♀رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه♂

roman

ود،نگاه بهت زده آنها مرا بخنده انداخت و هنگامي که لب به تحسين گشودند به هاتف گفتم:
_آيا هنوز هم معتقدي که مجردي بهتر از متأهلي است؟گفت:_اگر بدانم در همين اتاق عقد مي شوم همين امروز همسرم را انتخاب مي کنم.آريانا واقعاً که تو دختر هنرمندي هستي._ممنونم.بهادر گفت:_مي شود در اين پارک زير درخت ميوه چاي نوشيد و رفع خستگي کرد.مادر گفت:_متأسفانه نه،چون اين اتاق بايد زودتر چيده شود.هاتف به شانه بهادر زد و گفت:_عجله کن وگرنه داماد پشيمان مي شود.سخن او به مذاق مادر خوش نيامد و گفت:_چرا عروس پشيمان نشود؟به مادر گفتم آنها قصد شوخي داشتند و او همچنان رنجيده به چيدن سفره پرداخت. با آوردن آخرين قطعه مادر بزرگ هم وارد شد و با ديدن سفره و شمعدان هاي روشن گفت:_انقدر زيباست که گمان نکنم مهمانها زود اينجا را ترک کنند.هوا هم که خوب است،کاش ميز و صندليها را همينجا مي چيديم.مادر گفت:_اما ممکن است هوا تا بعد از ظهر تغيير کند، همان داخل ساختمان برگزار شود بهتر است. دست هر دوي شما درد نکند وسايل خنچه هم بسيار زيباست،ديانا بايد خيلي ممنون شما باشد.مادربزرگ گفت:_با اين که اين خنچه و اتاق توسط ديانا و انوشيروان افتتحاح مي شود اما در واقع اين لوازم به همه عروسهاي فاميل تعلق دارد.وقتي اتاق کاملاً آراسته شد در را بستهم و به سالن بازگشتم. بچه ها ميز و صندليها را مثل قبل چيده بودند و پدربزرگ فقط تماشاگر بود. با نواخته شدن زنگ در خانم و اقايي وارد شدند که مادر با ديدن آنها گفت:_خانم و آقاي اسدي هستند.وبا شتاب به استقبال آنها رفت. به دنبال آنها چندين جعبه ميوه و شيريني توسط دو مرد به داخل باغ آورده شد. من با خانم و آقاي اسدي آشنا شدم و آنها را انسانهايي با محبت و خونگرم يافتم. خانم اسدي که از بيماري ام آگاه بود با مهرباني جوياي حالم شد و سپس به اتفاق آقايان به چيدن ميوه و شيريني مشغول شد. به يکباره آتش حسد در دلم افروخته شد و از آنچه ديانا راحت به دست آورده بود خود را سرزنش کردم و به سعادتي که آسان از دست داده و به خواهر واگذار کرده بودم پشيمان شدم. اگر پيش تر به اين حقيقت که يزداني هيچ مهري بر من ندارد واقف شده بودم شايد اينک اين تشريفات براي خودم چيده مي شد و من بر سر سفره عقد مي نشستم.شيطان داشت آتش را در وجودم شعله ورتر مي کرد که پدربزرگ بار ديگر به ياري ام آمد و مرا که ايستاده و به منظره باغ نگاه مي کردم به خود آورد و پرسيد:_خسته اي؟به مادربزرگ که داشت شتابان خودش را به ما مي رساند نگاه کردم و گفتم:_دلشوره دارم و دوست دارم هر چه زودتر اين مراسم تمام شود.جمله ام را به پايان رسيد مادربزرگ گفت:_آريانا بدو خانم آرايشگر منتظر توست.به نگاه متعجب من خنديد و گفت:_برايت وقت گرفته بودم اما فراموش کردم به تو بگويم،عجله کن که ديرت مي شود.خواستم لب به مخالفت باز کنم که منظورم را فهميد و ادامه داد:_تو خواهر بزرگ عروس هستي و بايد مرتب باشي.او با گرفتن زير بازويم مرا به طرف اتاقم به حرکت درآورد و گفت:_ما به همه کارها مي رسيم،نگران نباش.سپس مرا راهي آرايشگاه کرد و به راستي هم که وقتي من به خانه برگشتم همه چيز مرتب و چيده شده بود. دسته اي از مهمانها که از اقوام خودمان بودند رسيده و به کمک مادر و مادربزرگ برخاسته بودند. مادر تا مرا ديد با شتاب گفت:_زودتر لباست را بپوش،ديگر چيزي به آمدن مهمانها نمانده.من هم سريع به اتاقم رفتم و لباس پوشيدم. اين قسمت را فراموش کرده بودم بنويسم که مادربزرگ لباسي به من هديه کرده بود که گرچه قديمي بود اما بسيار زيبا بود، لباس ابريشمي آبي رنگ با بافت گلهاي کوچک زرين که هنوز تلألو و زيبايي خود را حفظ کرده بودند. وقتي لباس را پوشيدم و خود را در آينه نگاه کردم به خود لبخند زدم و هنگامي که پا از اتاق بيرون گذاشتم اولين تحسين کننده مادرم بود که گفت:_آريانا اين لباس چقدر به تو مي آيد!ناديا براي آن که زيبايي ام را کامل کند زنجيري کوتاه به گردنم بست و با گفتن همين امشب سيل خواستگار به سويت روانه مي شود. از من تعريف نمود. با آمدن باقي مهمانها خانه شلوغ و پر از ازدحام شد و با آمدن اتومبيل عروس داماد پذيرايي به طور رسمي شروع شد. وقتي عاقد از راه رسيد پدربزرگ مهمانها را به اتاق سفيد دعوت کرد و من هم به همراه مهمانها راهي شدم. از ديدن نيمکت و صندليهايي که در بيرون اتاق رو به اتاق عقد چيده شده بود دانستم که بالاخره مادربزرگ فکر خود را عملي کرده است. ديدن بهت و تعجب مهمانها و تعريف و تمجيد آنها از اتاق عقد به راستي خستگي ام را بر طرف نمود و پس از عقد شنيدم که چند تن از مهمانها گول ميوه هاي زير درخت را خورده و آنها را طبيعي دانسته اند. وقتي عقد به پايان رسيد و مهمانها به عکس گرفتن با عروس و داماد پايان دادند و به سالن بازگشتند من به تنهايي اتاق عقد را مرتب مي کردم که کسي مرا به نام صدا زد:_آريانا کمک نمي خواهي؟سر که برگرداندم چشمم به آقاي يزداني افتاد که بسيار آراسته در مقابل در ايستاده بود،به نگاه متعجب من خنديد و گفت:_هر چه در ميان مهمانها به دنبال شما گشتم پيدايتان نکردم و دانستم که مي شود شما را اينجا پيدا کرد._خيلي خوش آمديد،داشتم لوازم عقد را جمع مي کردم که آسيب نبينند.سر فرود آورد و بدون آن که کمک خواسته باشم به ياري ام آمد و زود اتاق مرتب شد. وقتي خارج مي شديم با لحني قاطع گفت:_در را قفل کنيد.با انجام دستورش هر دو به سوي سالن به راه افتاديم و او پرسيد:_آيا شما خبر داريد که خواهرم به ايران بازگشته؟_قصد نداشتم به جشن بيايم که انوشيروان با دعوت کردن خواهرم مجبورم ساخت بيايم.پرسيدم:_هنوز فراموش نکرده ايد؟متعجب پرسيد:_چه چيز را؟گفتم:_همان که به خاطرش دوست نداشتيد در جشن شرکت کنيد!خنديد و گفت:_آن را که خيلي وقت است فراموش کرده ام،به خاطر خواهر که تازه رسيده بود..گفتم:_حقيقت را کتمان نکنيد،اگر براي آن خاطر هم باشد حق با شما بود چون علاقه و مهر واقعي چيزي نيست که زود فراموش شود.باز هم خنديد و گفت:_پس به گمانم مهر من حقیقی نبود چون زود فراموش کردم اما بیدار باید محبتش حقیقی باشد که نتوانست شرکت کند. شما او را به کلی مأیوس کردیدو..._خواهش می کنم ادامه ندهید، آقای بیدار استاد من است و من به پاس استادی احترامی والا برایشان قائلم اما..._اما دوستش ندارید و او را شایسته همسری خود نمی دانید!_من شایسته ایشان نیستم و گرنه استاد مردی است که به راحتی همسرش را خوشبخت می کند._اگر اینطور قاطع و مطمئنید پس چرا او را نپذیرفتید؟_این دیگر یک موضوع شخصی است و..._هان حالا فهمیدم،بله این دیگر به خودتان مربوط است و به من ربطی ندارد!مقابل در سالن رسیده بودیم اما پیش از آن که وارد شویم گفت:_باور کنید که به آن مرد حسادت می کنم، لطفاً بفرمایید!به میان مهمانان رفتیم و من توسط آقای یزدانی با خواهرش آشنا شدم، زنی باریک اندام و گندمگون که بسیار ساده لباس پوشیده بود و می شد گفت که از بقیه مهمانان ساده تر بود و جز یک حلقۀ زرین بر انگشت و ساعتی بر مچ دیگر هیچ زینتی نداشت. او مرا به گرمی در آغوش کشید و گون ام را بوسید و گفت:_برادرم از خانواده هنرمند شما بسیار تعریف می کند و خوشحالم که فرصتی پیش آمد تا با همگی تان از نزدیک آشنا شوم.گفتم:_استاد همه ما را شرمنده می کنند،امیدوارم در این جشن به شما خوش بگذرد و خاطره ای خوب رایتان به یادگار بماند.با گفتن همینطور خواهد بود،او را گذاشتم و به مهمانان دیگر پیوستم و تا زمانی که همۀ مهمانها قصد رفتن به هتل را کردند دیگر فرصت نیافتم تا با او گفتگویی داشته باشم، یکی از اقوام انوشیروان که او هم به تازگی از اروپا بازگشته بود مصاحب خوبی برای هما خانم شده بود به وقت رفتن به هتل هما خانم از من دعوت کرد به خاطر این که تنها نباشد او را همراهی کنم که پذیرفتم و با نیلوفر خواهرم همراه آنها شدیم. در اتومبیل هما از خود و همسرش گفتگو کرد و مرا ترغیب نمود که برای ادامه کار نقاشی سفری به ایتالیا داشته باشم و در میان صحبت خندان گفت:_با آمدنتان مرا مدیون خود می کنید.به نگاه متعجب من خندید و خواست به صحبتش ادامه بدهد که نیلوفر گفت:_آریانا نمی تواند بیاید، او چند ماه دیگر مثل دیانا عروس می شود.این بار نگاه متعجب هما بر من دوخته شد و من به زور خندیدم و گفتم:_نیلوفر شوخی می کند.اما نیلوفر خیلی جدی در حالی که اخم بر پیشانی آورده بود گفت:_نخیر شوخی نمی کنم،خودم شنیدم که...گفتم:_نیلوفر جان بس کن!آقای یزدانی گفت:_چرا نمی گذارید صحبت کند شاید واقعاً دارد این اتفاق می افتد و شما بیخبر هستید.از حرفش رنجیده خاطر شدم و نیلوفر که اجازه صحبت گرفته بود گفت:_پدربزرگ خودش به بهبهم گفت که اریانا را می خواهد شوهر بدهد و از داماد هم خیلی تعریف کرد.آقای یزدانی پرسید:_خوب پدربزرگ نگفت که داماد چکاره است؟نیلوفر گفت:_او دکتر است.آقای یزدانی با ریشخند گفت:_نکند دکتر عنایتی خودمان باشد؟من که از این موضوع به راستی چیزی نمی دانستم گفتم._دکتر عنایتی همسر دارد!آقای یزدانی گفت:_راست گفتید، فراموش کرده بودم، پس باید بگردیم به دنبال آقای دکتر دیگری!خوشبختانه به هتل رسیده بودیم و گفتگویمان ناتمام ماند از پدربزرگ بیش از زبان درازی نیلوفر عصبی بودم و چنین می پنداشتم که پدربزرگ می خواهد به هر طریق که شده مرا به خانه شوهر بفرستد و دیگر نیت و خواسته قلبی من برایش مهم نیست. به هنگام شام وقتی پدربزرگ نزدیکم شد آثار رنجیدگی از صورتم به خوبی نمایان بود و پدر بزرگ را متوجه کرد و پرسید:_آریانا عصبی به نظر می رسی، چیزی شده؟آیا خسته ای؟_نمی دانم، اما فکر می کنم که جشن دارد خیلی به درازا می کشد و احساس خستگی می کنم.پدربزرگ با گفتن حق داری،خستگی ام را تأیید کرد ولی خود خوب می دانستم که خستگی عامل خشمگین بودنم نیست. وقتی معمانی در هتل هم پایان گرفت و اتومبیلها راهی گردش شدند. من و پدربزرگ و مادربزرگ آنها را تعقیب نکردیم و به باغ بازگشتیم. وضع خانه نابسامان و اشفته بود اما هیچ کدام میل و رغبتی برای تمیز کردن در خود سراغ نداشتیم و ترجیح دادیم به بستر رفته و استراحت کنیم. در بستر حرفهای نیلوفر را بار دیگر مرور کردم شاید به نتیجه دلخواه برسم اما او با گفتن شغل دکتر امیدم را از بین برده بود. ای کاش می فهمیدم منظور هما از گفتن مرا مدیون خود می کردید چه بود؟ آه که اگر نیلوفر بی موقع صحبت نکرده بود و می گذاشت هما بقیه حرفهایش را بگوید چه خوب می شد.لحن یزدانی به گونه ای بود که از آن بوی حسادت به مشام می رسید اما زود گذر و ناپایدار،بی اختیار اشکم جاری شد و برای آن که خود را گول زده باشم به خود گفتم هیچکس یادش نبود که دیشب شب تولد من نیز بود. برای فراموشی دیگران به حال خود دل سوزاندم و گریه کردم. صبح سر میز صبحانه همچنان غمگین بودم. چشمم نابسامانی خانه را می دید اما در خود یارای بلند شدن و سرو سامان دادن به اشیاء را نداشتم،اگر مرا به حال خود می گذاشتند دوست داشتم برگردم به رختخواب و استراحت کنم. ای کاش سرماخوردگی داشتم و...پدربزرگ رشته افکارم را از هم گسیخت و پرسید:_آریانا رنگ پریده هستی. آیا مریضی؟نور اندکی به دلم تابیده شد و زیر لب نجوا کردم:_به گمانم!مادربزرگ گفت:_تو بیش از همه ما خسته شدی، یک پایت در سالن بود و پای دیگرت در اتاق عقد، دائم از هوای گرم به هوای سرد رفتی و سرماخوردی بر. استراحت کن، با یک مسکن و سوپ داغ حالت جا می آید.از این که آنها را فریب داده بودم به جای آن که خوشحال شوم و به رختخواب برگردم بغض کردم و احساس کردم چیزی سنگین روی قلبم فشار می آورد. دو قطره اشکی که از چشمم فروچکید هر دو را سخت ناراحت کرد و مادربزرگ را به تکاپو انداخت که این بیماری شدیدتر از سرماخوردگی است. بلند شد کنارم نشست و دستم را در دستش گرفت و با دست دیگر حرارت پیشانی ام را سنجید و گفت:_به ظاهر که تب نداری اما ممکن است تب درونی باشد. بلند شو استراحت کن تا ...گفتم:_نمی توانم این وضع را برای شما بگذارم،اول خانه را تمیز می کنم و بعد می روم بخوابم!پدربزرگ گفت:_نگران این آشفته بازار نباش. مادرت و نادیا قرار است که بیایند و مشدی هم برای کمک می آید،بلند شو برو استراحت کن.اصرار آنها موجب شد تا بلند شویم و به رختخواب پناه ببرم بیماری خیالی گویی صورت واقعی به خود گرفت و استخوانهایم شروع به درد گرفتن کردند،قرص،مسکن را که خوردم خوابی خوش سراغم آمد و از دنیا بیخبر شدم. صدای مادر را نزدیک گوشم شنیدم که گفت:_آریانا بیداری؟چشم باز کردم و به زور به رویش لبخند زدم و سلام کردم،پرسید:_حالت چطور است؟سعی کردم بنشینم و در همان حال گفتم:_استخوانهایم درد می کند.مادر سینی غذا را روی پایم گذاشت و گفت چند قاشق سوپ حالت را جا می آورد. من هم با مادربزرگ هم عقیده ام که هوای سرد و گرم باعث سرماخوردگی ات شده است.مادر با دادن قاشق به دستم خنده ای مرموز بر لب آورد و گفت:_یکی،یکی بچه ها دارند می روند سر زندگی خودشان و مرا تنها می گذارند، بعد از رفتن دیانا دلم به تو خوش بود که تو هم آمدی اینجا و از اینجا هم باید بروی خانۀ بختقاشق در دستم لرزید و گفتم:_من هیچ عجله ای برای رفتن ندارماین بار خنده اش پر رنگتر شد و گفت:_اما قسمت عجله دارد!با تمسخر گفتم:_به قسمت بگویید صبر کند!چه خبر است همه پشت هم،پشت هم،دارد همۀ این مراسم ها لوس می شود. اقلاً سالی میانشان فاصله بیندازید._به من مربوط نیست، تو باید با پدربزرگت و پدرت صحبت کنی. به گمانم او خوابی برای تو دیده._هر کس خواب دیده خیر باشد اما من حالا حالاها خیال ازدواج ندارم. مادر سینی غذا را از روی پایم برداشت و روی میز کنار تخت گذاشت و گفت:_پدربزرگت وقتی کسی را تأیید کند دیگر جای بحث و گفتگو باقی نمی ماند. او بیش از همۀ نوه ها به تو علاقه دارد و باید دانسته باشی که مخصوصاً در مورد تو بی گدار به آب نمی زند.پرسیدم:_این آقای دکتر کیست که تا کنون من او را ندیده ام؟او همکار نزدیک دکتر عنایتی است. دکتر جراح زنان و زایمان است تا چند سال پیش با همسر آمریکایی اش زندگی می کرده اما گویا آن خانم در ایران نتوانسته دوام بیاورد و به کشور خودش برگشته. دکتر عنایتی به پدربزرگت گفته که داماد به هنر علاقمند هم هست و خلاصه او را شایسته دانسته و به پدربزرگت پیشنهاد کرده،او هم با ما در میان گذاشت و به ما گفت که راضی کردن تو را خودش به عهده می گیرد. من مادرت هستم و از همه به تو نزدیکترم،این است که من هم صلاح می بینم لجاجت را کنار بگذاری و قبول کنی تو آقای بیدار و انوشیروان را رد کردی و ما می دانستیم که چرا جواب رد می دهی اما در مورد دکتر پیرنیا دیگر مخالفت بی اساس است. تو شکر خدا صحیح و سلامت هستی و می توانی مسئولیت خانه و زندگی را به عهده بگیری. تنها این نیست من باید...مادر حرفم را قطع کرد و ادامه داد:-می دانم می خواهی چه بگویی بگذار بیاید و از نزدیک او را ببین شاید مهرش به دلت افتاد و پسندیدی ندیده که نمی شود عیب روی دیگران گذاشت.سکوت کردم و به خود گفتم چطور می توانم به آنها بگویم که ایراد از هیچکس جز خودم نیست و من هم دلم می خواهد تا آقای یزدانی ازدواج نکرده به کسی بله نگویم مادر سکوتم را به نشانه موافقت گذاشته و سینی غذا از اتاق خارج شد. 15از بیماری سرماخوردگی در هنگام غروب آفتاب دیگر اثری باقی نمانده بود و همه اذعان می کردند که خستگی عامل استخوان دردم بوده است . مادر و نادیا هر کدام به نوبت مرا به باد پند و نصیحت گرفته بودند. و نادیا بیش از مادر مرا ترغیب به این خواستگاری می کرد انقدر در گوشم نجوا کردند تا به این امر راضی شدم و آنها خوشحال خانه پدربزرگ را ترک کردند. اما به هنگام خواب مادر بزرگ پایین تختم نشست و گفت:-عجله نکن زود تصمیم نگیر هرچقدر که به زمان احتیاج داری فکر کن و بعد تصمیم بگیرد درست است که دکتر از همه لحاظ مورد تایید است اما با شتاب و بدون ندای قلب درست نیست که بله بگویی در درونت کاوش کن و احساس و عقل را با هم در نظر بگیر و بعد تصمیم بگیرد یکی بدون در نظر گرفتن دیگری اشتباه است اما وقتی هر دو باهم باشند تصمیم گیری دست خواهد بود. وقتی مادرت گفت که حاضر شدی خواستکار را ببینی تعجب کردیم هم من و هم پدر بزرگت ما هر دو فکر می کنیم که تصمیم عجولانه تو ناشی از گرفتن انتقام است از ...گفتم: -از خودم-نه از خودت از او که با همه هنرمندی و روشنی بینی اش نتوانسته به علاقه تو پی ببرد.-شاید هم می داند اما برایش مهم نیست چون بر آینه قلبش تصویر لعیا نقش گرفته.-وبه همین خاطر است که تو داری انتقام گیری می کنی و می خواهی به او بفهمانی که خواستگاری بهتر و شایسته تر از تو قدم پیش گذاشته و مرا برد.-همین طور است .مادر بزرگ خندید و گفت:-او را بفریبی با دل خودت چکارخواهی کرد؟ به احساس پاک مردی که می خواهد قدم پیش بگذارد و تو را همسر خود کند چه خواهی گفت؟ هیچ می دانی پایه و اساس زندگی وقتی روی ریا و دروغ بنا شود سست و نااستوار خواهد بود. حالا به این که عقد هم اشکال پیدا می کند کاری نداریم . آریانا تو هرزمان که دیدی به راستی روی آینه دلت هیچ نقشی نیست و پاک پاک است آنوقت بگو تا خواستگار قدم به خانه بگذارد.-من به مادر و نادیا هم همین را گفتم اما به گونه ای دیگر اما آنها اصرار کردند که فقط به آمدن خواستگار رضایت بدهم.مادربزرگ دستم را گرفت و گفت:-آنها از مهری که در قلبت جای گرفته خبر ندارند همانطور که من هم پیش تر نمی دانستم و با قساوت موضوع لعیا را عنوان کردم. اما اگر نظر مرا هم بخواهی می گویم صبر کن ببین کار به کجا می کشد شاید یزدانی به خاطر بیدار دل عقب نشسته و مهر خود را کتمان کرده اگر کمی بیشتر صبر کنی به قول پدربزرگت او اگر علاقه ای به آریانا داشته باشد بعد از شنیدن اسم خواستگار به تکاپو خواهد افتاد و از حاشیه نشینی دست بر می دارد. پدربزرگت به مشدی پیغام داده تا به دکتر عنایتی بگوید که در حال حاضر تو آمادگی ازدواج نداری.-اما این درست نیست که دکتر را در آب نمک نگهداریم و بعد از او استفاده کنیم.-او سالهاست که مجرد زندگی می کند یکی دوهفته به حال او فرقی نمی کند. تو هم در همین زمان خوب فکر کن و بعد جواب بده .وقتی در بستر دراز کشیدم انواع مدیوم ها که از ترکیب روغن بذرک خشخاش یا گرد و باورنی تربانتین بود در خیال به آینه کشیدم تا رنگ شکل گرفته بر آینه رقیق و یاخشک و شکننده شده محو شود اما با همه تلاش نقش روشن تر از پیش مقابل چشمم مجسم شد . خواستم آینه را شکسته و قطعاتش را دور بیندازم اما به جای خرد کردن آینه ان را به آرامی لمس کردم و در حریر خیال پیچیدم و جایی دور از گزند قرار دادم و به خواب رفتم.حق با مادربزرگ بود. زندگی آنقدرها هم بازیچه نبود که بخواهم آسان از کنارش بگذرم و راه بی تفاوتی طی کنم. روز را به امید ظهر و عصر را به امید شب گذراندم و از گذشت روزهای هیچ حاصلی جز انتظار نصیبم نبردم. او مادربزرگ را در خانه اش می دید و اخباری که مادربزرگ می آورد فقط حکایت تکراری مهمانی ها و دوستان هما و هنرجویان بود که چندان مهم نبود . یک هفته ای طی شد بدون آن که او از لاک خود خارج شده باشد و قدمی به سوی خواسته دل برداشته باشد. در تنهایی نقاشی می کردم و همه چیز را به گذشت زمان و دست تقدیر سپرده بودم تا این که مادر بزرگ شبی خبر آورد که آقای بیدار عزم دیار کرده و به زودی راهی می شود. این خبر چرخ کند زمان را در خانه سرعت بخشید و برگی نو در دفتر ورق خود . هرسه دل به رفتن بیدار خوش ساخته بودیم و پدربزرگ گاهی در لفافه از بیرون رفتن رقیب از میدان صحبت می کرد و گاه یزدانی را مردی از خود گذشته و گاهی نیز متذلزل می شمرد. اما در نهایت او هنوز یکی از بهترین هنرجویانش بود و برایش احترامی فوق دیگران قائل بود. دو هفته انتظار به سر رسید و بیدار هنوز جلای نیاوران نکرده بود پدربزرگ از مشدی می گریخت مبادا که او حامل پیغامی باشد. مادربزرگ کسل و افسرده به کلاس می رفت و هنگامی که باز می آمد با کشیدن یک آه از سر خستگی به ما می فهماند که اتفاق تازه ای رخ نداده نمی دانم تحت چه احساسی روزی به مادر بزرگ گفتم: -من هم با شما به کلاس می آیم. مدتی است که تمرین خط نکرده ام و می خواهم شروع کنم.پدر بزرگ گفت:-بهترین کار همین است از خانه نشستن و در خلوت نقاشی کردن بهتر است .می خواستم بروم تا افسار گسیخته احساس را بار دیگر خود به دست بگیرم و نگذارم که انتظار هر لحظه شرنگ اش را به جانم بریزد در روز کلاس لباس پوشیدم و وسایل خط را به جای نقاشی در کیف گذاشتم و به دنبال مادر بزرگ راهی شدم. جای انوشیروان در کنار هاتف و بهادر خالی بود او با ترک کلاس به کار چسبیده و تلاش خود را برای برآوردن نیاز خانه گذاشته بود. با ورودم هنرجویان چون گذشته گرم و صمیمی پذیرایم شدند و من هم به جای انوشیروان نشستم و به کار پرداختم در پایان ساعت کلاس با ورود آقای یزدانی قلبم به تپش افتاد و آشکارا دستم لرزید. اونیز با دیدن من رنگ رخسارش گلگون شد و با شتابی ناخواسته از آمدنم اظهار خوشحالی کرد و با گفتن نمی دانستم تشریف آورده اید و گرنه زودتر خدمت می رسیدم عذرخواهی کرد. مادر بزرگ گفت: -از این به بعد با من خواهد آمد. خسته شد از بس که به تنهایی نشست و نقاشی کرد . نیاورانی صلاح در این دید که یکی از هنرها را فدای دیگری نکند و هم زمان پیش برود.آقای یزدانی تایید کرد و اجازه خواست خواهرش را خبر کند تا دیدارها تازه شود. مادر بزرگ دعو او را برای رفتن به خانه رد کرد و همانجا یعنی کلاس را برای دیدار مناسب دانست . وقتی آقای یزدانی از در کلاس بیرون رفت مادربزرگ پرسید:-رنگش را دیدی که چطور قرمز شد؟ حالا دیگر یقین کردم که او به تو علاقه دارد اما نمی تواند ابراز کند.به صدای خنده من اخم کرد و گفت:-باور نداری باور نکن بالاخره ماه پشت ابر نمی ماند و همه چیز معلوم می شود.دقایق به کندی می گذشتند و انتظار را مشکل می کردند. مادربزرگ بلند شد و به من گفت:-بروپای تخته و شروع کن به نوشتن دوست ندارم که هما فکر کند ما چشم به راهش بودیم.از مادربزرگ این طرز فکر بعید بود اما چون خواسته بود همان کار را کردم و مادربزرگ گفت:-بنویس که صفای خط از صفای دلست.خط را نوشتم و داشتم به کار خود نگاه می کردم که در باز شد و هما و یزدانی با هم وارد شدند. هما اول مادربزرگ را بوسید و پس از آن به سوی من آمد و با گرمی در آغوشم کشید و گفت:-مادر بزرگ و نوه خوب کلاس را برای خود خلوت کرده اند.آقای یزدانی به نوشته روی تخته اشاره کرد و گفت:-نمونه خط آریانا را ببین آنقدر زیبا می نویسد که مرا به حسادت وا می دارد.هما دقیق به تخته چشم دوخت و گفت:-خانواده استاد همگی مایه مباهات هستند.سپس رو به مادر بزرگ کرد و گفت:-خوشا به حالتان ای کاش من نیز ذوق و استعداد این هنر را داشتم اما متاسفانه خطم به قدری بد است که باید به دنبال نسخه ای که نوشته ام بروم.مادر بزرگ گفت:-شکسته نفسی نکنید.آقای یزدانی خندید و گفت:-راست می گوید خانم دکتر گاهی نمی تواند دست خط خودش را بخواند.من تا آن ساعت نمی دانستم که هما پزشک است مادر بزرگ نیز با همین استنباط متحیر و متعجب پرسید:-شما طبابت می کنید؟هما سر فرود آورد و حرف مادر بزرگ را تایید کرد و در همان حال گفت:-به ما افتخار بدهید در خانه از شما پذیرائی کنیم و با نگاهی به پیرامون کلاس ادامه داد:-در اینجا هیچ وسیله پذیرائی نیست.مادر بزرگ گفت:-زحمت نمی دهیم غرض دیدار شما بود که خوشبختانه موفق شدیم و گرنه اجازه بدهید رفع زحمت می کنیم.هما دست مادر بزرگ را گرفت و روی نیمکت نشاند و گفت:-پس اقلا اجازه بدهید کمی از مصاحبتتان بهره مند شویم.آقای یزدانی گفت:-تا شما خانمها با یکدیگر صحبت می کنید من هم فلاسک چای را می آورم اینجا و به اتفاق چای می نوشیم.مادربزرگ دعوتش را پذیرفت و آقای یزدانی با گفتن به من کمک کنید دعوتم کرد که به همراهش بروم مادربزرگ با تکان سر تایید کرد و من به همراه آقای یزدانی راهی شدم قدم که به حیاط گذاشتم گفتم:-یادش به خیر چه روزهای خوبی بودند.منظورم را فهمید و گفت:-زمان مثل برق و باد می گذرد و فقط خاطره است که به جای می ماند.به حاشیه باغچه اشاره کرد و گفت:-شما اینجا بساط داشتید و فروش ما از همگی ما بهتر بود.-شاید دلیلش معلولیتم بود که دل خریداران را نرم می کرد.-چرا نمی گویید زیباییتان .با صدای خنده من چینی بر پیشانی آورد و گفت:-شما دوخواهر هر چه دل در کلاس و بین خلق بود ربوده اید و باز هم حسن تان را انکار می کنید.-در مورد دیانا حق با شماست . اما در مورد خودم جز آقای بیدار دل که به درستی نمی دانم راست است یا دروغ دل دیگری را به سرقت نبرده ام.اینبار او خندید و گفت:-دکتر پیرنیا را فراموش کرده اید.-دکتر را هنوز ملاقات نکرده ام.با گفتن راستی ؟ تردیدش را نشان داد و بعد ادامه داد:-در مدتی که در بیمارستان بودید چطور او را ندیدید؟ یعنی دکتر شما را ندیده خواستگارتان شده است ؟-اولا که بخش من بخش زنان و زایمان نبود و دکتر پیرنیا با بخش اعصاب و روان کار نداشت دوما....-قبول کردم که همینطور بوده است من مرد اندک بین و شکاکی نیستم و چون تا کنون از شما دروغ نشنیده ام باور می کنم . فقط در یک خصوص است که کمی تردید دارم و آن هم در مورد بیدار است .-بپرسید و جواب دریافت کنید.-آیا شما هرگز بیدار را امیدوار نکرده اید؟-نه هرگز هیچگونه صحبتی از آنچه مد نظر شماست میان ما انجام نگرفته .-بیدار چی آیا او هرگز از شما درخواست نکرد که ...-نه هرگز استاد هم حرفی از آن مقوله بر زبان نیاورد چرا که خود استاد خوب می دانست من در شرایط روحی نبودم که بخواهم به اینگونه مسائل حتی فکر کنم.نفس آسوده ای کشید و ضمن ریختن چای در فلاسک گفت:-بیدار روحیه ای بس رمانتیک دارد و پرواز در عالم رویا را بردیدن حقایق ترجیح می دهد . باور کنید خیلی تلاش کردم تا توانستم متقاعدش کنم که زبان و دل شما یکی است و این دو از هم پیروی می کنند . در اوایل حرفهایم را قبول نداشت اما کم کم حقیقت را دریافت و به اصطلاح خود را کنار کشید . شما دانسته یا ندانسته دل نازک او را شکستید در صورتی که به راستی او می توانست خوشبختتان کند.-به طور یقین همینطور می شد که شما می گویید اما یکبار دیگر هم گفتم من لیاقت و شایستگی استاد را ندارم. چون به راستی هیچگونه مهری از استاد در قلبم احساس نمی کنم.فنجانها را درسینی گذاشت و به سوی کلاس به راه افتادیم و او با گفتن دختر سرسختی هستید نمی دانم شماتتم کرد یا آن را ستود. به هنگام داخل شدن به کلاس تبسمی گرم بر لب نشاند و خودش در کلاس را باز کرد و با گفتن وای بر من و آن رنجها که از شما بر من روا خواهد شد .قدم به کلاس گذاشت چهره هر دو خندان بود و از گفتگویی خوشایند خبر می داد هما برای همگی مان چای ریخت و نگاه گرم و مهربانش را به چهره ام دوخت و گفت:-داشتم به خانم نیاورانی می گفتم که چه خوب می شد شما برای ادامه تحصیل راهی ایتالیا می شدید و ما را نیز از تنهایی در می آوردید من و همسرم....آقای یزدانی سخن او را قطع کرد و گفت:-حرفهای وسوسه کننده نزن هما آریانا در همین جا هم موفق است .هما سر فرود آورد و گفت:-می دانم اما تحصیلات آکادمیک می تواند خیلی راهگشای آریانا باشد حالا تو خوشت نمی آید بحث دیگری است .گفتم:-از دعوتتان ممنونم و این دعوت را نگهمیدارم تا روزی که شاید تصمیم گرفتم به طور حرفه ای کار نقاشی را ادامه بدهم اما در حال حاضر به همین مبتدی بودن و مبتدی کارکردن راضی ام .هما ناراضی گفت:-از من به شما نصیحت اجازه ندهید که برادرم شما را در کنج آتلیه اش پیر کند . وقتی تصمیم به آمدن گرفتید او هم به ناچار از شما تبعیت می کند.حرفهای هما ضمن جدی ادا شدن خنده دار بود و من و مادربزرگ را به خنده انداخت و باعث گلگون شدن دوباره صورت آقای یزدانی شد. وقتی پس از نوشیدن چای بلند شدیم تا حرکت کنیم هما همانطور که بدرقه مان میکرد گفت:-به حرفهایم جدی فکر کن و بعد تصمیم بگیر من می توانم خیلی راحت برنامه سفرت را مهیا کنم.تشکر کردم و با مادربزرگ راهی شدیم . در طول راه مادربزرگ ساکت بود و گویی به حرفهایی که از هما شنیده بود می اندیشید و ماندن و رفتن مرا پیش خود ارزیابی می کرد. نمی توانم بگویم که حرفهای هما مرا وسوسه نکرده بود اما این را هم خوب می دانستم که تمکن مالی خانواده اجازه رفتن به من نمی دهد و ندانستن زبان هم مشکل دیگری بود که فکر مرا از رفتن باز می داشت . پدربزرگ را در خانه نیافتیم و هر دو می دانستیم که او به دوره دوستانش رفته و شام را در خانه دوستش خواهد خورد. وقتی هر دو تغییر لباس دادیم و روبروی هم در آشپزخانه نشستیم مادر بزرگ گفت:-پیشنهاد هما اگر عملی می شد خیلی خوب بود و تو در آنجا از حمایت او برخوردار می شدی اما نمی دانم چرا یزدانی مخالف رفتن تو بود . دیدی چگونه خواهرش را از تشویق کردن تو منصرف کرد؟ باید دلیلی وجود داشته باشد وگرنه او آدمی نیست که سدی در راه پیشرفت کسی به وجود آورد.گفتم:-شاید او هم فکر هزینه را کرد و نخواست با وسوسه شدن من تخم حسد در دلم ریشه بگیرد و از این که نمی توانم بروم زجر بکشم.مادربزرگ گفت:-اگر تنها این عاملش باشد باید بداند که من خود به تنهایی می توانم تو را حمایت کنم و به دلسوزی او نیازی نداریم. اما گمان من چیز دیگری است و نمی دانم چرا از برده شدن اسم ایتالیا خوشش نمی آمد. شاید از آنجا خاطره ای ناخوش دارد و نمی خواهد به یاد بیاورد.گفتم:-نمی دانستم که اقای یزدانی ایتالیا بوده است .مادربزگ گفت:-تازه برگشته بود که وارد کلاس شد . حالا که خوب فکر می کنم به یاد می آورم که آن زمان جوانی بود بسیار افسرده و ساکت که کمتر با کسی می جوشید و حتی وقتی صحبت از وسعت کلاس پیش آمد و بعد پدربزرگ بیمار شد این هاتف بود که پیشنهاد پارکینگ را کرد و یزدانی هم قبول کرد هیچکس نمی داند که او در ایتالیا چه می کرده و جرا به وطن برگشته و جرا تاکنون ازدواج نکرده شاید او مجرد نباشد و در آنجا زن و بچه داشته باشد . ای کاش فرصت بیشتری پیدا می کردیم و از طریق هما همه چیز را می فهمیدیم.حرفهای مادربزرگ چنان مرا ترساند که به خود لرزیدم قلبم نهیب می زد که دروغ است اما عقلم می گفت بعید نیست می خواستم از مادربزرگ بپرسم وقتی قلب و عقل با هم به توافق نمی رسند چه باید کرد؟که شنیدم مادر بزرگ گفت:-عقل من می گوید باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد و مصر شده ام تا حقیقت را کشف کنم.به ظاهر خندیدم و گفتم:-مادربزرگ کاراگاه نداشتم که حالا دارم.-من از کنجکاوی در زندگی دیگران هرگز خوشم نیامده است اما تو با دیگران فرق داری و حالا که مهر او را به دل گرفته ای باید بدانی که او به راستی کیست و چه گذشته ای داشته است شناخت این چند سال گذشته کافی نیست .-شاید اگر از خودش بپرسید به شما حقیقت را بگوید چون تا به حال مرد دروغگویی نبوده است .مادربزرگ با گفت مردها هیچ وقت در مورد عشق هایشان راست نمی گویند. باردیگر این فکر آزار دهنده را که او قبلا زنی را دوست می داشته در من بیدار کرد و از خود پرسیدم اگر حقیقت داشته باشد چه باید بکنم؟ به فکر راه حل برآمدم و متاسفانه آن را نیافتم مادربزرگ که مرا در فکر دید گفت:-دو راه درپیش داریم یکی این که حقیقت را از زیر زبان هما بیرون بکشیم و دوم این که پدربزرگ با خود یزدانی صحبت کند و از او بخواهد که گذشته اش را بدون هیچ پرده پوشی برای او تعریف کند.گفتم:-اگر آقای یزدانی بپرسد چرا به دنبال گذشته من هستید چه جوابی داریم که به او بدهیم؟ او که هنوز درخواستی مطرح نکرده !مادربزرگ گفت:-نکرده اما بدانیم و بعد آگاهانه تصمیم بگیریم که بهتر است . -اما من فکر می کنم که اگر صبر کنیم بهتر است چون اگر خواستگاری نکند گذشته او برای ما مهم نخواهد بود و اگر سخنی در این مورد گفته شد آنوقت بهانه ای خواهیم داشت تا از گذشته او اطلاعاتی داشته باشیم. در این میان اگر هما خودش هم اشاره ای بکند که ما به مقصودمان نزدیک تر شده ایم.-اما هما از یزدانی جدا نمی شود وگرنه خیال داشتم تا از ایران نرفته دعوتش بکنم یک شب بیاید اینجا.-فکر خوبی است شاید مثل امروز موجبی پیش آمد و شما دونفر تنها شدید.مادربزرگ پرسید:-آیاهما اتاق عقد را دید؟فکر کردم و گفتم:-گمان نکنم چون با او در سالن روبرو شدم.مادربزرگ گفت:-خب این هم حل شد . وقتی آمدند من هما را به بهانه دیدن کارهای تو به اتاق سفید می برم و به پدربزرگ هم سفارش می کنم سریزدانی را گرم کند تا دنبال ما راهی نشود به نظرم هما زنی راستگو و ساده آمد و اگر نظرم درست باشد خیلی زود حقیقت را پیدا می کنیم و می فهمم که آقا آن طرف مرز چگونه آدمی بوده است .از لحن مادربزرگ و نگاهش که به این می مانست تا دستگیری قاتل یا مجرم بیش از یک قدم فاصله ندارد چنان شگفت زده شده بودم که بی اختیار صورتش را بوسیدم و گفتم:-مامان بزرگ نمی دانید چه چهره پرهیبتی پیدا کرده اید.از جایش بلند شد و گفت:-وقتی مسئله خوشبختی تو در میان باشد از این وحشتناکتر هم خواهد شد تو آریانای منی و هیچکس نمی تواند با سعادت تو بازی کند . باور کن اگر مثل دخترهای بی بند و بار امروزی بودی که هیچ حیا و شرمی در وجودشان پیدا نمی شود من بی تفاوت کنار می نشستم و تنها نگاه می کردم اما خوشبختانه تو مثل آنها نیستی به همین خاطر است که برایت نگرانم و می ترسم خدای ناکرده یزدانی آدم سربراهی نباشد همین فردا صبح تلفن می کنم و برای شام دعوتشان می کنم اصلا چرا تا صبح صبر کنیم همین امشب تماس می گیرم.-اما مادربزرگ آخر این همه عجله برای چیست ؟ لطفا کمی دست نگهدارید بد نیست نظر پدربزرگ را هم بدانیم.مادربزرگ که نزدیک تلفن رسیده بود دقایقی درنگ کرد و گفت:-من می دانم که پدربزرگ مخالفت نخواهد کرد بگذار من کارم را انجام بدهم.و با این حرف گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت. برای اولین بار از کاری که مادربزرگ قصد انجامش را داشت خوشم نیامد. فکر او را توطئه ای دیدم و ناراضی او را ترک کردم صدای گفتگو که به گوشم رسید پایم از حرکت سست شد و به گوش ایستادم مادربزرگ داشت از پذیرائی چای تشکر می کرد در دل خدا خدا کردم که موضوع مهمانی را مطرح نکند که بدبختانه صدایش را شنیدم که گفت:-تماس گرفتم تا برای فردا شب جایی قول ندهید و تشریف بیاورید شام در خدمتتان باشیم نیاورانی سوالاتی در مورد کالج دارد که اگر لطف کنید و مارا راهنمایی کنید ممنون می شویم.وقتی مادربزرگ گوشی را گذاشت صورتش از فتحی بزرگ می درخشید و با گفتن هما خیلی از دعوتمان خوشش آمد خیال مرا آسوده کرد پدربزرگ وقتی به خانه برگشت که من و مادربزرگ خود را برای خواب آماده می کردیم . من با گفتن شب به خیر به اتاقم وارد شدم و آن دو را با یکدیگر تنها گذاشتم می دانستم که مادربزرگ اتفاقات بعدازظهر را بی کم و کاست برای پدربزرگ تعریف خواهد کرد به بستر رفتم و به خود گفتم صبح سر میز صبحانه حرفهای تازه ای برای شنیدن وجود خواهد داشت تا نیمه های شب حتی به وقتی که تمام چراغهای خانه خاموش شدند بیدار نشسته بودم و خواب به چشمانم نمی آمد. گذشته آقای یزدانی از سیاهی شب به مراتب سیاه تر به نظرم می آمد و در پشت سیاهی چهره معصوم زنی در حالی که دست کودکی را به دست داشت دیده می شد که نگاهم می کردند و با رمز نگاه التماس آمیزشان از من می خواستند که همسر و پدر را به آنها بازگردانم و از تصرف او دست بردارم.باد در بیرون زوزه می کشید و به گمانم رسید که صدای فریاد اعتراض آمیز آن زن شنیده می شود. این توهم آنقدر به حقیقت نزدیک بود که هراسان از جا بلند شدم و چراغ اتاق را روشن کردم هیچکس نبود جز صدای باد که در شاخ و برگهای درختان پیچیده و صدای فریاد و ناله را ساز کرده بود همه جا ساکت و خاموش بود برای آن که وجدان را از بار سنگین گنازه آزاد کرده باشم با خدای خود پیمان بستم که اگر گمان های مادربزرگ صحت داشته باشد چشم بر محبت خود نسبت به یزدانی ببندم و او را رها کنم. شاید که به سوی همسرش بازگردد.صبح با روحیه ای خسته پشت میز صبحانه نشستم و برخلاف من ان دو بشاش و شاداب بودند پدربزرگ از اخبار سیاسی که در جمع دوستانش شنیده بود صحبت به میان آورد و از اشاعه مواد مخدر توسط افراد نزدیک به اعلیحضرت سخن گفت که به هنگام صحبت صدایش را پایین آورده بود شاید که دیوار درز داشته باشد و باد صدایش را به خارج از خانه برساند . مادر بزرگ خونسرد گفت:-همه از این موضوع اطلاع دارند و خبر تازه ای نیست .پدربزرگ گفت:-چیزهای مهمتری هم هست که جایز نیست شما بدانید اما روی هم رفته اوضاع کمی بودار است .مادربزرگ گفت: -امشب که من مهمان دارم به جای کمک کردن توی دلمان را خالی می کنی . هرچه پیش آید اوضاع از این که حالا هست خراب تر نمی شود من و تو از این نابسامانیها زیاد دیده ایم و گرگ باران خورده هستیم.پدربزرگ گفت: -اما این بار به کلی اوضاع فرق می کند این بار فقط صحبت از تغییر کابینه نیست خود حکومت است ؟مادربزرگ ناباور از جایش بلند شد و با گفتن پشت حکومت قرص است حرفهای پدربزرگ را جدی نگرفت و به کارهای خود مشغول شد . اما چهر پدربزرگ دیگر بشاشیت ساعت پیش را نداشت و هنگامی که مادربزرگ را خونسرد سرگرم کار دید گفت :-اگر خیال داری آریانا را روانه کنی باید بجنبی وگرنه خیلی دیر می شود.مادر بزرگ به تمسخر گفت :-از کی تا حالا دختران را برای جنگ برده اند که این بار دومش باشد.پدربزرگ کلافه از استدلال مادربزرگ گفت:-چرا ملتفت نیستی منظورم فرودگاه است هر تغییر و دگرگونی در هر کشوری بخواهد به وجود بیاید اول نقاط حساس را تصرف می کنند و فرودگاه هم یکی از آنهاست .مادربزرگ این بار قاطع گفت:-اگر قرار است جنگی صورت بگیرد همان بهتر که همه در کنار هم باشیم.قلب من از حرفهای پدربزرگ به طپش درآمده بود و گویی صدای توپ و تانک را از پشت در باغ می شنیدم . دلم می خواست درخانه خودمان و در کنار دیگر اعضای خوانواده زندگی می کردم از خودم پرسیدم اگر به راستی جنگ داخلی دربگیرد من چگونه می توانم از این دو آدم مسن نگهداری و مواظبت کنم؟ ترسم را با گفتن خوب است همه به خانه ما برویم نشان دادم . مادربزرگ با صدای بلند خندید و رو به پدربزرگ گفت:-خیالت راحت شد دیدی چطور با روحیه نوه ات بازی کردی؟پدربزرگ آه کشید و گفت:-نوه ام باید روحیه اش را برای رویارویی با مشکلات آماده نگهدارد و نترسد. آریانا خودش یک مرد است و به این راحتی ها از چیزی نمی ترسد. خواستم بگویم پدربزرگ اشتباه می کنید و من هنوز چیزی نشده ترسیده ام اما راستش خجالت کشیدم و لب فرو بستم. مادر بزرگ همیشه زن کدبانو و با سلیقه ای بود اما حساسیتی که آن روز از خود نشان می داد هم جالب و هم خنده دار بود و هرچه ساعت به آمدن مهمانها نزدیکتر می شد مادربزرگ وسواس بیشتری به خرج می داد. وقتی بالاخره انتظار به سر آمد و مهمانها از در وارد شدند قلب من نیز از جا کنده شد و آشکارا بدنم لرزید. می ترسیدم این مهمانی ساده به بازجویی از آنها منجر شود و آنها با خاطره ای ناخوش باغ را ترک کنند . پدربزرگ مسلط و خونسرد از مهمانها استقبال کرد و به دنبال او مادربزرگ من آخرین نفری بودم که توانستم احساس خود را مهار و به آنها خوشامد بگویم.آقای یزدانی چون پدربزرگ خونسرد بود و گویی آمده بود تا بیشتر شنونده باشد تا گوینده پدربزرگ بعد از تعارفات معموله صحبت را به شایعاتی کشاند که شنیده بود و آقای یزدانی با گفتن من هم شنیده ام اخبار دست اول پدربزرگ را خبری شنیده و در رده دست دوم قرار داد اما هما با اشتیاق از بیشتر شنیدن و بیشتر دانستن پدربزرگ را مجبور ساخت تا اطلاعات خود را به او بدهد و پس از شنیدن رو به برادر کرد و گفت:- با این اوضاع که در حال شکل گیری است باز هم به آمدن رضایت نمی دهی ؟ آقای یزدانی گفت:شما هم مترصد شنیدن یک خبر غیر عادی هستید و زود به نفع خودتان نتیجه گیری میکنید.هما رو به مادربزرگ گفت:باور کنید از ساعتی که وارد شده ام مدام زمزمه کرده ام که با من راهی شود اما قبول نمیکند .اگر نادر با ما باشد من دیگر غمی نخواهم داشت.مادربزرگ از این سخن سود جست و پرسید:چرا گذاشتید اقای بزدانی برگردد که اینک میخواهید با اصرار برشان گردانید؟هما برای دادن پاسخ لحظه ای تامل کرد و به چهره برادر نگاه کرد و با کشیدن آهی کوتاه گفت:اشتباه کردم!این پاسخی نبود که مادربزرگ انتظار شنیدنش را داشت و نگاهش را بی اختیار به پدربزرگ دوخت پدربزرگ گفت:آدم اگر در ناف اروپا هم زندگی کند هوای وطن بوی دیگری میدهد.و با این حرف کار آقای یزدانی را بر آمدن و نماندن تایید کرد.مادربزرگ که دید نمیتواند به امید پدربزرگ باشد خودش با زیرکی صحبت را به مجلس جشن دیانا کشاند و بعد با پرسیدن شما اتاق عقد عروس را دیده اید؟منتظر جواب نشست هما گفت:نادر از این اتاق بسیار تعریف کرد اما متاسفانه به علت کثرت مهمانان فقط توانستم در هنگام اجرای مراسم عقد از بیرون شاهد زیبایی آن باشم دیوارها بسیار زیبا بودند.مادربزرگ اینبار به من نگاه کرد و با رمز نگاه یادآوری کرد که اشتباه فکر کرده بودیم اما مایوس نشد و گفت:دو سه تن از مهمانان گول میوه ای که زیر درخت کشیده شده است را خورده بودند و به گمان اینکه حقیقی است و یک وقت زیر پا له نشود خم شده و خواسته بودند آنها را بردارند.هما خندید و گفت:اتفاق جالبی بود این نشانه آن است که اریانا به راستی نقاش چیره دستی است.به گفتن شما لطف داری بسنده کردم و میدان را برای مادربزرگ خالی کردم.نگاه اقای یزدانی به ساعت خیره شد و دلم فرو ریخت.بلند شدم تا شام را کشیده و مهمانان را فرا بخوانم.به هنگام کشیدن غذا کاملا مایوس بودم و میدانستم که این مهمانی بدون هیچ حرف و سخنی به پایان خواهد رسید.اینگونه تمام شدن بهتر از آن بود که مادربزرگ مجدد بخواهد از آن دو بازجویی کند.صدای گفتگوی زمزمه مانند آنها می آمد اما در دو نوبتی که گوش ایستادم اسمهای بهادر و هاتف را شنیدم و دانستم که بعد گفتگوها مسیر دیگری را در پیش گرفته اون جو کسل کننده و اندوهبار شده بود و دوست داشتم هر چه سریعتر تمام شود.وقتی قدم به سالن گذاشتم تا آنها را برای میز شام دعوت کنم دو مرد با یکدیگر آرام صحبت میکردند و مادربزرگ و هما نیز با یکدیگر نجوا میکردند.لحظه ای دچار تردید شدم که ایا آنها را دعوت کنم یا اینکه بگذارم گفتگوهایشان تمام شود که چشم پدربزرگ به من افتاد و پرسید:چیه اریانا شام حاضر است؟گفتم:بله لطفا بفرمایید.پدربزرگ چرخش را اندکی حرکت داد و به مهمانان با گفتن بفرمایید تا یخ نکرده تعارف نمود.دعوتم گویی بی موقع بود چرا که بار دیگر نگاه ناراضی مادربزرگ به چهره ام نشست و فهمیدم کار را خراب کرده ام در سر میز شام هما تعارفات معموله را انجام داد و بعد همگی مشغول خوردن شدند.اشتهایم را نگاه مادربزرگ از بین رفته بود و احساس سیری میکردم اما از ترس آنکه مبادا سوژه گفتگو شوم بی اشتها شروع به خوردن کردم.بعد از شام به وقت دسر آقای یزدانی رو به پدربزرگ کرد و گفت:اگر اجازه بدهید من و آریانا بعدا دسرهایمان را بخوریم!پدربزرگ گفت:ایرادی ندارد.آنگاه رو به من کرد و گفت:آریانا اقای یزدانی میخواهند کمی در خصوص خودشان با تو گفتگو کنند و حرفهایی دارند که مایلند تو شخصا بشنوی منهم موافقت کرده ام تا ما دسرهایمان را میخوریم بروید به سالن و انجا با هم حرف بزنید.میتوانم بگویم که از حرف پدربزرگ انچنان شوکه شده بودم که یارای بلند شدن و قدم برداشتن نداشتم.وقتی آقای یزدانی از جایش بلند شد و نزدیک در آشپزخانه به مادر گفت:با اجازه شما.من هنوز نشسته بودم وداشتم فکر میکردم که چگونه بلند شوم.لبخند رضایت مادربزرگ گویی قوایی تازه به وجودم داد و توانستم از جا بلند شده و از در خارج شوم.وقتی هر دو در جایی که قبلا اقای یزدانی و پدربزرگ نشسته بودند نشستیم بی اختیار نفس بلندی کشیدم.گویی راهی دور و دراز را طی کرده باشم.آقای یزدانی دیگر مرد خونسرد دقایق پیش نبود.او هم لحظاتی سکوت کرد به گمانم رسید که نمیداند باید از کجا صحبت را آغاز کند اما به هر ترتیب بود با برداشتن پرتقالی و بازی کردن با آن روی سخن خود را به من کرد و گفت:هیچوقت فکر نمیکردم که اینقدر برایم مشکل باشد ما همیشه با هم راحت گفتگو کرده و میتوانم بگویم که به سلایق یکدیگر تا حدود زیادی آشنایی داریم اما در این لحظه فکر میکنم که بار اولی است که دارم با شما حرف میزنم شاید دلیل سخت بودنش هم این باشد که هرگز پیش نیامده که بخواهم از خودم حرف بزنم و به احساسی که نسبت به شما دارم اشاره ای کرده باشم جز اینکه شما برایم همیشه ساینا فرشته راستی بوده و هستید و انشالله در آینده هم خواهید بود.من به احساسی که دیگران نسبت به شما داشتند واقفم و حتی میزان علاقه آنها را میتوانم درجه بندی کنم اما از درجه بندی علاقه خودم نسبت به شخص شما عاجزم و اگر بگویم که نهایتی برای آن قائل نیستم شاید فکر کنید که دارم غلو میکنم اما این حقیقتی است که صادقانه ابراز میکنم من شما را یک دختر کامل میبینم و برای خودم باعث افتخار است که میبینم مهر دختری چون شما در قلبم ریشه گرفته و پندارم به تجسم با شما پیوند بستن و با شما زیستن نقش گرفته و از شما می خواهم اگر مرا مردی نزدیک به عواطف و احساسات خودتان تصور می کنید با قبول درخواستم به پندار رویایی ام رنگ حقیقت بزنیدو بامن همسفر شوید.سکوت او نشانگر آن بود که به انتظار پاسخ من نشسته و به ناچار با صدایی که گویی از ته چاه بیرون می آمد گفتم:ـ آیا به من قول می دهید که همیشه وفادار باقی بمانید و تصور دیگری به جای من ننشانید؟ـ قول می دهم و برایتان قسم می خورم.لبم که به لبخند رضایت متبسم شد خوشحالش کرد و گفت:ـ آیا نقش های شکل گرفته بر آینه قلبتان آنقدر کمرنگ هست که بتوانید آنها را کاملاً محو و تنها یک تصویر بر آن بنشانید؟با همان صدا گفتم:ـ از اول هم تنها یک نقش کمرنگ شک گرفته بود که هم اینک با قلم موی نامرئی شما پر رنگ شد.از خوشحالی دچار احساس شد و برای آن که حال دگرگونش را من نبینم سر بلند کرد و به لوستر نگریست و گفت:ـ قول بدهید که هرگز در مورد گذشته من سوأل نکنید. همانطور که من هم به گذشته شما کاری نخواهم داشت. برای هردو ما زندگی از همین که با یکدیگر پیمان بستیم شروع خواهد شد. قول می دهید؟گفتم:ـ من به کلام شما و به قول شما امید خواهم بست و به پیمان خود وفادار باقی خواهم ماند.از جا بلند شد و گفت:ـ خدا را شاهد می گیرم که تما تلاش خود را برای خوشبخت و سعادتمند کردن شما بکار گیرم و از او می خواهم که یاری ام کند تا کوچکترین غباری بر آینه پاک روحتان ننشانم.وقتی به اتفاق در آشپزخانه را گشودیم همه ی نگاهها را متوجه خود دیدیم. آقای یزدانی در حالی که می خندید پرسید:ـ به ما تبریک نمیگویید؟صدای کف زدن همه و هورا گفتن هما فضا را پر کرد و سپس هر کدام به نوبت مارا بوسیدند و تبریک گفتند. نگاههای یزدانی دیگر سرد و بیروح نبود و هزاران شعاع مهر از آن متصاعد بود. به گمانم رسید که آشپزخانه نورانی شده است و صدای آهنگ دلنیشینی از آن دورها به گوش می رسد و رو حم را به پرواز در می آورد. صحبتها دیگر سرد و مأیوس کننده نبود و آنچه بیشتر شنیده می شد جمله ی هر چه شما بفرمایید همان می شود، بود که یزدانی در پاسخ خواسته ی پدر بزرگ بر زبان می آورد. خوشبختانه هیچکس مرا از پرواز در آسمان و جولان دادن در میان ستاره ها باز نداشت. گرمای وجودم آنقدر زیاد بود که وقتی برای بدرقه مهمانان تا مقابل در باغ رفتم هیچ سرمایی احساس نکردم. در مقابل در باغ وقتی آقای یزدانی دستم را در میان دستش به نشانه خداحافظی گرفت، نگاه مهربانش را در دیده ام دوخت و گفت:ـ صبح می بینمت و تا آن وقت لحظه شماری می کنم.و به جای کلام خداحافظ، به امید دیدار گفت و با هما رفتند. رد پشت در باغ دقایقی ایستادم تا از خود بپرسم آیا خوابم یا این که به راستی آنچه اتفاق افتاده حقیقی بود و در عالم واقع رخ داده. گونه هایم را حتی نسیم سرد شبانگاهی خنک نکرده بود و میل به قدم زدن در زیر نور مهتاب مرا واداشت تا به جای بازگشتن به داخل ساختمان راه آخر باغ را در پیش بگیرم و با خود خلوت کنم. نگاه مهر آمیز ا چنان در نظرم بود که فرشته مهر دست بر زیر چانه زده و دارد با تبسمی شیرین مرا می نگرد و به من می گوید آریانا این هدیه ی من است، آن را بپذیر و چون جان شیرین حفظ اش کن. آریانا مبادا چشم حاقدان و حاسدان بر این گوهر افتد که تیرگی آه هایشان رنگ گوهر تابناک را کدر و تیره و مات خواهد کرد. در گرانبهایت را در صندوقچه قلبت جای بده و بر آن قفل های بسیار بند که از دستبرد طرّاران در امان باشد. آریانا وجودت را وقف ولینعمت زمینی ات کن و جام شراب نیکبختی را بنوش و سعادت را باور کن.***************************16آریانا! در وجودت آنقدر حسن و ملاحت وجود دارد که زبانم قاصر از بیان آن قاصر است. با تو بودن و در کنار تو زیستن به مثابه زندگی در بهشت است که همیشه بهار در آن جاویدان است و رنگ خزان و زمستان نمی بیند. صدای تو زمزمه خوش آهنگی است که لای لای فرشتگان را می ماند و نغمه ای است که غنچه های شاخسار بر ترنمش نیازمندند تابتوانند گلبرگهای خود را شکوفا کنند. تو سایتا زیبایی چهره را به زیبایی درون پیوند زده و اهریمن را مقهور خویش ساخته ای . من آن روز در مکتب وقتی برای اولین بار با تو روبرو شدم به خود لرزیدم و در باورم نبود که نقش رویایی پندارم را زنده در مقابل خود ببینم و آن روز با مرکب زندگی به جای سیاه مشق، سبز مشق نوشتم و آن را روبروی بستم به دیوار نصب کردم تا فراموش نکنم که چهره ی پری رنگ پریده ای که دیدم همان است که هر صبج با گلبرگ گل، گونه آتشین می کند و از حیا آتشی بر می افروزد که حرارتش جانم را به آتش می کشد. آریانا! آن زمان که سردی زمستان قوای جسمانی وجودت را ستمگرانه به غارت برد باز به خود گفتم که هرگز زمستان در برابر بهار نتوانسته مقاومت کند و به زانو در خواهد آمد.این گل زیبا بالاخره سر از بوته ی خار بیرون آورده و به عطر افشانی مشغول می شود. آریانا! من همان پرنده ی مهاجر هستم که به عشق یافتن جفت خود بازگشته ام و چون تو را یافته ام می خواهم آشیانی برایت بسازم که باد بیدادگر و نفس سرد زمستان آن را ویران نکند. تو بانوی سبز پوش زندگی ام هستی ، با تو شادی و مسرت جانم کامل است و تمام غمهای آشکار و پنهانم با پای گذاشتن تو به این آشیانه دست از گریبانم برداشته و مرا آسوده می گذارند. شگفتا که هرگز قدرت عشق را اینسان ندیده بودم که بتواند به آنی رنگ گیتی را تغییر دد. ای سایتا، بانوی راهبر دستم را بگیر و مرا از دهلیزهای سیاه و تاریک به سلامت به سوی نور و روشنایی هدایت کن. جای که تو مقام داری مینویی است که پر از موسیقی و زیبایی.ما به جای نقش مجازی عشق بر بوم عشق راستین را نقاشی خواهیم کرد و به گوش راهیان این وادی سرود همدلی و همزبانی خواهیم خواند و به اتفاق این پرده سیاه را که مرگ برای مقهور کردن ما آویخته است پایین خواهیم کشید و به او نشان خواهیم داد قلبهایی که با حرارت عشق گرم و سوزانند، به سرکشی طوفانش خاموش نخواهند شد.*****************حضور یزدانی در خانه ی پدر بزرگ از صورت استادی خارج شده و به صورت عضوی نزدیک به خانواده پذیرفته شده بود. پدر بزرگ او را نادر جان خطاب می کرد و مادر بزرگ معمولاً پسرم خطابش می کرد و او شادمان از این نزدیکی به ساعات ملاقاتش افزوده بود و در کنار تعلیم نقاشی به برنامه هایی که در آینده می بایست دنبال کنیم می پرداخت و روزهایی روشن و تابناک برای هردویمان پایه ریزی می کرد و مرا غرق در شادی و نیکبختی می کرد. مادر بزرگ و پدر بزرگ هر دو برای این خواستگار مخصوص با هم راهی خانه پدر شدند تا قرار ملاقاتی دیگر را بگذارند. می دانستم که پدر روی سخن پدر ومادر خود هرگز سخنی مخالف نخواهد گفت و به آنچه آنها بگویند به آسانی رضایت خواهد داد.خاطر من آسوده بود اما یزدانی متفکر و خاموش بود و دل نگران به نظر می رسید. حرفهای امیدوار کننده من هم نتوانستند از بار نگرانی او بکاهد و گاه آههای سوزناکی که می کشید مرا هم به تردید و دو دلی می انداخت و امیدواری ام را زایل می کرد و گمان می بردم که پدر لب به مخالفت باز خواهد کرد و سه ازدواج در یک سال را رد خواهد کرد. اما بعد با اندیشه ی این که مسئوولیت من به عهده پدربزرگ و مادر بزرگ است و آنها نگران مخارج من نخواهند بود خود را امیدوار می کردم. به یزدانی گفتم: -نگرانی هر دوی ما بیهوده است و خواهی دید وقتی انها برگردند به ترس ما خواهند خندید.به زور به رویم لبخند زد و پرسید:-اگر مخالفت کردند حاضری بر خلاف رای انها باز هم با من پیمان ببندی؟با قاطعیت گفتم:-چون می دانم مخالت نخواهند کرد قول می دهم.سر تکان داد و گفت:-نه اینطوری خیالم اسوده نمی شود. باید بگویی در برابر مخالفت انها ایستادگی می کنی و مرا انتخاب می کنی؟گفتم:-چرا فکر می کنی که انها مخالفت خواهند کرد؟ این ترس و اضطراب از کجا سرچشمه گرفته؟ شما که خانواده ی مرا خوب می شناسید مگر انها در مورد انوشیروان و یا ملاحت کاری کردند که موجب...حرفم را قطع کرد و زمزمه کرد:-ای کاش من مثل انوشیروان بودم.به تمسخر گفتم:-انوقت من حاضر به قبول درخواستت نبودم.ناباورانه نگاهش را به دیده ام دوخت و پرسید:راست می گویی؟به ناچار گفتم:-مگر این کار را نکردم؟ خانواده ام بر خلاف شما مرا به خوبیمی شناسند و می دانند که من وقتی تصمیم به کاری بگیرم انجامش خواهم داد. اما شما با همه اقرار هایی که شنیده اید هنوز هم تردید دارید و گفته هایم را باور ندارید.چند بار سر تکان داد و گفت:-باور دارم اما در دلم شوری بر پا شده که خیالم را پریشان کرده باور کن من انقدر که به فکر تو و سعادتمند کردن تو هستم به خودم فکر نمی کنم ای کاش می توانستم این را ثابت کنم اما چیزهایی هست که مافوق تصور ما است و از اختیارم بیرون است و همان مرا می ترساند و از خود می پرسم ایا این درست بود که تو را با خود همسفر کردم؟تویی را که سراپا خوبی هستی و جز به اسایش و راحتی دیگران به چیز دیگری فکر نمی کنی. اریانا اگر تو روزی نگاهت را از من بگیری و دستت را از دستم بیرون بیاوری و مرا در این پهن دشت زندگی تنهایم بگذاری باید بدانی که مرا دانسته و به عمد به سوی مرگ سوق داده ای. من عاشقت هستم اما ان را از تو گدایی نمی کنم. اگر روزی بفهمم که به علاقه من به دید استهزا نگاه می کنی می روم و دیگر هرگز با تو روبرو نمی شوم.از خنده بلند من براشفت و در سالن شروع بع قدم زدن کرد و در مقابل ساعت دیواری ایستاد و به صدای اونگ گوش سپرد و بعد از دقایقی زمزمه کرد:اریانا عشق به انسان جرات و شهامت می بخشد و انجام خیلی از کارهای غیر ممکن را ممکن می سازد و بسیار اسرار پنهان را کشف می کند. بیخبری و یک وقت به خودت می ایی و می بینی چون ادم برهنه ای شده ای که هیچ لباسی بر تن نداری دیگران بر تو خرده می گیرند و گاه بر تو مي خندند اما چون عاشقي بر تو عجبي نيست. آدم عاشق فقط به مهر يار دلخوش است و جز او نه مي بيند و نه مي شنود.گفتم:ــ پس ديگر ترس براي چيست؟به طرفم چرخيد و گفت:ــ تو از احساس خودت خبر داري اما از احساس معشوق بي خبري.ترس همين است!ــ مي شود با كمي اعتماد ترس را از بين برد و به جايش اميدواري را نشاند. به او هم مجال اثبات بدهيد و بعد به قضاوت و داوري بنشينيد.بدون پاسخ در سالن را باز كرد و بيرون رفت. از پشت شيشه به رفتنش نگاه كردم و از خود پرسيدم:ــ او را چه مي شود. اي كاش مي فهميدم در سرش چه مي گذرد و به ترس واقعي اش واقف مي شدم. گمان داشتم كه باغ را ترك كرده و رفته چون صداي بر هم خوردن در باغ را شنيدم. تصميم گرفتم غذا آماده كنم و خانه را براي بازآمدن مادر بزرگ و پدر بزرگ مهيا كنم. در آشپزخانه به فراهم كردن غذا مشغول بودم كه تلفن به صدا درآمد. شتابان گوشي را برداشتم و صداي هما را شناختم كه به گرمي جوياي حالم شد و بعد پرسيد:ــ نادر آنجاست؟خواستم بگويم كه برگشته منزل اما در همان زمان نگاهم به شيشه سالن افتاد و نادر را ديدم كه ايستاده بود و به درون نگاه مي كرد. با اشاره دست به او فهماندم كه تلفن با او كار دارد و به هما گفتم بله اينجا هستند و گوشي را به نادر كه با شتاب خود را به تلفن رسانده بود دادم و متعجب از برخورد او كنار بخاري نشستم.نادر چنان خود را به تلفن رسانده بود كه نشان مي داد منتظر تماس مهمي بوده است. صدايش كمي هيجان زده بود و با پرسيدن هما چه خبر؟كنجكاوانه به مكالمه گوش داد و سپس با كشيدن اهي محزون پرسيد:ــ يعني هيچ راهي نيست؟گويا جواب مايوس كننده شنيده بود كه ادامه داد:ــ باشد، حالا كه چاره اي نيست صبر مي كنم.پس از مكالمه او لحظاتي بهت زده نگاهم كرد. نگاهش به من بود اما مشخص بود كه افكارش در جاي ديگري سير مي كند. براي آنكه او را به خود بازگردانم پرسيدم:ــ چاي ميل داريد؟صدايم او را به خود آورد و با گفتن ممنون مي شوم، مرا راهي آشپزخانه كرد و دقايقي بعد خود نيز به آشپزخانه آمد و روي صندلي نشست و پرسيد:ــ نگفتند چه ساعتي برميگردند؟چاي را مقابلش گذاشتم و گفتم:ــ دير نكرده اند. معمولا ملاقات هاي يكي دو ساعته آنها به نصف روز ختم مي شود و آنها تا همگي را نبينند به باغ برنمي گردند.در ضمن صحبت به ادامه كار پرداختم و غذا را آماده كردم. او در سكوت به كارم نظارت داشت و هنگامي كه ديد دارم براي خود چاي مي ريزم گفت:ــ نمي خواهيد تماس بگيريد و زودتر خيالمان را راحت كنيد!رو برويش نشستم و گفتم:ــ اين كار را نمي كنم چون مي دانم پاسخ آنها چيست!خشم گذرايي بر صورتش نشست و خيلي زود بر خود مسلط شد و با آوردن لبخندي بر لب گفت:ــ خونسري شما شگفت انگيز است.خواستم باز هم جملاتي اميدوار كننده بر زبان بياورم كه صداي زنگ خانه بلند شد و پس از آن صداي باز و بسته شدن در باغ به گوش رسيد.رنگ يزداني آشكارا پريد و نگاهش به صورتم ماسيد ، بي اختيار ترس او بر من هم چيره شد و هر دو بدون حركت به در آشپزخانه چشم دوختيم.وقتي در سالن باز شد صداي پدربزرگ آمد كه گفت:ــ به گمانم كسي خانه نيست.به سختي توانستم دهان باز كنم و بگويم:ــ پدر بزرگ ما اينجائيم.مادر بزرگ اول وارد شد و با ديدن صورت هر دوي ما نگران شد و پرسيد:ــ اتفاقي رخ داده؟سر تكان دادم به نشانه ي نه و پدر بزرگ با خنده چرخ را به درون آشپزخانه هل داد و گفت:ــ من مي دانم كه اين دو در چه حالي هستند اما من مي خواهم قصاوت كنم و تا يك فنجان چاي ننوشم اخبار را نگويم.مادر بزرگ خيالش آسوده شد و با گفتن اما من مثل شما نيستم، رو به يزداني كرد و گفت:ــ امشب همه جمع مي شوند و شما و هما خانم هم تشريف بياوريد در خدمتتان باشيم.صداي نفس بلند يزداني كه از سر آسودگي كشيده شد همه ي مارا به خنده انداخت.من روحيه ي گذشته ي خود را به دست آوردم و براي ريختن چاي و پذيرايي از آنها بلند شدم.وقتي مادر بزرگ براي تعويض لباس به اتاقش رفت همراه او راهي شدم تا در جريان ملاقات قرار بگيرم. مادر بزرگ كه مي دانست براي چي او را تعقيب مي كنم ضمن تغيير لباس با صدايي كه از اتاق خارج نشود گفت:ــ علي، دكتر پيرنيا را بر يزداني ترجيح مي داد و بيشتر به او رغبت نشان مي داد اما من و پدر بزرگت جانب يزداني را گرفتيم و بالاخره متقاعدش كرديم كه يزداني بيشتر با روحيه ي تو سازگار است. اما بنده خدا مادرت هيچ اظهار عقيده اي نكرد و مشخص بود كه انتخاب را به خود تو واگذار كرده است.ــ بقيه هم آنجا بودند؟مادر بزرگ به نشانه ي نه سر تكان داد و گفت:ــ فقط علي و ليلي بودند. بچه ها مدرسه بودند و ناديا هم خانه خودشان بود.ــ مادر بزرگ نمي دانم چرا احساس مي كنم كه يزداني چيزي را از ما مخفي مي كند، او بي اندازه مضطرب و نگران است. او از من قول گرفته كه به گذشته اش اشاره نكنم و من هم به او قول داده ام اما حالا احساس مي كنم كه نمي بايست اين قول را به او مي دادم. خوب است شما و پدر بزرگ در این مورد تحقیق کنید و خیال مرا راحت کنید.راستش با ان حرف های پند روز پیش حس بد گمانی در وجودم ریشه دوانیده و مرا ترسانده. مادر بزرگ گفت: اگر بخواهیم در این مورد چیزی بدانیم بهترین وقت همین حالاست چون اگر به شب برسد و علی و مادرت از راه برسند دیگر فرصت کافی نخواهیم داشت. _بله خودم هم همین فکر را می کنم. مادر بزرگ به هنگام ترک اتاق دستم را گرفت و گفت: -این کار را به ما محول کن و خودت را ناراحت نکن. مادر بزرگ قدم که به اشپزخانه گذاشت من روی تخت او نشستم.جرات وجسارت این را نداشتم که شاهد اقرار یزدانی باشم.بر خلاف نظر او که گفته بود ادم عاشق جسارت و شجاعت پیدا می کند من خود را باخته و قوایم تحلیل رفته بود.گفتگوی ان ها به درازا کشیده بود و از ساعت غذا 2 ساعتی بود که می گذشت.گوش به نجواهای انان داده بودم شاید بتوانم چیزهایی بشنوم اما گویا مادربزرگ در اشپزخانه را به روی خودشان بسته بود و صدایی بیرون نمی امد.چند بار تصمیم گرفتم از اتاق خارج شده و پشت در اشپزخانه به گوش بایستم اما به راستی قدرت و توان برخاستن را نداشتم.یک بار گمان کردم که برای بار دیگر فلج شده ام اما خوشبختانه چنین نبود و دست و پاهایم تکان می خوردند.فقط قدرت و شهامت بر خاستن را از دست داده بودم. ساعت دیواری سه بار به صدا در امد و بار دیگر سکوت حاکم شد.با خود گفتم باید موضوع خیلی مهم باشد که پدربزرگ رنج گرسنگی را دارد تحمل می کند و صدای اعتراضش بلند نمی شود.در ان دقایق و حالات نمی توانم حالم را به درستی شرح دهم،گویی در میان راه بهشت و جهنم ایستاده بودم و گاه به این سو و گاه به ان سو در نوسان بودم.گلویم خشک بود و زبانم سنگین بود.نیاز به جرعه ای اب داشتم تا عظشم را بر طرف کنم.داشتم کم کم انها را به قساوت قلب متهم می کردم که از حال محکوم بی خبر مانده اند که مادربزرگ در اتاق را باز کرد و پرسید: -چرا تنها نشسته ای؟بلند شو بیا پیش ما!پدربزرگت با خوردن چند حبه قند گرسنگی اش را مهار کرده. پرسیدم:ایا او اقرار کرد؟ مادر بزرگ به تمسخر گفت:مگر جنایت کرده که باید اقرار کند؟ قلبم قوت گرفت و لحن رضایت امیز مادربزرگ توانم داد تا برخیزم و به دنبالش حرکت کنم.وقتی هر دو وارد اشپزخانه شذیم پدر بزرگ به صورتم خندید و گفت: -نادر را نمی دانم اما من از گرسنگی چیزی نمانده که پس بیفتم. با کمک مادر بزرگ غذا را روی میز چیدیم و من دزدانه نگاهی به چهره یزدانی انداختم.صورتش حاکی از رضا و وفق مراد بودن اوضاع می کرد و تبسمی کمرنگ بر لبش نشسته بود.وقتی همه دور میز نشستیم و به خوردن مشغول شدیم او نگاهش در چهره ام ثابت شد و لحظه ای دقیق مرا نگریست اما از مفهوم آن نگاه چیزی نفهمیدم و کشف رمز نگاهش را گذاشتم تا بعد از غذا شاید که به حرفی کشف گردد. بعد از غذا او بلافاصله بلند شد و اجازه رفتن خوایت، پدر بزرگ به او این اجازه را داد و من را او را برای بدرقه همراهی کردم. هوای پاک را با نفسی بلند به جان کشید و گفت:-مثل بچه ها ذوق زده شده ام و دلم می خواهد با صدای بلند فریاد بکشم.-خوشحالم که خودتان شده اید و دیگر نمی ترسید.-ترسم بر خلاف میل و اراده ام بود.با شنیدن صدای خنده ی من متعجب ایستاد و پرسید:-حرف خنده داری زدم؟گفتم:-نمی دانستم که برای ترسیدن میل و اراده هم اختیاری است.گفت:-گاه ترسها بی علت است که با کمی اراده بر طرف می شود اما باور کنید که ترس من ناخواسته و علی رغم میلم که دوست نداشتم در مقابل شما مردی ترسو و جبون جلوه کنم رخ داد.-من که به شما اطمینان دادم اما باور نکردید!-می دانید اگر آنها پاسخ منفی می دادند و شما می خواستید از من دفاع کنید چه جوی به وجود می آمد؟ یقین دارم که ازدواج ما عاری از شور و هیجان بود که نه به شما کامرانی می داد و نه من اینگونه ازدواج را می پسندیدم، اما خوشبختانه خدا به هر دوی ما لطف کرد و مانعی پیش نیامد. با این که در خناه خیلی کار دارم و باید من و هما برای مهمانی امشب خود را آماده کنیم اما دلم می خواست ناگزیر به رفتن نبودم و تا آمدن پدرتان همینجا منتظر می ماندم و از مصاحبت همگی تان استفاده می کردم. نمی دانم چرا خانه برایم کسل کننده و یکنواخت شده است و دیگر دوست ندارم در آنجا تنها بمانم. هما هم چند روز دیگر می رود و به گمانم او هم حوصله اش سر رفته و دلش برای شوهرش تنگ شده. ای کاش می شد ماه عسلمان را در رُم بگذرانیم، اما افسوس.سکوت و خموشی او طولانی شد و به نظرم رسید که فکرش رفت به نقطه ای که من نمی دانستم آن مکان کجاست. زیر لب گفتم:-مخارجش زیاد می شود!او به نشانه ی رد کلام من گفت:-این اصلا مهم نیست فقط...باز هم لحظاتی سکوت کرد و بعد بی اختیار شور دقایق پیش را به دست آورد و گفت:0ما تمام شهر های کشور خودمان را خواهیم گشتو ایرانگردی خیلی بهتر از دیدن جاهای دیگر است. در کشور خودمان مناطق بکر و دست نخورده آنقدر فراوان است که با بهترین طبیعت اروپا برابری می کند. باید به اتفاق بنشینیم و خط سیر سفرمان را روی نقشه علامت بگذاریم. آه آریانا. من خیلی خوشحالم!مقابل در باغ که رسیدیم پرسید:گل مریم! تو... اما نه سایتا! بانوی عزیز من! من می روم و به گمانم زودتر از رسیدن خانواده ات بار دیگر باز گردم. پس برای ساعتی خدا نگهدار.پس از رفتن او دقایقی ایستادم و به کلماتش که هنوز در گوش جانم شنیده می شد گوش فرا دادم و هر کلمه ای از آن را بار دیگر پیش خود زمزمه کردم تا در ذره ذره جانم خوش بنشیند. وقتی وارد سالن شدم پدربزرگ و مادر بزرگ هر دو به عبادت مشغول بودند، به پیروی از آنها به نماز ایستادم و در پایان سر بر سجده نهادم و از درگاه خداوند یاری خواستم تا کمکمان کند که هر دو بتوانیم زندگی سعادتمندی برای یکدیگر به وجود آوریم. پدر بززرگ در شیشه ای سالن را بر روی هوای تازه ی باغ باز کرد و گفت:-برای جشن تو و نادر باید تمامباغ راچراغان کنم.و رضایتش را ازاین جشن نشان داد. کنار پدر بزرگ ایستادم و ضمن تماشا پرسیدم:-پدر بزرگ او به شما چه گفت. آیا به گذشته اش اشاره کرد؟پدر بزرگ گفت:-او قسم خورد که نه همسر دارد و نه فرزند چون هنوز ازدواج نکرده.لحن شوخ پدر بزرگ کمی امیدوارم کرد با این حال پرسیدم:-به شما نگفت که چرا دوست ندارد به گذشته اش اشاره شود؟-در این خصوص صحبت نکردیم. او به سوالات ما پاسخ داد و بیشتر مادر بزرگت سوال پرسید. من فکر می کنم که لزومی هم ندارد زیاد در این خصوص کنجکاوی کنیم. چون هر کس بالاخره گذشته ای دارد که دوست دارد برای خودش بماند و از دیگران پوشیده باشد. این مرد آدم ریاکاری نیست و به تمام پرسشهای ما با صداقت جواب داد. تو هم فکر های ناخوش را از خودت دور کن . شاید بعد ها خودش لب به افشای گذشته باز کند. من هم بعد از ازدواج با مادربزرگت بود که اقرار کردم برای رسیدن به او چه خفت و خواریهایی را تحمل کردم. نگران نباش و به روزهای خوب و شیرینی که در پیش روی داری فکر کن.مادربزرگ پرسید:-برای شام چه تهیه کنم؟پدربزرگ متوجه او شد و گفت:-هیچی،برای امشب که امشب بسیار خوشی برای همگی ما خواهد بود شام از بیرون سفارش می دهیم. بیا اِلی من. کنارم بشین و از این هوای پاک استفاده کن و از وجود نوه عزیزمان که به زودی ما را ترک می کند لذت ببر.گفتم:-پدربزرگ من فقط دو کوچه با شما فاصله خواهم داشت و اگر خیال می کنید که از شر من آسوده می شوید باید بگویم اشتباه کرده اید و من همچنان به شما چسبیده ام.پدربزرگ گفت:-خدا کند چنین باشد!مادربزرگ گفت:-وقتی پرسیدم که چرا تا به حال ازدواج نکرده بهت زده نگاهم کرد و گفت، من سالها در پندارم صورتی کشیده بودم که متاسفانه با هیچ یک از کسانی که می دیدم مطابقت نمی کرد تا آن روز در مکتب خانه که نگاهم آریانا افتاد و تصویر خیالی ام زده شد. آریانا. او به راستی عاشق توست و افکارش پیرامون به تو رسیدن و تو را به دست آورد دور می زند. او به سوالات من بدون این که فکر کند و خوب یا بد بودن حرفش را مزه مزه کند جواب می داد و این نشان می داد که بدون نقشه عمل می کند و هر چه می گوید روی تدبیر و مصلحت نیست. در واقه او شعار نمی داد و به همین جهت حرف هایش بر دل می نشست. اما اگر باز هم نگرانی می توانیم همین امشب باز هم بپرسیم تا خیال تو آسوده شود. پدر بزرگ گفت:-این کار را علی و لیلا خواهند کرد و اگر سوالات دیگری داری به لیلا بگو تا مطرح کند.در آن لحظه دیگر هیچ نقطه ی ابهامی برای باقی نمانده بود و امیدواریهای آن دو مرا کاملا مجاب کرده بود که کاری که قصد انجامش را دارم درست است و نباید تردید کنم. من میز پذیرایی را آماده می کردم که مادربزرگ با لباسی به رنگ صورتی که به دست داشت قدم به سالن گذاشت و به من گفت:-آریانا این لباس را به تنت امتحان کن. این لباس خاطرات شیرینی را برای من و پدربزرگت زنده می کند و مال دوران نیکبختی ماست.لباس را گرفتم و گفتم:-مادربزرگ من صندوق شما را خالی کرده ام و تمام یادیگاریهای شما را تصاحب کرده ام.مادربزرگ گفت:-هر وقت تو از آنها استفاده کنی مسلم بدان که ما را خوشحال کرده ای و بعد از ما موجب می شود که به یادمان باشی و از خدا آمرزش گناهانمان را بخواهی، حالا بپوش تا میهمانها نیامده اند،لباس را گرفتم و به اتاقم رفتم تا آن را بر تن کنم. لباس قدیمی اما سالم بود. گل های آهار دار روی شانه لباس از زیبایی افتاده و پژمرده به نظر می رسید اما بقیه لباس ایرادی نداشت. وقتی مقابل مادربزرگ ایستادم. او با نگاهی به گل سرشانه ام گفت:-گل سر شانه ات هیچ زیبا نیست. روزی این لباس تنها به خاطر همین گلش زیبا بود. اگر گل را از سر شانه برداریم لباس دیگر هیچ جلوه ای نخواهد داشت.-مادر بزرگ شاید اگر یک شاخه گل طبیعی به جایش بناشنیم باز هم زیبا شود.کمی فکر کرد و بعد با گفتن امتحانش ضرر ندارد، قیچی آوردو گل را از لباس جدا کرد و بعد از برداشتن گل رز صورتی از داخل گلدان آن را روی شانه ام امتحان کرد و بعد خوشحال گفت:-چقدر زیباست. بیا خودت را در آینه نگاه کن.مادربزرگ درست گفته بود و لباس دیگر کهنه و قدیمی به نظر نمی رسید. پدر و مادر به اتفاق نادیا، افشین، سینا و نامی وارد شدند و هر کدام به شیوه خود به من تبریک گفتند. به نادیا گفتم:-هنوز هم معلوم نیست که...او با این حرف که خودت را لوس نکن ما همه چیز را می دانیم، قطع کرد و افشین با زدن چشمکی آرام زمزمه کرد:-زن و سر نگهداری، محال است.و با صدای بلند خندید. دانستم که مادر بزرگ پیش از آن که نادر بگوید از من و از احساسی که نسبت به او یافته ام صحبت کرده و به نتیجه نهایی رسیده است. مادر در کنار گوشم گفت:-ای کاش یکبار دکتر را می دیدی. شاید نظرت تغییر می کرد.به جای من نادیا گفت:-حالا که دیگر جای این حرفها نیست. مهم این است که آریانا انتخاب خودش را کرده و خوشبختانه مورد تایید پدربزرگ هم هست.افشین با گفتن می خوام اقرار کنم! نگاه همه را متوجه خود کرد و افزود:--باور کنید اگر می گویم بیش از همه شما من خوشحالم اغرق نکرده ام. چون با روحیه ای که از آریانا سراغ دارم هیچ وقت در باورم نمی گنجید که او روزی دل به مردی ببندد. نه این که خدای ناکرده فکر کرده باشم که او دختر مغرور و خودخواهی است. هرگز! اما می دانستم که او تا آن شخص را نشناسد و کاملا به عمق عواطفش آگاه نباشد انتخابش نخواهد کرد و خدا، خدا می کردم که آن شخص یک فقیر و دوره گرد نباشد. چرا که برای آریانا شغل و مقام و منصب اهمیت ندارد و تنها طالب غذای روح و احساس آن شخص است و اگر اینها را در مرد فقر و تهیدستی هم می دید به درخواست او پاسخ مثبت می داد و حالا خوشحالم که آقای یزدانی نه تنها فقر نیست بلکه به حمد خدا از هر دو غنی است!نامی گفت:-پیش از آن که خواستگار از راه برسد بهتر است در مورد میزان مهر به توافق برسیم و از اتلاف وقت جلوگیری کنیم. نظر من این است که اگر مطابق دیانا باشد خوب است و جشن را هم در همان هتل برگزار می کنیم.مادر گفت:-انوشیروان از لحاظ تمکن مالی پایین تر از یزدانی است و می شود از آقای یزدانی خواست که جشن را باشکوهتر برگزار کند.پدر گفت:-باید ببینیم که نظر خود آریانا چیست و دلش چه می خواهد.همه ی نگاهها را متوجه خود دیدم بنیابراین گفتم:-هر چه شما بگویید من مخالفت نمی کنم اما خودم بر این عقیده هستم که هر چه ساده تر برگزار شود من راضی ترم. دوست دارم در همین باغ جشن برگزار شود و ...مادرم حرفم را فطع کرد و گفت:-این حرفها بی معنی است. تو نباید ساده تر از دیانا به خانه بخت بروی . من برای تو خیلی آرزو دارم.پدر خطاب به مادر گفت:-شما برای دل خودت می خواهی جشن بگیری یا این که دخترت؟ بگذار ببینیم نظر خود او چیست. بگو دخترم. بگو دیگر چه دوست داری؟گفتم:-من نمی خواهم مخالف خواسته مادر حرف بزنم. پس هر چه او بگوید همان را می کنم.پدربزرگ گفت:-فایده اش چیست وقتی خود تو موافق نباشی! ضمن این که من هم با تو موافقم و باغ را به هتل و خرجهای زیادی ترجیح می دهم.مادر ناراضی سر گرداند و به مادربزرگ نگریست تا او را به دفاع از نظر خود وادار کند که مادربزرگ دستش را روی دست او گذاشت و گفت:-عزیزم. خوشبختی و خوشبخت زیستن به تجمل و تجمل گرایی نیست. من نظرم با اینها موافق است.نامی و افشین هم به حمایت از من بلند شدند و مادر با گفتن پس مهر را سنگینتر بگیرید، عقیده ی خود را ابراز کرد و دیگران با سکوت خود آن را مورد تایید قرار داند. وقتی صدای زنگ به گوش رسید افشین برای بار آخر پرسید:-بالاخره مهر را مشخص نکردید؟پدر گفت:-بگذار بیاید. شاید خودش بیش از آن که ما فکر می کنم بخواهد مهر کند.نادر خود را بسیار آراسته کرده بود و شبد گل زیبایی از گل های مریم به دست داشت و هما نیز لباس شب ساده اما زیبایی بر تن داشت. آن دو با استقبال گرم خانواده روبرو شدند و فضا صورت مهمانی رسمی به خود گرفت. هما جویای حال دیانا و انوشیروان شد و مادر توضیح داد که آن دو به سفر رفته و هنوز از طرف اقوام پاگشا می شوند. نادیا برای مهمانان چای آورد و زحمت پذیرایی را او به عهده گرفت. یزدانی تلاش داشت تا نگاهش با من تلاقی نکند و مرا در انتخاب رای آزاد بگذارد. پدر بزرگ پس از نوشیدن چای آغاز به صحبت کرد و بعد از او پدر رشته ی سخن را به دست گرفت. یزدانی شنونده بود و گاه، گاه با کلام همین طور است ، مهر تایید بر سخنان آنها می گذاشت.مادربزرگ از هنر و استادی یزدانی سخن گفت و در آخر با گفتن این که خوشحالم هنرمند دیگری به ما می پیوندد رضایت خود را نشان داد.ساعتی نگذشته بود که همه چیز همانطور که موافق مادر بود به پایان رسید و جمع با زدن کف و خوردن شیرینی این وصلت را تایید کردند. تنها درخواستی که از جانب یزدانی عنوان شد تاریخ مراسم عقد بود که درخواست کرد این مراسم تا نرفتن هما انجام بگیرد که همگی موافقت کردند و خرید حلقه به صبح آن شب موکول شد. بعد از این موافقت صحبتها از حالت رسمی خارج شد و به گپ دوستانه انجامید. همانطور که پدربزرگ قول داده بود شام را از بیرون آوردند و میز شام رنگینی چیده شد.این بار یزدانی نگاه مهربانش را به نگاهم دوخت که دیگر اسرار آمیز نبود و شعاع عشق از آن ساطع بود. در یک لحظه خود را در میان دریای مواج آرام، در سرزمینی ناشناخته دیدم که داشتم شنا می کردم و در دلم امید رسیدن به ساحل در تلاطم بود اما یکباره حس کردم که زیر پایم خالی شد و آب مرا به کام خود کشید آنچنان وحشت زده شدم که بی اختیار فریاد کشیدم نه! صدایم همه را ترساند و بهت زده به من نگریستند. برای ترس خود دلیلی نداشتم و به ناچار سر به زیر انداختم و فقط گفتم:-متاسفم.پدربزرگ که دلیل کارم را نمی فهمید پرسید:-آریانا اگر سوالی داری بپرس و خودت را هذاب نده.حرف پدربزرگ دیگران را کنجکاو کرد و پیش از همه یزدانی و هما

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:36 ] [ تینـــا ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه