X
تبلیغات
♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂ - رمان پرتگاه عشق

♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂

roman

در حالی که با انگشتانش روی فرمان ضربه میزد نگاهش را به چراغ قرمز دوخت.
صدای بوق ماشین ها با صدای پخش ماشین در هم پیچیده و ازارش می داد.نگاهی به ساعتش انداخت. و پخش را خاموش کرد.
چراغ سبز شد به سرعت روی گاز فشرد.ماشین از جا کنده شد. با سرعت پیش می رفت.
وارد اتوبان شد.نگاهش به اینه بود.
پژویی به سرعت پیش می امد و از میان ماشین ها لایی می کشید. ماشین به کنارش رسید.صدای اهنگ ناهنجاری با صدای بلند به گوش می رسید.پوزخندی بر لب اورد.
پژو باز هم به حرکت در امد و به گوشه اتوبان رفت. نگاهش را به ماشین دوخت.
مرد میانسالی وارد اتوبان شد.نگاهش به پژو افتاد که به سرعت به طرف مرد میانسال میرفت.
صدای ناهنجار برخورد پژو با مرد به در میان صدای پخش بلند پژو نا پدید شد.
پژو بدون مکثی به حرکت خود ادامه داد.
نگاهش بر روی شماره پلاک پژو ثابت ماند.سرعتش را کم و ماشین را گوشه خیابان متوقف کرد. پژو به سرعت ناپدید شد.
چند ماشین دیگر هم توقف کردند.به سرعت از ماشین خارج شد و به طرف مرد رفت.
خون همه جا را فرا گرفته بود.به سرعت بالا سر مرد نشست.مرد به سختی دستش را به طرف او دراز کرد. با فریاد به کسانی که اطرفشان ایستاده بودند گفت:یکی زنگ بزنه امبولانس.
نگاهی به پاهای مرد انداخت.مرد ناله کرد.نگاهی به اوضاع مرد انداخت. به احتمال زیاد یکی از پاهایش شکسته بود.
اما ضربه ای که به سرش خورده بود عمیق تر بود.
مرد چیزی گفت: سرش را به صورت مرد نزدیک کرد.مرد فشار خفیفی به دستش اورد و گفت: دخترم.دخترم.دخت.... چشمان مرد بسته و صدایش قطع شد.
به سرعت سرش را روی قلبش گذاشت.زمزمه ها به گوش میرسید:مرد...بیچاره...می خواست وسط اتوبان یکدفعه نپره.
قلبش میزد.ناخوداگاه لبخندی زد.
سر بلند کرد و با فریاد گفت:امبولانس نیومد؟

***********
به سرعت پیاده شد و به دنبال پرستاران که تخت چرخ دار را حرکت میدادند دوید.وارد بیمارستان شدند. از جلوی پذیرش گذشتند.پرستار ها و دکتر ها به انها نزدیک شدند. پرستاری به طرفش امد و گفت: با شما تصادف کرده؟
با عصبانیت نگاهش را به او دوخت و گفت:الان وقت این حرفا نیست.
خودش را به تخت رساند.پرستاری به او نزدیک شد و برگه هایی به طرفش گرفت و گفت: امضا کنین.
بی توجه خودکارش را در اورد و برگه ها را امضا کرد. انها را به دست پرستار داد و دوباره کنار تخت رفت.پیرمرد به هوش امده بود،زمزمه کرد:مواظب دخترم باش.مواظبش باش.
این مرد از او چه می خواست.مثل همیشه برای ارامش روحی بیمار گفت: چشم پدرجان. چشم.


وباره به ساعت نگاه کرد یک شب بود...طاقتش طاق شد...پدرش هیچوقت اینقد دیر به خانه باز نگشته بود...سعی میکرد به افکار مزاحمی که از ذهنش عبور میکرد توجه نکند اما مگر میشد؟ به عکس خودش و پدرش خیره شد ...چقدر اورا دوست داشت او عاشق پدرش بود...مردی خونسرد و مهربان که از هیچ چیزی برای دخترش دریغ نمیکرد ....اشک در چشمانش جمع شد بغضش را فرو داد در همین حین گوشی اش زنگ خورد ...با سرعتی باور نکردنی به سمت موبایلش رفت نفس عمیقی کشید و گوشی را با صدایی که از هیجان میلرزید جواب داد..
-بله؟
-بله سلام خانوم پاک نژاد؟
سرش گیج رفت به خود تلقین کرد چیزی نیست با صدای بغض داری جواب داد
-بله خودم هستم
-خواهش میکنم نگران نباشید ولی شما باید هرچه زودتر خودتونو به بیمارستان ... برسونید
کلمه بیمارستان صد بار در ذهنش انعکاس پیدا کرد با صدای خفه ای گفت
-بیمارستان؟؟ آخه ...آخه چرا؟؟
-متاسفانه پدرتون تصادف کردن....
بدون خداحافظی گوشی اش را گوشه ای پرت کرد و با عجله شالش را گرفت و به سمت در خروجی رفت
*********************************
ببخشید خانوم من پاک نژاد هستم ...با بغض ادامه داد ...بابام تصادف کردن میخوام ببینمش
زن نگاهی به شماره های اتاق انداخت و گفت :-پدر شما طبقه دوم تو اتاق هفتاد هستند ..
با عجله به سمت اتاق رفت هرچقدر به اتاق هفتاد نزدیک تر میشد پاهایش کمتر او را یاری میکردند...انگار وزنه هایی هزار کیلویی به پاهایش وصل باشد نای راه رفتن نداشت قدم آخر را گذاشت و دست لرزانش را روی دستگیره ی در گذاشت صدای خفه ی پدرش سکوت را شکست انگار داشت با کسی حرف میزد
-مواظب دخترم باش ...مواظبش باش...
بعد صدای مردانه ای گفت :چشم پدرجان چشم
اشکش بی محابا میریختند دیگر صبر کردن جایز نبود ...در را باز کرد و با قدم هایی لرزان به سمت پدرش رفت...چشم های پدرش بسته بودند انگار به خوابی عمیق فرو رفته است..اشک هایش بیشتر ریختند باورش نمیشد پدرش اینگونه او را تنها گذاشته است ..خاطراتش جلوی چشمانش رژه رفتند با پدرش بستنی میخورد که ناگهان بستنی از دستش افتاد ..پدرش لبخندی مهربانانه زد و گفت :-اشکال نداره یکی بهترشو برات میخرم...یا روزی حوصله حمام کردن نداشت و پدرش گفت :اگه حموم نری لولوخرخر ِ میخوردت....دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیر خودش را روی پیکر بی جان پدرش انداخت و بغضش شکست داد بیجانی زد و گفت:-باباجوون خواهش میکنم ...من..من بدون شما..گریه امانش را برید و به هق هق تبدیل شد ...پدرش تکان بی جانی خورد و به سختی چشمانش را باز کرد ...با صدای بی حالی گفت:-نی..کا...نیکا دخ..ت..رم با..دکتر..ب..رو وصی..تم..اینه مواظب..خود.ت باش...وبدون حرف دیگه ای رفت...نیکا دست پدرش را بوسید و و گریه اش شدت گرفت....دیگر از دار دنیا کسی را نداشت..تنها بود...تنهای تنها...
با خستگی خود را روی صندلی انداخت.دکتر از اتاق خارج شد.به سرعت بلند شد.دکتر دست روی شانه اش گذاشت و گفت: متاسفم معین رفتنیه.
با ناراحتی سرش را پایین انداخت.
-:به خانوادش خبر دادین؟
-:اره به شماره ی روی گوشیش زنگ زدم.
-:خوبه.من باید برم.تو هم بهتره بری استراحت کنی.خسته شدی.
-:داشتم میرفتم خونه.
-:بیمارستان بودی؟
-:اره.عمل داشتم.
-:پس برو معلومه خسته ای.
-:باشه.ممنون.
-:خواهش می کنم.بعد می بینمت.
دکتر از او دور شد.وارد اتاق شد.بالای سر مرد ایستاد
مرد چشمانش را گشود و به سختی نفس کشید.در نگاهش چیزی بود که درک نمی کرد. مرد باز هم گفت: مواظب دخترم باش ...مواظبش باش...
در نگاهش التماس موج میزد.حال معنی نگاهش را درک می کرد. ناخود اگاه گفت: چشم پدر جان.چشم.
ناگهان در باز شد.دختر جوانی با اوضاع اشفته وارد اتاق شد.نگاهش فقط بر روی مرد بود. به سختی قدم بر می داشت.چند قدمی مانده به تخت ایستاد و به مرد خیره شد.اشکهایش پی در پی روی صورتش روان بود.
ناگهان خود را روی پیکر بی جان مرد انداخت.با صدای بلند گریه می کرد.فریاد زد:
باباجوون خواهش میکنم ...من..من بدون شما..گریه امانش را برید و به هق هق تبدیل شد.
مرد تکانی خورد و چشمانش باز شد:
نی..کا...نیکا دخ..ت..رم با..دکتر..ب..رو وصی..تم..اینه مواظب..خود.ت باش. چشمانش بسته شد.سرش به راست خم شد.صدای بوق دستگاه ها اتاق را در بر گرفت.دختر دست پدرش را می بوسید و به شدت گریه می کرد.
پرستارها وارد شدند. چند قدمی نزدیک تر رفت.ملافه را بلند کرد تا روی مرد بکشد اما دختر همچنان روی مرد افتاده بود.یکی از پرستارها به طرف دختر رفت.سعی کرد او را بلند کند.اما دختر به سختی به مرد چسبیده بود.
زیر لب چیزی زمزمه کرد.اما کسی جز معین متوجه نشد.پرستار به سختی بلندش کرد.ملافه را روی سر مرد کشید.دختر بی حال از اغوش پرستار زمین افتاد.پرستار سعی کرد بلندش کند.
نگاهش به دختر افتاد. به طرفش رفت.کنارش زانو زد.دختر بی حال به نقطه ای خیره شده بود.اشک از چشمانش روان بود. گفت:متاسفم.
دختر همچنان به ان نقطه خیره شده بود. دستش را پیش برد و بازوی دختر را نوازش کرد. دختر کم کم به پایین میرفت. بازویش را محکم گرفت و او را به طرف خود کشید.دختر بی حال در اغوشش افتاد و از هوش رفت. به طرف پرستار برگشت:از هوش رفت.
-:بلندش کنین.ببریم تو اتاق دیگه.
دست راستش را که زیر سر دختر بود محکم تر کرد و دست دیگرش را زیر زانوانش انداخت و او را بلند کرد.با راهنمایی پرستار از اتاق بیرون رفت. طول راه رو را پیمودند.پرستار در اتاقی را باز کرد. وارد اتاق شد.دختر را روی تخت گذاشت. نبضش را گرفت. پرستار گفت: الان دکتر و خبر می کنم.
-:باشه.
نگاهش به صورت دختر افتاد.صورت سفیدش در میان شال سفید و نور چراغ سفید تر به نظر می رسید. دکتر وارد اتاق شد.سلام کرد. دکتر پاسخ گفت و مشغول معاینه شد. با خستگی روی صندلی نشست و پرستار به سوالات دکتر پاسخ گفت.دکتر سرمی تجویز کرد و از اتاق بیرون رفت.
پرستار بعد از وصل سرم گفت: پدرش و به سردخونه انتقال دادن.
سری تکان داد و زیر لب تشکر کرد.پرستار از اتاق بیرون رفت.چشمانش را بست و به خواب عمیقی فرو رفت.

سرش به شدت درد میکرد...هیچی یادش نمی آمد...آهسته چشمانش را باز کرد و با تعجب به سرمی که در دستش وصل بود نگریست...فکر کرد اینجا چکار میکند اما...لحظه ای بعد یادش آمد....
-خدای من باباااااام
معین از فریاد او از خواب بیدار شد...گیج و منگ به دخترک نگاه کرد...آهی کشید و به او خیره شد...دخترک در یک چشم به هم زدن سرم را از دستش کشید و به سمت اتاق پدرش رفت..معین با عجله به سمتش رفت و دنبالش کرد دید دخترک وارد اتاق شد و صدایی نیامد...با بی حوصلگی دنبالش رفت...در را باز کرد و دختر را دید که روی زمین نشسته و زانو هایش را در بغل گرفته است...آهسته به سمتش رفت اما ناگهان دخترک فریاد زد-قاتل کشتیش؟؟ خوب شد؟؟ حالا چیکار کنم؟؟ با کی برم؟ من....بغض راه گلویش را بست....قاتل پدرش روبه رویش ایستاده ولی او نمیتوانست کاری کند....از ضعفی که داشت متنفر بود ...گریه اش را آزاد کرد و راحت و بدون خجالت زار میزد...معین نمیدانست چیکار کند...ایا باید تنهایش میگذاشت؟ نه او هرگز چنین کاری نمیکرد به سمتش رفت و یک قدم مانده بود تا به او برسد که دخترک باز هم جیغ زد:-د لعنتی دیگه چیکار داری؟؟ نکنه میخوای منو هم بکشی؟؟ بابام بس نبود؟؟ معین با آرامش گفت:-ببین من باباتو نکشتم...
-اره تو نکشتی همه قاتل ها اولش اینو میگن ولی بعدش معلوم میشه کی قاتله...
-ببین حد خودتو رعایت کن نزار..
-نزار چی؟؟تو روهم بکشم؟
معین کلافه با پایش روی زمین ضربه میزد...پس او فکر میکرد او قاتل پدرش هست...نگاه خیره آن مرد را حس کرد...با نفرت داد زد:-چیه؟؟؟
معین با پوزخند جواب داد
-هیچی خوشکل ندیدم...
دخترک از شدت عصبانیت در حال لرزیدن بود...ناگهان از جایش بلند شد و دستش را بالا برد و خواست که سیلی محکمی به صورتش بزند که معین با یک حرکت مچ دستش را گرفت...فاصله شان آنقد کم بود که نفس های یکدیگر را حس میکردند قلب نیکا از شدت عصبانیت و هیجان تند تند میتپید...معین نمیدانست چکار کند .....پس دستش را پس زد و گفت:-تو چی فکر کردی؟؟فکر کردی کی هستی؟؟ که....نیکا با عصبانیت وسط حرفش پرید و گفت:-ببین من هرکی باشم مثه تو قاتل نیستم میفهمی؟؟ معین پوزخندی زد و گفت:-میبینیم.....اشک های نیکا پی در پی میریخت...از اتاق بیرون آمد و به سمت پرستار رفت
-ببخشید خانوم
-بله
-جسد اقای پاک نژاد ..کجاست؟
-متاسفم ..ایشونو چند دقیقه پیش بردن سردخونه ی ...
با بغض سری تکان داد و به راه افتاد....حالا باید کجا میرفت؟سردخونه؟؟ پوزخندی زد و از بیمارستان بیرون آمد...باران شروع به باریدن کرد یاد آهنگ یاسر محمودی افتاد که میگفت:
ببار شاید که برگرده تو قلبی که پر از درده
ببین از وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده
بزن بارووون بزن باروون
بزن بارووون بزن باروون

ببار شاید که برگرده تو قلبی که پر از درده
ببین او وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده

اشک هایش بی محابا شروع به باریدن کرد ...ماشین ها بوق میزدند ولی بی توجه به اونا مسیرشو ادامه داد مسیری که پیمودنش براش سخت تر از هر چیزی بود مسیری که....
خانوم پاک نژاد..
به سمت ماشین برگشت به چشم های خاکستری او نگاه کرد...چی از جونش میخواست؟
-لطفا ببیاید تو ...داره بارون میاد...
پوزخندی زد وگفت:-من رضایت نمیدم باید بری زندون ...
معین کلافه داد زد
-ببین یا همین الان میای یا خودم میام بزور ...
نیکا آهی کشید و مانند بره ای مطیع در ماشین نشست ...دیگه هیچی براش مهم نبود...هیچی....
معین با آرامشی خاص رانندگی میکرد و این بیش از هرچیزی نیکا را عصبانی کرد...نیکا با پایش ضربه هایی آرام و یکنواخت بر کف ماشین میزد و به مردم نگاه میکرد...
-ببین خانوم پاک نژاد ...من واقعا متاسفم اما ..
-خواهش میکنم حرف نزن و منو ببر ...با بغض ادامه داد ..ببر سردخونه...
معین به ماشین روبه رو خیره شد ...
-خب زنگ بزدین فامیلاتون بیان...دست تنها نمیتونی از پسش بربیای
نیکا با پوزخندی جواب داد:-فامیل؟؟ تو فکر کردی اگه من فامیلی داشتم الان وضعم این بود؟؟ فکر کردی اون قد احمق بودم با داشتن فامیل تنهایی برم بابامو خاک کنم؟؟
معین به شدت متاثر شد او میدانست این دختر وضع روحی روانی ِ مناسبی ندارد اما وقتی نیکا فکر میکرد او قاتل است چکار میتوانست بکند؟؟ درضمن هنوز که قاتل اصلی پیدا نشده بود. در همین افکار به سر میبرد که با صدای گوشی نیکا به خود آمد...نیکا با عجله گوشی اش را گرفت و با بغض گفت::
-الو...سلام...نه...میخوام تنها باشم...چرا؟ باشه....نه...معین با کنجکاوی به حرف هایش گوش میداد یعنی چه کسی میتواند باشد؟؟ او که گفت فامیلی ندارد سری تکان داد و به خود گفت -به من چه هرکی باشه به من ربطی نداره....حدود ده دقیقه بعد رسیدند....نیکا بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شد و به سمت سردخانه رفت...
******
مراسم خاک سپاری هم تمام شد و در این مدت معین مجبور شد از دور نظاره گر همه چیز باشد تا مشکلی برای نیکا پیش نیاید ... مخصوصا از وقتی فهمیده بود نیکا هیچ کسی رُ نداره وجدانش اجازه نداد اورا تنها بگذارد...نیکا به از بهشت زهرا بیرون آمد و به سمت خیابان اصلی رفت تا تاکسی بگیرد دستش را بالا برد و گفت تاکسی...در همین حین باز هم ماشین معین را دید...حس بدی پیدا کرد...این مرد قاتل پدرش بود اما...یاد حرف های عسل افتاد که میگفت:-ببین شاید راست گفته...هنوز که معلوم نیست اون قاتِله یا نه...فکر میکنی از اون قاتل بود تو این مدت این همه بهت کمک میکرد؟؟؟تازه با اون همه پولی که داره به دادگاه رشوه میداد تا پی گیر این موضوع نشن..با صدای معین به خودش آمد :-نمیخواین سوار شین؟؟
نیکا به اطراف نگاه کرد تعداد ماشین هایی که به سمت مسیر او میرفتند کم بود..او اصلا حوصله تاکسی گرفتن را هم نداشت..پس بعد از مکثی کوتاه بدون هیچ حرفی در پشتی را باز کرد و به نرمی نشست...معین اخم کرد...این دختر چرا اینگونه با او رفتار میکرد ..مگه معین راننده شخصی اش بود؟؟سری تکان داد و با صدای رسایی گفت:-خب آدرس منزلتون؟؟ نیکا با نارضایتی کامل گفت :خیابان.... معین نمیدانست بحث را چگونه پیش بکشد ...میدانست واکنش این دختر جوان در مقابل حرفی که خواهد زد چگونه است...در ذهنش کمی مقدمه چینی کرد دهان باز کرد و گفت :- خانوم پاک نژاد ...راستش اون روز که اومدین بیمارستان....فکر کنم ...نفسش را بیرون داد و گفت:-فکر کنم خودتون هم ...حرف های پدرتون رو شنیدی....نیکا بیخیال به آرامی جواب داد
-آره خب که چی؟
معین به سختی گفت:-خب شما مجبوری از این به بعد با من زندگی کنی...
نیکا از حرفش چنان شکه شد که لحظه فکر کرد این مرد دیوانه است...پس با پوزخند جواب داد
:-اوه بله امر دیگه ای؟
-الان میری وسایلاتو جمع میکنی و با من میای...تو این جماعت پر از گرگ تو نمیتونی دوام بیاری ..متوجه حرفم که میشی؟
نیکا با حرص جواب داد
-خب؟؟ دیگه چی؟؟
معین با آرامش جواب داد :-ببین به خشکی شانس من بابات آخرین نفر منو دید واسه همین تو رو سپرده دست من ..اگه اینطور نبود مطمئن باش همون موقع که به رحمت خدا رفت میرفتم و پشت سرمو نگاه نمیکردم...حالا که هردو مجبوریم همو تحمل کنیم لطفا دست از لجبازی بردار...
دست های نیکا شروع به لرزیدن کرد...نمیدانست چه بگوید...پس با صدای بلندی جواب داد
-فکر کردی خر گیر آوردی ؟؟ فکر کردی که حالا که فک و فامیل ندارم میتونی ...میتونی ازم ...از ادامه دادن حرفش خجالت کشید...واقعا نمیدانست چه بگوید ...این مرد با وقاحت تمام از او میخواست در خانه اش زندگی کند...معین کلافه به دست راست پیچید و تازه متوجه اطرافش شد ...باورش نمیشد که این دختر تا این حد فقیر باشد...با این حساب او مجبور بود نیکا را با خود ببرد...
نیکا به ارامی گفت:-همین جا نگه دار
معین در حالی که ماشین را نگه میداشت با صدایی که از آن تحکم میبارید گفت:-وسایلاتو جمع کن منتظرم....نیکا با عصبانیت در را باز کرد و بدون خداحافظی آن را محکم بست با خود فکر کرد حتما فکر کرده من ازش میترسم ایشش زهی خیال باطل..دست در جیبش فرو برد و کلید را گرفت..در حالی که سعی در باز کردن در با کلید داشت صدایی شنید
-بـــــــــــــــه نیککککککا خانوووم حال شما؟؟ به سمت صدا برگشت از دیدن خسرو چهار ستون بدنش لرزید....خسرو پسر همسایه شان بود...نیکا از او متنفر یود چون همیشه به نیکا گیر میداد او دنبال آدم بی سروپایی مثل خودش بود...با صدای خسرو به خودش آمد
-خب خب خب...خانوم کوچولو دیگه کسی رو نداره ازش مراقبت کنه هان؟؟؟
معین از داخل ماشین نظاره گر آن دونفر بود..با خود فکر کرد شاید دوست نیکا باشد ...نیکا سرعتش را برای باز کردن در بیشتر کرد ..دست هایش میلرزید...خسرو دو قدم جلو تر آمد ...فاصله شان خیلی کم بود...خسرو بوی عرق و شراب میداد..نیکا با ترس یک قدم به عقب رفت ناگهان خسرو بازویش را چسبید و او را به سمت خود کشید...سرش را جلو آورد و به چشم های پر از ترس نیکا خیره شد ...نیکا آنقدر ترسیده بود که حتی قدرت تکلمش را هم از دست داده بود...حتی نمیتوانست دداد بزدند کمک...معین از این حرکت آن پسر بدش آمد...با خود فکر کرد نکند ..نکند مزاحم است؟؟ بدون فکر سریع از ماشین پیاده شد و به سمت آن دو نفر رفت..خسرو دستش را روی کمر نیکا گذاشته بود و سعی داشت...معین با عجله به سمتش رفت و با یک حرکت یقه خسرو را گرفت و او را به دیوار کوفت...خسرو هم نامردی نکرد و با لگد به پای معین زد...معین مشتی حواله ی صورتش کرد و پس از آن با لگد به شکمش زد ...خسرو با عجله پا شد و با گفتن:کثافت مشتی به صورت معین زد ...نیکا چشم هایش را بسته بود نمیدانست چکار کند..بدنش میلرزید...در همین حین صدای معین را شنید که داد زد:-زود باش برو وسایلاتو جمع کن ....نیکا در این وضعیت نمیدانست چکار کند پس به سختی در را باز کرد و وارد خانه شد.....معین آخرین مشت را زد و گفت:-زودباش برو گورتو گم کن ....
خسرو دیگر توانایی دعوا را نداشت پس با دادن چند فحش رکیک از آآنجا دور شد...معین به سمت ماشینش رفت و در آن نشست ...دستمالی گرفت و خون گوشه ی لبش را پاک کرد خودش هم نمیدانست چرا از نیکا دفاع کرده است شاید بخاطر اینکه پدرش اورا به او سپرده بود...آره قطعا بخاطر همینه...

کلید را در قفل چرخاند و در باز شد.عقب کشید و رو به نیکا گفت:برو تو.
نیکا بی توجه وارد شد.به دبالش وارد شد و در را بست.چراغها را روشن کرد.به طرف پله ها رفت. قدم های او را به دنبال خود احساس می کرد. به طرف اتاق رو به روی اتاقش رفت و در را باز کرد به طرفش برگشت و گفت: اینجا اتاقته.اگه چیزی کم داشتی بهم بگو.
نیکا وارد شد و نگاهی به اطراف انداخت.زیر لب گفت: مثل اینکه عسل راست می گفت.
دستی میان موهایش کشید و پوزخندی روی لب اورد.این دختر با راجب چی فکر می کرد؟
از اتاق خارج شد.قبل از بستن در گفت:بیا پایین باید حرف بزنیم.
در را بست و به طرف اتاقش رفت.لباسهایش را عوض کرد و ابی به دست و صورتش زد و از اتاق بیرون رفت.به طرف اشپزخانه رفت.کتری را روی گاز گذاشت. به طرف تلفن رفت.بعد از شنیدن بوق صدای مهرداد در خانه پخش شد:سلام پسر،کجایی تو؟امروز اومدم مطب نبودی.منشیت گفت نمیای.گوشیت چراا خاموشه.بهم زنگ بزن.فعلا.
دکمه تلفن را فشرد.نیکا رو به رویش قرار گرفت. به طرف سرویس مبل گوشه سالن رفت و به نیکا هم اشره کرد بنشیند.بی سیم را در دست جا به جا کرد و پرسید:چی می خوری؟
-:چیزی نمی خورم.
-:ببین من اینجا بچه بازی نمی کنم.امروز چیزی نخوردی.در ضمن من پدرت نیستم نازت و بکشم. حال و حوصله دردسرم ندارم.حالا چی میخوری؟
با حرص نفسش را بیرون داد و گفت: فرقی نمی کنه.
گوشی را در دست جا به جا کرد و شماره رستوران را گرفت و سفارش پیتزا داد. بعد از قطع تلفن نگاهش را به صورت نیکا دوخت. چشمان ابی اش در زیر نور چراغ به سبز می زد.ابروهای کمانی و لب های غنچه ای.ساده اما در عین حال زیبا.نه زیبایی خاص.به اندازه یه دختر زیبا بود همین. موهای خرمایی اش از زیر شال سیاهش بیرون زده بود.
نیکا نگاهش را به طرف او برگرداند.به سرعت نگاهش را دزدید و با تک سرفه ای گفت:چند سالته؟
-:اهمیت داره؟
-:اره
-:19
معین سرش را به علامت فهمیدن تکان داد و پرسید: درس می خونی؟
-:کنکور دادم.منتظر جوابم.
-:خوبه.پس الان بیکاری؟
-:نه.
معین با تعجب ابروهایش را بالا کشید و گفت:پس چی؟
-:کار می کنم.
-:چه کاری؟
-:به شما مربوط نیست.
-:بهت نمیاد اینطور بی ادب باشی.
نیکا نگاه پر از خشمش را به او دوخت.
شانه هایش را بالا انداخت و گفت: تو دست من امانتی پس باید بدونم چیکار می کنی.
-:می تونید این امانت و قبول نکنین.
-:اگه می تونستم قبول نمی کردم.
-:إ؟چه جالب چرا قبول کردین؟
-:اینم به شما مربوط نیست.حالا بگو کارت چیه؟
نیکا در حالی که لبش را به دندان گرفته بود گفت: منشی
-:کجا؟
-:شرکتتت.
-:اون و که فهمیدم.شرکت چی؟اسمش چیه؟
-:شرکت مهندسی.اطلس
-:خوبه.ادرسش و بنویس بزار روی اپن.شماره تلفنم یادت نره.
نیکا سکوت کرد.
معین ادامه داد:ساعت کاریت؟
-:تمام هفته بجز جمعه ها.
-:صبحها؟
-:نخیر.از صبح تا بعد از ظهر.
-:باشه.ساعت چند؟
-:8صبح تا 5عصر
معین بعد از سکوت چند دقیقه ای گفت: از تنها بودن تو خونه که نمی ترسی؟
نیکا با اضطراب سر بلند کرد و به او خیره شد:تنهایی؟
-:من شبا شیفتم.می رم بیمارستان.نمی ترسی که خونه تنها باشی؟
نیکا نگاه پر از ترسش را به او دوخت.
معین معنی نگاهش را درک کرد و گفت: سعی می کنم برنامه شبا رو حذف کنم تنها نمیونی.
در همین زمان زنگ در به صدا در اومد.معین به طرف اف اف رفت.
ماشین را در پارکینگ گذاشت و به طرف ساختمان رفت.تمام دیروز در بیمارستان بود. چشمهایش از خواب به روی هم می افتادند.دستش را روی دستگیره گذاشت و چرخاند اما در باز نشد. با خود فکر کرد: چرا در قفله؟
به یاد اورد دیشب به خانه نیامده. فراموش کرده بود به نیکا خبر دهد. چنر ضربه به در زد. صدای ارامی از داخل به گوش رسید.باز هم چند ضربه به در زد و گفت:باز کن نیکا منم.
دقایقی بعد در باز شد و صورت وحشت زده نیکا رو به رویش قرار گرفت. وارد شد.نیکا پشت سرش امد.گفت:متاسفم فراموش کردم دیشب زنگ بزنم.
انگار نیکا منتظر این تلنگر بود چون مانند اتشفشان فوران کرد و با فریاد گفت: فراموش کردی؟ یا اصلا یادت نبود من تو خونتم؟ می دونی تمام دیشب چی کشیدم؟ از ترس مردم و زنده شدم! من که روز اول گفتم می ترسم.چرا این طوری می کنی؟ مگه به زور اومدم تو خونت؟ خودت اوردیم! امروز از ترس از خونه هم بیرون نرفتم.هر بار یه صدایی شنیدم از جا پریدم.
اینبار اشک هایش روان شد.معلوم بود خیلی ترسیده.در تمام این یک هفته به خوبی فهمیده بود چقدر از تنهایی می ترسد. در موردش تحقیق کرده بود. جز پدرش کسی را نداشت. اما تقصیر نیکا هم بود در این یک هفته بجز شام از اتاقش بیرون نمی امد.گاهی فراموش می کرد دیگر در خانه تنها نیست. کیفش را روی مبل انداخت و به طرف نیکا که روی پله ی پذیرایی ایستاده بود رفت رو به رویش ایستاد و نگاهش را به چشمان ابی دوخت و گفت: متاسفم.دیشب تو اتاق عمل بودم یه مریض فوری داشتم.فراموش کردم زنگ بزنم. سرم خیلی شلوغ بود.اشکهای نیکا همچنان صورتش را خیس می کردند. دستش را به طرف صورت نیکا برد و به ارامی اشکهایش را پا کرد و گفت: قول میدم تکرار نشه.
هق هق نیکا سکوت میانشان را می شکست. دستش را دور شانه هایش انداخت و او را به طرف خود کشید.سرش را روی سینه گذاشت و گفت: گریه نکن.خواهش می کنم.
چند لحظه بیشتر نگذشته بود که نیکا ازش فاصله گرفت و گفت: به چه حقی به من دست می زنی؟
و به سرعت از پله ها بالا رفت.
دستی میان موهایش کشید و سلانه سلانه به طرف اتاقش رفت. خود را روی تخت رها کرد و به دقیقه نرسیده در خواب عمیقی فرو رفت.

******
نگاهش را از صفحه تلویزیون گرفت و به طرف اف اف رفت. صدای پیک در گوشی پیچید: اقا سفارشاتون.
-:الان میام.
از ساختمان خارج شد.به ارامی فاصله میان ساختمان تا درب خروجی را پیمود و در را باز کرد. پیک سفارشات را به طرفش گرفت. بسته را گرفت و بعد از پرداخت هزینه به ساختمان برگشت.
غذاها را روی میز اشپزخانه گذاشت. بوی پیتزا تمام خانه را پر کرد.از پله ها بالا رفت و چند ضربه به در اتاق نیکا زد. صدایی به گوش نمی رسید.باز هم چند ضربه به در زد. باز هم صدایی به گوش نمی رسید.در را باز کرد و وارد اتاق شد.نیکا روی تخت افتاده بود.به طرفش رفت رنگ پریده به نظر می امد.دستش را به طرف او برد.بدنش لرز داشت.به سرعت بلندش کرد.نیکا به سختی روی تخت نشست ضعف داشت. نبضش را گرفت.کند بود.
-:نیکا امروز چی خوردی؟
به سختی پاسخ داد:هیچی.
با چشمان گرد شده گفت: می خوای خود کشی کنی؟هیچی نخوردی؟ ضعف کردی.
دوباره او را روی تخت خواباند. به طرف اشپزخانه رفت و دقایقی بعد به همراه یک سینی به اتاق نیکا رفت.سینی را روی میز کنار تخت گذاشت.کنارش نشست و او را بلند کرد.موهای بلندش روی صورتش پخش شده بود.اولین بار بود او را بدون شال یا روسری می دید. موهای خرمایی اش را از صورتش کنار زد. لیوان اب پرتقال را برداشت و به دهان نیکا نزدیک کرد.نیکا به سختی می خورد.خرمایی هم برداشت و در دهان او گذاشت.کم کم نیکا نیروی خود را به دست اورد. بلند شد و گفت: یکم استراحت کن. اینا رو بزارم پایین بر می گردم.
نیکا روی تخت دراز کشید. سینی را برداشت و از اتاق بیرون امد. باید به نیکا می گفت: مرگ پدرش تقصیر او نبوده.در این مدت هر وقت خواسته حرفی بزند نیکا از شنیدن سر باز زده بود. به طبقه پایین رفت.
یک ساعت بعد به همراه پیتزا به اتاق نیکا رفت او را بیدار کرد.نیکا به ارامی چشمانش را باز کرد. پیتزا را روی میز گذاشت و گفت:پاشو شام بخور.
نیکا بدون حرفی بلند شد. روی صندلی با فاصله تر از او نشست. نیکا مشغول خوردن بود. پرسید: دیروز شام نخوردی؟
نیکا خیلی کوتاه جواب داد:نه.
-:از این به بعد هر اتفاقی افتاد از خوردن سر باز نزن.
-:امر دیگه؟
معین با حرص گفت: به من ربطی نداره خودت مریض میشی.
نیکا سکوت کرد.گفت:امروز شرکت نرفتی مشکلی برات پیش نیاد!
-:نه.
-:خوبه.وقتی خونه نمیام اگه ترسیدی بهم زنگ بزن.
نیکا پوزخندی زد و گفت:زنگ بزنم بگم اقای شریف من می ترسم؟
دندانهایش را روی هم فشرد.چرا او را به اسم فامیل می خواند.از این کار متنفر بود. بلند شد و در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت: پس هر بلایی سرت بیاد تقصیر خودته.

[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 1:13 ] [ تینـــا ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه