♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂

roman

همدیگرو بغل کردیم که خانوم آرایشگر بامهربونی دستشو گذاشت رو شونه ماو گفت:اِ گریه نکنین که تمام زحمتای ما از بین میره ها خوشحال باشین 
منو رزا یک نگاه بهم کردیم و خندیدیم 
همون موقع زنگ در و زدن و یکی از شاگردا آیفونو برداشتو بعد بالبخند به ما گفت:شوهراتون اومدن 
اول مرضیه خانوم -خانوم آرایشگر-رفت تا از شهاب و خشایار انعام بگیره بعد منو رزا باهم رفتیم بیرون وقتی شهاب و دیدم یک لحظه هنگ کردم فوق العاده شده بود توی اون کت و شلوار توسیش موهاشم یک وری ریخته بود تو صورت اونم قفل بود تو صورت من جالب اینجا بود که همین اتفاق برای رزا و خشایار هم افتاده بود .
فقط نفهمیدم چی شد ولی رفتم سمت شهاب و دستامو دور کمرش حلقه کردم .اونم بغلم کرد و کنار گوشم و بوسید بهش نگاه که کردم دیدم چشماش مثل من خیسه باصدای مرضیه خانوم به خودمون اومدیم:بابا بس کنید دیگه همه دارن نگاتون میکنن 
به سمتش که برگشتیم دیدیم داره گریه میکنه بقیه از از پشت شیشه های آرایشگاه نگاه میکردن و گریه می کردن
به رزا اینا هم که نگاه کردم دیدم چشمای رزا هم خیسه ولی خشایار نه 
بالاخره بعداز بدرقه آرایشگر سوار ماشین شدیم .
شهاب دست منو گرفت و گذاشت رو پاش منم هیچی نگفتم اونم در سکوت رانندگی میکرد که سی دی رو عوض کرد ویک آهنگ مشخص گذاشت که بیشتر شبیه یک متن بود تا شعر اینجوری بود:
خداحافظ نگووقتی...
هنوز درگیر چشماتم
خداحافظ نگو وقتی...
تا هرجا باشی همراتم
تواون گرمای خورشیدی ..
که میره رو به خاموشی
نمی دونی چقدر سخته...
شب سرد فراموشی
شبی که کوله بارت رو
میون گریه می بستی
یه احساسی به من می گفت
هنوزم عاشقم هستی

همون موقع رسیدیم باغ


خیلی جالب شده بود دوتا عروس با لباسا و آرایشا یک شکل و باقیافه های نسبتا شبیه بادوتا داماد باکت و شلوار یکسان
خلاصه بعداز این که به تمام مهمونا خوشآمدگفتیم رففتیم سرجامون نشستیم یک چیز خیلی جالب که خیلی فکرمنو به خودش مشغول کرده بود این بود که رها و رامین اومده بودن ولی خاله مرجان و عمو امیر نیومده بودن . همینجوری داشتیم با شهاب حرف میزدیم که یکدفعه یک شاخه گل رز قرمز جلو صورتم گرفته شد باتعجب برگشتم دیدم سپهره باخوشحالی بلند شدم وهمدیگرو بغل کردیم بعداز اینکه از بغل سپهر اومدم بیرون دیدم شهاب داره بالبخند نگامون میکنه وقتی دید من از بغل سپهر اومدم بیرون شهابم بلند شد و باهاش دست داد .
سپهر همونجور که دست شهاب تو دستش بود با صورت جدی و صدای خیلی محکم گفت:آقا شهاب اصلا دوست ندارم یک روز فقط یک روز نفس و رزا ناراحت باشن امیدوارم منظورمو درک کرده باشین 
شهاب بالبخند اطمینان بخش و محبت آمیزی گفت:خیالت تخت سپهر جان 
سپهر یک لبخندی زد و شهاب و بغل کرد و دم گوشش جوری که من نشنوم گفت:شهاب توروخدا مراقبش باش نفس ضربه خوردست منم خیلی دوسش دارم فقط ازت می خوام مراقبش باشی
شهاب:خیالت جمع مثل تخم چشمام ازش مراقبت می کنم 
وقتی چشمای سپهرو نگاه کردم دیدم پراز اشکه
من:سپهر!!
سپهر:جانم عزیزم؟
من پریدم بغلش و دیگه واقعا گریه کردم لرزش شونه های سپهرهم حس میکردم یکدفعه ای دیدم سپهر سرشو بلند کرد به پشت سرش که نگاه کردم دیدم رزا باگریه دستشو گذاشته رو شونه سپهر سپهرم برگشت ورزارو بغل کرد صدای هق هق منو رزا و سپهر کل فضای خونه رو پر کرده بود ...
باصدای یکی همه سرا به سمتش برگشت رها و رامین باچشمای اشکی جلومون وایستاده بودن 
رها:رزا نفس سپهر آقاشهاب و آقا خشایار می خوام از همتون معذرت خواهی کنم جلوی همین جمع که میبینین .
وتو سپهر که همیشه مثل یک برادر مواظب نفس و رزا بودی و باناراحتی اونا ناراحت میشدی پس باید به همون اندازه ازت معذرت خواهی کنم ..
نفس واقعا ازت معذرت می خوام ولی باورکن قصدم این نبود که داغونت کنم ولی...واقعا نمی دونم ولی چی ولی اینو بدون مامان بابا که از خجالتشون نیومدن چون تمام نقشه ها زیر سر اونا بود الانم منو رامین اومدیم که هم هدیتونو بدیم هم معذرت خواهی کنیم و بگیم ما دیگه اینجا زندگی نمی کنیم واومد جلو پیشونیم و بوسید و همون موقع هم چند قطره اشک از چشماش اومد بیرون رامینم از رزا معذرت خواهی کرد اونم گریه میکرد بعد رامین با خشایار دست داد و رها هم باشهاب .
رها و رامین داشتن میرفتن که من گفتم:رها!
رها باچشمای اشکی برگشت و گفت:جانم دختر خاله
یه لبخند نصفه نیمه زدم و گفتم اگه منو رزا ازتون بخوایم همه چیزو فراموش کنین و همین جا بمونین چی ؟قبول می کنین؟
رامین و رهایک لبخند غمگین زدن و گفتن:ینی میشه مثل برادرتون پیشتون باشیم
من اومدم جواب بدم که صدای محکم شهاب اومد که گفت:چراکه نه خوشحال میشم توی نامزدیم برادرای همسرم هم باشن 
من یک نگاه باتشکر بهش انداختم و رها و رامین هم سرشون زیر بود داشتم میومدن سمت ما که سریع وایستادن و رفتن سمت بابا و عمو که باچشمای اشکی داشتن این صحنه رو تماشا میکردن رها و رامین وقتی رسیدن جلوشون سریع خم شدن و رها دست بابا رو بوسید و رامینم دست عمو معین بااین کارشون جمع دست زدن و هق هق منو رزا بیشتر شد .
سینا از بین جمعیت اومد بیرونو گفت بابا بس کنین این فیلم هندی رو بیاین آهنگ بذارین 
و رفت سمت ضبط و آهنگ گذاشت فقط نمی دونم چرا سینا چشماش اشکی بود 
ما چهار تاهم رفتیم سمت جایگاهمون و نشستیم که شهاب گفت نفس پاشو برو با رها برقص

بادهن باز نگاش میکردم که یک لبخند زد و گفت:من بی غیرت نیستم ولی آدم شناس خوبی هستم رها و رامین پسرای بدی نیستم و واقعا همونجور که میگن مثل خواهراشون دوستتون دارن حالا هم بلند شو برو که داره بانگرانی نگات می کنه وقتی من بلند شدم رزا هم بلند شد داشتم باخودم فکر می کردم چقدر طرز فکر کردن این دوتا دوست شبیه همه وقتی رفتم سمت رها و گفتم بیا برقصیم چشماش برق اشک زد و باهم رفتیم وسط فقط دیدم سپهر خشایارو شهاب وگرفت و برد یک گوشه

داشتم به رقص رها و نفس نگاه می کردم و داشتم فکر میکردم که چقدر سپهر نفس اینا رو دوست داره که باصدای سپهر سرمو گرفتم بالا و بهش لبخند زدم اونم باچشمای غمگینش بهم لبخند زدو گفت:شهاب جان میشه لطف کنی یک لحظه بیای بیرون
من:باشه حتما الان میام
بلند شدم و دنبال سپهر راه افتادم دیدم خشایارم روی یک صندلی نشسته منم کنار خشایار نشستم و سپهرم جولومون نشست به چشمای غمگینش نگاه می کردم که سپهر شروع کرد به حرف زدن که ای کاش اون حر فارو نمی زد
سپهر:ببخشید فقط من میشه مخاطبم یک نفرتون باشه اینجوری راحت ترم 
منو خشایار سرمونو به علامت توافق تکون دادیم و سپهر اینجوری شروع کرد:ببین شهاب من حدودا از هشت سال پیش این دوتارو میشناسم و همیشه به چشم دوتا خواهرم بهشون نگاه کردم و حالا هم خوشحالم که باشما ها ازدواج کردن چون میدونم دوتاییتون دوسشون دارین.
شهاب من از طرز ازدواج تو و نفس خبر دارم ولی بازم می خوام مواظبش باشی ازت خواهش میکنم!
من دیگه کم کم داشتم نگران میشدم این چرا اینجوری حرف میزد بااین که چند جلسه بیشتر ندیدمش ولی خیلی ازش خوشم اومده بود 
سپهر:ببینین من یک خواهش دارم ازتون
من:چیه
سپهر سرشو انداخت پایین و گفت:میشه عروسیتونو زود تر بگیرین !
من:واسه چی
سپهر:می دونم خواسته نسبتا معقولی نیست ولی خیلی دوست دارم خواهرامو توی لباس عروس ببینم 
من بانگرانی گفتم:واسه چی مگه می خوای جایی بری
سپهر یک لبخند غمگین زد و گفت:معلوم نیست شاید
من:کجا
سپهر:اون دنیا
من که کپ کردم و نتونستم چیزی بگم ولی خشایار بلند شد داد زد:چــــــــــــــــــی؟
سپهر:هیس آروم تر حالا من که نمردم 
من داشتم باخودم فکر میکردم چطور میشه پسری به خوبی و خوش قلبی و مهربونی اون باید بیمار بشه !به سختی دهنمو باز کردم و با ضعیف ترین صدایی که از خودم سراغ داشتم گفتم:مشکلت چیه
سپهر:قلب
من:وااای
سپهر خندید ولی خنده ای که از صد تا گریه بدتربود 
من:سپهر تو باید خوب بشی فهمیدی وگرنه نفس داغون میشه میدونم که دوست نداری داغونی خواهرتو دوباره ببینی نه
سپهر سرشو انداخت زیر و گفت:نه دوست ندارم ولی شهاب خشایار خواهش می کنم مواظبشون باشین 
این حرفو که سپهر زد من برای اولین بار اشک خشایار و دیدم منم بغضم گرفته بود .
نفمیدم چی شد فقط توی یک لحظه فهمیدم که سپهر افتاد
خشایار:سپــــــــهر
همون موقع صدای نفس اومد که گفت:شهاب سپهری داداشی کجایین بیاین دیگه 
من:نفس سریع برو تو سرما می خوری ماالان میای...
ولی خیلی دیر شده بود چون نفس بارنگ شبیه گچ دیوار داشت به سپهر نگاه میکرد همون موقع صدای آنبولانسی که خشایار صداکرده بود اومد
بعدشم نفس یک جیغ کشیدو غش کرد 

[ جمعه هجدهم بهمن 1392 ] [ 16:43 ] [ تینـــا ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه