ديگه هم با هم ازدواج ميکنن
دوباره چشمام سوخت
ااااااااااه بسه ديگه مريم ...امروز نه.... بفهم الاغ
اينجا محل ِکارِ ....نبايد توش زر زر گريه کني
چشمامو با پشت دست ماليدم
_چي شده دخترم ؟؟حالت خوش نيست ؟؟
سرمو بلند کردم وبه صورت پر چين وچروک مش سليمون که يه دنيا ارامش تو وجودش بود لبخند زدم
_نه مش سليمون... حالم خوش نيست دلم شکسته ...ناجور شکسته
صورتشو غم پوشوند
_خدا نکنه دلت بشکنه... توکل کن به خدا خودش هر جور صلاح بدونه درستش ميکنه
ليوان ِکم رنگ چايي رو گذاشت جلوم وگفت
_ اينم يه چايي لبريز ِلب دوز ِقند پهلو خدمت خانم اميني خودم
_مرسي مش سليمون
_غصه نخور دخترم خدا بزرگه هميشه يادت باشه اين نيز بگذرد ...
يه جرقه تو ذهنم خورد
يه نفرِديگه هم همينو بهم گفته بود
اون روز تو ماشين.... موقع برگشتن ازخونهءداريوش ،....اون روز هم اون راننده تاکسي اين وگفت
کاش اون موقع خريت نميکردم وبعد از اعترافش قبول ميکردم که دوستم داره
کاش اين همه سال خودمو زجر نميدادم والان کناره داريوش بودم
دستامو دور ليوان حلقه کردم
پوست دستم از تاثيره حرارت داغ شد ولي نه اونقدر که دستموپس بکشم
بايد يه کاري کنم اين جوري با فکر وخيال ديوونه ميشم
تو يه تصميم اني پاشدم
خوب حالاچي کار کنم؟؟ بايد يه کاري انجام بدم؟؟
بايد خودموو مشغول کنم... چي کار... چيکار...
اول برم سراغِ قراراي امروز
بعدم پرونده ها
تمامِ طول روزو يه تميز کاري اساسي کرد م و از خودم کار کشيدم
جاويد دوبار تماس گرفت
ديگه حتي از داريوشم نپرسيدم جاويدم چيزي نگفت
تمام طول روز مشغول بودم
ازسروکله زدن با مراجعه کننده ها تا جابه جايي ميزو صندليم و تميز کردن اطاق و خلاصه هر چيزي که فکرشو کنيد
ولي تموم مدت فکرم پيشِ داريوش بود واينده اي که ازدست رفته بود
به دخترِ زندگيِ داريوش غبطه ميخوردم
حقِ من بود که درکنارش باشم وحالا من اينجام تنهاي تنها و
داريوش منو رها کرده وحتي نميخواد تو اين شرايط در کنارش باشم
تمام طول روز خودمو سرگرم کردم تا اشکاي جمع شده پشت پلکام ونگه دارم
وقتي برگشتم خونه عين جنازه بودم
اونقدر ازخودم کار کشيده بودم که تموم استخونام له شده بود
بعداز اينکه شام و درسکوت خوردم وکمک نازنين کردم
نگاههاي کنجکاو محمد ونازنين ونديد گرفتم وشب بخير گفتم ورفتم تو سلولِ خودم
ديگه نتونستم اين سکوتو ادامه بدم
تمام حجم غم وغصه هام به قلبم هجوم اورد
تا شدم از درد وطبق معمول هميشه اشکام جاري شد
داريوش تيشه برداشته بود وداشت منو ازريشه جداميکرد
ديگه خودم نبودم
شده بودم يه ادم شکست خورده که تو زندگي چيزي براش ارزش نداره
ضربه اي که خوردم اونقدر شديد بود که توروزاي بعدي ازمن يه مرده ساخت
هرروز بيشتر تو خودم حل مي شدم
مثل يه ادم کوکي ميرفتم ومياومدم
ديگه برام مهم نبود داريوش کيه... جاويد ميبينتش يانه
اصلا اينحاست يا رفته پيشِ کسي که دوستش داره ؟؟
ديگه برام مهم نبود
غذام نصف شده بود وهمين جوري وزن کم ميکردم
يه وقتايي روزا رو گم ميکردم ووقتي چشمام رو باز ميکردم فکر وذهنم ميرفت تو گذشته
گذشته اي که همهءزندگيمو خاکستر کرد
يه ماه گذشت اونقدر لاغرو نحيف شده بودم که صداي محمد ونازي هم دراومده بود
تقصيري نداشتم ميلي به زندگي تو من وجودنداشت که بخوام چيزي بخورم
تمام زندگيم شده بود کاروکارو کار
حالا ميفهميديم چرا داريوش معتاد کارش بود ...
کسي که درد داره ميره سراغ چيزي که هواسشو پرت کنه
کارمو دوست داشتم حداقلش فکرمو منحرف ميکرد
اومد ورفت مردم...
شکلاي مختلف صورتشون ...
همه وهمه چشمامو پر ميکرد وباعث ميشد تصوير داريوش ازجلوي چشمام پر بکشه
نگاه جاويد عوض شده بود انگار ميدونست دردم چيه
انگاربرام افسوس ميخورد که چرا دارم بازندگيم بازي ميکنم
ولي دستِ من نبود داشتم ازتو متلاشي ميشدم و
ديگه دليلي نميديدم تا بخوام به اين بازي احمقانه ادامه بدم

[ چهارشنبه سوم خرداد 1391 ] [ 13:31 ] [ تینـــا ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه