X
تبلیغات
♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂ - رمان روی ماه دشمن

♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂

roman

بدشانس 6 حرفه.درست مثل بیچاره که اونم 6 حرفه.اما بدبخت 5 حرفه ولی به حال من فرقی نمی کنه. چون به هرحال هم بدشانسم هم بیچاره ام وهم بدبختم. و مهم تر از همه چیز اینه که اینا یه حقیقت تلخن.به همون تلخی چایی که صبح قرار بود نوش جان کنم ولی تا الان دیگه کوفت شده.
امروز صبح زود تر از همیشه رفتم دفتر.به خیال اینکه مقاله ای رو که باید تحویل میدادم رو زودتر کاملش کنم.ولی زهی خیال باطل.!!مگه میشه با کلی و ورق و مقاله که روی سرم خروار شده کارامو بتونم انجام بدم؟؟؟؟؟؟اووف..وحالا یه ساعته اینجا نشستم و دارم ته 2 تا مدادو همزمان می جوم.هر کاری هم که می کنم دستم به کار نمیره. غرغرکنون از سر جام بلند میشم و پلاک فلزی روی میز رو درست کنم.نسیم خوشبخت:خبرنگار.لبامو غنچه می کنم و با ادایی براش 2 تا بوس می فرستم.خب نمیخواد بگین بچه خله.نمک نپاشین روزخمم دیگه این طوری بزرگ شدم والا.عزیزم که شما باشی دارم 2 تا چایی دبش برمیدارم تا برای خودم و ساناز ببرم.شکر خدا که هیچوقت یه آبدارچی درست و حسابی نداشتیم.ساناز کیه؟هاها..این دختر یه نقش بزرگ توی زندگی من داره.نقش گنده ای که از 6 سالگی ایفا میکرد!و حالا 22 سالشه حساب کنین من دارم به چه دلیلی 16 سال توی آتیش جهنم میسوزم!!!من و ساناز از مهدکودک با هم بودیم و اون حالا این جا بود.درسته همین جا به عنوان همکار با من کار میکرد.یه عکاس بود.اونم درجه 1 اش.به سرعت به سمت دفترش رفتم و بدون در زدن وارد شده و خودم رو روی صندلی کنارش ولو کردم و گفتم:- به به ساناز خانوم!دیگه به ما فقیر فقرا سر نمیزنی؟!؟!دماغش رو کشید بالا و لبای ماتیک زدشو بهم مالوند و دوباره سرشو به کار گرم کرد و گفت:_والا چی بگم نسیم جون؟ من از صبح میشینم اینجاو باید به جای اینکه استعداد هامو پرورش بدم خراب کاری های بقیه رو جمع جور کنم.از کی بنالم؟از مستوفی که هیچ کاری نمی کنه یا از نبوی که هیچ کاریش نداره؟؟؟نبوی سردبیر بود و مستوفی هم یکی از این عکاس ها که خیر سرش باید به همه نظارت بکنه.2 تا ارعکساشو از روی میز برداشتم و گفتم:-اعصاب خودتو بهم نریز.نه نبوی میمون، آدمه و نه اون مستوفیِ الاغ...لبخندی زد و گفت:-خب نسیم واسه کدوم کارٍت عکس میخوای که اومدی اینجا؟؟؟؟همیشه دستم رو میخوند .بلند شدم و با ناراحتی گفتم::- یعنی تو فکر می کنی که من همش یه کاری دارم که میام اینجا.حالا منو با بقیه مقایسه می کنی؟؟؟؟دست مریزاد.بیا و خوبی کن.اصلا بشکنه این دست که نمک نداره.کور شه این چش که دیگه بدیاتو نبینم.کر شه آدم که حرفای دوستشو نشنوه..اصلا کاشکی میمردم تا این روزو نمیدیدم!دیگه خیلی شلوغش کردم.اما ساناز اصلا کاری به داد و هوار هام نداشت.دوباره با خونسردی گفت:- نگاه کن نسیم،من که اصلا حوصله ندارم.سرمم درد می کنه.بذار من بهت بگم کلی کار دارم.یا الان بگو با برو پیش مستوفی...اه اه اه.مردک گنده دماغ..اگه بمیرم نمیرم اونجا.دوباره شلوغش کردم گفتم :-به تو هم میگم رفیق؟؟داشتم از جام بلند می شدم که گفت :-بار آخره ها. دیگه التماست نمی کنم .با دلخوری سر جایم نشستم.خب اگه ساناز کارمو راه نمینداخت،باید پیش کی میرفتم؟؟رو به ساناز کردم و گفتم:.-راستش سانازی واسه اون سد جدیده یه عکس توپ میخوام.میتونی تا عصر آمادش کنی؟؟؟دستشو کرد زیر چند تا پوشه و گفت:- بیا.خیلی شاد شدم در حد مرگ.و اصلا هم برام مهم نبود که ساناز کی وقت کرده که اون عکسها رو تهیه بکنه.ساناز که منو با اون خوشحالی دید عکسو ازم دور کرد و گفت :به یه شرط?لب و لوچه ی آویزانم رو جمع کردم و گفتم: چه شرطی؟؟؟؟؟جوابم داد:-باید فردا عصر بیای باهام که بریم خرید.نامزدی دختر داییمه..بهت که گفته بودم .یادت میاد؟با سر جواب مثبت دادم.چطور میشه یادم بره؟؟؟همون دختره که پوستشو دو بار کشیده بود! ولی مثل اینکه ساناز از قبل می دونست که من این عکسو میخوام.ای بی غیرت که خواهرتو تو همچین موقعیتی میزاری.هرگز نمی بخشمت.هرگز.هیچوقت توی انتخاب دوستام دقت درستی نداشتم! به تندی گفتم:-باشه!و سریع عکسو قاپیدم..وقتی داشتم از در می رفتم بیرون گفت:- راستی نسیم فردا شب هم بیا خونمون.مامان دعوتت کرده.حتما هم باید بیای وگرنه سکته ی دومو زده!خب،خب،خب .شاید بتونم توی آینده ساناز رو ببخشم! -باشه.یک قدم بر نداشته بودم که گفت:-قورمه سبزی داریما!ای خدایا، زشته مادر بنده خدا به زحمت افتاده نمی شه ردش کنم.باید ببخشمش.خدایا به همچین آدمایی رحمت بفرست و اونایی رو که نمی بخشنشون رو لعنت بفرما!-پس، فردا میام دنبالت!با دست داشتم از ش خدافظی می کردم و از دفترش خارج شدم.لیوان چایی رو به نزدیک لبم بردم و خواستم بخورمش که یک دفعه یک نفر یورتمه کنان پیچید جلوم چای به اون داغی رو روی مانتوم ریخت.خدا لعنتت کنه!این چه کاری بود؟مگه کوری؟؟؟؟؟؟نگاش کردم شاید بخواد یه معذرت خواهی کنه.میدونستم مستوفیه که همش یه همچین کارایی می کنه تا توی مرکز توجه باشه. یه نگاه به اون کت کرم رنگش کردم.سرم رو به بالا اوردم که صورت چای ریزنده !روی مانتویم رو ببینم.انتظار داشتم که یه معذرت خالی بشنوم.ولی نه.......مثل اینکه اصلا نمی خواست زبونشو تو اون دهن مبارک تکون بده و یه ببخشید خالی بگه!همینطوری داشت لبخند میزد و عین برج زهرمار که چه عرض کنم عین برج زهر هلاهل ایستاده بود و هیچی نمی گفت.چشمانم رو بستم و گفتم:-ببخشید آقا شما چایو روم ریختید. ابروهاشو بالا انداخت و گفت:-خانوم شما یه دفعه از غیب ظاهر شدین!مطمئنا من تقصیر کار نیستم.جانم؟شاخ که هیچی حس کردم دارم دم هم در میارم!کنترل خودمو از دست دادم گفتم: -عرضم به شما روم به دیوار شما چایو ریختی..روم..! سرشو تکون دادو گفت: نه خانوم محترم...این یه اتفاقه که افتاده و من هم اصلا مقصر نیستم!امیدوارم دفعه های بعد حواستونو جمع کنین تا جلوی یه نفر ظاهر نشین !چشای عسلیشو بست و موهای قهوه ایشو تکون داد.انگار که خیلی متاسف بود.گفت:-ببخشید خانوم.میشه برید کنار من عجله دارم باید سردبیرو ببینم!!ها!! پس این حتما یکی از اون بیکارایی بود که توی دوهفته نامه دنبال جایزه و اشکال بود!بگذار این نیز بگذرد....ولی نه.هیچکس تا به حال با نسیم خوشبخت این رفتارو نداشت..باید تاوان پس میداد.و من هم هیچوقت جلوی یه نفر اونقدر عصبانی نشده بودم..رومو به اون مرد کردم و گفتم:-آقا میشه یه لحظه وایسید.? با نگاه منتظرش مرا نگاه کرد.سریع رفتم توی دفتر ساناز و چایشو از دستش کشیدم بیرون.-آهای...چته دیوونه؟؟مثلا دارم چای میخورم ها.بعد به یه صورت رفتم بیرون که وقتی مردو دیدم انگار از دیدنش ترسیدم.یک دفعا تموم استکانو خالی کردم روی کت خوشدوختش!هاهاها .هیچ کی از دست من در نمیره آقا محترم!با ترسی ساختگی گفتم:-وایییییی ببخشید آقا.مگه شما نمیدونین نباید یه خانوم محترمو بترسونین؟؟؟؟؟؟؟صدامو نازک تر کردم:-و من نمیتونم ازتون معذرت خواهی کنم ولی یاد بگیرین که هیچوقت جلوی یه خانوم متشخص مثل جن ظاهر نشین!!مرد زیر چشمی نگاهی به من کرد و نگاهی دوباره به کتش!نه مثل اینکه اصلا ناراحت هم نبود.یه لبخند دیگه زد و گفت:- خب بی حساب شدیم،حالا بهتون بدهکار نیستم!. خوبه که خودش هم میدونست بهم بدهکاره ها.پشت چشمی نازک کردم و گفتم:-بدهکار که هستین .یه مانتو.یه چای و البته وقت که در اینجا برای من خیلی مهمه.و بدون اینکه بهش یه نگاه دیگه بکنم رفتم.مرتیکه یالقوز.چه پررو ایستاده توروم ها!اه اه اه.نباید بهش فکر کنم. من که حسابشو گذاشتم دستش.به مانتوی توسی رنگم نگاه کردم.لکه ی چایی رویش خودنمایی میکرد.با خودم زیر لب گفتم:اگه مانتو مشکیه رو میپوشیدی،هیچ چیزی ازت کم نمیشد.رسیده بودم به نزدیکی دفترم که دیدم خانم صادقی-منشی سردبیر-ایستاده جلوی در.با ناز گفت:- اه نسیم جون تو کجا بودی؟نیم ساعته منو غلاف خودت کردی.بدو آقای نبوی کارت داره.خیلی هم مهمه!سرمو بردم جلو و با لحن شکاکی پرسیدم:-چیکارم داره؟؟؟؟-واه .اگه میدونستم که بهت می گفتم یالا بدو بیا.صاف ایستاد م و جوابش دادم:- تو برو الان میام.-سریع بیایی ها!بهش لبخند ملیحی زدم و گفتم :- الان خدمت میرسم.سریع رفتم تو دفترم.این نبوی هم وقتی یه کاری داشت ظاهر میشد.دیگه حوصله ی اینو ندارم .سریع راه افتادم تا برم سر دفترش.نکنه یه کار کردم که میخواد اخراجم کنه؟پیشانیم چین خورد.وا ی خدا نکنه کسی بهش گفته دستگاه چاپو خراب کردم؟نه..فقط ساناز و مستوفی میدونن.ساناز که نمی گه و اگه مستوفی حرفی بزنه پای خودش گیره.حتما یکی بهش گفته 3 تا استکانو شکوندم؟؟؟؟؟؟؟یا شاید..شاید بهش گفتن اون دفعه با ماشین زدم در ماشینشو ترکوندم؟؟؟سری تکان دادم.نه نه...کسی اینا رو نمیدونست...رسیدم به در دفتر.نفس عمیقی کشیدم...تق....اق....-بفرمایید.وارد شدم.نبوی روی میز بزرگش نشسته بود.سلام کردم و او هم جوابمو داد.حس کردم یکی دیگه هم توی اتاق هست ولی به دلایل متعددی که گفتنش اینجا جایز نیست نگاهی به او نکردم.گفت:-خوش اومدین خانم خوشبخت.بشینین لطفا.و به یه مبل کوتاه سرمه ای اشاره کرد.به آرامی نشستم.ادامه داد:-.خودتون میدونین که این دوهفته نامه تازه تاسیسه.در واقع به علت مشغله ی زیاد روزنامه رو به 2 قسمت تبدیل کردیم.یه روزنامه که توی ساختمون بغلیه و یه هفته نامه که من سردبیرشم.برای همین ما با کمبود نیرو مواجه هستیم.و به این دلیل من یه فرد جدیدو استخدام کردم تا به شما کمک کنه.لزومی نداره که من این حرفارو برای شما توضیح بدم .درواقع شما قرار بود که به جای خانوم صدری که ..دستشو توی هوا تکون داد و ادامه داد:-خودتون که بهتر میدونین ،برای اون کوچولویی که قراره به دنیا بیاد 6 ماه مرخصی گرفتن،قرار بود که شما مسئول باشین.هر چند سابقه ی چندانی ندارید اما کارنامه ی درخشانتون به من ثابت کرده که فرد موفقی هستید. ولی من گفتم که ایشونو جایگزین خانوم صدری بکنم....ذهنم از حرکت ایستاده بود.خواستم دهنمو وا کنم و بگم خودم اینجا چیکاره ام؟پس اون کارنامه ی به قول خودش درخشانو به چه دردم میخورد؟با تعجب به او نگاه کردم که گفت:-خب ایشون آقای بهزاد فرهمند هستند.با اوقاات تلخی به جایی که او اشاره کرد نگاه کردم.و در جا خشکم زد.همون مردی بود که روش چای ریخته بودم!!!خدا این چه کاریه باهام می کنی؟؟-بهزاد فرهمند.خواهر زادم.چی؟خواهر زاده؟خدایا این تقاص کدامین گناهمه؟دقیقا احساس کردم اون جوجه ای که دیشب خوردم جون گرفته داره از توی گلوم پرواز می کنه که بیاد بیرون؟!؟!!؟؟!!بهزاد یه لبخند معروف دیگشو زد و یه چال روی گونش درست شد.نسیم بدبخت!لگد زدی به شانست!!با اون قوانین سختی که نبوی گذاشته حتما اخراج میشی!!!!خداحافظ خبرنگاری!!!!!الان لوت میده...منو پرت می کنن بیرون!!!!آی خدا..با لبخندی مرموز گفت:-پس شما میشین همکار من!از آشناییتون خوشبختم.خاک بر سرت نسیم!!!!!!!!حالا باید زیر منتش باشی خاک بخوره اون تو!!!به چشمان عسلی رنگش نگاهی کردم.شاید مغز کج خیال من بود،ولی حدس میزدم در حال کشیدن نقشه های شومی باشه.من بد شانس !من بدبخت!من بیچاره!مهم نیست چند حرف باشن مهم اینه که حقیقتن!!!!!!!!!
در حالیکه به سختی پاهای تاول زده ام رو روی پیاده رو حرکت می دادم زیر لب زمزمه کردم:-آییی ساناز..!جونت دراد!آتیش تو جونت!آی پام!تو که دیگه برام کمر نزاشتی....الهی تو یه شب بارونی بیام سر قبرت!!!.حالاچه اشکالی داشت به جای پاشنه10 سانتی همون کفشپاشنه8سانتیهرو میخریدی؟؟تو کهمارو تو تموم بازارا و پاسازا چرخونی،خب یه تور تهرانگردیمیزاشتی.آی..زبونم لال شه که دیگه بهت نگم باهات میام بازار..مردهشورقورمه سبزی رو ببرن...نباید امروز میومدم دفتر!!باید یه راست می رفتم قبرستون تا تو مقبره ی خوانوادگی زنده به گورم کنن.. حالا هم باید با این وضع برم سراغ اون فرهمند...وای.....تا ریختمو ببینه هممی خنده...وای بمیری ساناز که برام اندازه مخ نخودیت آبرو نمیذاری!!!آروم آروم رفتم سمت دفتر فرهمند.دقیقا جفت دفتر خودم بود.جای خانوم صدری که واسه بارداریش 6 ماه مرخصی گرفته....آروم در زدم.-بفرماییدوارد شدم و اصلا هم سرشو بالا نکرد...عوضی...نگاش کن با اون کت مشکی چه کلاسی برام میذاره....چقدر بدم میاد...برخلاف همیشه که خیلی خونسرد بودم توی اون دو روز کاملا اعصابم بهم ریخته و داغون بود.صدامو صاف کردم.انگار نه انگار.گفتم:-خوشبخت هستم.دوباره داشت پائینو نگاه میکرد.گفت:-منم خوشبختم.با حرص گفتم:-میدونم ولی من خوشبختم.-منم خیلی تو زندگیم خوشبختم.بعد انگار که یه چیزی یادش بیاد گفت:-آهان بله منم از آشناییتون خوشبختم!اه..استغفرالله...این که مغزش پاره سنگم بر نمیداره....-آقای محترم.من خانوم خوشبختم.فامیلم خوشبخته!!!سرشو بالا کرد.تا منو دید یه لبخند تلخ زد و گفت:-بله بله.ببخشید.خانوم خوشبخت.کاری با من داشتین؟؟؟دوباره سرشو انداخت پائین..الهی سرت دیگه بالا نیاد...با بی حوصلگی گفتم:-بله مقاله ی سدو نوشتم و براتون اوردم...2 تا صندلی جلوی میز بزرگش بود. خودمو دعوت کردم به نشستن.ادامه دادم:-بله مقاله رو اوردم براتون تا یه نگاهی بهش بندازین.بدون اینکه سرشو بیاره بالا بهم یه نگاهی انداخت و گفت:-ولی من مقاله تونو مطالعه کردم و اونو نپسندیدم.حسکردم از عصبانیت سرخ شدم..سرشو دوباره بالا اورد. یهپوزخندی زد و ادامه داد:-منچون بهتازگی رئیس بخش شدم و با سبک نوشتن بقیه آشنا نیستم با سهل انگاریشما و باتوجه به اینکه کلی کار دارم و همچنین تازه اثاث کشی کردم..اثاث کشی کردی؟؟؟الهی خونت رو سرت خراب شه..آمین_...تصمیم گرفتم خودم این کار رو بر عهده بگیرم.مث گربه ی زخمی از سر جام بلند شدم و در حالیکه به سختی خودمو کنترل میکردم گفتم:-چی؟مقاله ی من بدردتون نمیخوره؟؟اونوقت برای چی؟با کش و قوسی به بدن خود و روی صندلی اش تکیه داد و گفت::- خانوم محترم شما از همه چیز فقط انتقاد کرده بودین و مزایاشو اصلا به حساب نیاورده بودین.پشت چشمی نازک کردم و جواب دادم:-چون حقیقته و حقیقتم اکثر اوقات تلخه.لبخند کجی زد.انگار داشت به ریش من می خندید. گفت:-نه خانوم من اینجور مقاله ها رو نمی پسندم خیلی تلخ نوشته بودین و گزنده .میدونین مردم به خاطر چه چیزی این هفته نامه رو میخرن؟اصلا به سوالش توجه نکردم.داشت یه راست مقالمو پرت میکرد تو سطل آشغال .با کج خلقی گفتم:.-پس ببخشید میخواین اولش خوب شروع شه وسطاش یکی بمیره اما آخرش 2 نفر با همعروسی کنن و با خیر و خوبی تموم شه!!!!نه آقا من با سبک نگارشم کاملا عادت دارم و نمیتونم ترکش بکنم.لبخند تلخی زد و جواب داد::- متاسفم ولی من مقاله ی مد نظرمو نوشتم.گور به گور بشه مقاله ی مورد نظرت…با قیافه ای متفکر رو به او کردم و گفتم:-ببخشید امروز چند شنبه است؟؟؟؟؟-ابروشو بالا انداخت ,,و گفت:-هممم...5 شنبه؟من -خیلی جالبه .آقا شما به سرنوشت اعتقاد دارین؟؟؟بهزاد-سرنوشت؟؟؟؟؟من-بعله..تقدیر ..سرنوشت؟؟؟؟لبخند گشاد دیگری زد و اون دندونای سفید مث گرگشو نشون داد:بهزاد-نه متاسفانه.منم لبخند ملیحی زدم: من- خب فرهمند خان شما امروز اعتقاد پیدا می کنین...چون الان....به ساعتم نگاه کردم:-...نه ببخشید یه ساعت پیش مقاله ی من چاپ شده و الان در حال پخش در سراسر کشوره و فردا صبح هم توزیع میشه.با غرور بهش نگاه کردم.لبخند مونالیزایش رو لبش خشکید.هاهاها.هیچوقت انقدر صریح و بی پرده نفرتمو به کسی نشون نداده بودم.و اولین کسی هم بود که در نگاه اول از چشمم افتاد..هیشکی نباید با من دربیفته...هیشکی....من-کاری ندارین؟؟؟بدون اینکه منتظر جواب با شادی خارج شدم مثل یه گربه ی شاد...نه مثل مار! چون زهرمو ریختم!!!!با خودم فکر کردم:خب دختر مگه مرض داری..........و جواب سوالم هم مثل همیشه این بود:دقیقاکمی دیگر فکر کردم:بیچاره فقط گفت که چند تا اشکال داشت.تو باید سعی کنی اشکالاتو برطرفکنی......نخیرم. من اشکالی ندارم که بخوام برطرفش بکنم.اصلا به تو چه؟نکنهوجدان بیدارمی؟؟؟؟؟په نه په عباس آقا میوه فروش سر کوچه ام.در ضمن تو هم الکی هی نگو دندونایمث گرگش.من که دندون به اون سالمی ندیده بودم................با ناراحتی افکار مزاحم وجدان بیدارمو خارج کردم:خفه شو و بهکار من دخالت نکن.فعلا باید شادی کنم.باید طعم پیروزی رو بچشم.- نسیم جون؟؟؟؟؟سانازو دیدم داره میاد طرفم.چشاشو ریز کرد و با لحن شکاکی گفت:-چیه کبکت خروس میخونه؟با خوشحالی دستمو دور گردنش انداختم و راه خودمو از میون جمعیت عظیم خبرنگارا به جلو هل دادم و گفتم:-بعدا بهت میگم.اون چیه دستت؟؟انگار که یه چیزی تازه یادش اومد گفت:-ها؟.. اینو آقای فرهمند داد.گفت بدم دستت.قلبم اومد تو دهنم.-بدش ببینم..بلند خوندمش.-سرکار خانوم خوشبخت.برای این شماره ی هفته نامه شما مسئولیت نوشتن داستان را بر عهده دارید.سعیکنید اولش خوب شروع شه وسطاش یکی بمیره اما آخرش 2 نفر با هم عروسی کنن وبا خیر و خوبی تموم شه!!!!منتظر این داستان هستم.تا آخر هفته آنرا آمادهکنید.با حرص گفتم:-دیوونه ی روانی.ساناز که متفکر به نظر میرسید گفت:-عیب نداره.من میدونم که تو از عهده ی این کار بر میای.یادته اون داستانوکه توی اول دبیرستان نوشتی؟؟همون مرده که کلی آدم رو کشت؟خیلی جناییبود.همون که من براش تصویر سازی کردم؟؟؟بهزاد..بزی...بزی....خیلی خطری شدی،بزی خطر!با لحن خطرناکی ،در حالیکه به دفتر بهزاد چشم دوخته بودم گفتم:-آقای فرهمند یه آشی برات بپزم یه من که نه ،همین طوری از ش روغن بچکه..بیای کارخونه روغن سازی بزنی......وایسا باهات کار دارم هنوز...عم قزی..وای ببخشید... آق بزی!!!! ساناز داستانمو خوند و گذاشت روی میزو با لحنی که ناراحتیش از آن آشکار بود گفت: -خیلی بدجنسی دختر..چطور دلت اومد؟؟؟؟پای چپم را روی دیگری انداختم و جواب دادم:-پس چی؟؟؟حال کردی چه چیزایی نوشتم؟؟؟100 درصد بهم جایزه ی نوبل میدن!!!اخماشو کرد تو همو دوباره گفت:-چی؟؟؟نوبل؟؟؟خیلی بدجنسی.یه داستان نوشتی که شخصیت اولش اسمش فرهاد بهزادیه.یه قاتل زنجیره ایه روانی !می فهمی؟.اون خونه به خونه میره با خیال راحت آدممی کشه!!بعد دقیقا اومدی جرئیات مردنشونو با زیبایی توصیف کردی!حتی سنگقبراشونو!!ولی یه دفعه عاشق یکی از قربانیاش میشه!!!با اخم گفتم:-مگه دل نداره؟؟؟اونم آدمه دیگه! با دلخوری گفت:-بدجنس تو هم همش نوشتی دندونای مثل گرگشو اورد جلو...چشای عسلیشو بست...همه هم صداش می کنن بزی خطر!!!!!این چه کاریه؟؟؟با ناراحتی جواب دادم:-خودش بهم گفت اولشو خوب شروع کن وسطاش یکیو بکش آخرشم یکی عروسی کنه!!!!ساناز-آره بهت گفت توهم اولش شروع کردی به اینکهاون یه بچه ایکه خیلی مودب و با تربیت و از این اراجیف بوده؟من که با ساعتم بازی میکردم گفتم:-خب؟سرشو اورد بالا و ادامه داد:-اولش که انگار کتا ب تربیت کودکه که اینکه مامانه نمیذاشت لپ بچشو ببوسن؟!!؟؟-بله چون مریض میشه.باید پیشونیشو ببوسن!!! مگه داستانو نخوندی؟؟؟همه رو درست توصیف کردم!-امم....بعد نوشتییه خونواده پولداری داشته و بعدش اونو از خونش میدزدن اونم تو سن چند؟؟؟توی سن 17 سالگی؟؟؟؟؟-مگه 17 ساله ها آدم نیستن؟؟خب 17 ساله ها هم دزدیده میشن؟؟-آخه 2 خط قبلش نوشتی به خاطر شکستت عشقی که خوردهوزنش 260 کیلو شده بود!!!!!با خنده ی جذابی گفتم:-میدونم اینجاشو من یه خورده مانور نظامی دادم!-بمیری با اون مانور نظامی!!!پس چرا نوشتی دزدا گذاشتنش توی صندوق عقب ماشین؟؟؟به نظرت جاش می شده؟؟؟؟- حالا گیر الکی بده!!!-عزیز من کمیت مهم نیست!کیفیت مهمه!!ادامه داد:-بیاحساس،آخر داستان نوشتی اون زنه که دوستش داره میاد بهزادو میکشه!!!!!بعد با داداش بهزاد که نمیدونه واقعا داداششه عروسی می کنه!!!-مگه عروسی جرمه؟؟؟؟در ضمن خوب کشتشا!!!بگو با چی؟؟؟؟با تبر بابابزرگش!!!خیلی خوب توصیفش کردما!!!نه؟؟؟اما جراحات عمیق نبودن.درک که می کنی؟؟؟با شادی به ساناز نگاه کردم و قیافه ی درهمشو دیدم.در حالیکه با دستش روی میز ضرب گرفته بود گفت:-دیگه چی استاد؟؟؟با صدای بلند یه هوووف کرد وادامه داد:-خب،تو کشتیش ولی اگه زنه کشتتش چراپلیسا میان و از توی جوب برش می دارن با یه سرنگ توی دستش؟؟؟؟چرا همه چیزو پیچوندی؟؟یه لحظه احساس جنایت کار بودن کردم.با لحنی که نشان میداد در حال ماست مالیم جواب دادم:-نه ولی بلاخره اعتیاد گریبانگیر همه میشه ها!-عوضی ،آخرش هم نوشتی زنه تا آخر عمر عذاب وجدان میگیره و خودکشی میکنه!!!!!-بله .ومیدونم خیلی قشنگ بود.بیا اینم عکس.و عکسسی را روبروی صورتش گرفتم.با اخم پرسید:-عکس واسه چی؟؟طوری نگاهش کردم که انگار واقعا با یه احمق طرفم.با بی حوصلگی گفتم:برای داستان دیگه.قشنگ از روی عکس طراحی می کنی تا شبیه خودش بشه!با تعجب پرسید:-تو عکس آقای فرهمندو از کجا اوردی؟؟؟دوباره حس جنایتکار بودن بهم دست داد!گفتم:-میدونی؟؟به کسی نمیگیها؟؟2 روز تعقیبش کردم و 300 تا عکس گرفتم تا این یکی خوب در اومد!از روی صندلیش بلند شد و گفت:- نگاه کن نسیم چون مثل خواهرمی بهت نصیحت می کنم.مثل یه خواهر کوچیکتر گوش کن.-ولی من که ازت 4 ماه بزرگ ترم!-خره!!سن نه،از نظر عقلی گفتم!بعله بیا .حالا ساناز خانومم به ما تیکه می اندازه! با لحن ترسناکی گفت:-اینو به هیچ وجه نمیدی به فرهمند چه برسه که چاپش کنی.دلم پرواز کرد و اومد توی دهنم.آب دهنمو قورت دادم و گفتم:-چی؟میدونی من 2 روز نخوابیدم و داشتم ازش کشیک می گرفتم!کثافت عجب خونه ایهم داره ها!آقا شیشه ها ماشینشو دودی کرده و من هیچی از توش نمی دیدم!منوبدبدخت کرد.3 روز فقط فیلم جنایی میدیدم تا ببینم قاتلا چطور آدم می کشن!نمیدونی به چه ستی دقیقا احساساتشونو وصف کردم.نمیتونی بفهمی چه زجری کشیدم.دوباره با یک نگاه احمق شناس بهش زل زدم ولییه اخم کرد و دست گذاشت رو نقطه ضعفم!-میدونم خیلی تلاش کردی ولی اگه بهش بدی، درجا اخراجی.فهمیدی؟؟پام داشت می لرزید..رنگم پرید...با نگرانی گفت:-چت شد یهو؟؟؟-هیچی...من امروز صبح داستانو بهش دادم.اسمشم گذاشتمپایانغرور.!!!-پایان غرور؟؟؟چه ربطی داشت؟؟؟عرق خشک روی پیشانیم رو پاک کرده و گفتم:-غیر مستقیم بهش اشاره کردم!!!!دستشو توی هوا تکون داد و گفت:-غیر مستقیم؟؟؟؟تو که اسم شخصیتشو اون گذاشتی!!!!ببین خدا رحمت کنه دیگه.یه دفعه از بیرون صدای فرهمند اومد.واقعا خدا رحم کنه...-خانوم خوشبخت؟؟چرا توی دفترتون نیستین!!!!سریع رفتم بیرون و دیدم داستانم توی دستاشه!!!بمیرد آنکس که نتواند دید!خودمو جمع و جور کردم و گفتم:-بله،کاری داشتید؟؟یه لبخند زد و چال روی گونش مشخص شد و گفت:اول اینکه الان ساعت اداریه...و به سالن شلوغ اشاره کرد و ادامه داد:و شما باید توی دفترتون باشید.با چشماش زل زد بهم.برای دومین بار در روز آب دهنمو قورت دادم.لبخند ملیح دیگری زد و گفت:-و داستانتونو خوندم! نفسمو به راحتی بیرون کردم.خوب خودی که خوندی!حالا آپولو هوا کردی برام؟؟انتظار داری برات چیکار کنم؟ای خدا این بشر تو مخش آب طالبی میفروشه!!!به سادگی گفتم:-خب حتما از استعداد من شوکه شدین.به برگه هایداستان نگاهی انداخت و گفت:-اون که بعله.خیلی جالب بود و پر معنا!ولی متاسفانه نمیتونه چاپ بشه!!-دوباره؟؟حاضرم قسم بخورم صدامو آقای نبوی شنید! ادامه دادم:-من خیلی زحمت کشیدم!!با تعجب به من نگاهی کرد و گفت:چرا دوباره؟؟اون دفعه که حرفتو به کرسی نشوندی.-.و میدونم شیشه های دودی ماشینم هم باعث اذیتتون شد!در ضمن فکر کنم توی کافی شاپ هم دیدمتون!!!!قرمز شدم عین لبو.!دوباره سرشو کرد توی برگه ها و گفت:-ولی فکر نمی کنین اگه اینو چاپ کنیم بچه ها می ترسن؟؟؟ما خواننده های نوجوونم داریما!!!با نفس عمیقی که کشیدم گفتم:-من میخوام استعفا بدم...خاکتو سرت نسیم...چی بود گفتیی......کاشکی موشا زبونتو خورده بودن!پوزخندی زد و گفت:-نه من نمیتونم یه همچین استعدادیو بزارم اخراج بشه!!!چی؟؟؟؟گوشام درازن؟؟؟؟-واقعا این هفته نامه به شما احتیاج داره.وشما برمی گردین سرکار قبلیتون!بالام کجان؟؟؟چرا در نمیان؟؟؟مگه نباید الان پرواز کنم؟؟؟داشت می رفت سمت اتاقش که برگشت و گفت:فکر نکن از چشم و ابروت خوشم میاد که نذاشتم بری.استعفا دست من نیست.در ضمنخانوم خوشبخت من توی این 28 سال زندگی رو دست زیاد خورم.اوم عکسایی رو که ازم گرفتین همه رو تا یه ساعت دیگه میزارین روی میزم!رفت توی اتاقش.برگشتم سمت ساناز!چشاش شده بود 8 تا!!با دهن کجی گفتم:-ایول به این پسر!من میگم آدم خیلی خوبیه بعد تو میگی نه!!!عکسه رو گرفت سمتم.بیا تا به ساعت دیگه باید همه رو جمع کنی ها!با لبخندی شیطانی گفتم:- آره ولی شاید این یکی یه روزی به درد م خورد!گذاشتمش توی جیبم!شروع کردم به کشیدن یه نقشه ی شیطانی دیگه!!!!تو اولین کسی هستی که راحت بهم اعلام جنگ کرد...منم آماده ام. دوباره یه روز جدید.داشتم خوشحال و خندان از پله ها می رفتم بالا که یه بوی خیلی بدی به مشاممخورد.اه اه اه..به گمونم بوی آشغالاست.انگار 5 تا گربه افتادن به جون یهتیکه آشغال...یه ذره جلوتر که رفتم یک دفعه خشکم زد.بسم ا...3 تا از عکاسا با دوربیاناشون اونجا ایستاده بودند و کلی وسیله و آرد و سبزی و مرغ و گوشت گذاشته بودن زمین.یه خانوم هم اونجا داشت بر و بر به فرهمند نگاه میکرد.نمیشهسنشو حدس زد..اوووم..با توجه به اینکه پوست صورتشو عین بادکنک کشیدو وابروهاشو 3 بار تتو کرده و دو بار هم مجوز ساخت بینیشو گرفته، با اطمینان میتونم بهتون بگم که بهش میخورد 26،27،28 یا 29 سالش باشه..تازه من با خیلی فکر کردن دقیق حدس زدم!زن با لحنی که از آن عشوه می ریخت گفت:- خانوما آقایون من نباید بدونم که کجا می تونم بشینم پس این خبرنگار صاب مرده کی میاد؟؟؟؟؟؟بدبخت خبرنگاره که نمیدونم میخواستن چه بلایی سرش بیارن.کمی نگاشون کردم که یه علامت سوال اومد بالای سرم...هییییییییییییییی...جلو اتاق من چیکار می کردن؟؟؟؟؟؟اهوم سختی کردم که همه ساکت شدند و به من نگاه کردند.با عصبانیت در حالیکه به زن نگاه میکردم گفتم:- معذرت ولی جلوی اتاق من حلوا میدن؟؟؟زن یه پوزخندی زد و گفت:-نه جونم در قبرستون بسته است منتظریم صاحابش بیاد.!!!نه...زبون بیست متریش از من دراز تر بود.به بقیه نگاه کردم و درحالیکه به او اشاره میکردم گفتم:-اه پس چرا میت سرپا ایستاده؟؟؟؟؟یه صندلی چیزی!!خوبیت نداره الانه تنش تو گور بلرزه ها!!فرهمند پوزخندی زد و گفت:-خانوم خوشبخت ما برای آشپزی نیاز به یه میز داریم.یه میز بزرگ. و یه اتاق که مال شما از همه بهتره!!!رو آب نمی خواد ولی حتما رو یخ بخندی....کیفم را روی شانه جابجا کردم و گفتم:-برای چی؟؟؟؟تا جایی که من میدونم اتاق شما از همه جا بهتره.یه اخم کرد و با بی حوصلگی ادامه داد:-ولی خانوم دفتر من که آشپز خونه نیست.در ضمنمن مامورمو معذور.متاسفیم که بهتون رو انداختیم ولی واقعا به اون میز نیاز داریم.زیر لب گفتم: جون دلت!ماموری و معذور؟من که میدونم فقط میخوای سر به تن من نباشه.ابرویش را بالا انداخت و گفت:-چیزی گفتین؟سری تکان دادم و گفتم:- نه هیچی.و اگه نخوام.؟؟جواب داد:-اتاقو میدیم به خودتون ولی میزو میبریم!!!!به سختی نفسمو دادم بیرون.در اتاقو با تعلل باز کردم و گفتم:- میزو بردارین به هیچی هم دست نمی زنین.بعد به کارگراییکه اون زنیکه برای حمل وسایلش اورده بودنگاه کردم و گفتم:-به هیچی هم دست نمی زنین گرفتین؟؟؟با تعجب نگاه می کردن.فرهمند واسه اینکه نشون بده که کار بدی نمی کنه گفت- خانوم خوشبخت، ما باید برای یک سال بخش آشپزی مطالبو آماده کنیم و توی این 6 ماهی که من هستم تصمیم گرفتم این کار رو بکنم.لبخند خشکی به اون صورت کشیدش زدم.با این که تو این 3 روز همه می گفتن اون خیلی خوش قیافه و خوشتیپه من این نظرو نداشتم.چشمامو بستم و گفتم:-ببینآقا...-بفرمایین- شمام گوش بدین خانوم!!تا همین عصر اگه بیاریش که میاریش اگه نیارش ....من میدونمو و شما!نسیم...چته؟؟نفس عمیق...........همه رو بیرون کردم !!!حالا خودممو و یه اتاق خالی با کلی گرد و خاک رو زمین!2 تا روزنامه رو برداشتمو با حرص پهن کردم رو زمین.نمیدونم چم شده بود.توی این 1 هفته اصلا اعصاب مصاب درست حسابی نداشتم.با همه بد اخلاق بودم ، و هر کسی چیزی می گفت مخالفت میکردم.توی این اوضاع هم حوصله ی فرهمند از دماغ فیل افتاده رو نداشتم.شروع کردم به یاد داشت کردن.هر یه ساعت می رفتم و تماشاشون می کردم!هایی میز عزیز ..الهی هرچی روت درست می کنن از گلوشن نره پائین!!!...الهیهمه عکساشون بسوزه!!!!الهی پا فرهمند بشکنه!!!! باچشمای به خون نشستم!به زن نگاه میکردم که به قوا خودم و ساناز چطوری عشوه خرکی برای بهزاد میومد.آره دیگه،امثال همون برات خوبن فرهمند خان.الهی توی غذاهاتون سم بریزه که هیچی از گلوهاتون پائین نره.تابمیرین!بگیرش تا تموم ارث باباتو بالا بکشه...کاشکی مهریشو ببرهبالا!!!!کاشکی واسه عروست مادر شوهر بازی در بیاره......................به افکار شیطانی خودم خندیدم.ولی نه ،مثل اینکه فرهمند اصلا محلش نمی ذاشت.هر دفعه هم که می رفتم اونجا یه لبخند ملیح به نشونه ی عذر خواهی بهم میزد...در حالیکه با خشم زیاد سعی میکردم ناخنمو بگیرم،گوشت ناخنمم گرفته شد.آه بلندی کشیدم و انگشتم رو گذاشتم توی دهنم.-چی شد؟؟؟؟به سمت صدا برگشتم و با دیدن فرهمند دوباره به کار خودم مشغول شدم و گفتم:-آبشو کشید،چلو شد.دوباره پوزخندی زد.اصلا چرا خدا بهش دهن داده؟؟که فقط پوزخند بزنه؟؟ یه نگاه به بالا کردم.فرهمند با اون هیکل قناسش ایستاده بود بالا سرم..با اوقات تلخی از سر جام بلند شدم و گفتم:-قبلنا یه دری چیزی میزدن ببینن صاحب خونه هستش یا نه.در حالیکه بیرون میرفت گفت:وقتی من صاحبخونه راضیم چه نیازی داره در خونه ی خودمو بزنم؟؟با حرص تا دم در رفتم و با دیدن میز بزرگم و فرهمند که کنارش ایستاده بود مکثی کردم .با عصبانیت گفتم:- پس چرا سبزش کردین؟؟؟چرا بوی تخم مرغ میده؟؟گفتم برین روش آشپزی کنین نگفتم تا دو طبقهروش بنایی کنین! اگه دو دقیقه ی دیگه هم میگشتم 2 سه تا زهر پیدا میکردم.بیخیال میز خرابم شدم و زیر لب گفتم:میدونستماون عجوزه زهرشو میریزه خدا بیامرزدت فرهمند.خوبی و بدی هم کردی حلالتمیکنم شاید روز آخریه که می بینمت..فردا میام سر قبرت اما اگه سردبیر بهممرخصی بده..3 روزه اینجایی ولی مهرتو به دل همه انداختی ...ببخید باهاتبدرفتاری کردم...خدا بیامرزتت.جمعه ها هم برات فاتحه می فرستم...چشامو بستم وگفتم:-انا الی الله و انا الیه راجهون..-چی داری میگی؟؟؟به بهزاد که با تعجب به من نگاه میکرد گفتم:- هیچی..چرا من زبون دراز جلوی امثال بهزاد باید کم میاوردم؟- یه خنده ی عصبی کرد و دستشو کرد توی موهاشو به عقب بردش!با حسرت به موهاش نگاه کردم.چه موهایی!باید سه بار مو بکارم تا اینطوری شم!با لحنی که خودپسندی از توش می بارید گفت:- خانوم فرهادی خیلی هم خانوم خوبی هم بودن و دستپختشون هم عالی بودن!زیر لب گفتم:-اگه منم انقدر ناز می کردم خوشت میومد؟؟؟چشاش 4 تا شد !فکر کرد یه چیز دیگه شنیده:-بله؟؟منم جواب بهش دادم:-آقا لطفا مزاحم نشین من کار دارم..ببینید همه رفتن. وبه زور از توی دفتر کوچیکم بیرونش کردم.البته کلی کار و سفارش ریخت روی سرم و بعد با خیال راحت رفت.احساس می کنم زندگیم داره میشه رمان ایرانی!!!بیاین و بقیشو هم بخونین و دلمو نشکونین! احساس می کنم که امروز روز خیلی خوبیه..انگار قراره یه اتفاق بیفته که دنیا رو تغییر بده.نفس عمیقی میکشم و میخوام به افکار خوش بینانه ام اجازه ی عبور بدم که مستوفی مثل عجل معلق افتاد جلوم.یه لبخند گنده بهم زد..دشمنتون روز بد نبینه.اصلا الهی هیچوقت نبینه.یه لبخند زدم گفتم:-آقای مستوفی،چن کیلو روغن مالیدی به اون جنگل؟؟؟یه لبخند ضایع تر بهم زد و با دستش موهاشو نواز ش کرد.اگه جلوی بهزاد کم میاوردم جلوی این هرگز ضایع نمیشدم.نمیدونم موهاشو کجا اینطوری تیغ تیغی زده بود..خیلی ها اینطوری بودن ولی این دیگه امل بازی دراورده بود.زیر لب گفتم:ابروهاتو چیکار کردی مرد؟؟؟چرا من هر کاری می کنم عین مال تو نمیشن؟؟جان تو کجا دماغتو عمل کردی کردی؟؟؟؟اول اون دو طبقه رو کوبیدی بعد اینو ساختی؟؟؟؟؟قری به گردنش داد و گفت:-راحت باشین نسیم خانوم.بهم بگین متین..احساس کردم یه چیزی اومد توی گلوم.....پلاستیک!با سرعت که به سمت دفتر میرفتم گفتم:-من یه اسم دارم که فامیلیمم داره به یدک می کشه.نسیم خوشبخت!-بعله نسیم خانوم خوشبخت!-فقط خوشبخت کافیه!دماغتو عمل کردی کردی؟؟؟؟اول اون دو طبقه رو کوبیدی بعد اینو ساختی؟؟؟؟؟-راحت باشین نسیم خانوم.بهم بگین متین......پلاستیک!-من یه اسم دارم که فامیلیمم داره به یدک می کشه.نسیم خوشبخت!خنده ای کرد که حتما به نظر خودش دختر کش می آمد:-بعله نسیم خانوم خوشبخت!با اخم گفتم:-فقط خوشبخت کافیه!- حالا چه فرقی می کنه! آهی کشیدم وگفتم:-نمیتونم بگم.نمی فهمی !و ادامه دادم:ببخشید آقا .من باید برم کار دارم!انگار که به چیزی مهمی اشاره کرده باشم روبرویم قرار گرفت و گفت:-آخه همینه دیگه.منم با شما کار دارم.دیروز آقای فرهمند گفتن که بیام و بهتون توی کار جدید کمک کنم!یه چشمک بهم زد و دوربینشو دراورد-میدونید که عکس باید بگیرم.دماغمو کشیدم بالا!-راستش من مایلم تنهایی کار کنم!وای تو رو خدا نسیم تو هم بلد بودی نفظ قلم حرف بزنی؟؟؟-ولی فرهمند گفته ها!دیگه داشتم به آخر پله ها می رسیدم..بلند گفتم:- گور بابای فرهمند.سرمو اوردمبالا که یهو خوردم به فرهمند.فرهمند-ولی من بابام هنوز نمرده ها!اه.تو دیگه از کدو گوری بلند شدی؟؟؟-آقای فرهمند.من نمیخوام با آقای مستوفی کار بکنم!یه پوزخندی زد:-ولی مجبوری تا آخر ماه کاراتونو باهاش انجام بدی.-تا آخر ماه؟؟؟رفت سمت دفترش .بلند گفت:بعله تا آخر ماه!نه...مثل اینکه این میدونست من از این مرتیکه بدم میاد.******2 ساعته من اینجا عین مجسمه نشستم و دارم به حرفای مزخرف مستوفی گوش می کنم.اه..اینو باید چجوری بفرستم هوا!یه نفس عمیق کشید و گفت:ببین نسیم...سریع از سر جام بلند شدم و گفتم:-باید چای بخورم..نسیم هم نه.سرکار خانوم خوشبختنخودی خندید.آخه شما بگین من با این سلسله جبال نمک چیکار بکنم؟؟؟؟داشتم از جام بلند می شدم که گفت:- نه تورو خدا.خودم الان برات میارم!داشت می رفت بیرون منم حواسم نبود زیر لب گفتم:-مرض !-بله؟؟؟من-گفتم خیلی ممنون.پام یه ذره درد می کنه باید یکم بشینم سر جام.ببخشید که شما رو فرستادم دنبال چایی!دوباره یه خنده ی ریز کرد.و گفت:-همه ی درد و بلات بخوره تو سرم!!_آمین!مستوفی نشنید ولی فرهمند که داشت میومد توی اتاق شنید.یه پوزخند زد و گفت:-کارا چطور پیش میرن؟-به لطف شما عالی.-اگه مشکلی پیش اومد بهم بگین.گفتم:تو خودت مشکلی.....با تعجب برگشت و گفت:چیزی گفتین؟پوزخندی زدم و در حالیکه میدونستم که حرفمو شنیده گفتم:- نه آقای فرهمندداشت می رفت بیرون که مستوفی سریع اومد داخل.چرا من نمیتونم حال این ذلیل مرده رو بگیرم؟؟؟چرا انقدر بهش رو میدم.؟؟؟اصلا توی هوای خودم نبودم!!!!-نسیم؟؟؟نمیدونم چه اتفاق شومی افتاد که اصلا حواسم نبود.منم که سابقه ی آلزایمر دارم ،فکر کردم سانازه!آخه 2 تاشون صداهاشون خیلی نازکه...!- جونم!!!!!.نگاش کردم..نه ..انگار دنیا رو بهش دادم.با هول و ولا گفت:-نسیم خیلی وقته که میخوام اینو بهت بگم..ببین از وقتی که دیدمت...توی چشات یه شعله دیدم...هم منو گرم میکرد..هم منوگاهی وقتا ازت می روند!وایسا وایسا...-نسیم لطفا بهم گوش کن!مرتیکه دیلاق...نه دیلاق برای بهزاد خوبه. باید یه چیز دیگه بگم..- بیرون!!چشاش 4 تا شد...- چی؟؟؟گفتم:-یه بار مگه نگفتنم؟؟؟؟بیرون!!!-ولی من تو رو دوست دارم!اوه اوه اوه.چه غلطا ی اضافی!!!به سختی گفت:-تو نظرت راجع به من چیه؟؟فقط همینم مونده...چه بی چشم و رو....-آقا حرفشم دیگه نزن..یهو از فرط ناراحتی تموم سینی فلزی با محتویاتش شامل 2 استکان چایی با یک قندون کاملا افتاد رو پاش!!!ها ه اه اهعا...جیگرم خنک شد!یه دفعه فرهمند اومد داخل و با تعجب به ما نگاه کرد و گفت چی شده؟؟؟؟با خشم گفتم:-هیچی شازده همه اینا رو انداخت رو پاش.مستوفی خواست بیاد جلو که یه دفه یه آه صدا دار کشید...تو جونت!-متین جان تکون نخور تا ببینم چی شده؟؟نشست رو زمین و پای مستوفی رو معاینه می کرد.با غیظ گفتم:_دکی تخصصت چیه؟؟سرشو بلند نکرد و گفت:-کمک های اولیو رو بلدم د یگه.بعد 2 دیقه بلند شد و گفت:-پات فکر کنم که مو برداشته متین جان-فدای سر یار!یه نگاه به ظاهر پر محبت بهم کرد.بهزاد با تعجب منو نگاه کرد و گفت:-خبریه؟؟با خشم گفتم:-بله خبر مرگ بنده هست..خواهشا اینو ببرین بیرون تا یه کاری نکردم ها!عوضی گند زدی به روز به اون خوبی.هر چی هم می کشم از دست تو میکشم بهزاد...چه آرزو هایی داشتم.خواستم یه ذره به این بهزاد بخندم!حالا شده.....پووف.مستوفیو بردن بیرون. حداقل دلم خنک شد که پاش مو برداشت. تا یه مدت ولم کرده بود.بهزاد اومد دم درم و گفت:-مارم دعوت کنی ها!-کجا؟؟ سر قبرم!؟؟-خدا نکنه!گفتم: -ایشاالله روزی شمام بشه.خیلی صفا داره!مخصوصا شبا بعضی وقتا هم مهمونی و دوره هست..به شمام خوش می گذره.یه لبخند اومد رو لبش.اه...تو هم بلدی بخندی؟؟؟ گفت:.-راستی خانوم خوشبخت.سقف از بالا نم پس داده باید توی همین هفته جاتو عوض کنی--کدوم گوری برم؟؟؟-نمیدونم!فکر کنم انبار خالی باشه!مرتیکه یلا قبا.منو بگو گفتم آدم شدی!به حسابت می رسم فقط وایسا و ببین...اگه پای اون متینو شکستم کمر تو یکی رو که می تون بشکنم!!!میخوای کمرشو بشکنی؟؟؟؟؟.-چرا که نه؟؟؟...آره جون عمه تپلت......برو اثاثتو جمع کن وبرو انبار!تو همون وجدان بیداری؟؟؟بله..ببین ببین یه موقعیت په نه په بهت دادم و استفاده نکردی!!برو بمیر!بیا!ببین شدم وجدان بیدار کی!!من نسیمم و حسابی هم قوی و فعالم...پس فعلا دنیا با من همکاری می کنهبشین سر جات دکی جون. توجه کردید دارم روان پریش میشم!؟!؟؟ آروم کنار پله هارو گرفتم تا برم بالا.چشام دیگه اصلا باز نمیشن...دیشبدقیقا ساناز پای تلفن 99 دیقه باهام حرف زد!دیگه تایمر تلفن جلو نمی رفتمونده بود رو99:59رفته بود نامزدی دختر داییش و اومده بود دقیقا برام همه ی مدلا ی لباسا مو ها و انگشترا و حتی رنگ نخ لباسا رو بهم توضیح داد؟؟؟خدایا این ساناز پیر بشه چی میشه؟؟؟؟خدا عروس اینو نجات بده...بلا به دور...کی میاد این عفریته رو بگیره!!داشتم به افکار خودم می خندیدم که رسیدم به بالای پله ها.به همه سلام کردم..مستوفی هم همونجا نشسته بود و نیشش اندازه ی یه نهنگ وا بود!سلامش نکردم و رفتم توی دفترم.!کیفمو داشتم در میاوردم که بهزاد یه در زد و وا کرد..-سلام خانوم خوشبخت.-سلامت بی بلا پسرم!یه ابروشو انداخت بالاو گفت:-اینا رو اوردم تحویل بدم.باید تصحیحشون کنین.توجه کردین همه وقتی نیازتون دارن پیداشون میشه؟...احساس کردم یه چیز سیاهی داره از روی پام رد میشه..از رد شدنش که مطمئنم یه چیزیداشت رد میشد ولی سیاه بودنشو حس ششم منحصر بفردم بهم گفت.!!!با ترس پائینو نگاه کردم!یه سوسک گنده روی پام نشسته بود!!!دیگه..دیگه نمیتونستم ...تکون بخورم!همه ی صورتمو از ترس جمع کردمن و به زور داشتمپائینو نگاه می کردم!!!بهزاد با چشمان ریز شده اش گفت:-خانوم خوشبخت...چیزی شده؟؟؟؟با نگاه شکاکش اومد جلو و ورقا رو گذاشت رو میز.در حالیکه صبرش تمام شده بود گفت:.-چی شده؟؟؟با تو ام چی شده؟؟؟دقم دادی؟؟؟خب عوضی نمی فهمی منو توی عمل انجام شده قرار میدی؟؟؟مثلا مردی ها برو زیر میز یه نگاه بکن...حالا اگه سوسکی هم بود بکشش!!!با صورت جمع شده گفتم:-برو دیگه؟؟؟-کجا؟؟؟-برو زیرر منیز وبکشش!-فارسی حرف بزن!- من که دارم با زبان شیرین فارسی حرف میزنم،برو زیر میز واون سوسک لعنتیو بکش..نه بابا..اینو از کجا در اوردی دادیش به من سر دبیر !!!باید این مخو وصل کرد به یه تیکه سنگ و پرتش کرد تو دریا!خواستم بهش یه چیزی بگم که یه قطره آب از بالا چکید روی ورقاش..2 تامون سرمونو اوردیم بالا!با تعجب گفتم:- چی بود؟؟؟بالا رو نگاه کرد و 4 یا 5 قطره ی دیگه ریخت رو میزم!خوشم میاد که شانس میزم از من هم بد تره!این دفعه من با عصبانیت و بدون توجه به سوسک گفتم:-لعنتی بگو ببینم چی شده؟؟؟-فکر کنم سقفت داره می ریزه!-چی؟؟؟؟یه دفه یه تیکه از گچ سقف کند و افتاد رو میز.......-بیا بیرون بدو بیا بیرون...سریع رفت بیرون و منو از دم در نگاه کرد.بی غیرت.الحق یه قطره غیرت تو اون هیکل قناست نیست.با بی صبری گفت:-پس چرا نمیای؟؟؟؟یه تیکه ی بزرگ ترم کند..خدا کنه بعدیش نیفته رو سر من.....پائینو نگاه کردم...سوسکه هنوز رو پام بود.....-سوسک....-چی؟؟؟؟وقتی دید از جام تکون نمی خورم...سریع منو از جام بلند کرد و برد بیرون. عین همه ی کتابای ایرانی!!ولی مال من منحصر به فرد بود.در حالیکه هیکلنحیفمو به سختی از میز میکند و پاهام روی زمین سر میخورد منو به بیرونبرد!...دیگه همه چی داشت می ریخت.میدونی؟؟؟خیلی حال میده یه نفر بکشتت!هر چند به اندازه ی روی کول بودن صفا نمیده اما به هر حال ماها به کم هم قانع هستیم.همیشه وقتی کوچیک بودم بابام منو می انداخت رو کولش..حالا همون احساسو دارم!چه خوبه.....یه دفه همه چی شروع شد...همه دورم جمع شدن!دیگه دفترم داشت دوره ی زلزله ی 6 ریشتری رو می گذروند!در حالیکه با ناله می گفتم:-کیفم!!!!!!!!تو روخ دا کیفمو بیارین...زندگیم توشه!بهزاد سریع رفت داخل و عینهو گوزن پرید بیرون!-بفرما...درحالیکه نفس نفس میزد بقیه ی همکارا دورم جمع شدن!ساناز نشسته بود جفتم وهی بقلم می کر و ریز ریز گریه می کرد.منم که داشتم پیاز داغشو زیاد میکردم گفتم:-گریه کن ساناز جون..گریه کن..دوستت داشت می مرد!-خدا نکنه....هیییییییراست میگی ها!خدا نگهم داشت و گرنه کی باید 3 ساعت میشست پای تلفن تا به حرفای تو گوش بده؟؟؟؟؟یه ربع بعد از جام بلند شدم و به بهزاد که یه گوشه با ذهن تبهکارش درگیربود...حالا من میگم تبهکار شمام بگین چشم..هی نگین بدبختو بیچاره ها!-فرهمند خان من باید کجا برم؟؟یه نگاه به دفتر م که دیگه سقف گچنداشت نگاه کرد...از بد شانسی منم بالای سرم توالت مردونه بود!خدا بیامرزه دفترمو ..روحش شاد....با نگاه متفکری گت:- مسلما نمیتونین دوباره برین توش .واقعا؟؟خودت فکر کردی یا مثل من هوشت یه منبع دیگه هم داره؟ادامه داد:-..خب،میگم انبارو خالی کنن...-چی؟؟من بابامم جلوم بکشی نمیروم تو اون انبار..2 ماه اول کارمواون تو بودم...یه کابوسه...با بی حوصلگی گفت:-خب تو میگی چیکار کنم؟؟همه ی جاها پرن..کسی گفت:-خب بهزاد جان چطوره بیان توی دفتر شما؟؟؟خیلی بزگه که...راحت میتونینکاراتونو بکنین..جفت همم هستین خیلی خوبه...نظر شما چیه خانم خوشبخت؟؟نبوی که نمیدونم از کجا اومده بود و قربونش برم ایستادو بو د جلوی بهزاد.بهزادم با یه قیافه ی التماس آمیز نگام میکرد..یعنی نیا....منم یه لبخند که چه عرض کنم اندازه ی صورتم بود گفتم:-عیبی نداره ولی چه میشه کرد باید سوخت و ساخت!و عین موشک پریدم سمت دفتر...وای ..چه عظمتی..اگه ساناز می ذاشت عروسیشو این تو می گرفتم!!!!!وای..چه خوشکل کرده این جارو این بزی خطر!!!!خانوم صادقی که داخل وجودش چیزی به اسم سلیقه نداشت...سریع رفتم سمت میزش و پریدم رو صندلی!!!!پاهامم رو هم قفل کردم و انداختم رو میز!!!!!!!!که یهو شازده مثل شمر اومد تو...با عصبانیت گفت:-چیکار می کنی؟؟؟منم که مثلا خواستم با این برج زهر مار شوخی کنم گفتم:-آقا شما بلد نیستی در بزنی؟؟آدم نمیتونه توی دفترش راحت باشه؟؟؟-دفترت؟؟؟؟اصلا باید می زاشتمت همون زیر آوار جون بدی!نه مثل اینکه آب من با این توی یه جوب نمیرفت.-دیگه چی؟؟؟؟-هیچی الان برات یه میز میارن..شمام لنگاتو بنداز پائین...آروم پاهای خوش تراشمو که اون اجنبی با گفتن لنگ بهشون توهین کردو اوردمپائین..پس اون میز آتیش گرفته رو بیار که حوصله نق زدن با تو یکی روندارم..-گفت -پای مستوفیو که شکوندی..خدا به خیر کنه!تا چشات دراد...نه..چشت در نیاد.حیف اون چشای عسلی خوشجلی که خدا به تو داد آق بزی.بهزاد خان فردا به حسابت می رسم! کیفمو از روی میزی که بهزاد تازه برام اورده بود برداشتم...هیچی از خودم توی اون دفتر نداشتم.باید سریع دست بکار می شدم!همه ی وسیله هام و مقالات و حتی کامپیوترم الان زیر خاک که چه عرض کنم،زیر گچ توالت مردونه ی طبقه بالا خوابیده بودن.....سریع از همه خداحافظی کردم و رفتم تا سوار ماشین یکی یه دونه ی خودم بشم....چه ماشینی! موتورش که از موتوز جت بهتر کار می کنه!صندلیاشم از پر قو ساخته شده بودن!!!!!فقط نیاز به یه راننده ی عالی داشت که منم اینجام..برنده ی مسابقات رالی!!! نسیم شوماخر!؟!؟؟سریع رفتم سوار رنو ام شدم!با پیچوندن 4 بار سوییچ بلاخره روشن شد...خلاصه با زدن 2 بار گوشه ی ماشین به در پارکینگ بلاخره وارد خیابون شدم.ماشین عزیزم...بلاخره به زحمت فراوان به خونه رسیدم....ماشینو پارک کردم و وارد شدم.با صدای بلند داد زدم:-مامان جون،مامان جون!مامان جونم به آهستگی اومد.یه پیرزن تپل و ناز که قدش 150 سانتی متره!سریع رفتم و اون لپای گردشو توی صورت گردترش ماچ کردم!_اه دختر نکن تورو خدا!-ماچ ماچ ماچ....._حالمو بهم زدی دیگه مادر جون..من که ولش نمی کردم.شمام که اگه ببینیش دلتون نمیخواد از ماچ کردنش خسته بشین،حتی بهزاد گنده دماغ.این که می دید من ول کن نیستم به دو دستش صورتمو گرفت و منو از خودش جدا کرد.نشستم رو ی مبل و مامان جونو نشوندم جلورم..از دیدنش سیر نمی شدم!مامان جون میشه مادر مادریم!باباخم 5 ساله که فوت کرده.به خاطر همون هم بود که با اعصابی داغون وارد تهران شدم.هم به خاطر درسم و هم اینکه کمی حداقل حالم بهتر بشه.اوایل مامان جون برام یه مامان بزرگی بود که توی کودکی وقتی میومد خونمون فقط باهاش سلام و خداحافظی میکردم اما الان برام حکم بهشت رو داشت.مامان وداداشم با تازه عروسش توی اهواز زندگی می کنند..منم 4 ساله که اینجام.به مامان جون نگاهی کردم.یه لبخند قشنگ زد و گفت:-دخترم چه خبر؟؟همه چی خوب بود؟؟؟منم که داشتم لباسامو در میاوردم و یه راس پرت می کردم توی اتاقم گفتم:-خبرا که پیش شماست مان جون،دوباره اکبر آقا نذری اورد واستون؟؟؟؟مامان جون خنده ی ریزی کرد و گفت:-خیلی شیطون شدیا!نخیر.امروز هم نذری نیاورد...من که میدونم تو اگه خونه بودی می نشستی جلوی در تا بیاد زنگو بزنه!رفت توی آشپزخونه ولی صداشو می شنیدم...منم که داشتم به زور از توی کمد بهم ریخته لباسامو میاوردم بیرون.-آخه دختر تو الان....نمی شنیدم که چی میگه.اه پس اون پیرهن آبیه کجاست؟؟؟؟-گوش میدی دختر؟؟؟با حواس پرتی گفتم :-بله. بله!ادامه داد:-تو بزرگ ...آهان پیداش کردم !یه سرعت پیراهن آبی را در دست چرخاندم وسریع لباسامو عوض کردم..و هرچی دیگه لباس داشتم بردم و همه رو انداختم تو ی آشپز خونه و گفتم:- مامان جون میشه اینارو برام بشورید؟مامان جون که با دیدن همه ی اون لباسا شکه شده بود گفت:-همه رو؟؟؟چه خبره؟؟؟سیبی را از روی میز برداشتم و گفتم:-آخه هر چی گشتم دیدم لباس تمیز توشون نیست..گفتم همه رو یه جا بشوری.منم بدون اینکه بذارم حرف دیگه ای بزنه رفتم پشت میز نشستم و غذاهایی رو که چیده بود تند تند می خوردم...یه بطری آب از توی یخچال برداشت و اورد روی میز و گفت:چه خبر دخترم؟؟؟کارا همه خوب پیش میرن؟؟؟منم که داشتم عین ندید بدیدا غذامیخوردم گفتم :-نه خبر جدیدی نیست..چرا ..چرا.امروز سقف بالای سرم توی دفتر چون نم داشت آوار شد رو سرم ولی سریع اومدم بیرون.داستان رو خلاصه و با فاکتورگیری در نقش بهزاد براش تعریف کردم.با دهن پر نگاهی به مامان جون انداختم و گفت:-خاک بر سرم دختر..تو که چیزیت نشد؟؟؟-نه کاشکی یه چیزیم می شد.تازه رفتم توی دفتر آقای پلچه گیر.مامان جون میدونست در باره ی فرهمند صحبت میکنم.آخه توی این چند روزی که اومده بود ماشالله هزار ماشالله انقدر صفتای قشنگ قشنگ بهش نسبت داده بودم که مامان جون بدون هیچ فکر کردنی میدونست منظور من چیه.یه اخم کرد و گفت:-زشته دختر.با دهن پر گفتم:-زشت که اون خال رو چونه ی سانازه!اتفاقا باید یه نموره هوای اون دفترو که عین قبرستونه عوض کنم...5 دیقه توش ساکت وایسی یهو مرده ها از توی زمین در میان.!مامان جون هیچی نگفت .سرشو بالا کردو گفت:-نسیم ببین کی بهت گفتم از این کارا نکن.دیگه اخراج شدی جایی نیست مه بری استخدام بشی ها!ببین کی بهت گفتما!من هر اتفاقی که توی زندگیم میوفتاد به مامان جون می گفتم..هر اتفاق ریز ودرشتیو بهش می گفتم...بعد از اینکه غذامو کامل خوردم به داخل اتاقم رفتم.در آینه ی قدی خودمو نگاه کردم .نه خدا بهم پول داد و نه عقل درست درمون.قیافه هم که ندارم والله.به دماغ گرد و قلقلیم نگاه کردم و به لبهایی که همیشه دل میخواست شبیه لب های آنجلینا جولی باشن.جشمای خمارمو بستم و مو های مشکی رنگم رو دور سرم پریشون کردم.روی تختم دراز کشیدم و با افکار گوناگونی به خواب رفتم.... من زودتر از هر روز دیگه ای توی دفتر بودم.امروز صبح تصمیم گرفتم خیلی آدم مودبی باشم.خیلی خیلی مودب.دیگه دور کل کل رو با بقیه ی همکارا خط کشیدم.. سرم رو کردم توی ورق های سفید و بهشون زل زدمداشتم روی یه مقاله ی خیالی کار می کردم!یه ربع بعد بهزاد وارد شد و گفت:- سلام خانوم خوشبخت.منم بدون اینکه سرمو بالا بیارم گفتم:-سلام جناب فرهبخش..-فرهمند!!با صدایی خفه جواب دادم:-بله همون.فرهیار.نفسشو به سختی فرو داد و نشستنشو روی صندلی حس کردم.در همین 2 دقیقه قولی که به خودم دادم رو شکوندم. سرمو بالا اوردم وبا دیدنش خشکم زد.با حرص گفتم :-آقای فرهمند!سرشو برگردوند:-بله؟؟سرمو انداختم پائین:-خواهش می کنم دیگه این کارو نکنین!اخماش رفت تو هم و گفت:-چه کاریو؟؟؟به کت اسپورت قهوه ایش اشاره کردم و گفتم:-دیگه این لباساشو نپوشین!ابروهاشو انداخت بالا.آخه چرا واسه من قر ابرو میدی؟؟پرسید:-برای چی؟؟؟سرمو بیشتر فرو کردم رو ی مقاله و با صدای خفه ای گفتم:-منو یاد بابا بزرگ خدابیامرزم میندازی!!!!!!!!!!فکر کنم خندشو داشت به سختی کنترل می کرد..آخه دلقک مگه من چی گفتم که داری میخندی؟؟؟؟زیر لب گفتم:یادم باشه اینو پیش یه دکتر روانکاو ببرم!ثبات روحی نداره!!!از صبح زود تا ظهر که فقط داشت یه چیزایی رو مینوشت..حالا هم داره یه چیزیو میخونه!منم از صبح دارم رویی صندلی چرخدارم دور خودم می چرخم..هر چیزی هم میخوام با همین صندلی میرم تا بیارمش!اما انگار بهزاد خوشش نمیومد روی سرامیکا ویراژ برم.گفت:_خانوم خوشبخت میشه یه خواهش کنم؟؟-شما جون بخواه؟!؟!!!کیه که بده!!؟؟!!بهزاد: -بله؟؟؟؟ سری تکون دادم و گفتم:- داشتم به بعضی چیزهای مهم اشاره میکردم که شما نفهمیدید.بهزاد پوفی میکنه و میگه:_میشه با این صندلی مادر مرده تمرین رالی نکی؟؟با اخم گفتم :-چشم...10 دقیقه ی بعد رفت بیرون.فکر کنم رفت تا یه چیزی کوفت کنه...سریع رفتم سراغ میزش و با دیدن کلی عکس و پادداشت مخم سوت کشید.نسیم اینا رو بی خیال ..برو اونور!اونور میزش یه خودنویس خوشکل عین فرشته ایستاده بود.هر کاری کردم باز نمشد.با غیظ گفتم:- تو که اینقدر سفت می بندیش...اه...کاشکی بریزه روی خودت..انقد فشارش دادم که باز نشد...اه.گذاشتمش همونجا.و سریع رفتم نشستم سر جام..چه من نشستم اونم اومد...یه ظرف دستش بود که توش با نون یه چیزیو پیچونده بود....هوووووم..از بوش که فهمیدم جیگره....ای نامرد....حداقل بیا یه تعارف هم بهمون بکن...من نمیخورم ولی تو تعارفتو بکن..اصلا به ظرف دست نزد.یه راست رفت سراغ اون مقاله ها...دستش هم رفت طرف خودنویس....داشت بازش میکرد...خاک بر سرت کنن نسیم تو این همه پیچوندیش وا نشد..نگاه کن که چطوری داره از بالا می کشدش....یه دفعه که درشو وا کرد جوهرش با فشار ریخت روی کتش!!!!!!چشاشو با ناراحتی بست....همون طوری بازشون کرد و گفت:-خانوم خوشبخت شما که از این کت خوشتون نمیومد باید جوهریش می کردی؟؟؟؟؟نچی کردم و گفتم:-به من چه ربطی داره؟؟با خشم گفت:-پس وقتی من نبودم،عمه کوچیکم با چارقدش اومد اینو دست دست کرد؟؟؟یه لبخند دلربا تحویلش دادم و گفتم:-اتفاقا اومدن..گفتن به پدر و مادر هم سلام برسونین..تازه گله هم کردن که چرا این چند وقته نمیرین پیششون....یه اخم کرد و گفت:-مگه من با تو شوخی دارم..؟؟؟حس کردم یه گاومیش وحشی رو دارم می بینم!کفشای قرمزمو یواشکی بردم زیر میز...خوب شد مانتو قرمزمو نپوشیدم!!!!!!!!!!سرشو خم کرد...الانه که حمله می کنه و تیکه پاره هامو میفرسته واسه مامان جون!وسط این گیر و دار متوجه ی یه چیزی شدم.این آدم بی فرهنگ من رو،تو خطاب میکرد.یعنی من ارزش یه ارزن احترام رو ندارم؟؟کفشامو بردم بیرون.بذار هر غلطی که میخواد بکنه...

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:48 ] [ تینـــا ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه