♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂

roman love

رمان عاشقانه ایرانی

فصل دوم

هوا سرد تر شده است. يك ماه است كه به شركت مي روم،با هيچكس صميمي نيستم .آهسته به اتاقم ميروم ،كارم را انجام مي دهم و آخر وقت به اتاقش مي برم بي هيچ حرف اضافه روي ميزش مي گذارم و او حتي يك نگاهش را هم از من دريغ مي كند. ساعت 6 بعد از ظهر است ، آخرين صفحه را هم پرينت مي گيرم و به سمت اتاقش مي روم. صالحي رفته است ،دوبار در مي زنم و وارد مي شوم.
او و مرد جوان ديگري كه در اتاقش هستند هر دو سرشان را به سمت من مي چرخانند.آن مرد را صبح در آبداخانه ديده بودم ،نگاه كثيفي دارد،اينگونه نگاه ها را خوب مي شناسم ، به رستگارا نگاه مي كنم،چهره اش از شدت عصبانيت به سرخي مي زند. كاغذ ها را روي ميزش مي گذارم و مي گويم:
-ببخشيد كارم يكم طول كشيد

صدايش همچون فرياد است:
-مگه اينجا طويله است كه بي اجازه اومدي تو؟

بغض در گلويم ديوار مي سازد!...پهن تر از ديوار چين...مي گويم:
-به خدا در زدم ،خانوم صالحي هم نبود...
-من نگفتم دليل بيار،پرسيدم اينجا طويله است يا نه؟جوابمو بده

چشمانش سرخ است و رگ گردنش بيرون زده،چشمانم را مي بندم...از ترس..و سرم را پايين مي اندازم و زير لب مي گويم:
-نه
از پشت ميز بيرون مي آيد و مي گويد:
-ديگه نمي شه اين وضع رو تحمل كرد
مرد هيز چاپلوسانه مي گويد:
-مهرداد حالا مگه چي شده كه اين خانوم زيبا رو انقدر اذيت مي كني؟
به او مي غرد:
-تو ساكت باش برديا
بعد رو به من ادامه مي دهد:
-خانوم يكتا تشريف ببريد تو اتاقتون تا من بيام و تكليفم رو با شما روشن كنم

هجوم اشك اجازه ي بيشتر ماندن را نمي دهد، به سمت در اتاق پرواز مي كنم...بس است ..تحقير بس است...توهين بس است...سرم را ميان دستانم مي گيرم و به سد اشكهايم اجازه فروپاشي مي دهم....بس است...همينجا اعلام مي كنم...غرورم مرد...جنازه اش را دوباره دار نزنيد!
ساعت 7:30 است كه در اتاقم باز مي شود. چشم هايم به زور باز مي شود،مثل هميشه بعد از گريه سردرد عجيبي گرفته ام،سرم را بالا مي گيرم ،مي بينمش اما تار...توان تحقيرشدن را ندارم...ديگر ندارم..كيفم را به دوش مي اندازم و مي گويم:

- منتظر شدم جلسه تون تموم بشه ،تو اين يه ماه سعي كردم اصلا نباشم اصلا من و نبينين ،چون متوجه شدم تنها كاري كه از نظر شما اشتباه انجام ميدم اينه كه حضور داشته باشم!سعي كردم مثل روح باشم تا اين تنفر عجيبي كه از روز اول نسبت به من داشتين باعث آزار هيچ كدوممون نشه

بيني ام را بالا مي كشم و در حالي كه سرم همچنان پايين است مي گويم:
- نگران عمو اينها نباشين مي گم خودم خواستم بيام بيرون از شركت،انقدر دم دمي مزاج هستم كه حرفمو باور كنن

به چارچوب در رسيده ام، اما راه را براي عبور من باز نمي كند، سرم را بالا مي گيرم و با تعجب به او نگاه مي كنم، در چشمانم زل مي زند و مي گويد:
- متاسفم من زيادي تند رفتم..

براي چند لحظه پمپاژ خون در بدنم متوقف مي شود نمي دانم از نزديكي زياد است يا عذرخواهي غير منتظره اش...اهل قهر نيستم...زود مي بخشم...رامم كرده اند...آنها كه زن بودنم را ننگ مي دانستند رامم كردند...
نگاهم را روي صورتش مي چرخانم، بيش از آنكه فكر مي كردم جذاب است...آخرين قطره ي اشكم كه چند لحظه اي بود روي مژه هايم جا خوش كرده بود ،روي گونه ام فرو مي ريزد.
نگاهش از چشمانم به گونه ام پايين مي آيد...با دو دستم صورتم را پاك مي كنم و مي گويم:
-نه...تقصير منم بود اما باور كنين...منظور بدي نداشتم

انگشت اشاره اش را روي بيني اش مي گذارد و با يك لبخند كم نظير،از آنها كه تا به حال روي صورتش نديده ام ،مي گويد:
-هييس ،هيچي نگو،چطوره اين اتفاق بين خودمون بمونه،باشه؟

لبخند مي زنم و سرم را به نشانه ي موافقت چند بار تكان مي دهم.از چارچوب در كنار مي رود و مي گويد:
-حالا مي توني بري

زير لب خداحافظي مي كنم كه جوابم را نمي دهد،هيچگاه جواب نمي دهد ،نه سلام و نه خداحافظ را...

پالتو ام را جا گذاشتم، سوز سرما به تمام تنم مي نشيند،باران مي بارد،سر دردم بدتر شده است و حتي يك تاكسي گير نمي آيد . با دستانم خودم را در آغوش مي گيرم ... باز بغض مي كنم، از شدت سرما،درد،گرسنگي و خستگي...

ماشيني جلوي پايم ترمز مي كند و بوق مي زند. بار ها او را ديده ام كه از همين ماشين پياده شده است. درجلو را از داخل باز مي كند و مي گويد:
- خانوم يكتا خواهش مي كنم سوار شين محاله تاكسي گير بياد

تك تك سلول هاي قنديل بسته ي تنم از اين دعوت استقبال مي كند اما زبانم محافظه كارانه مي گويد:
- نه ممنون...
- بدو تعارف نكن!
- آخه لباسام خيسه..صندلي ماشين خيس مي شه

لبخند مي زند براي دومين بار!آن هم در يك روز!سوار مي شوم و در را مي بندم.دريچه هاي بخاري را به سمت من مي چرخاند و مي گويد:
- خونه ي عمو ابراهيم مي ريد؟

با سر جواب مي دهم.خون يخ زده در رگ هايم كه دوباره به حركت مي افتد، مي گويم:
- ببخشيد و ممنونم
- چرا؟
- چرا چي؟
-چرا ببخشمت و چرا ممنوني؟
-ببخشيد چون ماشينتون خيس شد و راهتون دور، و ممنونم چون از قنديل بستنم جلوگيري كرديد

مي خندد! اين بار با صدا! اين مرد امروز مرا شگفت زده مي كند...همانطور كه دست راستش روي فرمان است دست چپش را بالاي لبش مي گذارد و مي گويد:
- بخشيدمت چون خودم مقصر تاخيرتم و از طرفي مدت هاست كه عمو رو نديدم ...اما يه سوال ازت دارم،يعني پوشيدن اين مانتوي كوتاه و نازك انقدر واجبِ كه به خاطرش به قول خودت قنديل ببندي؟
- پالتو پوشيده بودم ولي تو شركت جا گذاشتم...

پالتو قرمزم را از صندلي عقب بر مي دارد و روي پايم مي گذارد و مي گويد:
- منظورت همين پالتوِ؟
لبخند مي زنم و مي گويم:
- واي آره مرسي

سرش را به نشانه ي تاسف تكان مي دهد و مي گويد:
-مطمئني اگر اين به اصطلاح پالتو كه بعيد مي دونم حتي يگ ذره هم گرم باشه، مي بود سردت نمي شد؟

در كنارش حس خوبي دارم، دوست دارم بچگي كنم، زنانگي كنم، لوس باشم، ناز كنم...رستگارا تمام خصوصيات مخفي مرا آشكار مي كند:
- در عوض خشگله!
مي خندد و تا رسيدن به مقصد سكوت مي كنيم، نمي دانم او به چه مي انديشد ولي قلب من در سينه كنسرت اجرا مي كند...از اين همه نزديكي ،از عطر تلخي كه تمام دردهايم را تسكين مي دهد، بي قرارم...دليلي براي اين حس ندارم...بي دليل بي قرارم!

جلوي در پارك مي كند ،دستم را به سمت دستگيره مي برم تا در را باز كنم ...قفل مركزي ماشين را مي زند...متعجب به او نگاه مي كنم...از چشمانش به ديدگانم پل مي زند و مي گويد:
-من ازت متنفر نيستم...

چشمانش غم دارد ، غمي عظيم كه قادر به درك آن نيستم...نگاهش را از من مي گيرد و به نقطه اي نامعلوم زل مي زند.

قفل را باز مي كنم و در همين حين مي گويم:
- منم ازت متنفر نيستم

در يك لحظه هر دو به هم نگاه مي كنيم و مي خنديم...بلندِ بلند....

با هم وارد خانه مي شويم،هنوز طرحي از لبخند بر روي صورتش خود نمايي مي كند...
همه ي اعضاي خانواده ي جديدم كه در نشيمن نشسته اند براي يك لحظه خشك مي شوند. خاله زودتر از همه به خودش مي آيد و سلام مي كند.
جو سنگيني ايجاد شده كه دليلش را نمي دانم. سرش را پايين انداخته ، نگاه عمو پر از غم است ،مي خواهد چيزي بگويد اما نمي تواند. در نهايت با صدايي كه گويي از بغض سنگين است مي گويد:
-عمو جان منو ببخش..نمي تونم..
با سرعت به اتاق مي رود!

با رفتنش رستگارا هم از جايش بلند مي شود ، خاله سريع مي گويد:
-مهرداد بشين، تورو خدا به دل نگير...باور عادت مي كنه كم كم

صداي او هم سنگين است، با چشماني كه سرشار از غمي بي انتها ست مي گويد:
-من خودم عادت نكرده ام اون مي خواد عادت كنه...اومدنم از اول اشتباه بود

مريم بغض مي كند و او را در آغوش مي كشد و مي گويد:
-مهرداد تورو خدا نرو ،تو رو جون عزيز

با دو دست او را كمي از خودش جدا مي كند و مي گويد:
-مريم بذار برم ...مي توني بياي خونه عزيز ديدنم

مريم لجوجانه پا به زمين مي كوبد و مي گويد:
-دفعي قبل كه اين رو گفتي دست عزيز رو گرفتي و 14 سال از ايران رفتي...

لبخندي اجباري مي زند و مي گويد:
-اين بار نمي رم قول مي دم...

با سر به محمد اشاره مي كند تا مريم را از او دور كند ...و با سرعت باد از خانه خارج مي شود...

هيچكس كلمه اي حرف نمي زند...دليل اين رفتار هاي عجيب را نمي دانم....مريم گريه مي كند ،محمد مدام شماره ي موبايلش را مي گيرد...خاله نزديك تلفن نشسته ...و عمو كلافه سيگار دود مي كند...ساعت از دو نيمه شب گذشته كه تلفن خانه زنگ مي خورد و همه به سوي آن شيرجه مي روند...خاله جواب مي دهد:
-الو عزيز؟اومد؟
-عزيز روم سياهه....
-خداحافظ

اشك در چشمان سياهش جمع شده است، رو به عمو مي گويد:
- حالش به هم خورده....بيمارستان بوده دير رسيده...ابراهيم از خودت خجالت بكش...

عمو سرش را پايين مي اندازد و مي گويد:
-بفهم حميده....برام سخته

محمد من و مريم را به سمت اتاقمان هدايت مي كند اما هنوز صداي بلند خاله شنيده مي شود كه مي گويد:
-14 سال به خاطر اين زخم آواره شد بس نيست...تو آواره ش كردي ابراهيم...تو!

در تاريكي اتاق به سقف خيره شده ام، اتفاقات امشب برايم قابل هضم نيست...مريم هم بيدار است...هنوز آهسته اشك مي ريزد...پتو را از روي سرش كنار مي كشم و مي گويم:
-مريم اينجا چه خبره؟
با صدايي گرفته مي گويد:
-بارش خواهش مي كنم...امشب نه
با بي حالي از خواب بيدار مي شوم.ساعت 8.30 است،و بي شك با تاخير مي رسم، اگر به ذوق ديدن او نبود ،بي شك امروز استعلاجي مي گرفتم!
خانه در سكوت عجيبي فرو رفته است...سريع و بي سرو صدا آماده مي شوم و از خانه بيرون مي روم.مسير ايستگاه تا جلوي شركت را يك نفس مي دوم، و براي اولين بار به جاي پله ها از آسانسور استفاده مي كنم.
در شركت باز است و صداي بلندش تا راهرو ساختمان به گوش مي رسد:
-امروز شركت تعطيله، همه بيرون...

صداي زمزمه ي كاركنان مي آيد و بعد صداي بلند كوبيده شدن در اتاقش...آهسته و دور از چشم كاركناني كه آماده ي رفتن مي شوند وارد اتاقم مي شوم...صداي شكسته شدن وسائل اتاقش به گوش مي رسد ...نه يكبار ..نه دوبار...و بعد سكوت!
گمانم ديگر چيز سالمي باقي نمانده، در اتاق را آهسته باز مي كنم و به آبدارخانه مي روم....يك فنجان اسپرسو مي ريزم..بدون شكر...مسير آبدارخانه تا اتاقش را با قدم هاي آهسته طي مي كنم و بدون در زدن وارد مي شوم.

روي كاناپه ي گوشه ي اتاق دراز كشيده، سرش را بالا مي آورد ...چشمانش سرخ است...با صداي نسبتا بلندي مي غرد:
-مگه نگفتم شركت تعطيله؟برو بيرون
دستانم براي لحظه اي مي لرزد اما خود را كنترل مي كنم، به سويش قدم بر مي دارم و تمام سعيم را مي كنم تا نگاهم را از يقه ي بلوزش بگيرم...فنجان را روي ميز مي گذارم و روي دسته ي كاناپه مي نشينم ...نگاهم روي ويرانه اي كه از اتاقش باقي مانده در گردش است، صدايم كه مي كند به چشمانش زل مي زنم، بي حوصله مي گويد:
-كر شدي؟مگه نگفتم برو بيرون؟

بي توجه به او ،با دست به فنجان اشاره مي كنم و مي گويم:
-اسپرسو ريختم...تلخه تلخ
پوزخند مي زند...لبخند مي زنم و مي گويم:
-به دور از شخصيته كه وقتي يك خانوم جوان اينجاست و جايي براي نشستن نداره،شما يك كاناپه رو اشغال كني و دراز بكشي

لب بالايش را به دهان مي گيرد و آزاد مي كند و مي گويد:
-اين كه وقتي يه نفر مي خواد تنها باشه عين كنه آويزونش بشي هم به دور از شخصيته
در حاليكه اسپرسو را به دستش مي دهم مي گويم:
-پس چه خوب كه هر دو تا مون انقدر با شخصيتيم..

فنجان را از دستم مي گيرد و مي نشيند و مي گويد:
-حالا كه نشستم مي شه تنهام بذاري؟
روي كاناپه مي پرم و چهار زانو مي نشينم و مي گويم:
-نه...تازه جا براي نشستنم باز شده...
دستي روي صورتش مي كشد ولبخند مي زند...

بي صبرانه مي گويم:
-قهوه خوبه؟
چشمانش را بين اعضاي صورتم مي گرداند و مي گويد:
-راستش رو بگم يا دروغ؟
مي خندم و مي گويم:
-خب معلومه...دروغ
مي خندد...از ته دل:
-خوش طعم ترين اسپرسويي بود كه خورده بودم
ابرويي بالا مي اندازم و مي گويم:
-و راستش؟
-شك ندارم حتي يكبار تو عمرت قهوه درست نكردي

مي خندم..از ته دل:
-نه...يك كم قهوه ريختم و روش آب جوش...بعدم هم زدم...به همين سادگي...
-حالا عيبي نداره اگر اين قهوه ي وسوسه برانگيز رو نخورم؟
-عيبي نداره ...اينبار مي بخشمت

مي خندد اما تلخ...در چشمانم زل مي زند و مي گويد:
-خوبه...
لحن من هم آرام شده:
-چي خوبه؟
-اينكه انقدر زود مي بخشي...
- از كينه بي زارم...از رنگ سياه اين اتاق هم بدم مي آد...
ب
راي يك لحظه از درد به خود مي پيچد..نگران مي شوم...خودم را جلو مي كشم و دستم را روي بازويش مي گذارم و مي گويم:
-حالت خوبه؟
سرش را تكان مي دهد و مي گويد:
-ياد آدم هايي كه به جرم نكرده ازم تقاص مي گيرن منو به اين روز انداخته...
سرم را پايين مي اندازم و مي گويم:
-منظورت عمو ابراهيمه
با سر تاييد مي كند ... از جايش بلند مي شود و مي گويد:
-حالا به جبران قهوه ي فوق العاده ات نهار مهمون من
لبخند مي زنم ... روبه رويش مي ايستم و مي گويم:
-نهار رو پايه ام اما فكر نكن موضوع رو عوض كردي و من نفهميدم...

لبخند مي زند و مي گويد:
- و احتمالا اين خانوم كوچولو نمي خواد به اين راحتي از كنار اين قضيه بگذره درسته؟
- اوهوم....راستش مي تونم از مريم و محمد بپرسم اما...دوست دارم خودت بگي

ابرويي بالا مي اندازد و مي گويد:
- مي شه بپرسم چرا دونستن اين موضوع انقدر برات مهم و حياتيِ؟

سرم را بالا مي گيرم ... در ساحل چشمانش خيره مي شوم و مي گويم:
-طاقت ناراحتي كسي رو ندارم....حاضرم همه ي غم هاي دنيا مال من باشه اما..اطرافيانم خوشحال باشن

نزديك تر مي آيد ...نفس هاي داغش پوست صورتم را گلگون مي كند...با لبخندي مهربان مي گويد:
-تا حالا كسي بهت گفته بود كه خيلي مهربوني؟
-اوهوم...روزي هزار بار ....خودم به خودم مي گم...
مي خندد و مي گويد:
-خب خانوم مهربون پس يالا حاضر شو بريم نهار تا اين معده درد باز من رو به بيمارستان نكشونده...

دو صندلي در روبه روي هم در دنج ترين نقطه ي رستوران انتخاب مي كند ، از سكوت بي زارم، دستانم را زير چانه ام مي گذارم و مي گويم:
- سليقه ات بدك نيست...

لب هايش را با زبان تر مي كند و مي گويد:
-منظورتون اينه كه سليقه ي شما بهتره خانوم يكتا؟
-بارش..
-چي؟
لبخند مي زنم و مي گويم:
-من رو بارش صدا كن، چون مطمئن باش من ديگه آقاي رستگارا يا جناب رئيس صدات نمي كنم

چشمانش رنگ شيطنت مي گيرد و مي گويد:
-پس مي خواي رئيست رو چي صدا كني؟
-مهرداد!
-و اگر من خوشم نياد چي؟
قيافه ي متفكري به خود مي گيرم و مي گويم:
- اون موقع مجبورم مهري صدات كنم!

اخم هايش در هم مي رود و مي گويد:
-نه همون مهرداد صدا كني بهتره

طعم شيطنت عجيب به مزاقم خوش آمده، گوشه اي از موهايم كه از زير شال بيرون آمده دور انگشتم مي پيچانم و مي گويم:
-حالا اخم نكن مهري...يعني مهرداد
چشمانش را ريز مي كند و مي گويد:
-تا حالا كسي بهت گفته بود علاوه بر مهربوني خيلي هم تقص و زبون درازي؟

سرم را پايين و بالا مي كنم و مي گويم:
-اوهوم...خود تو ،اولين روزي كه اومدم شركتت گفتي بايد زبون درازيم رو به رزمه ي كاملم اضافه كني

مي خندد...بلند...در چشمانم زل مي زند و مي گويد:
-بايد اعتراف كنم گاهي متعجبم مي كني، يه لحظه شر و سرتق و يه لحظه...اونقدر مظلوم مي شي كه آدم از از هر حرف بدي كه بهت زده پشيمون مي شه
-مثل ديروز؟

چيني به ابروهايش مي دهد و مي گويد:
-نه ديروز با اينكه ازت دلخور شدم اما...اصلا دوست نداشتم جلوي برديا ظاهر بشي...

در قلبم مومِ عسل آب مي كنند از اين حساسيت مردانه... در قالب بي تفاوتي فرو مي روم و مي گويم:
-چرا دوست نداشتي منو ببينه؟

يك تكه جوجه با چنگال جدا مي كند و به دستم مي دهد و مي گويد:
-غذات سرد شد!

لقمه را نجويده قورت مي دهم و مي گويم:
-اين خوب نيست كه تا به نفعت نيست بحث رو عوض مي كني ،اما چون من مهربونم برات حق انتخاب مي گذارم!

با چشماني خندان به صورتم نگاه مي كند و مي گويد:
-خب انتخاب هام چيه؟
-اممم ..يا بگو چرا دوست نداشتي دوستت منو ببينه يا...بگو چرا ديشب عمو ناراحت شد؟

غم عالم در چشمانش مي ريزد و مي گويد:
-عمو ناراحت مي شه چون...
سرش را پايين مي اندازد و مي گويد:
-چون با ديدن من ياد كسي مي افته كه...ناراحتش مي كنه...عذابش مي ده...

پوزخند مي زند:
-هربار كه تو آينه نگاه ميكنم خودمم عذاب مي ده...
سكوت مي كند و با غذايش بازي مي كند، اين بحث هرچه كه هست،آن شخص مجهول هر كه هست او را عذاب مي دهد و من اين غم را در چهره اش دوست ندارم!

اين بار من، مي خواهم بحث را عوض كنم !
تكه اي كباب به چنگال مي زنم و به سمت دهانش مي برم، با تعجب اول به چنگال و بعد به من خيره مي شود . بدون اينكه كباب را با دست جدا كند، از روي چنگال به دهن مي گيرد.وسواس ندارد و اين خوب است...
لبخند مي زنم و براي عوض كردن بحث مي گويم:
-من يك خواهر دارم...
سرش را بالا مي گيرد و خودش را مشتاق نشان مي دهد:
-راستش...محمد يه چيزهايي از وضعيتت گفته بود اما راجع به خواهرت....نه...چند سالشه؟
-7 سالشه،يه دختر شيرين و دوست داشتني...اما خيلي لاغر و ضعيفه

از او حرف مي زنم ودلم تنگ مي شود ،دلم براي در آغوش كشيدن تن نحيف و كوچكش تنگ مي شود:
-مي دوني...مادرم مريض بود...موقع به دنيا اومدن باران ما رو ترك كرد...اما باران رو برامون گذاشت...باران بهمون زندگي دوباره داد...
بغض مي كنم، از دوريش بغض مي كنم:
-اما باران كوچولومون مريضه...

لبخند روي صورتش به يكباره محو مي شود، غم ِ صادقانه اي كه در چهره اش نشسته است را دوست دارم...ادامه مي دهم:
-نارسايي كليه داره، از وقتي يادمه بايد هفته اي دو سه بار براي دياليز مي برديمش...بابا كمرش شكست ، من نابود شدم، انگار يك قرارداد نانوشته بين خودمون بود كه اگر باران طوريش بشه مامان ما رو نمي بخشه...

پوزخند مي زنم:
-بابا خونه نشين شد و... تا به خودمون اومديم ديديم وكيل بابا همه ي اموالمون رو بالا كشيده....به آقا جون پناه آورديم...

اشك از چشمانم جاري مي شود...روزهايي كه طعم تلخ تحقير مي دهد،اجازه ي ادامه ي صحبت را از من مي گيرد و بعد براي يك لحظه گونه هايم آتش مي گيرد!
با دستان گرمش اشك را از گونه هايم مي زدايد و تن من، قلبم و روحم همه با هم خودسوزي مي كنند...و آرامش مهمان سلول هاي وجودم مي شود...به چشمانش كه پر از مهربانيست مي نگرم و براي اولين بار همه ي وجودم در مقابل باورِ حسي كه به او دارم ، سجده مي كند...

اولين كلمه اي كه بعد از شنيدن اسمش به ذهنم مي رسد؟....دوست دارمش....خيلي زياد...حسم به او فراتر از عشق است...من در كنارِ او آرامم!

در چشمانش نگاه مي كنم و درياي چشمانم به ساحلِ نگاهش مي رسد...او خانه ي من است...حسي در وجودم فرياد مي زند كه او همان نيمه ي گم شده ي من است
از اين پله ها بيزارم....از اين سالن سفيد بي روح ...بيزارم...از بوي الكل و مريضي ...بيزارم....از اين بيمارستان هم...بيزارم!

به پشت در اتاقش كه مي رسم چشمانم را مي بندم...بغضم را با يك ليوان نفس عميق از هواي گرفته ي بيمارستان فرو مي دهم...دستم روي دستگيره مي لغزد....سرماي دستاني كه لرزش دستانم را در خود خفه مي كند، مانع از باز شدن در مي شود...اولين چيزي كه چشمانم را ميزند ...جاي خالي حلقه روي دستانش است!

در چشمانش نگاه مي كنم،نگاهم پر از گله است:
-كي مي خواستي به من خبر بدي نادر؟
سرش را پايين مي اندازد و مي گويد:
-آقا جون نذاشت
صدايم بالا مي رود:
-آقا جون؟از كي تا حالا دستوراتش واست مهم شده
دستش را در ميان موهايش فرو مي كند و مي گويد:
-بس كن بارش من خودم به قدر كافي درگيري دارم...بهتره تا نيومده بري

با دو دست به قفسه ي سينه اش مي زنم و او را به عقب هل مي دهم و مي گويم:
-اون پدرمه عوضي ...پدرمه كه رو تخت بيمارستان خوابيده

در حاليكه دندان هايش را به هم مي سايد ،مي گويد:
- آره پدرته...پدري كه خرج عمل قلب بازش رو....آقا جون مي ده...پس بفهم

اشك در چشمانم حلقه مي زند و مي گويم:
-خسته ام نادر ...از اينكه همه ي وجودمون رو براي پول به حراج گذاشتين خسته ام....شما ها ضعيف كشي مي كنين...اين ضعيف كشيه!

دستم را مي گيرد و همينطور كه به سمت در ورودي حركت مي كند مي گويد:
-زندگي رو پول مي چرخه...سعي كن باهاش كنار بياي
دستم را رها مي كنم...تمام تنفرم را در چشمانم مي ريزم و مي گويم:
-اگه اتفاقي واسش بيوفته...نابودت مي كنم...
پوزخند مي زند:
-بهتره راجع به توانايي هات حرف بزني...

اين روزها دلم گرفته است...خدا همين جايي؟....خدا سرد است...دلم سرد است....روحم اين روزها قنديل بسته....خدا يك ليوان آرامش داغ مي خواهم، ميزي در دنج ترين نقطه ي دنيايت...خدا اگر سرت خلوت بود...آهنگي بگذار،كافه ي معرفت اين روز ها عجيب سوت و كور شده!

خسته و بي پناه به او پناه مي برم،ساعت كاري تمام شده...اما چراغ اتاقش روشن است...در مي زنم و صداي گرفته اش ،مرهمي مي شود براي اين همه درد ،اين همه غم...
-بيا تو

با صداي بسته شدن در سرش را بالا مي آورد،سردي چشمانش نشان از بدتر شدن اين روز دارد:
-فكر نمي كني يكم دير سر كار اومدي؟!

در نگاهش هيچ اثري از آنروز خوب و شيرين نيست...انگار هرگز اتفاق نيفتاده است...


چشمانم را مي بندم،دوباره كمي آنطرف تر از خانه ي عمو ،توي ماشين نشسته ايم،در چشمانم غرق مي شود و مي گويد:
-مي دونستي با اين چشمات همه ي معادلات زندگيم رو به هم ريختي

در دلم قند آب مي شود و مي گويم:
- بعضي معادلات اشتباهن...بايد يكي بياد و اينجوري بهم بريزشون...
زنجير نگاهمان را پاره مي كند و مي گويد:
-نه...بعضي معدلات بايد سر جاشون بمونن ... ممنون بابت همه چيز!


مدت هاست كه بعد از آن حضور پررنگ به نبودش عادت كرده ام....

منتظر جواب من است ،با چشمان غمگين به او مي نگرم:
-پدرم بيمارستان بود
پشت به من و رو به پنجره مي ايستد و مي گويد:
-دليل خوبي براي اطلاع ندادن نيست، انگار كوچكترين احترامي براي اين شركت قائل نيستي
-مهرداد پدرم بيمارستانه مي فهمي؟
-اينجا محيط كاره منم رستگارا هستم نه مهرداد

پشت سرش مي ايستم و با صداي خسته اي مي گويم:
-يك ماهه...درست از اون روز ...ازم فرار مي كني...الانم دنبال بهانه اي!

بر مي گردد اما نگاهش را ...چشمانش را... از من دريغ مي كند:
-چرا بايد ازت فرار كنم؟تو يك كارمندي كه يك روز باهم رفتيم بيرون...همين

بر روي نزديك ترين صندلي مي نشينم...خسته ام...چشمانم را بر هم فشار مي دهم و مي گويم:
-مهرداد اگه غيبت داشتم معذرت ميخوام ... خواهش مي كنم عذابم نده...بهت نياز دارم...

بوي توتون از پيپ محبوبش بيرون مي آيد ، چشمانم به دنبال رقص دود و گوش هايم به حرف هاي اوست:
-تو چه فكري راجع به رابطه من و خودت كردي كه اينجوري حرف مي زني؟

فكر؟هيچ...گمان مي كردم اين روز ها هم دلي ها بي منظور است ، امدم ديدم...يارانه را از روي محبت هم برداشته اند....كيفم را بر دوش مي گيرم...شانه هايم خم شده از كوله بار تنهايي...دستگيره ي در را در دست مي گيرم و به گفتن" هيچ فكري نكردم" اكتفا مي كنم.

صدايم مي زند...براي لحظه اي فكر مي كنم كه دوباره پشيمان شده:
-خانوم يكتا فردا بين ساعت ده تا دوازده مي تونين بياين براي تسويه حساب...

لبخندي تلخ مهمان لب هايم مي شود،اين روز ها با هزار اميد هر دري را مي زنم، اين روز ها نا اميد از هر در بيرون مي آيم...اين روزها هيچكس رسم مهمان نوازي را نمي داند...

اگر شادي سراغ از من بگيرد جاي حيرت نيست
نشان مي جويد از من تا نيايد اشتباه اينجا!
با اين نيمكت يخ زده، با اين كاج بلند و فرسوده....با اين گوشه از حياط بيمارستان عجيب انس گرفته ام!
از دور مي بينمش او هم مدت ها بود فراموشم كرده بود،كنارم مي نشيند و دستم را در ميان دستانش مي گيرد و مي گويد:
-فكر نمي كني هوا واسه بيرون نشستن يكم سرده؟

سرم را به طرفش مي چرخانم ...حامي دوست داشتني من اگر بداني كه چه دلتنگم...دوباره به رو به رو خيره مي شوم و مي گويم:
-نمي تونم فضاي خونه رو تحمل كنم...احساس مي كنم سر بارم...

به انگشتانم فشار مي آورد و مي گويد:
-اونجا خونه ي تو...با اين حرفا و كارا ناراحتمون نكن...پدرت مرخص شده تو اينجا چي كار مي كني؟از زل زدن به اين بيمارستان به چي مي خواي برسي؟

سكوتم را كه مي بيند ادامه مي دهد:
-فكر مي كردم كه ميري سر كار اما...مريم از مهرداد شنيده بود كه از سرِ كار هم اومدي بيرون...

پوزخند مي زنم و مي گويم:
-بيرونم كرد ...

چشمانش را روي هم مي گذارد و مي گويد:
-چرا؟
-بهش نزديك شدم...نفهميدم چي شد محمد...نفهميدم چي شد...

سكوت مي كنم، چانه ام را در دستانش مي گيرد ،سرم را به سمت خود مي چرخاند و مي گويد:
-دوسش داري؟
سرخ وسفيد نمي شود ،او عمق وجودم را مي خواند،براي او هميشه مثل يك تقلب رو شده هستم:
-نمي دونم...شايد...حس مي كنم بهش نزديكم...انگار سال هاست كه مي
شناسمش...اما دليل اخراج شدنم رو تو بهتر از من مي دوني!

دستش را روي صورتش مي كشد و مي گويد:
-بارش مهرداد براي تو مناسب نيست...براي هيچ زني مناسب نيست...اون از زنا بدش مي اد...
-چرا؟

اه مي كشد و مي گشويد:
-اينجا سرده بيا بريم تو يك كافي شاپ يه چاي بخور جون بگيري...قول مي دم جواب همه ي سوال هاتو بدم..


اولين جرعه ي چاي ،گرماي آرامش بخشي را به وجودم هديه مي كند،سكوت مي كنم و به انتظار حرف هاي محمد مي نشينم،صدايش را صاف مي كند و مي گويد:
-عزيز دو تا پسر داشت، بابام و عمو اسماعيل...
پدربزرگم از تاجر هاي بزرگ فرش بود...همه چيز خوب بوده تا يك شب عمو اسماعيل تو يكي از مهموني ها عاشق دختر يكي از دوستاي پدربزرگم مي شه...باهم ازدواج مي كنن و بعد يك سال هم پدر من با مادرم ازدواج مي كنه....وقتي مهرداد به دنيا مي اد پدر بزرگم هفت شبانه روز جشن مي گيره...اما زندگي هيچوقت خوب نمي مونه....بابا و عمو عين يك روح تو دو بدن بودن،خونه هامون تو يك ساختمون بود...مهرداد هفت سالش بود كه كتايون،مادرش، پاشو كرد تو يك كفش كه مي خواد بره سره كار...عمو اسماعيل هم نتونست از پسش بر بياد و بلاخره راضي شد...مهرداد عصر ها با مادرش مي رفت تا تنها نباشه تو خونه ، اما بعد يك مدت...هرروز افسرده تر مي شد...ديگه حرف نمي زد...مامان مي گفت پيش چند تا روان پزشك بردنش اما هيچكي نتونسته كاري براش بكنه...

جرعه اي ديگر از چايش مي نوشد و مي گويد:
-يكي از همون روان پزشك ها به عمو مي گه باتوجه به اينكه تغيير رفتار مهرداد تقريبا همزمان با سر كار رفتن كتايون بوده...شايد مشكل از اونجا آب مي خوره...صداي فرياد هايي كه عمو مي كشيد هنوز تو گوشمه...باورت مي شه؟عمو خيانت زنش رو با چشم هاي خودش مي بينه...اون آشغال جلوي چشم هاي پسر هفت سالش اين كار و مي كرده!

غم چشم هايش برايم معني پيدا مي كند،تنفر گاه به گاهي كه در آن موج مي زند هم همينطور...
-چرا؟چرا خيانت؟
-كتايون عاشق يكي ديگه بوده اما چون موقعيت عمو بهتر بوده، خانوادش مجبورش مي كنن تا با اون ازدواج كنه...باورت مي شه با وقاحت به عمو گفت كه مي خواستم ازت انتقام بگيرم؟! باورت مي شه حتي يك ذره هم پشيمون نشد...

-بيچاره مهرداد چي كشيده...

-كتايون همون شب رفت...ساعت 4 صبح بود كه با صداي جيغ هاي مهرداد از خواب بيدار شديم...من 5 سالم بود اما هنوز همه چيز يادمه...يك بچه ي هفت ساله با اون همه مشكلات از خواب مي پره...خودش رو خيس كرده بوده...

اشك در چشم هردويمان نشسته است تمام وجودم فرياد مي زند ادامه اش را نگو،اما او ادامه مي دهد:
-دنبال آغوش مادر و پدرش مي گرده اما با جنازه ي عمو رو به رو مي شه...خودش رو دار زده بود...مهرداد همبازي من و مريم اون شب براي هميشه مرد...عزيز زير پر و بالش رو گرفت اما پدرم...هيچوقت ديگه آغوشش براي مهرداد باز نشد...مي دوني چرا؟چون اون شباهت عجيبي به مادرش داشت...وقتي دوارده سيزده سالش شد تازه دليل اين همه دوري پدر،دليل غم و گاهي تنفر چشم هاي بقيه وقتي بهش نگاه مي كردن رو متوجه شد....تا مدت ها حتي جلوي آينه نمي رفت ...از صورت خودش هم بيزار بود...وقتي پدر بزرگم مرد عزيز با بابا اتمام حجت كرد ،گفت يا براي مهرداد پدري كن يا ديگه پسر من نيستي...بابا خواست اما نتونست...تو صورت مهرداد قاتل برادرش رو مي ديد...

هوا براي تنفس كم است.دست محمد را فشار مي دهم و مي گويم :
-بريم محمد...از اينجا بريم بيرون

در چشمانم خيره مي شود و مي گويد:
-بارش از مهرداد انتظار يك مرد ايده آل رو نداشته باش اون به اين انزوا عادت كرده...به سختي تونسته اين آرامش رو به دست بياره...اگه واقعا دوسش داري كفش هاي آهني پات كن چون راهت سخت و طولانيه...اگه شك داري بزار به حال خودش باشه، اون ظرفيت شكسته ديگه اي رو نداره

بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه!بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست
مثل عكس رخ مهتاب كه افتاد در آب
در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست
بيش تر از ده بار است كه لباس پوشيدم و باز منصرف شدم....مريم كلافه در چهار چوب در مي ايستد و مي گويد:
-بارش تكليفه منو معلوم كن يك ساعته هي مي گي ميام باز مي گي نه نميام...خب دختر يه دو دو تا چهار تا بكن ببين با خودت چند چندي...شب شد ديگه...

كلافه شالم را به گوشه اي پرت مي كنم و مي گويم:
-نمي دونم ...يعني مي خوام بيام ولي فكر كنم نيام بهتره

صدايش را بلند مي كند و مي گويد:
-محمــــــــــــــــد!بيا منو از دست اين رواني نجات بده!

محمد با لبخند آرامش بخشش جلوي در مي ايستد ، با دست به شانه ي مريم مي زند و مي گويد:
-برو پايين ...تا ماشين رو گرم كني ما هم ميايم

دو زانو مي نشينم و سرم را روي پاهايم قرار مي دهم، اين روز ها آنقدر فكر كرده ام كه تك تك سلول هاي مغزم به خواب رفته!در آغوشش مي كشدم و مي گويد:
-اَبري جان باز چي شده....
-به من نگو اَبري!
خنده ي كوتاهي مي كند و مي گويد:
-بحث رو عوض نكن...چرا انقدر دودلي

سرم را بالا مي گيرم،كلافگي از چشمانم مي بارد،كمي از او فاصله مي گيرم و مي گويم:
-محمد...دوست دارم بيام اما...
سكوت مي كنم،مو هايم را پشت گوشم مي برد و مي گويد:
-اما مي ترسي اون از اومدنت ناراحت شه؟!
سرم را بالا و پايين مي كنم و مي گويم:
-اوهوم

صورتم را ميان دست هايش مي گيرد و مي گويد:
-درسته احتمالا ناراحت مي شه اما...

حرفش را قطع مي كنم و مي گويم:
-پس من نميام!

با انگشتش به بيني ام ضربه مي زند و مي گويد:
-بزار حرفمو كامل كنم...ناراحت مي شه اما اگه واقعا مي خواي حصار دورشو بشكني بايد به اين جور ناراحتي ها عادتش بدي...مهرداد و بايد عاشقش كني ،اگه يه گوشه بشيني به اميد روزي كه اون بياد سمت تو...بهتره اينجوري بهت بگم...اونروز هيچ وقت نمياد!


مريم زنگ در را فشار مي دهد،قلبم در سينه ام بي تابي مي كند....از شادي يا اضطرابش را نمي دانم!

اولين چيزي كه در بدو ورود توجهم را جلب مي كند لبخند مهربان عزيز است...از آن لبخند هاي كم نظير...از آنها كه اين روزها در ميان اسكناس گم شده،به آغوشم كه مي كشد...بوي مادربزرگ ها در شامه ام مي پيچد...عجيب است هميشه فكر مي كردم كه آدم دلتنگ نداشته هايش نمي شود ،من اين محبت را نداشتم اما عجيب دلتنگش هستم...
به نشستن روي مبل هاي نشيمن دعوتمان مي كند...خانه ي زيبايي دارند...قديمي ست اما اين چيزي از گرم بودن فضاي خانه كم نمي كند...بزرگ است اما اين عظمت ترسي را به دلم راه نمي دهد.
عزيز عصايش را كنار مبل مي گذارد و مي گويد:
-بي معرفت ها بايد مهرداد مريض بشه كه شما ها يه سر اينجا بزنين

مريم نگاهي پر از عشق به عزيز مي كند و مي گويد:
-عزيز من كه شنبه اينجا بودم...
طرح لبخندي روي صورت پر چين و چروكش مينشيند و مي گويد:
-آخه براي من كه از صبح تا شب تنهام ..از شنبه تا الان يه عمره...

به من نگاه مي كند و مي گويد:
-اين دختر خوشگل رو بهم معرفي نمي كنين...محمد؟نكنه زن گرفتي؟
هل مي شوم و مي گويم:
-نه نه ...محمد عين داداشمه!
سرم را پايين مي اندازم و مي گويم:
-من يه مدت خونه ي عمو مهمونم.

محمد زير پاي عزيز مي نشيند و مي گويد:
-بارش يه مدت تو شركت مهرداد كار مي كرد...ولي مهرداد بيرونش كرد!
اعتراض مي كنم:
-محمــــد!
مي خندد و مي گويد:
-اِ بزار يكم چغوليه اين پسر رو پيش عزيز بكنم بدونه چه موجود خبيثي تحويل اين جامعه داده

عزيز آهي مي كشد و مي گويد:
-هيچي نگو محمد كه دلم ازش خونه...
مريم هم روي زمين ،كنار پاي عزيز مي نشيند و مي گويد:
-چرا عزيز؟
-پاشين بريم تو اتاقش تا جلوي خودتون باهاش اتمام حجت كنم!
مريم و محمد با سرعت نور به سمت اتاقش حركت مي كنند اما من جراتش را ندارم!
عزيز دستم را مي گيرد و مي گويد:
-پاشو فرشته كوچولو...
-آخه نمي خوام مزاحم بشم
اخمي مصنوعي مي كند و مي گويد:
-دختر جان اينجا خونه ي منه و تو مراحم ...هركي غير اين گفت بگو خودم فلكش مي كنم!

روي تخت دراز كشيده و به متلك هاي محمد آهسته مي خندد،خستگي و درد از چهره اش مي بارد...
چشم در چشم هم كه مي شويم ،اخم هايش در هم مي رود !
زير لب سلام مي كنم...با سر جواب مي دهد...

عزيز لب تختش مي نشيند و مي گويد:
-مهرداد بچه ها اينجا شاهدن ...اومدم اتمام حجت...همين امروز هرچي از اون زهرماري ها داري مي ريزي دور! منه پيرزن با اين سن و سال بايد بيفتم از اين بيمارستان به اون بيمارستان دنبال تو! خوبه خدا زده پس سر اين امير كه با تو دوست شده...وگر نه من با اين پا چه جوري از اين اتاق به اون اتاق برم!

محمد اعتراض آميز مي گويد:
-عزيز مگه ما مرديم خب يك زنگ مي زدين خودم مي اومدم با كمال ميل اين جنازه رو جا به جا مي كردم!

عزيز اخم مي كند و مي گويد:
-محمد!حالا من از دست اين بچه ناراحتم تو ام هرچي مي خواي مي گي ها!
مهرداد دست عزيز را مي گيرد و مي گويد:
-قربونت برم من كه انقدر هوا مو داري

عزيز رويش را از او مي گيرد و مي گويد:
-تو هيچي نگو مهرداد كه اگه واسه بچه ها نبود حاضر نبودم ريختتو ببينم....فكر نكن نفهميدم باز بوي توتون تو اتاق مياد!

از اين همه تناقض در حرف هايش به خنده مي افتيم...محمد مي گويد:
-عزيز قربونت بلاخره تكليف مار و مشخص كن الان مهرداد عزيز كرده ي شماست يا به خونش تشنه اي؟

عزيز لبخند مي زند و مي گويد:
-مادر واسه خاطر خودش مي گم اينا واسش از زهرم بدتره...اما گوش نمي ده...

به چشم هاي مهرداد كه از درد بسته شده نگاه مي كنم...غرق مي شوم...در عطر توتون و بوي تلخ عطرش ....
اتمام حجت ها و احوال پرسي ها كه تمام مي شود عزيز دست محمد و مريم را مي گيرد و مي گويد:
-حالا بياين يكم با شما دو تا اختلاط كنم...
بعد رو به مريم مي گويد:
-توام فكر نكن نمي دونم با امير چه دل و قلوه اي گرفتين...

با بسته شدن در صداي آنها نيز قطع مي شود، وسط اتاق ايستاده ام و اين پا وآن پا مي كنم...با اخم نگاهم مي كند و مي گويد:
-نمي خواي بري؟

صداي محمد در گوشم مي پيچد كه مي گويد بايد كفش هاي آهنين پات كني!

يك قدم نزديك تر مي شوم و مي گويم:
-اصلا رسم مهمون نوازي رو بلد نيستي...

بي حوصله سرش را بر مي گرداند و مي گويد:
-حالم خوب نيست...حوصله سرو كله زدن با هيچكس رو ندارم...

باز هم محمد است كه مي گويد تو بايد او را نرم كني مهرداد به سمت تو نمي آد...يك قدم نزديك تر مي شوم و مي گويم:
-منظورت از هيچكس منم ديگه نه؟

پوفي مي كشد و مي گويد:
-الان كه حالمو پرسيدي، خوبم ...مي توني بري

روي لبه ي تختش مي نشينم و مي گويم:
- اينجا شركتت نيست كه بتوني من رو بيرون كني

صورتم را نزديك مي كنم ، در چشمانش زل مي زنم و مي گويم:
-در ضمن...منم حالم خوبه

سرش را زير پتو مي كند و مي گويد:
-خب خدا رو شكر ...حالا مي ري؟
پتو را از روي صورتش كنار مي كشم و مي گويم:
- نه!هنوز كارت دارم

در چشمانش زل مي زنم و تير خلاص را مي زنم:
-تو ي بد اخلاق چي داري كه من دلم برات تنگ ميشه؟

براي يك لحظه چشمانش برق مي زند...برق خشم يا شادي ؟!...نمي دانم...

باز هم فرار مي كند...پشتش را به من مي كند و مي گويد:
-خسته ام بارش ...بذار بخوابم

لبخند بر لبانم مي نشيند همين كه دوباره به اسم صدايم زده برايم كافي ست...اين كمترين چيز ها هم از سوي او آرامم مي كند...

برگه و خودكاري بر مي دارم و رويش مي نويسم:

با هر بهانه و هوسي عاشقت شده ست
فرقي نمي كند چه كسي عاشقت شده ست
چيزي ز ماه بودن تو كم نمي شود
گيرم كه بركه اي، نفسي عاشقت شده ست
اي سيب غلت زنان در مسير رود
يك شهر تا به من برسي عاشقت شده ست
پر مي كشي و واي به حال پرنده اي
كز پشت ميله ي قفسي عاشقت شده ست
آيينه اي و آه كه هرگز براي تو
فرقي نمي كند كه چه كسي عاشقت شده ست

از اتاق بيرون مي روم ...مهرداد...به عشقم ،محبتم و وجودم...معتادت مي كنم!

ادامه دارد..

مشاهده ی همه ی فصل های این رمان

[ یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 15:29 ] [ تینـــا ]

[ ]